سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

چند فروند کار خوب روی باندِ بلاگستان

*مرتبط با چالشِ جولیک

اول بخونید لینک بالا رو!

خاب!

اولاً که متاسفانه بچه مدرسه‌ایِ خرخوانِ بیست‌خواه جماعت ، وسطِ امتحاناتِ ترمی ، یک روز کامل در اختیار شخصِ شخیصِ هوا هم نمی‌تونه باشه! ولی واقعا دوست داشتم چالش رو! عالیه ؛ عالی!!

حقیقتش اینه که من بلد نیستم! نمیدونم چرا! ولی بلد نیستم.مثلا یک‌بار من و داداشم فکر کنم روز مادر بود. وقتی اولیامون :دی رفته بودن صومعه سرا و چون چشمِ زن‌عموم شوره‌:‌دی ما رو نبردن ، ما هم ابتکارمون گل کرد :دی رفتیم بیرون و یه عطر بیکِ دو تومنی با یه روسری دو تومنی گرفتیم ، برگشتیم دیدیم عه! کلید پشتِ در جا مونده و دَر هم از اینطرف دستگیره نداره :)) و خب داداشِ نابغه‌ی خودم با هر تلاش و سخت‌کوشی‌ای که بود ، قفل رو خراب کرد و آخرش هم پشتِ در موندیم ؛ وقتی رسیدن ناچاراً قفل‌ساز آوردیم و پونزده تومن ضررش شد :))) بلد نیستم واقعا :)

وسطِ راه بودیم گفتم چیزی نمیخوای؟ گفت ذرت میخوای؟ منم دیدم بد نیست ، یکسالی میشه نخوردیم :| و اونطور شد که اینطور شد! و الان هم نمیدونم خوشحال شد یا نه! ولی قطعاً ذرت دوست داشت :دی



ادامه مطلب

خرده نوشتار …

هیچ دقت کردید خیلی وقته سریال ترکیِ درست و حسابی ندادن! دلم یه چیزی مثل کلید اسرار  و حلالم کن میخواد :)) حتی یه چیزی مثل گمگشته :دی

کلاس چهارم بودیم، من و یکی دیگه مبصر بودیم، شوخیش گرفته بود، روی تخته اسمم رو به صورت "مراد یالمیز" نوشت :| [سریال حلالم کن اون سال پخش می‌شد] می‌خندید و من فکر می‌کردم خاب که چه :))) 

همه‌ی ماژیک‌ها رو در انحصار گرفته بود و منم وقت فکر نداشتم و فقط می‌خواستم یه تیکه‌ای بهش بندازم! یه ماژیک گیر آوردم و اسمشو با یه پسوند الکی پلکی که فحش هم نبود نوشتم! عین این بچه‌های تخسِ بدردنخور بغض کرد و حتی نذاشت چیزی که نوشتم رو پاک کنم... به عبارتی کولی بازی در آورد  :/ بعدم دوئید و منم هلش دادم و آرنجش خورد به دیوار... بازم بغض کرد و ... :| معلم که اومد یه نگاه تاسف‌باری به هردومون کرد و از مبصری عزلمون کرد ... دو نفر دیگه که هر دوتاشون از رفیقای صمیمی‌م بودن رو مبصر کرد و تا آخر سال همونا مبصر بودن ... ولی چرا واقعا همیشه از این بچه‌های بی‌جنبه‌ گیر من میفته؟! د آخه لامصب من هرچی میگفتم تو بازم همینجوری میشدی دیگه! پس چرا من اینجوری نیستم اصلا :)) 

:::

الان میتونم برای فردا یه سوز به دلیِ عظیمِ دیگه بدم ولی خب دلم نمیاد :)) دو تا پست برفی گذاشتم به اندازه‌ی کافی دلتون سوخته [قصدم سوزوندن دل نبودش که! حالا فردا کوفتم نشه این دو روز :دی‌] :)) البته الان اینجا برف نیست :) ای کاش می‌شد برف‌های دیروز و پریروز رو Cut کرد و توی فردا و پس فردا Paste کرد :))



ادامه مطلب

در مسیر برفی …

برف ... نه میخوام کسی ناراحت شه یا نه اینکه بخوام بگم آخ جان ما برف داریماااا :| نه والا :/ 

الان که برف شدیدتر شده، الان که شب شده، الان که برف روی زمین رو سفید کرده، الان که به عنوان یه شب برفی، آسمون رنگ خاصی داره، دقیقا الان که زیر پتوی آبی رنگِ قشنگ بودم، دقیقا همین الان داشتم به چندسال پیش که برف اومده بود فکر می‌کردم، به شب‌های برفی که پتو رو میخ می‌زدیم به دیوار و جلوی پنجره آویزون می‌کردیم تا سرما نیاد، به شب‌هایی که می‌رفتم زیر پتوی آبی رنگ، به شب‌هایی که برای صداهایی که می‌شنیدم، تصور می‌ساختم، نمیدونم صدای چی بود، ولی فکر می‌کردم یکی داره توی پارکینگ جارو برقی یا یه همچون چیزی می‌کشه :)) تصور خنده‌داری نبودااا، کلی با همین تصور می‌ترسیدم، همین الان هم دقیقا طعم همون ترسِ بچگونه زیر زبونم هست! خیلی جالبه! این طعم ترس و این حس وحشت رو زیر همین پتوی آبی رنگ حس کردم... الان با اون موقع چه فرقی کرده؟! فرقش در اینه که اون موقع می‌تونست همه‌چی بهتر باشه و الان ... نمیدونم... ولی خیلی فرق کرده ... به یاد اون شب‌ها و روزهای برفی، تعطیلیِ اول ابتدایی، پس‌گردنی‌ای که بخاطر توی کلاس‌موندن خوردم [خودم از سرما و برف نمی‌ترسیدم! مامانم اینقدددددرررر ترس داشت، که حتی اومد به مدیر هم گفت که من توی کلاس بمونم! ولی اون روز اون انتظاماتِ ابلهِ کلاس پنجمی :دی کشوندم بیرون و نمیدونم مدیر چرا فیوز پرونده بود و بین اون همه آدمِ مستحق :دی ، شَتَرَق! خوابوند پس گردن من :))) آخه لامصب همین امروز صبح مامانم بهت گفت که :/ بقیه‌شو دیگه نمیگم :)))] یاد ریختنِ برف از پشت بوم، یاد بستنی‌های زمستونی، یاد با چکمه راه رفتن توی برف، یاد برفِ یک متری و جاموندنِ کفش توی چاله‌های فرو رفته... یاد کلاه‌های بدترکیب :/ و یاد خیلی چیزایی که توی این مسیر برفیِ کوتاه! به‌جا مونده ... یاد روزهای سردی که شاید امید من گرم‌تر از الان بود و به یاد همه‌ی اون لحظه‌هایی که الان "یادش بخیر" شدن! :) 



ادامه مطلب

سه دوست‌داشتنی!

چالشی که توسط همشهریِ خوبم راه افتاد ، خیلی جالب بود ... خیلی جالب بود یعنی!! و چیزای دوست‌داشتنیه زیادی رو از هم دیدیم :)

و حالا رونمایی می‌کنم از سه دوست‌داشتنیه خودم :
اون دوتا جعبه‌ای که می‌بینین ، کاربردشون یکی هست ، و هر دو حاویِ وسایلِ قدیمی‌ای هستن که یکی از این وسایل 23 سال قدمت دارن![همه و همه‌ی وسایلش هم از اول برای من نبوده!]  جعبه‌ی سمتِ چپ قدیمی‌تر هست ؛ طوریکه مدادِ پاک‌کن به سر ،ماشین و تراشِ خونه‌شکلِ صورتی‌ای رو که مشاهده می‌کنین ، از برای اولِ ابتدایی‌ـم هست ... تجزیه و تحلیلِ اشیاءِ‌ درونِ این دو جعبه رو به یک پستِ جداگانه محوّل می‌کنم ... :)
در جایگاهِ دوم ، رادیویی رو مشاهده می‌کنین که دقیقا یادم نیست چند ساله که دارمش! ولی حداقل 8 و حداکثر 12 سال عمر داره ، و بسیار دوستش دارم :) حس می‌کنم بالاخره یه روزی که از همه‌چی کناره می‌گیرم ، این رادیو کمکم می‌کنه :)
در جایگاهِ سوم و در رأسِ همه ، مجله داستان همشهری رو می‌بینین که سرگرمیِ خوبیه وسطِ این همه ذهن‌مشغولی!! 
::
در آخر ، از اونایی هم که تا الان شرکت نکردن؛ دعوت و درخواست میکنم که شرکت کنن :)
::
+ چیزایِ دیگه‌ای هم بودن که میتونستن بینِ این سه‌تا باشن ؛ مثلِ ورقه‌های امتحانیِ شیش سالِ ابتداییم ؛ دوچرخه‌ای که برنده شدم ؛ ساعت مچی‌ـم ؛ کیفِ مدرسه‌ام ؛ سجاده‌ای که ازش استفاده نکردم ؛ ... ولی بیشترین خلأیی رو که در بینِ این سه دوست‌داشتنی احساس میکنم ، همونیه که میتونست باشه ولی نیست!!


