سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

kill self









ادامه مطلب

درباره ی آووکادو

      لحظه ی اول گمانم درک مطلوبی دست نداد...

   نگاهش که میکردم یک گردالوی سبز بیشتر نبود که زبانش را هم نمیفهمیدم، بدتر انکه خودم را ملزم میدانستم که بدانمش!

   باید ساعاتی میگذشت تا بیاید جلو و بگوید: چرا یک امتحانی نمیکنی؟

   باید روز هایی میگذشت تا آن درک مطلوب را که گفتم پیدا کنم!

   باید مدتی میگذشت...

    خیلی بی مقدمه و بی هراس چند تکه توی دهان گذاشتم و می دانی؟! درست همان لحظه بود که درک مورد نظر رخ داد!

   و باور نخواهی کرد اگر بگوییم درست همانی بود که انتظارش میرفت...

   نرم و مخملی، خامه ای و لطیف

   با رنگی که کاملا مطابق احوالش بود؛ سبزِ   آووکادو!

   فهمیدم که رک گویی چطور چاشنی عواطف میشود.

   حقیقتا بگویم که با همه چیز جور در می آمد:

    روز های شاد با عسل و مربا امتحانش میکردم و روز های غمگین با روغن زیتون و نمک!

   و هیچ چیز مثل او حالم را جا نمی آورد...


     تولدت مبارک آووکادوی مهربان

   مرا به خاطر این قلمِ سمبلیک و نمادین ببخش!



  


   +اگر اهل چالش هستید!





ادامه مطلب

domingo nuestro amor se pone amarillo

      چشم هایی که تقریبا تمامِ روز باز اند و دقیقا تمام روز جایی را نمیبینند.

   تفکرات؛ در صبح ها و بعداز ظهر های تلف شده با فکر کردن هایم اما و اگر هایم...

   گمان بردی آنقدر فکر میکنم تا بمیرم! گفتی: فراموشش کن!

   راهِ نجاتی برایم بود که میخوابیدم...آنوقت فکر کردن هام جان میگرفتند؛ ترس هام کابوس می شدند و آرزوهام رویا.

   و توی خواب فکر هایم را حرف میزنم و اهل خانه را بیدار...

   برای به دست آوردن اندکی آرامش باید منتظر طوفانی بزرگ می بودم!

   خوب می دانستم که تا روز نابودی هیچ راهی نیست! به راحتیِ ادای یک جمله میتوانستم تمام پل ها را خراب کنم!

   تا...طوفان به پا شد، طوفانی که تنها چند نفر را میتوانست تکان دهد.

   و تنها اشک های من را میتوانست فرو ریزد.

   آرامشی که بعد از آن داشتم توصیفی بود که عاجز بودنم را فریاد میکرد.

   زمانی که روی ویرانه های خودم نشسته بودم با شادی ای که دریافته بودم...درونم چه چیزی بود؟!

   شکستنی که به اعتقاد خودم تنها یک هفته برای بازسازی کامل اش نیاز داشتم!

   بعد از اینها چیزهایی را فهمیدم که میدانی؟؟ توی دلم گفتم به خرجش می ارزید...!

   مخصوصا آن قسمت اش که در اوجِ لرز و اضطراب رو کرد و گفت: پاشو برگرد و سر جات بشین! بخند و ادامه بده.

      خندید و توی دلش خون بود!

   اما صورتش آبی میزد...





   + آبی شدم و احتمالا آبی خواهم ماند

   + از او چیز بزرگی در وجودم جا ماند

      که امیدوارم جای آن در تن خودش خالی نباشد!

   + نامه ای که مرا جسور میخواند...

   + عنوان قطعه ای از شعر canción colegial لورکا

      به معنی: یکشنبه عشق ما به زردی گرایید.


  



ادامه مطلب