سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

|خیلی دورخیلی نزدیک،فرشته ها|

|خیلی دورخیلی نزدیک،فرشته ها|

دیروزتودانشگاه حال خوبی نداشتم وتموم وجودم استرس ونگرانی واشفتگی بود،حال خراب بودوبغض سنگینی توگلوم بود،چشمام مث ابرایی بودن که نمیتونستن ببارن به این میگن فاجعه ،فاجعه ای ازجنس غم...بااشفتگی از ازمایشگاه گیاهی بیرون اومدم ویه راست رفتم سرکلاس گیاه اصلادلم نمیخواددیربرسم واستادزودترازمن توکلاس حاضرباشه.کلاس گیاهی رودوست دارم همچنین استادش رو...خیلی خانوم فوق العاده دوست داشتنی ودلسوز بایه تدریس عالی وکلی ویژگیهای نیک.بحث سرواکوئلهاوموادسمی ومفیدداخل گیاهان بود.یه بحث خوب که کلی مطلب ازش یادگرفتم. خصوصاوقتی به بحث عطاریهارسیدیم که استادگفت به هیچ وجه ازعطاریهاگیاه دارویی نخوریم وازاسانسهاوعصاره های گیاهان که توداروخونه هابه فروش میرسه بخریم چراکه الکالوئید(ترکیبات سمی)ازاونهاگرفته شده،گل گاوزبون نخوریدکه حجم عظیمی ازاون الکالوئیدهست...کلاس تموم شد و چندتاسوال ازاستادپرسیدم وبه کلی حالم بدترشد،بایه حال وخیم تررفتم ازمایشگاه بیوشیمی،اونجاهم همینطور.کلاساتموم شدورفتم سواراتوبوس شدم .گوشیم رودیدم باباومامان هردوپیام داده بودن مامان نوشته بودچه ساعتی کارت تمومه؟باباهم نوشته بودعروسکم بیام دنبالت؟فقط به بابام پیام دادم وگفتم اگه حالش روداری بیااخه سرماخورده بود.بعدهندزفری روتوگوشم گذاشتم واهنگ گوش میدادم حالم که خوب نمیشداماهمین که یه صداتوگوشم باشه که نتونم خیلی فک کنم خوبه.توایستگاه پیاده شدم وسواریه اتوبوس دیگه شدم خیلی خسته بودم اصلاجون نداشتم بایستم تااینکه یه خانوم خیلی ساده امامهربون گفت بیابشین سرجای من ،کلی خجالت کشیدم وگفتم نه شمابشینید گفت نه ازدانشگاه اومدی خسته ای واتوبوس مال همه ست ،نشستم بایه لبخندجذاب اماافسوس باری ازم پرسیدخوش به حالت درس میخونی من نتونستم .منم بایه لبخنداروم گفتم چرا؟گفت بیماری مادرزادی دارم قلبم مشکل داره هرچندوقت یکباربه مدت سه ماه توبیمارستان بستری ام وقلبم باباتری کارمیکنه اون موقع هاهم خوب درس میخوندم امانشدچون همش توبیمارستان بستری بودم امابااین حالم سیکل روگرفتم امادیپلم رونه،حالاهاهم نمیتونم درس بخونم چون مشکلاتم زیاده ...بعدش هم بایه لبخنداروم کننده ای خداحافظی کردومیون جمعیت ناپدیدشد...کنارم خانومی نشسته بودکه اونم به حرفامون گوش میکردبهش گفتم امروزناامیدبودم حالاکه این خانوم رودیدم باحرفاش شوکه شدم...کلی باهم حرف زدیم وسوال ژنتیک پرسیدوازهم خداحافظی کردیم،دیدم باباکنارایستگاه ایستاده تامن بیام سوارماشین شدم ،خونه که رسیدم داداش حالش خوب نبود(چندروزبودکه میگفت گوشم دردمیکنه)وکلااوضاع خونه هم خوب نبودمث حال خودم...بگذریم

هنوزشوکه هستم که اون خانوم یه ادم معمولی نبودگویافرشته بودفرشته ای که ازخداماموریت گرفته بودتابیادوشمع امیددلم روکه داشت خاموش میشدروروشن نگه داره،بالهاش سوخته بوداماباچشماش وجاذبه ی حرفاش برام بال ساخت،نورساخت،جوانه امیدروتودلم کاشت....اون یک فرشته واقعی بودکه ازپیش خدااومده بودچون ناگهان غیب شد،ناپدیدشد،چقدرسریع ماموریتش تموم شدوچقدرسریع رفت،تازه داشت حالم باهاش خوب میشد،رفت اماهنوزمعجزه ای که توبدنم تزریق کردهست،انگارنورتورگام فرستاد،انگار...نمیتونم حرفام رودرقالب کلمه وجمله بنویسم اماواقعافرشته بود...من یقین دارم



ادامه مطلب

|زرنگیهام|

|زرنگیهام|

شنبه هاتاساعت5عصرکلاس دارم اماخب فردایکی ازکلاسامون تشکیل نمیشه(شیمی الی/14:30_13) تااون هفته تصمیمم براین بودکه کلاس بعدیش روهم نرم که زودبیام خونه وکلی خوشحال بودم اماامروززرنگیم گل کردوطالبم فرداتاساعت5بمونم واون1ساعت ونیم بیکاری روتحمل کنم امادرعوض دوهفته دیگه کلاس رونمونم:دی

اخهه امتحان داریم خسته میشم:دی

دراین حدبرنامه ریزیم دقیقه:))

اگه برنامه عوض نشدفرداتوکتابخونه یکم درس میخونم ومث سه پست قبلی بازم ازتودانشگاه براتون پست میذارم البته اگه دل حرف داشته باشه:)

+من تاحالاهمه ی کلاسای دانشگاه رورفتم اماباورکنیداین ترم فقط بادرس اخرروزشنبه مشکل دارم که بعدهاخواهم گفت...