ادامه مطلب

چالش‌طوری!

طبق دعوتِ خانم بهار، چالشانه‌طور، این پست رو نوشتم :

بدترین سوتی که درست یادم نیست ولی کلاس اولِ ابتدایی بودم، معلمم من رو مبصر کرده بود؛ بعدش من اصن نمیدونستم مبصری چی چی هس! همینطوری بیخیال ، سر میز خودم بودم فقط :)) بعدشم که بهم گفت مثلا اسم اونایی که شلوغ میکنن بنویس، خب اول ابتدایی بودم دیگه :دی بلد نبودم بنویسم! سوتی از این بالاتر الان یادم نمیاد!
:::
اولین خاطره‌ای که یادمه، دقیقا نمیدونم مالِ کِی هست یا چی هست! چون من کلا تو محاسبه سن و یادآوریِ تاریخ مشکل دارم! ولی یه خاطره ای که یادمه، اینه که حدودا پنج شایدم چهار سالم بود و یا حتی شاید شیش سالم بود! که ساعت هشت شب که دیگه اون موقع پاییز بود و تاریک بود هوا، داشتم با دوچرخه و مامانم از پارک میرفتیم خونه، که خب سخت بود سرعتِ خودمو با بقیه که پیاده بودن یکی کنم، داشتم جلو جلو میرفتم که یه آقایی که توی تاریکی حتی قیافه‌اش رو هم ندیدم، بهم گفت آرومتر برو با مادرت بیا [یا یه همچین چیزی] :| آخه یکی هم نبود بگه به تو چه :/ خب از اون موقع دیگه یه فوبیایی دارم اونم اینه که توی تاریکی و حتی غیرتاریکی از یه جای خلوت بدم میاد رد شم! نمیترسما:/ بدم میاد :| [شما بخونید : میترسم :دی]
یه خاطره‌ی دیگه هم یادمه که خیلی قدیمیه، چون قبل از اینکه مدرسه هم برم، خیلی اوقات بهش فکر می‌کردم؛ اونم اینه که با خانواده رفته بودیم شهربازی؛ داداشم که چندسالی بزرگتره اونقدر اصرار کرده بود که این سفینه رو سوار بشه که بالاخره بابام راضی شد باهاش بره ... مامانم مثلا من رو گول زده بود و من رو برده بود، برام بستنی قیفی خریده بود، بستنی‌ش هم صورتی بود و فکر کنم با طعمِ توت‌فرنگی :)) خب من که حسم قوی بود و می‌دونستم که چه خبره، ولی خب بستنی‌ش خوشمزه بود :| چیزی که یادمه و آزارم میده اینه که وقتی میخواستیم برگردیم و من فهمیدم، مقداری از بستنی که باقی مونده بود رو پرت کردم کناری [که این قسمتش خیلی واضح یادمه که با دست راست پرتش کردم سمتِ چپ!] کلا بچه مزخرفی بودم :|| خودمم بدم میاد از بچگیم! [الان که به این خاطره فکر می‌کنم می‌بینم من با اون بستنی خیلی بیشتر سود کرده بودم تا داداشم با اون سفینه! سفینه‌ای که جز سرگیجه و حالت تهوع، سودی براش نداشت :دی]
:::
یکی از گزینه‌های چالش هم این بود که آتیش زدنِ مدرسه در ازای دوماه نتِ مفتی! الان این نتِ مفتی رو صاب‌چالش تضمین می‌کنه؟ :)) اگه مدرسه‌مون در این حد قدیمی نبود که حتی ویکی پدیا هم داره، حتما این گزینه رو انتخاب می‌کردم :)))
:::
اینم عکس از پنل مدیریت :

* بعضی از دوستان، وقتی از پنل عکس میذارن، همه‌ی جعبه‌ها رو می‌بندن به جز آمار :)) چی بشه خب؟! البته واضحه نظرات خصوصی باید بسته باشه! 



ادامه مطلب

لنزور

در جهت معرفی لنزور باید بگم که یه شبکه اجتماعی هست مثلِ اینستاگرام ، نسخه ایرانیـش ... 

اولین شبکه‌ای بود که باهاش آشنا شدم ... اولین عکسی که پُست کردم تویِ لنزور ، بر میگرده به هیجده بهمن 92 ! تقریباً سه سال پیش ... نزدیکای طلوعِ خورشید و با اینترنت 2G همراه اول!!! یادش به خیر :))

چقدر فضایِ خوبی بود ... اوجِ فعالیتم مربوط میشه به مرداد 93 ؛ یعنی دوسال پیش ؛ که اینترنت نامحدود داشتیم و خب ، من همش تو لنزور بودم :))

خیلی‌ها رو شناختم و خیلی عکسو پستِ خوب خوندم ... خیلی بحث کردم و خیلی جنگ و جدل راه افتاد [بحثا فقط هم سیاسی نبوده البته] :)) ولی همشون شیرینیِ خاصی داشتن :) توهین بود ؛ مثل همه‌جا ، همیشه یه عده بودن که توهین کنن و خب یه جایی هم نمی‌شد که کنایه نزد و این کنایه هم توهین محسوب می‌شد گاهاً ؛ ولی باز هم لنزور برام دوست‌داشتنیه و هیچوقت فراموشش نمیکنم ...

+ یکی رو یادمه ؛ که نیازی نیست بخوام شرحِ مفصلی درباره‌اش بدم! 

ولی دوسال پیش ... حالش خوبِ خوب بود ... خـــوبِ خوب!  اما از وقتی پایِ یکی به زندگیِ مجازیش باز شد .. از وقتی که هرچی میگفتم که این‌کارا عاقبتِ درستی نداره و گوشش بدهکار نبود! که یا نمی‌فهمید یا نمی‌خواست بفهمه!! قصدش هم دوستی نبود! از همون سن زده بود تو قول و قرارِ ازدباج!! بماند که هنوزم ، به نظرم از سرِ لجبازی و غروری که داره ، حاضر نیست اعتراف کنه که اشتباه کرده! و دنبالِ اشتباهش داره میره و همینجوری ادامه میده! حاضر نیست بفهمه که اینکار ، که این دوستی‌هایِ به ظاهر دوستی! عاقبتی نداره ، که عاقبتی نداشت! که حالا دیگه مثلِ دوسالِ قبل، سرِحال نیست ... و حالا که اسمِ خودش رو گذاشته "یک دختر مُرده" و من به همه‌ی اون روزایی فکر میکنم که میدونستم همچین روزی میرسه ولی نمیتونستم حالیش کنم ... 

یادش بخیر ...

++ روزایی که تویِ لنزور فعالیت داشتم ، بخاطر سادگیِ فضا و شلوغ نبودنش ، بخاطر زیبایی‌هایی که تصویرها دارن ؛ روزایِ خیلی خوبی بودن ... :)



ادامه مطلب

پیکان گوجه‌ای

دو سال پیش ، همین موقع‌ها یعنی تیرماه بود ... بعد از یه سال تحصیلیِ سخت! و یه اسباب‌کشیِ‌ واقعا طاقت فرسا ، به یه آرامش خیــــلی موقتی! در حد یه ماه رسیدیم ... خب خیلی کارا بود که میخواستم شروع کنم! اما یه چیزی که تو ذهنم بود [که یقیناً یه موردِ بیهوده به نظرتون برسه] دیدنِ خواب اختیاری بود و از اون بالاتر داشتن اختیار تویِ‌ خواب! مطمئنم براتون سخته که بتونید درک کنید که چرا برام مهم بوده ، پس کلاً چرایی و چگونگی رو نمیگم که فایده‌ای هم نداره ،‌صرف نظر از اینکه نمیخواستم بگم :))

خیلی روشِ مدوَّنی هم نداشتم! اما خب یه فکرایی رو برای خودم داشتم که میتونستم این مورد رو عملی کنم! فکر کنم فقط و فقط یک یا دو بار تونستم کاملاً مختصر تجربه‌اش کنم ... خیلی مختصر البته! و باز هم باید بگم که بعد از این یکی یا دوبار کلاً این حرفه ظریف! رو ادامه ندادم و کلاً به هدفم هم نرسیدم!

یه بار خیلی رویِ یه خوابِ کاملا ساده و خیلی خیلی بدونِ فضاهای خاص کار کردم و اونقدری برنامه‌اش رو خوب چیده بودم که حداقل بتونم انگیزه‌ای واسه ادامه دادنش داشته باشم ... ماه رمضون بود ... خیلی ساده و راحت ؛ فکر میکنم یازده و نیم شب خوابم برد و خب یه چیزایی رو تونستم بر اساسِ چیزی که میخواستم پیش ببرم و تا یه جایی میشه گفت دقیقاً همونی شد که میخواستم!! اما بخشِ جالبش تازه از جایی شروع شد که خوابی که میخواستم ببینم برنامه‌اش تموم شده یود و کلاً برای بقیه‌اش فکری نکرده بودم! طبیعیِ‌ که ذهن خودش بقیه رو برنامه‌ریزی کنه ... برنامه و کارِ از پیش تعیین شده‌ام تموم شده بود و داشتم همینجوری تویِ یه خیابونی راه میرفتم که یه پیکان گوجه‌ای دیدم و که پشت چراغ قرمزه .. خیلی ناخودآگاه و بدونِ‌ اینکه بدونم کجا میخوام برم سوارش شدم! همون موقع چراغِ سبز شد و اینم راه افتاد! یه لحظه راننده رو نگاه کردم ، به معنایِ واقعیِ کلمه شوکه شدم!! چه ذهنِ فعالی داشتم واقعا ؛ فکر میکنید این راننده کی بود؟ :))) احمدی نژاد :)))) باور کنید تا هفت روز  قبل از این خواب نه اسمِ‌ احمدی نژاد رو شنیده بودم نه دیده بودم و نه حتی گفته بودم!!! بعله ؛ راننده احمدی نژاد بود و دقیقا یادم نمیاد که چه دیالوگی بینمون رد و بدل شد [صرفاً یه جمله از من بود و یه جمله از اون که الان دقیقاً نمیدونم چی بود] ... از این خیابون که رد شدیم ، به صورتِ عجیبی فضایِ شهری تموم شد و یه جاده سرسبز با یه پیچ به چپ رسیدیم ... پیچ هم که تموم شد یه ماشین اومد جلوش و جفتشون پیاده شدن و احمدی نژاد! به در پیکانِ گوجه‌ایش تکیه داده بود و نمیدونم سرِ چه چیزی داشتن بحث میکردن که من یه هزاری انداختم روی داشبورد و پیاده شدم و پیاده برگشتم به سویِ‌ فضایِ شهری!‌!  :))  همین موقع‌ها بود که برای سحری بیدار شدم و برای چند دقیقه شوکه بودم که این احمدی نژاد بود واقعا؟!‌:)) ساعت رو که نگاه کردم دیدم فقط برای کمتر از 4 ساعت تونسته بودم ، برنامه‌‌ریزی شده خواب ببینم!! 

بعد از این خواب ، به دلایل نامعلومی دیگه این موضوع رو ادامه ندادم ...

ولی خیـــلی خاطره خوبی شد :))

یک ماه بعد وقتی برای اولین بار فیلم اینسپشن رو دیدم با خودم گفتم اینا چرا از رویِ ایده من فیلم ساختن؟! فقط مثل اینکه نمیدونستن باید چیکار کنن از یه سری وسایل الکی و یه سری خزعبلات استفاده کردن :))‌ ولی ایده کلّی فیلم از من بود :دی



ادامه مطلب

طوفانِ تهدید (۳)

قسمت اول - قسمت دوم

------------------------------------------

واقعا نمیخواستم صبح بشه ... اصلاً دوست نداشتم دوباره با همچین استرسی روبه‌رو بشم ... صبح که شد ، فقط آهنگِ "صبح نشده، ظهر نشده، چی شد که شب شد!" رو کم داشت! که البته آن موقع نداشتمش وگرنه یه ده‌باری شنیدنش تجویز می‌شد!

در هر حال نمی‌شد که دست رویِ دست گذاشت! راستش با اینکه اداره نزدیک بود اما نمیخواستم اسم و نشونی از خودم بجا بمونه [حالا یک درصد هم اگه شده ؛ احتمالِ عملی نشدنِ تهدید می‌رفت! اونوقت این شکایت یا گزارشه می‌شد قوزِ بالا قوز!] 

شماره بخش شکایت‌ها رو داشتم و چون تجربه زنگ زدن و حرف‌زدن با اونا را داشتم می‌دونستم که وسطش عصبانی می‌شم و با یه جمله "مرتیکهِ مفت‌خور" گوشی رو قطع  میکنم! بابام حرف زد! 

+ سلام بخشِ شکایت؟ [دقیق اسمِ اون بخش یادم نیست ولی در کل در مورد شکایت بود]

- بله بفرمایید ...

+ خسته نباشید ؛ این دبیرستان ا... هست که مدیرش آقایِ س... هستن ؛ خیابونِ ... ایشون اومده بچه ها رو تهدید کرده که اگه موـتون رو نزنید نمیذارم فردا که یعنی امروز امتحان بدین! آخه این چه کاریه عزیزِ من؟

- طبق بندِ .... آیین نامه انضباطیِ مدارس ؛ دانش آموز حقِّ استفاده از ژل و یا مدلی زدنِ مو و غیرمتعارف بلند و کوتاه کردنش رو نداره ... گوش کن آقای ِ محترم ... در این صورت مدیر کاملا اختیار داره که این مســ ... گوش کن خب! مدیر اختیار داره مسئله رو صورت جلسه کنه! 

+ مدل چیه؟ بلند چیه؟ ژل کجا بود! مویِ اینا از یه دو بند انگشت هم کوتاه‌تره ... این مدیر منظورش ژل نیست ... صبر کن .... میگه از تَه بزنید! این امتحانِ آخره .. بعدش تابستون ... شاید بخوایم جایی بریم ؛ نمیشه اینطوری که .. این چه کاری آخه ..

- دقت کنید حتما دانش آموز شما موـش رو مدلی زده یا از وسایل و موادی استفاده کرده که مدیر اینطوری گفته ... مو اگه درست باشه که مدیر حرفی نمیزنه!

من : عجب نفهمی هستی :/ [بلند گفتم ولی فکر نمیکنم شنیده باشه!]

+الان پسر اینجاست! موش خیلی معمولیه ، اصلا هم بلند نیست ... از اولین ... گوش کنین یه لحظه ... از اولین روز مدرسه اینا رو وادار کرده موـشون رو با ماشین از تَه بزنن ... خب نمی‌شد وسط سال جابه جا شد ... ناچاراً تحمل کردیم! اما اینکه الان یه روز مونده بخواد بگه من نمیذارم امتحان بده ؛ خب این استرس و ترسی که به دانش آموزا داره میده اصلا معنی نمیده ... نمیشه که عزیزِ من ... دانش آموز داره امتحان میده اون بیاد با زور بخواد اینا رو تهدید کنه ! معلومه که این امتحان دیگه امتحان نمیشه 

- هیچ مدیری حق داره دانش آموزی رو از دادنِ امتحان منع کنه! اصلا همچین کاری ممکن نیست ...

+ خب حالا ایشون همچین تهدیدی کرده اگه همچین کاری کنه چی؟

- نه آخه ...ممکن نیست اصلا ... حتماً چیز دیگه‌ای گفته ؛ برعکس برداشت شده 

+ خب حالا که گفته و امروزم امتحانه :/

- به هرحال اگه اینکار رو انجام بده قابلِ پیگیریه ... شما آقایِ ؟

+ ما که دیگه وقت برای پیگیری نداریم :/

- باشه ؛ اسمِ شریف؟

+ حالا اسم مهم نیست .. من الان اسم میگم واسه دانش آموزم یه مشکلی ایجاد میکنه ؛ دشمنی ایجاد میشه خوب نیست ... خداحافظ!

یعنی داشتم از تعجب شاخ در میاوردم ... اداره‌ای که یه خیابون فاصله داره ، در جریانِ هیچی نیست! تازه دفاع هم میکنه :/

اصلا به این بخشِ شکایت امیدی نداشتم! اصلا چشمم آب نمیخورد که اینا کاری کنن ...

بابام من رو می‌رسوند مدرسه ...وقتی موهای بچه‌ها رو دید یهو پاش رو گذاشت رو گاز و گفت: "بیا بریم تو پنج دقیقه موـت رو میزنم"! منم که هرگز دیگه حاضر به اینکار نبودم گفتم که تا الا صبر نکردم که ثانیه آخر تسلیم بشم ... هیچ غلطی نمیتونه بکنه :/ دیگه اصلاً هم واسم مهم نیست!

وقتی وارد مدرسه شدم از اینکه می‌دیدم بچه‌ها اینقدر ترسو و بی‌عرضه‌ان حالم گرفته شد! بیشتری  موهاشون رو زده بودن و این افتضاح بود!!! 