+قسمت خواندنیهابه روزشد



ادامه مطلب

بیکاری وارزوی دل

وقتی صبح به سختی ازرختخواب گرم ونرم باحاذبه ای ده برابرجاذبه زمین ازخواب شیرین ابان ماهی بلندمیشی ومیای دانشگاه ومث تمام یکشنبه هاصبح که دلت نمیخوادتوازمایشگاه گیاهی حضورپیداکنی چون استادش رومخ ادمه وبعدکه وقتش تموم میشه ومیری باخوشحالی سرکلاس استادی که دوستش داری یعنی استادگیاه شناسی وبعداز10دقیقه استادنمیادوبایدتاساعت13منتظرباشی تاازمایشگاه بیوشیمی شروع بشه وباخودت فک میکنی زرنگی کنم وبرم ازمایشگاه بیوشیمی تازودبرم خونه ودرکنارداداش ومامان ناهاربخورم وبخوابم وعصربشینم درس بخونم بایه پلک بهم زدن میبینی تمام افکارقشنگت مث پاییزخزون میشه وازمایشگاه زودترشروع شده  وبرای درمان این زخم بزرگ دلت تصمیم میگیری تاساعت13بااینترنت دانشگاه بترکونی:به وبلاگت سربزنی وبه وبلاگ دوستات بری وکامنتهات روبخونی،وب گردی کنی و....مث الان که کامنت دوستمون اقامسعودروخوندم وبعداجوابشون رومیدم....بعدباخودت فک میکنی بیکاری داره کفریت میکنه وناگهان یادحرفی که دیروزبه دوستت زدی میفتی خب من به دوستم چی گفتم؟گفتم ارزوبه دلم موندیه روزیکی ازاستادام نیان وکلاس تعطیل بشه...خب....اخهه خداقربون مهربونیت برم تونبایداین حرف دل منوگوش میکردی اخهه خداجون توبه اون ارزوهای خاص دلم گوش نمیدی امابه این یکی چراگوش دادی؟!!!

ومن همچنان درکتابخانه دانشگاه نشستم وبااینترنت حال میکنم گهگاهی هم قطع میشه وبایدرمزروبزنم وهی یادرختخواب گرم وافکارزرنگم وبیکاری وارزوی دلم وکرم خدامیفتم واه میکشم واین ماجراها روهی ازنو مرور میکنم.....

+اولین باره ازدانشگاه تووبلاگم پست میذارم.فونت واندازه رونمیتونم تنظیم کنم بعدادرس میکنم....همیشه قبل ازارزوکردن خوب فک کنید:)





ادامه مطلب

|خستگی|

|خستگی|

گاهی اوقات عجیب خسته میشم دلم میخوادباروبندیلم روببندم وباپای پیاده ازاین شهروزمزمه هاش خودم روکناردریابرسونم ...دلم میخوادکاری کنم که تک تک نجوا های خستگی این شهرازخودشون خجالت بکشن وازبدنم بیرون برن...دلم میخوادکناردریابایستم ودرخنکای ساحل یه فنجون چایی دستم بگیرم وفقط وفقط چایی بخورم به هیچ چیزوبه هیچکس فکرنکنم حتی به خودم...گاهی نبایدبود...گاهی بایدجای دیگربود...گاهی هم به قول سعدی من در میان جمع و دلم جای دیگر است...گاهی باخودم فکرمیکنم این حجم عظیم خستگی واقعابرای من ادمیزادزیاده امابعدپشیمون میشم من خودم خواستم خودم خواستم این همه خسته بشم ارزشش روداره البته گمان میکنم ارزشش روداشته باشه...دلم میخوادیه روزبخوابم ،خواب ببینم نه خواب معمولی...خواب اینده روببینم من چیشدم؟این همه تلاش وپویایی نتیجه داشت یانه؟بعدخیلی ملایم چشم بازبکنم وبایه لبخندرضایت بخش برگردم دراغوش خستگی وتلاش...

وکمی بیندیشم:

و مژده ده کسانی را که ایمان آوردند و نیکوکاری پیشه کردند که جایگاه آنان باغ‌هایی است که نهرها در آن جاری است، و چون از میوه‌های گوناگون آن بهره‌مند شوند گویند: این مانند همان میوه‌هایی است که پیش از این در دنیا ما را نصیب بود، و از نعمت‌هایی مانند یکدیگر بر آنان آورند، و آن‌ها را در آن جایگاه‌های خوش، جفت‌هایی پاک و پاکیزه است و در آن بهشت، جاوید خواهند زیست.

(25/سوره بقره)


+شنبه های این ترم عجیب خسته میشم تاساعت5عصرکلاس دارم.مطمئنم همه ی خستگی هاوتلاشهای من درزندگیم یه روزی جواب میده ،من میدونم تموم این نگرانیهابیهوده ست چون خداهست ومیبینه ومنومیبینه:)


ادامه مطلب

نگاهی به۲۷شهریور



 world marrow donor day
      17th september  
روز جهانی اهدای سلولهای بنیادی خونساز,27شهریور بر همه ی آدمهایی که داوطلب نجات جان دیگران هستند مبارک باد

____________________________


روز بزرگداشت محمدحسین شهریار در ایران(روزشعر وادب فارسی)


از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی

با چون منی بغیر محبت روا نبود





ادامه مطلب

بدشانسی من یاتکنولوژی؟

امان ازوقتیکه ادم بدشانسی بیاره ودلهره به جونت بیفته...امان ازوقتیکه تکنولوژی هم فقط درحد واژه باشه!!!یعنی توعصرتکنولوژی نبایدواسه بعضی چیزاغصه خورد!!!حالامیفهمیدچی میگم...

دیروز انتخاب واحددانشگاه داشتم وتقریبا1هفته اعصابم داغون بودچون بااین ظرفیتهای کم وساعت وروزوتاریخ امتحانانمیشدبرنامه چیشدبایه بدبختی برنامه چیدم تااینکه پریشب (16شهریور)نت تاروز بعدکه انتخاب واحدداشتم قطع شد!!!

بایه بدبختی باداداشم رفتم کافی نت وباسرعت نسبتاداغون نت اونجاانتخاب واحدکردم البته اولش که هرچی کدمیزدم تکمیل ظرفیت بود.خلاصه ی برنامه13واحدی وبی نظم انجام شد!!!5واحدنشدبگیرم:(

یعنی دارم فک میکنم من خیلی بدشانسم یااینترنت خیلی بی رحمه؟!

واینک دارم غصه میخورم که چه کنم...یعنی روزحذف واضافه میشه درس گرفت؟عایامیشه اینترنت مشکل نداشته باشه مث خارجیااینترنت داشته باشیم؟عایاتوعصرتکنولوژی بایدغصه سرعت اینترنت داشته باشیم؟اصلاعایاتوعصرتکنولوژی بایداینترنت اینگونه باشه؟

دارم غصه میخورم...:(

+هیچوقت دلتون برای کسی خیلی زیادنسوزه به قول مامانبزرگم اگه دلت برای کسی زیادبسوزه همون بلاسرخودت میاد...ترم پیش همین اتفاقی که برای من افتادبرای دوستم افتاده بود ومن کلی دلم براش سوخت وهمین بلاسرخودم اومد:(

بگذریم...

کتاب خوندم بعدمدتها:(

_______________________________________________________

نام کتاب:مروارید

نام نویسنده:جان اشتاین بک

کتاب درباره خانواده ی فقیری که یه نوزاددارن ویه شب مار فرزندشون رونیش میزنه وحال نوزادبدمیشه مجبورمیشن اونوپیش یه پزشک خسیس وبی رحم به شهرببرن پزشک بهشون میگه تاپول زیادنیارید درمان انجام نمیشه ...پدرخانواده که مرواریدصیدمیکرده ازدریا تصمیم میگیره بزرگترین مروارید داخل دریاروصیدبکنه تابتونه پول درمان فرزندش رو تهیه کنه البته ماجراهای زیادی پس ازکسب بزرگترین مروارید اتفاق می افته ...

پیشنهادمیکنم بخونیدخیلی روان وساده ودلنشین بودنکته خوب این کتاب فضاسازی هاش بودکه براحتی میشدتموم صحنه هاووقایع وحس های افرادداستان روتصورکرد انگارپیش چشمانتون اتفاق میفته...




ادامه مطلب

روزپزشم مبارک:)

آبله ، وبا ، مخملک

جوش و کهیر و کورک

جذام و گال و برفک

قند و فشار و سرخک

طرح و کشیک و عینک !

روز پزشک مبارک !

+امیدوارم همه پزشکان باشرفت وباوجدان به کارباارزششون ادامه بدن...



ادامه مطلب

♥روزچپ دستهامبارک♥

(روزچپ دستهامبارک)

دلنوشته واسه چپ دستها

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که نتوانستم مانند خواهر و برادرم، با چاقو میوه پوست بکنم. هم اکنون هم که چاقوی دو لبه آمده، توان یادگیری من مانند سابق نیست!

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که باید چهار انگشتم را در سوراخ دستگیره قیچی وارد میکردم در حالی که به اندازه یک شصت جا داشت!

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که در ترسیم اشکال هندسی، درجه بندی خط کش مدام در زیر انگشتانم گم میشد.

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که دیدم دستم به راحتی دیگران در جیب پیراهنم نمیرود.

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که انگشتم بر روی دکمه دوربین میلرزید. چون دست راستم بر روی دکمه قرار گرفته بود.

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که روی صندلی های تکی نمیتوانستم صاف بنشینم.

وقتی خواستم با برنامه های حسابداری کار کنم، فهمیدم که تمام اعداد صفحه کلید را بی رحمانه زیر دست راست گذاشته اند. هنوز هم با هر کلیک چپ روی ماوس، اقلیت بودن به یادم میآید.

زمانی که فهمیدم در اقلیت هستم، همزمان فهمیدم که باید اقلیت بودن را پذیرفت. بیشتر که فکر کردم فهمیدم که در گروههای اقلیت دیگری نیز عضوم. فهمیدم که در جامعه، مذهب، جهان، تمدن و … نیز جایگاه اقلیت را اشغال کرده ام. و پذیرفتم که این زندگی حداقلی را بپذیرم، بسوزم و بمیرم.