چند دقیقه که گذشت ، مدیرمون رو دیدم که با عصبانیّت داره تو راهرو راه میره و هِی به این و اون دستور میده که : "زنگ رو بزن دیگه" ، "اون بلندگو رو بیار" و ...

زنگ رو که زدن ، تو کمتر از سی ثانیه همه با یه نظمِ خاصی که شبیه رژه‌های ارتش و سپاه بود به‌صف شدن ... اونم رژه‌ای که مقابلِ رهبری انجام میگیره :دی

خب به نظر خونسردانه اما کاملا مشخص بود که خون خونش رو میخورد؛ اومد و شروع کرد به حرف زدن :

امیدوارم همه‌تون با موفقیّت این امتحانات رو گذرونده باشید ... 

آهای اونی که زنگ زدی ارزشیابیِ اداره، گفتی من نمیذارم امتحان بدی ؛ کی گفته من نمیذارم؟ میتونی امتحان بدی ولی از حالا بِدُون که نمرهِ این امتحانت صِـفـره! صفر!  کسی حق نداره اینجا برای من [تعیین تکلیف] کنه و بگه[چیکار کنم و چیکار نکنم] ... حالا همه‌ی اونایی که خودشون هم میدونن موـشون بلنده خودشون بیان بیرون ... خودشون با زبون خوش بیان بیرون وگرنه با مشت و لگد میارمتون [حالا مثل همه اوقات که میخواد توهین کنه ، بلندگو رو میاره پایین و میگه:] آشغالایِ عوضی گمشید !

 نفر اول یا دومی بودم که رفتم بیرون و خیلی شیک و با یه لبخند ملیح اون گوشه به عنوان نفر اول وایستادم! حتی اون معاونی که اومده بود اسامی رو یادداشت کنه ، خودم بهش خودکار دادم! اما خب از اونجایی که دبیر فارسی و املا و انشام ؛ با مدیرمون رفیق چندین و چندساله[از دوران مدرسه] بود میتونستم حدس بزنم که ممکنه به حرفش گوش کنه! 

و کم کم یه مقدار ترس و اضطرابی پیدا کردم که البته جلویِ خودِ مدیر به هیچ عنوان نشون ندادم و چنان با غرور راه میرفتم هرکی نمیدونست فکر میکرد همین الان هند رو فتح کردم و برگشتم! املا 10 نمره اش نوشتاری بود و 10 نمره‌اش سوالایی بود در رابطه با نوشتن و این حرفا که الان دیگه اینطوری نیست ... 10 نمره نوشتاری رو که اصلا حواسم نبود و فقط می‌نوشتم ... اما تو این 10 نمره‌ی دوم از شانس بد یکی رو غلط نوشتم و از قَضا هر کدوم هم یک نمره داشت و الان حتی اگه صفر هم نمی‌شدم ؛ حداکثر 19 بودم! ... دیدم موقعیتِ خوبیِ که بفهمم این دبیر چند مَردِ حلّاجه!! رفتم و بهش گفتم این یه نمره رو میدید یا نه!! و خب اونم هِی با خنده میگفت برو مرادی ... وقتی داشت می‌رفت یه بار دیگه هم بهش گفتم و اونم گفت بیا بریم ببینم آقای س(مدیر) میگه بدم یا ندم! و خب از واضحات بود که گفتم خیلی ممنون نمیخواد آقای فلانی ... دست شمام درد نکنه :/

دمِ درِ راهرو که رسیدم یکی از بچه‌ها رو دیدم که اونم با همه‌ی ترسویی ؛ موش رو کوتاه نکرده بود!!! یکجوری از ترس میلرزید انگار وقتی داشتم هند رو فتح میکردم ، این پادشاهِ شکست خوردهِ هندِ خیالیم بوده! چه کیفی داد وقتی بهش گفتم : "نترس، اون که نمیتونه نمره‌ات رو صفر بده ؛ تو ورقه امتحانی داری .. آخه مدیر چیکاره‌اس؟! اصل دبیره "  .... بیشتر کِیف کردم وقتی تویِ همون درِ ورودیِ راهرو که با دفتر فاصله‌ی چندانی نداشت بلند داد زدم : "بیا برو خونَت ... اینقدر نترس ؛ هیچ غلطی نمیتونه بکنه!" یه لحظه خودمم تعجب کردم از میزانِ شجاعتم ؛ مثل این می‌موند که جلویِ کاخِ سفید ؛ شعارِ "مرگ بر آمریکا" سَر بدی :دی  تو عمرم هیچکسی رو ندیده بودم در اون حد از ترس ، بلرزه!! آخرش هم اون نیومد که بره و همونجا موند ... و من مقتدرانه برگشتم خونه، هرچند هنوز به میزانِ متوسطی میترسیدم که نکنه واقعا صفر بده؟!  

نمی‌دونید چه کِیفی میداد! :))) 

اون روز فهمیدم که این مدیر با همه زبون‌درازی‌هایی که میکرد [مثلاً می‌گفت حتی اگه الان رئیس آموزش پرورش هم بیاد نمیتونه هیچ کاری بکنه و اینجور حرفهای مفت!] چقدر از یه ارزشیابیِ ساده میترسید!!! 

کاری به کارای خوبش ندارم که اون کارها از وظایفِ یه مدیرِ مدرسهِ اسلامیه! ولی کارهایی توهین‌آمیزی که انجام می‌داد به هیچ وجه از حق‌های یک مدیر نیست! همونطور که دانش‌آموز حق نداره به مدیر بگه : "تو" !!! 

چقدر بچه‌ها ازش میترسیدن و میترسند هنوز!!! واقعا تعجب میکنم چرا هیچکدوم به فکرِ شکایت و گزارش نیستن!!! شیطون[شاید هم یک فرشته!] یه مدت بهم میگفت از همینجا (از راه دور) کارهاش رو گزارش بده :دی  اما میترسیدم ، عصبانیتش رو ؛ رویِ اون دانش‌آموزا خالی کنه ... وگرنه تا الان ده بار گزارشش رو میدادم

وقتی هم که کارنامه رو گرفتم نه تنها صِفری توش نبود ؛ بلکه حتّی خبری از 19 هم نبود :)

------------------------------------------

+ خیلی وقت بود که منتظر بودم این روزای خردادماه برسه و این خاطره‎‌ام رو بنویسم و ثبتش کنم ... و الان واقعا خوشحالم که به کمک خدا تونستم اون چیزایی که یادم بود رو بنویسم ... اگه متن‌ها طولانی بود و خسته شدید از خوندنش یا اگه اذیت شدید و یا اگه متن‌های بد و مسخره‌ای بود ؛ معذرت میخوام :)



ادامه مطلب

طوفانِ تهدید (۲)

قسمت اول

------------------------------------------

دوازدهم خرداد (93) رسید ... باز هم انشا ساعت 4 بعدازظهر بود و هنوز ساعت از 10 نگذشته بود ... هوا خنک و بادی بود! دقیقا همون هوایی بود که من عاشقش بودم! اما مثلِ همیشگی‌های قم ، گرد و غبار داشت و غبار آلود بود ... میخواستم زنگ بزنم اداره و بخاطر همچین تهدیدی شکایت کنم و یا سوال کنم که چطور میخواد اینکار رو انجام بده!!! اما همش به خودم میگفتم: بذار امروز بگذره اگه همچین کاری کرد اونوقت شکایت میکنم!

بابام هم که همیشه حاضر به کوتاه کردنِ بود این‌بار حاضر نبود و میگفت چه معنی میده بخاطر دو روز؟! غلطشُو کرده :))  

ساعت تقریبا 2 بعدازظهر شده بود که باد شدیدتر شده بود و هرچند گرد و غبارِ هوا بیشتر شده بود اما هنوز اونقدرا هم زیاد نبود ..

تقریبا ساعت چهار بود که به مدرسه رسیده بودم ... هوا خیلی وضعش خوب نبود ... دوست داشتنی هم نبود! مدیر رو دیدم که از مدرسه رفت بیرون ، به گمانم رفته بود بانک ...

پنج دقیقه که گذشت هوا به شدت خاک‌آلود و غبار آلود شد! خیلی خیلی شدید! هیچوقت اینقدر هوا رو آلوده ندیده بودم ... آسمون یا هرجایی رو که نگاه میکردی به رنگ خاک و قهوه ای رنگ میدیدی! اصلا نمی‌شد چشم رو برای چند ثانیه متوالی باز نگه داشت! اگه صرفاً چند لحظه لب از لب بر میداشتی خیلی راحت گرد و خاک و دونه‌های ریزی رو داخلِ دهنِ‌ت احساس میکردی!!! مدیرمون هم اومد و خیلی سریع رفت بالا ... منِ و مِن کنان روی سکو می‌موند و به آسمون نگاه میکرد و هِی می‌رفت تویِ راهرو و بر می‌گشت ... مدیری که در طول سال اکثریت اوقات (تقریبا همیشه) حتی بعد از زنگ تفریح ، بچه‌ها رو صف نگه میداشت ؛ اون روز نتونست صف نگه داره! نه بخاطر اذیت شدنِ بچه‌ها!!! به نظرم به این خاطر بود که نمی‌تونست جلویِ صف بمونه و حرف بزنه! [تا بخواد حرف بزنه یا جلو رو نگاه کنه ، گرد و خاک امانش نمیدن] این روز همون روزیه که تویِ تهران ؛ یه طوفان خیلی شدید و خیلی غافلگیرکننده اومده بود ؛ بعداً فهمیدم که حدود یک‌ساعت بعد از این گردباد تویِ قم ؛ توی تهران هم به شدت بیشتری طوفان اومده بود : کلیک و کلیک

وقتی رفتیم سرِ جلسه ؛ شروع کردیم به نوشتن انشاء ؛ ذوق‌مرگ شده بودم که نتونسته بود خواسته‌اش رو عملی کنه :)) اما خب مثل همیشه از این "خوشحالی" چیزی نگذشته بود که "ترس" جایگزینش شد! خداروشکر که امتحان انشاء رو تونستم خوب بنویسم و ذهنم درست کار کرد!

باز هم با همون شیوه‌ی داد و فریاد ؛ مثل جارچی‌ها ، حرفش رو تویِ طبقه‌ها گفت :

امروز متاسفانه و واسه شما خوشبخاته هوا جوری شد که نشد جدا کنیم‌ِـتون[اونایی که کوتاه کردن و اونایی که نه!] 

اما فکر نکنید که قِسِر در رفتید! نـــَع! دوساعت قبل که سومی‌ها امتحان داشتن باید می‌دیدید که چجوری تو حیاط نگهشون داشتم و نذاشتم امتحانن بدن ... باید می‌دیدید که چجوری به غلط کردن افتاده بودن ! 

امروز سومی‌هایی که موـشون رو نزده بودن رو نگه داشتم فردا نوبت شماهاست! امروز هم ارفاقِ شما! فردا اگه کسی با این مو بیاد نمیذارم بره بالا [نمیذارم امتحان بده]


مگه میشه!؟ سومی‌ها رو نگه داشته و اونا بجای شورش! و کودتا! مثل کلاس اول ابتدایی‌ها گریه کردن؟! [چندبار دیده بودم که چطور سومی‌ها را به گریه انداخته!] 

مراقبمون رو نمی‌شناختم! دلیلِ اصلیِ باور کردنِ حرف‌های یامفتِ مدیر ؛ حرف‌های اون بود! حالا راست یا دروغ وقتی ازش پرسیدیم واقعا سومی‌ها رو نگه داشته جواب داد:

آره ، نگهشون داشته بود ... سی، چهل نفری می‌شدن ؛ اونا هرچقدر التماس کردن آقایِ "س"[مدیر] اجازه نمی‌داد برن امتحان بدن ... این آخراش که به گریه هم افتاده بودن!

دیگه به فکرم چیزی نمی‌رسید ... اداره آموزش و پرورشِ ناحیه فقط یک خیابون با این مدرسه فاصله داشت! ولی اصلاً و ابداً از هیچی خبر نداشت ... فقط تو دلم میگفتم خاک بر سرشون که اینقدر نظارتِ مزخرفی دارن!

فقط به شکایت فکر می‌کردم! قبلاً هم یکی دوباری گزارشِ بعضی از قانون‌های مسخره‌اش رو داده بودم[البته هیچ فایده‌ای به اون صورت نداشت]! تنبیه‌هایی که به شدت ناپسند بوده رو اما نگفته بودم! این به اصطلاح تنبیه ، هم نوعش و هم روشِـش فرق داشت! پایِ نمره وسط بود! پس رحم جائز نبود به‌هیچ‌ـوجه!!!

وقتی رسیدم خونه و این تهدید و ماجرای سوم‌ها و شهادتِ دبیری که مراقبمون بود رو گفتم! بابام می‌گفت : "خب اگه بخوای حالا حاضرم کوتاه کنم!!!" ترسیده بود :دی  راستش منم ترسیده بودم اما اصلاً به کوتاه‌کردن مو فکر نمیکردم!! حتی به شکایت از طریق دادگاه شاید ولی به کوتاه کردن هرگز!

غروب بود و اداره تعطیل! نمی‌شد شکایی کرد یا گزارشی داد! باید صبر میکردم تا فردا تا ببینم آخرِ این ماجرا به کجا می‌رسه ...

    ادامه دارد ...



ادامه مطلب

طوفانِ تهدید (۱)

شنبه بود ، دهم خردادماهِ یکهزار و سیصد و نود و سه! امتحان زبان ... مثل همیشه آماده بودم! اما کلاً اون روز و اون امتحان حال و هوای خاصی برام داشت... یه حالتِ گرفتگی! یه حالت بغرنج! 

نیم ساعت زودتر رفته بودم ؛ امتحان 4 بعد از ظهر بود ؛ هوا گرمِ گرم بود؛ داغ بود ... انگار این ستارهِ خورشید ؛ ایران-قم رو نشونه رفته بود!

بالاخره رفتیم و هرکس در جایِ از پیش تعیین شده‌اش قرار گرفت و ورقه هم به همه رسید! 

امتحان آسون بود! تکمیلش کرده بودم ؛ کم کم میخواستم برم که صدایی از طبقه پایین نظرم رو جلب کرد! صدا که چه عرض کنم؛ یه فریاد مانندی بود که از تهِ دل بیرون می‌اومد انگار!! اینقدر بلند! مراقبمون هم انگار جذب شده بود! اون هم مثل من نمی‌دونست مدیر ، چرا از بلندگو استفاده نمی‌کنه ... صداش آنقدر رَسا و واضح نبود ... اما می‌دونستم هرچه می‌گه ؛ باز هم در طبقهِ ما تکرار می‌کنه! 

بالاخره صاحبِ صدا به طبقه دوم رسید ... کلمه‌ها و جملاتِ اولش رو که شنیدم ؛ هاج و واج خودکارم رو در موازاتِ ورقه گذاشتم و با توجه، به فریادهایِ جنابِ اُعلیا حضرت؛ مدیرِ مُدَبّران ؛ گوش می‌دادم :

امتحان بعدی، همه باید موهایِ خودشون رو اصلاح کنن ... مثل روز اولی که اومدید باید سرتون رو اصلاح کرده باشید ... به تعهدی که[موقع ثبت‌نام] دادید باید تا آخرین روز و آخرین ساعت عمل کنید ... کسی رو که موـش رو نزده باشه امتحان بعدی راه نمیدم ... باید تا آخرین روز به تعهدتون پایبند باشید ... امکان نداره [اونی که موـش رو نزده] سرِ جلسه راه بدم 

همینجوری راه می‌‌رفت و حرف‌های خودش رو تکرار می‌کرد ... الان می‌فهمم چرا اون روز از بلندگو استفاده نمی‌کرد و از حنجره‌اش مایه میذاشت!!! میخواست حداقل حتی اگه شده چهارتا ترسویِ بی‌عرضه ، بهش "بله قربان" بگن!! اون عاشقِ اطاعت بود! اطاعت از فرامینِ بی حدّ و مرزِ خودش!

 من فقط با تعجب به درِ روبه روم خیره شده بودم و داشتم به درجه بی‌رحمی و گستاخیِ یک مدیر فکر می‌کردم ... راستش از این مدیر تهدیدی ندیده بودم که عملی نشه! یعنی به وضوح تمام تهدیداش رو عملی می‌کرد! حتی بدترین تهدیدهایی که از یک مدیرِ امروزی بَر میاد ... چیزی نمونده بود از شرِّ اون مدرسه راحت بشم! فقط دو تا امتحان! یه انشا و یه املا ! مگه چقدر مونده که 300 نفر دانش‌آموز رو به تمسخر گرفتی؟ امکان نداشت بخاطر دوتا امتحانِ ساده ، به حرفش عمل کنم؛ امکان نداشت ...

خسته‌تر از بقیه ، با یه حالتِ تضاد ؛ از جلسه اومدم بیرون ...

وقتی رسیدم خونه ؛ همش تو فکر بودم ... هرچقدر فکر می‌کردم می‌دیدم نمیتونم اینکار مزخرف رو انجام بدم! از طرفی این تهدیدش کاملاً قابل شکایت بود و نمی‌تونست اجراش کنه! و از یه طرف دیگه ، تهدیدی ندیده بودم که اجراش نکنه!! ... انشا هم خوندنی نبود!! میدونید؟ بازی کردن بهترین کار بود برای فکر نکردن بهش! 