__________________________

علت دقیق چپ‌دستی مشخص نیست. نظریه‌های مختلف، وراثت، یادگیری و فعالیت‌های مغزی در دوران جنینی و رشد را عامل تعیین چپ‌دستی یا راست‌دستی می‌دانند. پژوهشگران دانشگاه آکسفورد، اخیراً ژنی را کشف کردند که گمان می‌رود عامل بروز چپ‌دستی باشد. در افراد حاوی این ژن، بخش راست مغز کار کنترل سرعت و زبان را بر عهده دارد و بخش چپ مغز مسئول احساسات است. در افراد راست‌دست که فاقد این ژن هستند وظیفه هر نیمکره مغز بر عکس این است. اما اندکی بعد، پژوهشگران دانشگاه ام آی تی آمریکا، نظریه جدیدی در این رابطه ارائه دادند. یافته‌های آنان نشان می‌دهد که در رحم مادر، مغز کودکان چپ‌دست آزادانه‌تر از مغز کودکان راست‌دست رشد می‌کند.

_________________________________

+من چپ دست نیستم امااین روزروبه دوستان چپ دست تبریک میگم..



ادامه مطلب

❌اطلاعیه برای انتخاب رشته❌

حذف ناگهانی گرایش های میکروبیولوژی، ژنتیک و بیوشیمی از مقطع کارشناسی و ارائه آنها با رشته ی کلی زیست شناسی سلولی و مولکولی‼️



ادامه مطلب

پیرشدنم رانظاره میکنم

دارم فک میکنم به اینکه وقتی50ساله م بشه چجوری وبرای کی زندگیموروایت میکنم!؟تجربیاتم چندکیلوشده وزندگیم روبه چه رنگی نسبت میدم ، طعمش روبه چی؟!وقتی دارم زندگیموروایت میکنم لبخندمیزنم یاپرازحسرته وتاسف!؟وقتی50ساله م بشه چهره م ،عقایدم، ارزش هاوآرمانهام چجوری شدن؟!کارودرسم تاچه حدپیشرفت کرده؟!تونستم پژوهشکده رویان برم وکارکنم یانه؟!داداشم اون چی شده؟!دوستام وعزیزانم چندتاییشون کنارم هستن هنوز؟!اصلاوقتی من50ساله م بشه دنیاچجوریه؟!اصلاقراره من به50سالگی برسم یانه؟!تو50سالگی مث الان شیطون وپرانرژی هستم یابالعکس؟!من وقتی50ساله بشم ...باشناختی که خودم دارم تاحدودی بتونم بگم تو50سالگی چجوری میشم وچه اتفاقاتی برام میفته امابااین همه تغییرات سریع فک نکنم بتونم اینده روتخمین بزنم چه برسه به خودم!
اماشاید تو50سالگی:
  • احتمالااون موقع زندگیم رو برای یه دختر18ساله روایت میکنم وازهمه چیزوهمه جاوهمه کس میگم،ازتجربیاتم میگم،ازخوبی ولدی وتلخی روزگاروزندگیم میگم...احتمالااون موقع اینقدرتجربیاتم زیادشده که نمیتونم وزنش کنم وزندگیم رو مث الان صورتی یاشاید یاسی خوشرنگ وباطعمی همچون پاستیل صورتی یاشیرین ترازعسل نسبت بدم...وقتی هم دارم زندگیم روبرای اون دختر18ساله روایت میکنم بطورحتم لبخندمیزنم وچشمام برق میزنه(1)
  • فوق دکترای ژنتیک پزشکی(پروفسور) روخیلی پیشتر ازاین گرفتم وخیلی سال برای تحقیق وپژوهش داخل وخارج ازایران فعالیت کردم وخیلی توپژوهشکده رویان کارکردم وکلی مقاله نوشتم وهمایش برگزارکردم ویک کارشایسته وبزرگ برای مردم انجام دادم(2)
  • چهرم پخته شده وشبیه ننه سرماشدم یه پیرزن سفیدموی وشیرین زبون وشیطون!(3)
  • داداشم یه مرد46ساله ست که مث الان دوستش دارم وکلی سربه سرهم میذاریم وشوخی میکنیم وشیطونی...
(1)من همیشه اززندگیم راضی ام،به داشته هاونداشته هام راضی ام،ازاشتباهاتم راضیم چون خودم انتخابشون کردم:)
(2)همسشه دلم میخواددارویاتکنیک وراه درمانی برای بیماران خاص(مثلاسرطان،بیماریهای نادرژنتیکی و..)پیداکنم وتوجهان یه اسمی ازمن بمونه...
(3)چون خیلی شلوغ وشیطونم قطعااون موقع هم همینطورم:)

+فقط نمیدونم باکی ازدواج کردم؟!چندتابچه ونوه دارم اینارونمیدونم:)
______________________
خدا عمری به من بدهد
پیر شدنت را نظاره کنم
غر زدنت را
موهای کم پشت سپیدت را
نگاه مهربانِ از پشتِ عینکت را
چالِ گم شده زیرِ چین و چروکِ صورتت را
میبینی...؟
من تا کجا خودم را با تو تصور میکنم...؟
من کنارت میمانم
تا ثابت کنم که با تمامِ اینها هم زیبایی...