      ادامه دارد ...



ادامه مطلب
صفحه 1 از 212

*مرتبط با چالشِ جولیک

اول بخونید لینک بالا رو!

خاب!

اولاً که متاسفانه بچه مدرسه‌ایِ خرخوانِ بیست‌خواه جماعت ، وسطِ امتحاناتِ ترمی ، یک روز کامل در اختیار شخصِ شخیصِ هوا هم نمی‌تونه باشه! ولی واقعا دوست داشتم چالش رو! عالیه ؛ عالی!!

حقیقتش اینه که من بلد نیستم! نمیدونم چرا! ولی بلد نیستم.مثلا یک‌بار من و داداشم فکر کنم روز مادر بود. وقتی اولیامون :دی رفته بودن صومعه سرا و چون چشمِ زن‌عموم شوره‌:‌دی ما رو نبردن ، ما هم ابتکارمون گل کرد :دی رفتیم بیرون و یه عطر بیکِ دو تومنی با یه روسری دو تومنی گرفتیم ، برگشتیم دیدیم عه! کلید پشتِ در جا مونده و دَر هم از اینطرف دستگیره نداره :)) و خب داداشِ نابغه‌ی خودم با هر تلاش و سخت‌کوشی‌ای که بود ، قفل رو خراب کرد و آخرش هم پشتِ در موندیم ؛ وقتی رسیدن ناچاراً قفل‌ساز آوردیم و پونزده تومن ضررش شد :))) بلد نیستم واقعا :)

وسطِ راه بودیم گفتم چیزی نمیخوای؟ گفت ذرت میخوای؟ منم دیدم بد نیست ، یکسالی میشه نخوردیم :| و اونطور شد که اینطور شد! و الان هم نمیدونم خوشحال شد یا نه! ولی قطعاً ذرت دوست داشت :دی

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • دی ۱۳ام, ۱۳۹۵

هیچ دقت کردید خیلی وقته سریال ترکیِ درست و حسابی ندادن! دلم یه چیزی مثل کلید اسرار  و حلالم کن میخواد :)) حتی یه چیزی مثل گمگشته :دی

کلاس چهارم بودیم، من و یکی دیگه مبصر بودیم، شوخیش گرفته بود، روی تخته اسمم رو به صورت "مراد یالمیز" نوشت :| [سریال حلالم کن اون سال پخش می‌شد] می‌خندید و من فکر می‌کردم خاب که چه :))) 

همه‌ی ماژیک‌ها رو در انحصار گرفته بود و منم وقت فکر نداشتم و فقط می‌خواستم یه تیکه‌ای بهش بندازم! یه ماژیک گیر آوردم و اسمشو با یه پسوند الکی پلکی که فحش هم نبود نوشتم! عین این بچه‌های تخسِ بدردنخور بغض کرد و حتی نذاشت چیزی که نوشتم رو پاک کنم... به عبارتی کولی بازی در آورد  :/ بعدم دوئید و منم هلش دادم و آرنجش خورد به دیوار... بازم بغض کرد و ... :| معلم که اومد یه نگاه تاسف‌باری به هردومون کرد و از مبصری عزلمون کرد ... دو نفر دیگه که هر دوتاشون از رفیقای صمیمی‌م بودن رو مبصر کرد و تا آخر سال همونا مبصر بودن ... ولی چرا واقعا همیشه از این بچه‌های بی‌جنبه‌ گیر من میفته؟! د آخه لامصب من هرچی میگفتم تو بازم همینجوری میشدی دیگه! پس چرا من اینجوری نیستم اصلا :)) 

:::

الان میتونم برای فردا یه سوز به دلیِ عظیمِ دیگه بدم ولی خب دلم نمیاد :)) دو تا پست برفی گذاشتم به اندازه‌ی کافی دلتون سوخته [قصدم سوزوندن دل نبودش که! حالا فردا کوفتم نشه این دو روز :دی‌] :)) البته الان اینجا برف نیست :) ای کاش می‌شد برف‌های دیروز و پریروز رو Cut کرد و توی فردا و پس فردا Paste کرد :))

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • آذر ۵ام, ۱۳۹۵

برف ... نه میخوام کسی ناراحت شه یا نه اینکه بخوام بگم آخ جان ما برف داریماااا :| نه والا :/ 

الان که برف شدیدتر شده، الان که شب شده، الان که برف روی زمین رو سفید کرده، الان که به عنوان یه شب برفی، آسمون رنگ خاصی داره، دقیقا الان که زیر پتوی آبی رنگِ قشنگ بودم، دقیقا همین الان داشتم به چندسال پیش که برف اومده بود فکر می‌کردم، به شب‌های برفی که پتو رو میخ می‌زدیم به دیوار و جلوی پنجره آویزون می‌کردیم تا سرما نیاد، به شب‌هایی که می‌رفتم زیر پتوی آبی رنگ، به شب‌هایی که برای صداهایی که می‌شنیدم، تصور می‌ساختم، نمیدونم صدای چی بود، ولی فکر می‌کردم یکی داره توی پارکینگ جارو برقی یا یه همچون چیزی می‌کشه :)) تصور خنده‌داری نبودااا، کلی با همین تصور می‌ترسیدم، همین الان هم دقیقا طعم همون ترسِ بچگونه زیر زبونم هست! خیلی جالبه! این طعم ترس و این حس وحشت رو زیر همین پتوی آبی رنگ حس کردم... الان با اون موقع چه فرقی کرده؟! فرقش در اینه که اون موقع می‌تونست همه‌چی بهتر باشه و الان ... نمیدونم... ولی خیلی فرق کرده ... به یاد اون شب‌ها و روزهای برفی، تعطیلیِ اول ابتدایی، پس‌گردنی‌ای که بخاطر توی کلاس‌موندن خوردم [خودم از سرما و برف نمی‌ترسیدم! مامانم اینقدددددرررر ترس داشت، که حتی اومد به مدیر هم گفت که من توی کلاس بمونم! ولی اون روز اون انتظاماتِ ابلهِ کلاس پنجمی :دی کشوندم بیرون و نمیدونم مدیر چرا فیوز پرونده بود و بین اون همه آدمِ مستحق :دی ، شَتَرَق! خوابوند پس گردن من :))) آخه لامصب همین امروز صبح مامانم بهت گفت که :/ بقیه‌شو دیگه نمیگم :)))] یاد ریختنِ برف از پشت بوم، یاد بستنی‌های زمستونی، یاد با چکمه راه رفتن توی برف، یاد برفِ یک متری و جاموندنِ کفش توی چاله‌های فرو رفته... یاد کلاه‌های بدترکیب :/ و یاد خیلی چیزایی که توی این مسیر برفیِ کوتاه! به‌جا مونده ... یاد روزهای سردی که شاید امید من گرم‌تر از الان بود و به یاد همه‌ی اون لحظه‌هایی که الان "یادش بخیر" شدن! :) 

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • آذر ۳ام, ۱۳۹۵

چالشی که توسط همشهریِ خوبم راه افتاد ، خیلی جالب بود ... خیلی جالب بود یعنی!! و چیزای دوست‌داشتنیه زیادی رو از هم دیدیم :)

و حالا رونمایی می‌کنم از سه دوست‌داشتنیه خودم :
اون دوتا جعبه‌ای که می‌بینین ، کاربردشون یکی هست ، و هر دو حاویِ وسایلِ قدیمی‌ای هستن که یکی از این وسایل 23 سال قدمت دارن![همه و همه‌ی وسایلش هم از اول برای من نبوده!]  جعبه‌ی سمتِ چپ قدیمی‌تر هست ؛ طوریکه مدادِ پاک‌کن به سر ،ماشین و تراشِ خونه‌شکلِ صورتی‌ای رو که مشاهده می‌کنین ، از برای اولِ ابتدایی‌ـم هست ... تجزیه و تحلیلِ اشیاءِ‌ درونِ این دو جعبه رو به یک پستِ جداگانه محوّل می‌کنم ... :)
در جایگاهِ دوم ، رادیویی رو مشاهده می‌کنین که دقیقا یادم نیست چند ساله که دارمش! ولی حداقل 8 و حداکثر 12 سال عمر داره ، و بسیار دوستش دارم :) حس می‌کنم بالاخره یه روزی که از همه‌چی کناره می‌گیرم ، این رادیو کمکم می‌کنه :)
در جایگاهِ سوم و در رأسِ همه ، مجله داستان همشهری رو می‌بینین که سرگرمیِ خوبیه وسطِ این همه ذهن‌مشغولی!! 
::
در آخر ، از اونایی هم که تا الان شرکت نکردن؛ دعوت و درخواست میکنم که شرکت کنن :)
::
+ چیزایِ دیگه‌ای هم بودن که میتونستن بینِ این سه‌تا باشن ؛ مثلِ ورقه‌های امتحانیِ شیش سالِ ابتداییم ؛ دوچرخه‌ای که برنده شدم ؛ ساعت مچی‌ـم ؛ کیفِ مدرسه‌ام ؛ سجاده‌ای که ازش استفاده نکردم ؛ ... ولی بیشترین خلأیی رو که در بینِ این سه دوست‌داشتنی احساس میکنم ، همونیه که میتونست باشه ولی نیست!!
  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • مهر ۲۲ام, ۱۳۹۵

طبق دعوتِ خانم بهار، چالشانه‌طور، این پست رو نوشتم :

بدترین سوتی که درست یادم نیست ولی کلاس اولِ ابتدایی بودم، معلمم من رو مبصر کرده بود؛ بعدش من اصن نمیدونستم مبصری چی چی هس! همینطوری بیخیال ، سر میز خودم بودم فقط :)) بعدشم که بهم گفت مثلا اسم اونایی که شلوغ میکنن بنویس، خب اول ابتدایی بودم دیگه :دی بلد نبودم بنویسم! سوتی از این بالاتر الان یادم نمیاد!
:::
اولین خاطره‌ای که یادمه، دقیقا نمیدونم مالِ کِی هست یا چی هست! چون من کلا تو محاسبه سن و یادآوریِ تاریخ مشکل دارم! ولی یه خاطره ای که یادمه، اینه که حدودا پنج شایدم چهار سالم بود و یا حتی شاید شیش سالم بود! که ساعت هشت شب که دیگه اون موقع پاییز بود و تاریک بود هوا، داشتم با دوچرخه و مامانم از پارک میرفتیم خونه، که خب سخت بود سرعتِ خودمو با بقیه که پیاده بودن یکی کنم، داشتم جلو جلو میرفتم که یه آقایی که توی تاریکی حتی قیافه‌اش رو هم ندیدم، بهم گفت آرومتر برو با مادرت بیا [یا یه همچین چیزی] :| آخه یکی هم نبود بگه به تو چه :/ خب از اون موقع دیگه یه فوبیایی دارم اونم اینه که توی تاریکی و حتی غیرتاریکی از یه جای خلوت بدم میاد رد شم! نمیترسما:/ بدم میاد :| [شما بخونید : میترسم :دی]
یه خاطره‌ی دیگه هم یادمه که خیلی قدیمیه، چون قبل از اینکه مدرسه هم برم، خیلی اوقات بهش فکر می‌کردم؛ اونم اینه که با خانواده رفته بودیم شهربازی؛ داداشم که چندسالی بزرگتره اونقدر اصرار کرده بود که این سفینه رو سوار بشه که بالاخره بابام راضی شد باهاش بره ... مامانم مثلا من رو گول زده بود و من رو برده بود، برام بستنی قیفی خریده بود، بستنی‌ش هم صورتی بود و فکر کنم با طعمِ توت‌فرنگی :)) خب من که حسم قوی بود و می‌دونستم که چه خبره، ولی خب بستنی‌ش خوشمزه بود :| چیزی که یادمه و آزارم میده اینه که وقتی میخواستیم برگردیم و من فهمیدم، مقداری از بستنی که باقی مونده بود رو پرت کردم کناری [که این قسمتش خیلی واضح یادمه که با دست راست پرتش کردم سمتِ چپ!] کلا بچه مزخرفی بودم :|| خودمم بدم میاد از بچگیم! [الان که به این خاطره فکر می‌کنم می‌بینم من با اون بستنی خیلی بیشتر سود کرده بودم تا داداشم با اون سفینه! سفینه‌ای که جز سرگیجه و حالت تهوع، سودی براش نداشت :دی]
:::
یکی از گزینه‌های چالش هم این بود که آتیش زدنِ مدرسه در ازای دوماه نتِ مفتی! الان این نتِ مفتی رو صاب‌چالش تضمین می‌کنه؟ :)) اگه مدرسه‌مون در این حد قدیمی نبود که حتی ویکی پدیا هم داره، حتما این گزینه رو انتخاب می‌کردم :)))
:::
اینم عکس از پنل مدیریت :

* بعضی از دوستان، وقتی از پنل عکس میذارن، همه‌ی جعبه‌ها رو می‌بندن به جز آمار :)) چی بشه خب؟! البته واضحه نظرات خصوصی باید بسته باشه! 

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • مهر ۳ام, ۱۳۹۵

در جهت معرفی لنزور باید بگم که یه شبکه اجتماعی هست مثلِ اینستاگرام ، نسخه ایرانیـش ... 

اولین شبکه‌ای بود که باهاش آشنا شدم ... اولین عکسی که پُست کردم تویِ لنزور ، بر میگرده به هیجده بهمن 92 ! تقریباً سه سال پیش ... نزدیکای طلوعِ خورشید و با اینترنت 2G همراه اول!!! یادش به خیر :))

چقدر فضایِ خوبی بود ... اوجِ فعالیتم مربوط میشه به مرداد 93 ؛ یعنی دوسال پیش ؛ که اینترنت نامحدود داشتیم و خب ، من همش تو لنزور بودم :))

خیلی‌ها رو شناختم و خیلی عکسو پستِ خوب خوندم ... خیلی بحث کردم و خیلی جنگ و جدل راه افتاد [بحثا فقط هم سیاسی نبوده البته] :)) ولی همشون شیرینیِ خاصی داشتن :) توهین بود ؛ مثل همه‌جا ، همیشه یه عده بودن که توهین کنن و خب یه جایی هم نمی‌شد که کنایه نزد و این کنایه هم توهین محسوب می‌شد گاهاً ؛ ولی باز هم لنزور برام دوست‌داشتنیه و هیچوقت فراموشش نمیکنم ...

+ یکی رو یادمه ؛ که نیازی نیست بخوام شرحِ مفصلی درباره‌اش بدم! 

ولی دوسال پیش ... حالش خوبِ خوب بود ... خـــوبِ خوب!  اما از وقتی پایِ یکی به زندگیِ مجازیش باز شد .. از وقتی که هرچی میگفتم که این‌کارا عاقبتِ درستی نداره و گوشش بدهکار نبود! که یا نمی‌فهمید یا نمی‌خواست بفهمه!! قصدش هم دوستی نبود! از همون سن زده بود تو قول و قرارِ ازدباج!! بماند که هنوزم ، به نظرم از سرِ لجبازی و غروری که داره ، حاضر نیست اعتراف کنه که اشتباه کرده! و دنبالِ اشتباهش داره میره و همینجوری ادامه میده! حاضر نیست بفهمه که اینکار ، که این دوستی‌هایِ به ظاهر دوستی! عاقبتی نداره ، که عاقبتی نداشت! که حالا دیگه مثلِ دوسالِ قبل، سرِحال نیست ... و حالا که اسمِ خودش رو گذاشته "یک دختر مُرده" و من به همه‌ی اون روزایی فکر میکنم که میدونستم همچین روزی میرسه ولی نمیتونستم حالیش کنم ... 

یادش بخیر ...

++ روزایی که تویِ لنزور فعالیت داشتم ، بخاطر سادگیِ فضا و شلوغ نبودنش ، بخاطر زیبایی‌هایی که تصویرها دارن ؛ روزایِ خیلی خوبی بودن ... :)

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • مرداد ۳۰ام, ۱۳۹۵

دو سال پیش ، همین موقع‌ها یعنی تیرماه بود ... بعد از یه سال تحصیلیِ سخت! و یه اسباب‌کشیِ‌ واقعا طاقت فرسا ، به یه آرامش خیــــلی موقتی! در حد یه ماه رسیدیم ... خب خیلی کارا بود که میخواستم شروع کنم! اما یه چیزی که تو ذهنم بود [که یقیناً یه موردِ بیهوده به نظرتون برسه] دیدنِ خواب اختیاری بود و از اون بالاتر داشتن اختیار تویِ‌ خواب! مطمئنم براتون سخته که بتونید درک کنید که چرا برام مهم بوده ، پس کلاً چرایی و چگونگی رو نمیگم که فایده‌ای هم نداره ،‌صرف نظر از اینکه نمیخواستم بگم :))

خیلی روشِ مدوَّنی هم نداشتم! اما خب یه فکرایی رو برای خودم داشتم که میتونستم این مورد رو عملی کنم! فکر کنم فقط و فقط یک یا دو بار تونستم کاملاً مختصر تجربه‌اش کنم ... خیلی مختصر البته! و باز هم باید بگم که بعد از این یکی یا دوبار کلاً این حرفه ظریف! رو ادامه ندادم و کلاً به هدفم هم نرسیدم!