ادامه مطلب
صفحه 1 از 212

|خیلی دورخیلی نزدیک،فرشته ها|

دیروزتودانشگاه حال خوبی نداشتم وتموم وجودم استرس ونگرانی واشفتگی بود،حال خراب بودوبغض سنگینی توگلوم بود،چشمام مث ابرایی بودن که نمیتونستن ببارن به این میگن فاجعه ،فاجعه ای ازجنس غم...بااشفتگی از ازمایشگاه گیاهی بیرون اومدم ویه راست رفتم سرکلاس گیاه اصلادلم نمیخواددیربرسم واستادزودترازمن توکلاس حاضرباشه.کلاس گیاهی رودوست دارم همچنین استادش رو...خیلی خانوم فوق العاده دوست داشتنی ودلسوز بایه تدریس عالی وکلی ویژگیهای نیک.بحث سرواکوئلهاوموادسمی ومفیدداخل گیاهان بود.یه بحث خوب که کلی مطلب ازش یادگرفتم. خصوصاوقتی به بحث عطاریهارسیدیم که استادگفت به هیچ وجه ازعطاریهاگیاه دارویی نخوریم وازاسانسهاوعصاره های گیاهان که توداروخونه هابه فروش میرسه بخریم چراکه الکالوئید(ترکیبات سمی)ازاونهاگرفته شده،گل گاوزبون نخوریدکه حجم عظیمی ازاون الکالوئیدهست...کلاس تموم شد و چندتاسوال ازاستادپرسیدم وبه کلی حالم بدترشد،بایه حال وخیم تررفتم ازمایشگاه بیوشیمی،اونجاهم همینطور.کلاساتموم شدورفتم سواراتوبوس شدم .گوشیم رودیدم باباومامان هردوپیام داده بودن مامان نوشته بودچه ساعتی کارت تمومه؟باباهم نوشته بودعروسکم بیام دنبالت؟فقط به بابام پیام دادم وگفتم اگه حالش روداری بیااخه سرماخورده بود.بعدهندزفری روتوگوشم گذاشتم واهنگ گوش میدادم حالم که خوب نمیشداماهمین که یه صداتوگوشم باشه که نتونم خیلی فک کنم خوبه.توایستگاه پیاده شدم وسواریه اتوبوس دیگه شدم خیلی خسته بودم اصلاجون نداشتم بایستم تااینکه یه خانوم خیلی ساده امامهربون گفت بیابشین سرجای من ،کلی خجالت کشیدم وگفتم نه شمابشینید گفت نه ازدانشگاه اومدی خسته ای واتوبوس مال همه ست ،نشستم بایه لبخندجذاب اماافسوس باری ازم پرسیدخوش به حالت درس میخونی من نتونستم .منم بایه لبخنداروم گفتم چرا؟گفت بیماری مادرزادی دارم قلبم مشکل داره هرچندوقت یکباربه مدت سه ماه توبیمارستان بستری ام وقلبم باباتری کارمیکنه اون موقع هاهم خوب درس میخوندم امانشدچون همش توبیمارستان بستری بودم امابااین حالم سیکل روگرفتم امادیپلم رونه،حالاهاهم نمیتونم درس بخونم چون مشکلاتم زیاده ...بعدش هم بایه لبخنداروم کننده ای خداحافظی کردومیون جمعیت ناپدیدشد...کنارم خانومی نشسته بودکه اونم به حرفامون گوش میکردبهش گفتم امروزناامیدبودم حالاکه این خانوم رودیدم باحرفاش شوکه شدم...کلی باهم حرف زدیم وسوال ژنتیک پرسیدوازهم خداحافظی کردیم،دیدم باباکنارایستگاه ایستاده تامن بیام سوارماشین شدم ،خونه که رسیدم داداش حالش خوب نبود(چندروزبودکه میگفت گوشم دردمیکنه)وکلااوضاع خونه هم خوب نبودمث حال خودم...بگذریم

هنوزشوکه هستم که اون خانوم یه ادم معمولی نبودگویافرشته بودفرشته ای که ازخداماموریت گرفته بودتابیادوشمع امیددلم روکه داشت خاموش میشدروروشن نگه داره،بالهاش سوخته بوداماباچشماش وجاذبه ی حرفاش برام بال ساخت،نورساخت،جوانه امیدروتودلم کاشت....اون یک فرشته واقعی بودکه ازپیش خدااومده بودچون ناگهان غیب شد،ناپدیدشد،چقدرسریع ماموریتش تموم شدوچقدرسریع رفت،تازه داشت حالم باهاش خوب میشد،رفت اماهنوزمعجزه ای که توبدنم تزریق کردهست،انگارنورتورگام فرستاد،انگار...نمیتونم حرفام رودرقالب کلمه وجمله بنویسم اماواقعافرشته بود...من یقین دارم

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • آبان ۱۰ام, ۱۳۹۵

|زرنگیهام|

شنبه هاتاساعت5عصرکلاس دارم اماخب فردایکی ازکلاسامون تشکیل نمیشه(شیمی الی/14:30_13) تااون هفته تصمیمم براین بودکه کلاس بعدیش روهم نرم که زودبیام خونه وکلی خوشحال بودم اماامروززرنگیم گل کردوطالبم فرداتاساعت5بمونم واون1ساعت ونیم بیکاری روتحمل کنم امادرعوض دوهفته دیگه کلاس رونمونم:دی

اخهه امتحان داریم خسته میشم:دی

دراین حدبرنامه ریزیم دقیقه:))

اگه برنامه عوض نشدفرداتوکتابخونه یکم درس میخونم ومث سه پست قبلی بازم ازتودانشگاه براتون پست میذارم البته اگه دل حرف داشته باشه:)

+من تاحالاهمه ی کلاسای دانشگاه رورفتم اماباورکنیداین ترم فقط بادرس اخرروزشنبه مشکل دارم که بعدهاخواهم گفت...

+قسمت خواندنیهابه روزشد

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • آبان ۷ام, ۱۳۹۵

وقتی صبح به سختی ازرختخواب گرم ونرم باحاذبه ای ده برابرجاذبه زمین ازخواب شیرین ابان ماهی بلندمیشی ومیای دانشگاه ومث تمام یکشنبه هاصبح که دلت نمیخوادتوازمایشگاه گیاهی حضورپیداکنی چون استادش رومخ ادمه وبعدکه وقتش تموم میشه ومیری باخوشحالی سرکلاس استادی که دوستش داری یعنی استادگیاه شناسی وبعداز10دقیقه استادنمیادوبایدتاساعت13منتظرباشی تاازمایشگاه بیوشیمی شروع بشه وباخودت فک میکنی زرنگی کنم وبرم ازمایشگاه بیوشیمی تازودبرم خونه ودرکنارداداش ومامان ناهاربخورم وبخوابم وعصربشینم درس بخونم بایه پلک بهم زدن میبینی تمام افکارقشنگت مث پاییزخزون میشه وازمایشگاه زودترشروع شده  وبرای درمان این زخم بزرگ دلت تصمیم میگیری تاساعت13بااینترنت دانشگاه بترکونی:به وبلاگت سربزنی وبه وبلاگ دوستات بری وکامنتهات روبخونی،وب گردی کنی و....مث الان که کامنت دوستمون اقامسعودروخوندم وبعداجوابشون رومیدم....بعدباخودت فک میکنی بیکاری داره کفریت میکنه وناگهان یادحرفی که دیروزبه دوستت زدی میفتی خب من به دوستم چی گفتم؟گفتم ارزوبه دلم موندیه روزیکی ازاستادام نیان وکلاس تعطیل بشه...خب....اخهه خداقربون مهربونیت برم تونبایداین حرف دل منوگوش میکردی اخهه خداجون توبه اون ارزوهای خاص دلم گوش نمیدی امابه این یکی چراگوش دادی؟!!!

ومن همچنان درکتابخانه دانشگاه نشستم وبااینترنت حال میکنم گهگاهی هم قطع میشه وبایدرمزروبزنم وهی یادرختخواب گرم وافکارزرنگم وبیکاری وارزوی دلم وکرم خدامیفتم واه میکشم واین ماجراها روهی ازنو مرور میکنم.....

+اولین باره ازدانشگاه تووبلاگم پست میذارم.فونت واندازه رونمیتونم تنظیم کنم بعدادرس میکنم....همیشه قبل ازارزوکردن خوب فک کنید:)



  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • آبان ۲ام, ۱۳۹۵
|خستگی|

گاهی اوقات عجیب خسته میشم دلم میخوادباروبندیلم روببندم وباپای پیاده ازاین شهروزمزمه هاش خودم روکناردریابرسونم ...دلم میخوادکاری کنم که تک تک نجوا های خستگی این شهرازخودشون خجالت بکشن وازبدنم بیرون برن...دلم میخوادکناردریابایستم ودرخنکای ساحل یه فنجون چایی دستم بگیرم وفقط وفقط چایی بخورم به هیچ چیزوبه هیچکس فکرنکنم حتی به خودم...گاهی نبایدبود...گاهی بایدجای دیگربود...گاهی هم به قول سعدی من در میان جمع و دلم جای دیگر است...گاهی باخودم فکرمیکنم این حجم عظیم خستگی واقعابرای من ادمیزادزیاده امابعدپشیمون میشم من خودم خواستم خودم خواستم این همه خسته بشم ارزشش روداره البته گمان میکنم ارزشش روداشته باشه...دلم میخوادیه روزبخوابم ،خواب ببینم نه خواب معمولی...خواب اینده روببینم من چیشدم؟این همه تلاش وپویایی نتیجه داشت یانه؟بعدخیلی ملایم چشم بازبکنم وبایه لبخندرضایت بخش برگردم دراغوش خستگی وتلاش...

وکمی بیندیشم:

و مژده ده کسانی را که ایمان آوردند و نیکوکاری پیشه کردند که جایگاه آنان باغ‌هایی است که نهرها در آن جاری است، و چون از میوه‌های گوناگون آن بهره‌مند شوند گویند: این مانند همان میوه‌هایی است که پیش از این در دنیا ما را نصیب بود، و از نعمت‌هایی مانند یکدیگر بر آنان آورند، و آن‌ها را در آن جایگاه‌های خوش، جفت‌هایی پاک و پاکیزه است و در آن بهشت، جاوید خواهند زیست.

(25/سوره بقره)


+شنبه های این ترم عجیب خسته میشم تاساعت5عصرکلاس دارم.مطمئنم همه ی خستگی هاوتلاشهای من درزندگیم یه روزی جواب میده ،من میدونم تموم این نگرانیهابیهوده ست چون خداهست ومیبینه ومنومیبینه:)
  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • مهر ۱۹ام, ۱۳۹۵


 world marrow donor day
      17th september  
روز جهانی اهدای سلولهای بنیادی خونساز,27شهریور بر همه ی آدمهایی که داوطلب نجات جان دیگران هستند مبارک باد

____________________________


روز بزرگداشت محمدحسین شهریار در ایران(روزشعر وادب فارسی)


از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی

با چون منی بغیر محبت روا نبود



  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۵

امان ازوقتیکه ادم بدشانسی بیاره ودلهره به جونت بیفته...امان ازوقتیکه تکنولوژی هم فقط درحد واژه باشه!!!یعنی توعصرتکنولوژی نبایدواسه بعضی چیزاغصه خورد!!!حالامیفهمیدچی میگم...

دیروز انتخاب واحددانشگاه داشتم وتقریبا1هفته اعصابم داغون بودچون بااین ظرفیتهای کم وساعت وروزوتاریخ امتحانانمیشدبرنامه چیشدبایه بدبختی برنامه چیدم تااینکه پریشب (16شهریور)نت تاروز بعدکه انتخاب واحدداشتم قطع شد!!!

بایه بدبختی باداداشم رفتم کافی نت وباسرعت نسبتاداغون نت اونجاانتخاب واحدکردم البته اولش که هرچی کدمیزدم تکمیل ظرفیت بود.خلاصه ی برنامه13واحدی وبی نظم انجام شد!!!5واحدنشدبگیرم:(

یعنی دارم فک میکنم من خیلی بدشانسم یااینترنت خیلی بی رحمه؟!

واینک دارم غصه میخورم که چه کنم...یعنی روزحذف واضافه میشه درس گرفت؟عایامیشه اینترنت مشکل نداشته باشه مث خارجیااینترنت داشته باشیم؟عایاتوعصرتکنولوژی بایدغصه سرعت اینترنت داشته باشیم؟اصلاعایاتوعصرتکنولوژی بایداینترنت اینگونه باشه؟

دارم غصه میخورم...:(

+هیچوقت دلتون برای کسی خیلی زیادنسوزه به قول مامانبزرگم اگه دلت برای کسی زیادبسوزه همون بلاسرخودت میاد...ترم پیش همین اتفاقی که برای من افتادبرای دوستم افتاده بود ومن کلی دلم براش سوخت وهمین بلاسرخودم اومد:(

بگذریم...

کتاب خوندم بعدمدتها:(

_______________________________________________________

نام کتاب:مروارید

نام نویسنده:جان اشتاین بک

کتاب درباره خانواده ی فقیری که یه نوزاددارن ویه شب مار فرزندشون رونیش میزنه وحال نوزادبدمیشه مجبورمیشن اونوپیش یه پزشک خسیس وبی رحم به شهرببرن پزشک بهشون میگه تاپول زیادنیارید درمان انجام نمیشه ...پدرخانواده که مرواریدصیدمیکرده ازدریا تصمیم میگیره بزرگترین مروارید داخل دریاروصیدبکنه تابتونه پول درمان فرزندش رو تهیه کنه البته ماجراهای زیادی پس ازکسب بزرگترین مروارید اتفاق می افته ...

پیشنهادمیکنم بخونیدخیلی روان وساده ودلنشین بودنکته خوب این کتاب فضاسازی هاش بودکه براحتی میشدتموم صحنه هاووقایع وحس های افرادداستان روتصورکرد انگارپیش چشمانتون اتفاق میفته...


  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۵

آبله ، وبا ، مخملک

جوش و کهیر و کورک

جذام و گال و برفک

قند و فشار و سرخک

طرح و کشیک و عینک !

روز پزشک مبارک !

+امیدوارم همه پزشکان باشرفت وباوجدان به کارباارزششون ادامه بدن...

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • شهریور ۱ام, ۱۳۹۵

(روزچپ دستهامبارک)

دلنوشته واسه چپ دستها

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که نتوانستم مانند خواهر و برادرم، با چاقو میوه پوست بکنم. هم اکنون هم که چاقوی دو لبه آمده، توان یادگیری من مانند سابق نیست!

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که باید چهار انگشتم را در سوراخ دستگیره قیچی وارد میکردم در حالی که به اندازه یک شصت جا داشت!

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که در ترسیم اشکال هندسی، درجه بندی خط کش مدام در زیر انگشتانم گم میشد.

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که دیدم دستم به راحتی دیگران در جیب پیراهنم نمیرود.

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که انگشتم بر روی دکمه دوربین میلرزید. چون دست راستم بر روی دکمه قرار گرفته بود.

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که روی صندلی های تکی نمیتوانستم صاف بنشینم.

وقتی خواستم با برنامه های حسابداری کار کنم، فهمیدم که تمام اعداد صفحه کلید را بی رحمانه زیر دست راست گذاشته اند. هنوز هم با هر کلیک چپ روی ماوس، اقلیت بودن به یادم میآید.

زمانی که فهمیدم در اقلیت هستم، همزمان فهمیدم که باید اقلیت بودن را پذیرفت. بیشتر که فکر کردم فهمیدم که در گروههای اقلیت دیگری نیز عضوم. فهمیدم که در جامعه، مذهب، جهان، تمدن و … نیز جایگاه اقلیت را اشغال کرده ام. و پذیرفتم که این زندگی حداقلی را بپذیرم، بسوزم و بمیرم.

__________________________

علت دقیق چپ‌دستی مشخص نیست. نظریه‌های مختلف، وراثت، یادگیری و فعالیت‌های مغزی در دوران جنینی و رشد را عامل تعیین چپ‌دستی یا راست‌دستی می‌دانند. پژوهشگران دانشگاه آکسفورد، اخیراً ژنی را کشف کردند که گمان می‌رود عامل بروز چپ‌دستی باشد. در افراد حاوی این ژن، بخش راست مغز کار کنترل سرعت و زبان را بر عهده دارد و بخش چپ مغز مسئول احساسات است. در افراد راست‌دست که فاقد این ژن هستند وظیفه هر نیمکره مغز بر عکس این است. اما اندکی بعد، پژوهشگران دانشگاه ام آی تی آمریکا، نظریه جدیدی در این رابطه ارائه دادند. یافته‌های آنان نشان می‌دهد که در رحم مادر، مغز کودکان چپ‌دست آزادانه‌تر از مغز کودکان راست‌دست رشد می‌کند.

_________________________________

+من چپ دست نیستم امااین روزروبه دوستان چپ دست تبریک میگم..

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • مرداد ۲۲ام, ۱۳۹۵

حذف ناگهانی گرایش های میکروبیولوژی، ژنتیک و بیوشیمی از مقطع کارشناسی و ارائه آنها با رشته ی کلی زیست شناسی سلولی و مولکولی‼️

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • مرداد ۲۱ام, ۱۳۹۵
دارم فک میکنم به اینکه وقتی50ساله م بشه چجوری وبرای کی زندگیموروایت میکنم!؟تجربیاتم چندکیلوشده وزندگیم روبه چه رنگی نسبت میدم ، طعمش روبه چی؟!وقتی دارم زندگیموروایت میکنم لبخندمیزنم یاپرازحسرته وتاسف!؟وقتی50ساله م بشه چهره م ،عقایدم، ارزش هاوآرمانهام چجوری شدن؟!کارودرسم تاچه حدپیشرفت کرده؟!تونستم پژوهشکده رویان برم وکارکنم یانه؟!داداشم اون چی شده؟!دوستام وعزیزانم چندتاییشون کنارم هستن هنوز؟!اصلاوقتی من50ساله م بشه دنیاچجوریه؟!اصلاقراره من به50سالگی برسم یانه؟!تو50سالگی مث الان شیطون وپرانرژی هستم یابالعکس؟!من وقتی50ساله بشم ...باشناختی که خودم دارم تاحدودی بتونم بگم تو50سالگی چجوری میشم وچه اتفاقاتی برام میفته امابااین همه تغییرات سریع فک نکنم بتونم اینده روتخمین بزنم چه برسه به خودم!
اماشاید تو50سالگی:
  • احتمالااون موقع زندگیم رو برای یه دختر18ساله روایت میکنم وازهمه چیزوهمه جاوهمه کس میگم،ازتجربیاتم میگم،ازخوبی ولدی وتلخی روزگاروزندگیم میگم...احتمالااون موقع اینقدرتجربیاتم زیادشده که نمیتونم وزنش کنم وزندگیم رو مث الان صورتی یاشاید یاسی خوشرنگ وباطعمی همچون پاستیل صورتی یاشیرین ترازعسل نسبت بدم...وقتی هم دارم زندگیم روبرای اون دختر18ساله روایت میکنم بطورحتم لبخندمیزنم وچشمام برق میزنه(1)
  • فوق دکترای ژنتیک پزشکی(پروفسور) روخیلی پیشتر ازاین گرفتم وخیلی سال برای تحقیق وپژوهش داخل وخارج ازایران فعالیت کردم وخیلی توپژوهشکده رویان کارکردم وکلی مقاله نوشتم وهمایش برگزارکردم ویک کارشایسته وبزرگ برای مردم انجام دادم(2)
  • چهرم پخته شده وشبیه ننه سرماشدم یه پیرزن سفیدموی وشیرین زبون وشیطون!(3)
  • داداشم یه مرد46ساله ست که مث الان دوستش دارم وکلی سربه سرهم میذاریم وشوخی میکنیم وشیطونی...
(1)من همیشه اززندگیم راضی ام،به داشته هاونداشته هام راضی ام،ازاشتباهاتم راضیم چون خودم انتخابشون کردم:)
(2)همسشه دلم میخواددارویاتکنیک وراه درمانی برای بیماران خاص(مثلاسرطان،بیماریهای نادرژنتیکی و..)پیداکنم وتوجهان یه اسمی ازمن بمونه...
(3)چون خیلی شلوغ وشیطونم قطعااون موقع هم همینطورم:)

+فقط نمیدونم باکی ازدواج کردم؟!چندتابچه ونوه دارم اینارونمیدونم:)
______________________
خدا عمری به من بدهد
پیر شدنت را نظاره کنم
غر زدنت را
موهای کم پشت سپیدت را
نگاه مهربانِ از پشتِ عینکت را
چالِ گم شده زیرِ چین و چروکِ صورتت را
میبینی...؟
من تا کجا خودم را با تو تصور میکنم...؟
من کنارت میمانم
تا ثابت کنم که با تمامِ اینها هم زیبایی...
  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • مرداد ۱۱ام, ۱۳۹۵