یه بار خیلی رویِ یه خوابِ کاملا ساده و خیلی خیلی بدونِ فضاهای خاص کار کردم و اونقدری برنامه‌اش رو خوب چیده بودم که حداقل بتونم انگیزه‌ای واسه ادامه دادنش داشته باشم ... ماه رمضون بود ... خیلی ساده و راحت ؛ فکر میکنم یازده و نیم شب خوابم برد و خب یه چیزایی رو تونستم بر اساسِ چیزی که میخواستم پیش ببرم و تا یه جایی میشه گفت دقیقاً همونی شد که میخواستم!! اما بخشِ جالبش تازه از جایی شروع شد که خوابی که میخواستم ببینم برنامه‌اش تموم شده یود و کلاً برای بقیه‌اش فکری نکرده بودم! طبیعیِ‌ که ذهن خودش بقیه رو برنامه‌ریزی کنه ... برنامه و کارِ از پیش تعیین شده‌ام تموم شده بود و داشتم همینجوری تویِ یه خیابونی راه میرفتم که یه پیکان گوجه‌ای دیدم و که پشت چراغ قرمزه .. خیلی ناخودآگاه و بدونِ‌ اینکه بدونم کجا میخوام برم سوارش شدم! همون موقع چراغِ سبز شد و اینم راه افتاد! یه لحظه راننده رو نگاه کردم ، به معنایِ واقعیِ کلمه شوکه شدم!! چه ذهنِ فعالی داشتم واقعا ؛ فکر میکنید این راننده کی بود؟ :))) احمدی نژاد :)))) باور کنید تا هفت روز  قبل از این خواب نه اسمِ‌ احمدی نژاد رو شنیده بودم نه دیده بودم و نه حتی گفته بودم!!! بعله ؛ راننده احمدی نژاد بود و دقیقا یادم نمیاد که چه دیالوگی بینمون رد و بدل شد [صرفاً یه جمله از من بود و یه جمله از اون که الان دقیقاً نمیدونم چی بود] ... از این خیابون که رد شدیم ، به صورتِ عجیبی فضایِ شهری تموم شد و یه جاده سرسبز با یه پیچ به چپ رسیدیم ... پیچ هم که تموم شد یه ماشین اومد جلوش و جفتشون پیاده شدن و احمدی نژاد! به در پیکانِ گوجه‌ایش تکیه داده بود و نمیدونم سرِ چه چیزی داشتن بحث میکردن که من یه هزاری انداختم روی داشبورد و پیاده شدم و پیاده برگشتم به سویِ‌ فضایِ شهری!‌!  :))  همین موقع‌ها بود که برای سحری بیدار شدم و برای چند دقیقه شوکه بودم که این احمدی نژاد بود واقعا؟!‌:)) ساعت رو که نگاه کردم دیدم فقط برای کمتر از 4 ساعت تونسته بودم ، برنامه‌‌ریزی شده خواب ببینم!! 

بعد از این خواب ، به دلایل نامعلومی دیگه این موضوع رو ادامه ندادم ...

ولی خیـــلی خاطره خوبی شد :))

یک ماه بعد وقتی برای اولین بار فیلم اینسپشن رو دیدم با خودم گفتم اینا چرا از رویِ ایده من فیلم ساختن؟! فقط مثل اینکه نمیدونستن باید چیکار کنن از یه سری وسایل الکی و یه سری خزعبلات استفاده کردن :))‌ ولی ایده کلّی فیلم از من بود :دی

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • تیر ۱۶ام, ۱۳۹۵

قسمت اول - قسمت دوم

------------------------------------------

واقعا نمیخواستم صبح بشه ... اصلاً دوست نداشتم دوباره با همچین استرسی روبه‌رو بشم ... صبح که شد ، فقط آهنگِ "صبح نشده، ظهر نشده، چی شد که شب شد!" رو کم داشت! که البته آن موقع نداشتمش وگرنه یه ده‌باری شنیدنش تجویز می‌شد!

در هر حال نمی‌شد که دست رویِ دست گذاشت! راستش با اینکه اداره نزدیک بود اما نمیخواستم اسم و نشونی از خودم بجا بمونه [حالا یک درصد هم اگه شده ؛ احتمالِ عملی نشدنِ تهدید می‌رفت! اونوقت این شکایت یا گزارشه می‌شد قوزِ بالا قوز!] 

شماره بخش شکایت‌ها رو داشتم و چون تجربه زنگ زدن و حرف‌زدن با اونا را داشتم می‌دونستم که وسطش عصبانی می‌شم و با یه جمله "مرتیکهِ مفت‌خور" گوشی رو قطع  میکنم! بابام حرف زد! 

+ سلام بخشِ شکایت؟ [دقیق اسمِ اون بخش یادم نیست ولی در کل در مورد شکایت بود]

- بله بفرمایید ...

+ خسته نباشید ؛ این دبیرستان ا... هست که مدیرش آقایِ س... هستن ؛ خیابونِ ... ایشون اومده بچه ها رو تهدید کرده که اگه موـتون رو نزنید نمیذارم فردا که یعنی امروز امتحان بدین! آخه این چه کاریه عزیزِ من؟

- طبق بندِ .... آیین نامه انضباطیِ مدارس ؛ دانش آموز حقِّ استفاده از ژل و یا مدلی زدنِ مو و غیرمتعارف بلند و کوتاه کردنش رو نداره ... گوش کن آقای ِ محترم ... در این صورت مدیر کاملا اختیار داره که این مســ ... گوش کن خب! مدیر اختیار داره مسئله رو صورت جلسه کنه! 

+ مدل چیه؟ بلند چیه؟ ژل کجا بود! مویِ اینا از یه دو بند انگشت هم کوتاه‌تره ... این مدیر منظورش ژل نیست ... صبر کن .... میگه از تَه بزنید! این امتحانِ آخره .. بعدش تابستون ... شاید بخوایم جایی بریم ؛ نمیشه اینطوری که .. این چه کاری آخه ..

- دقت کنید حتما دانش آموز شما موـش رو مدلی زده یا از وسایل و موادی استفاده کرده که مدیر اینطوری گفته ... مو اگه درست باشه که مدیر حرفی نمیزنه!

من : عجب نفهمی هستی :/ [بلند گفتم ولی فکر نمیکنم شنیده باشه!]

+الان پسر اینجاست! موش خیلی معمولیه ، اصلا هم بلند نیست ... از اولین ... گوش کنین یه لحظه ... از اولین روز مدرسه اینا رو وادار کرده موـشون رو با ماشین از تَه بزنن ... خب نمی‌شد وسط سال جابه جا شد ... ناچاراً تحمل کردیم! اما اینکه الان یه روز مونده بخواد بگه من نمیذارم امتحان بده ؛ خب این استرس و ترسی که به دانش آموزا داره میده اصلا معنی نمیده ... نمیشه که عزیزِ من ... دانش آموز داره امتحان میده اون بیاد با زور بخواد اینا رو تهدید کنه ! معلومه که این امتحان دیگه امتحان نمیشه 

- هیچ مدیری حق داره دانش آموزی رو از دادنِ امتحان منع کنه! اصلا همچین کاری ممکن نیست ...

+ خب حالا ایشون همچین تهدیدی کرده اگه همچین کاری کنه چی؟

- نه آخه ...ممکن نیست اصلا ... حتماً چیز دیگه‌ای گفته ؛ برعکس برداشت شده 

+ خب حالا که گفته و امروزم امتحانه :/

- به هرحال اگه اینکار رو انجام بده قابلِ پیگیریه ... شما آقایِ ؟

+ ما که دیگه وقت برای پیگیری نداریم :/

- باشه ؛ اسمِ شریف؟

+ حالا اسم مهم نیست .. من الان اسم میگم واسه دانش آموزم یه مشکلی ایجاد میکنه ؛ دشمنی ایجاد میشه خوب نیست ... خداحافظ!

یعنی داشتم از تعجب شاخ در میاوردم ... اداره‌ای که یه خیابون فاصله داره ، در جریانِ هیچی نیست! تازه دفاع هم میکنه :/

اصلا به این بخشِ شکایت امیدی نداشتم! اصلا چشمم آب نمیخورد که اینا کاری کنن ...

بابام من رو می‌رسوند مدرسه ...وقتی موهای بچه‌ها رو دید یهو پاش رو گذاشت رو گاز و گفت: "بیا بریم تو پنج دقیقه موـت رو میزنم"! منم که هرگز دیگه حاضر به اینکار نبودم گفتم که تا الا صبر نکردم که ثانیه آخر تسلیم بشم ... هیچ غلطی نمیتونه بکنه :/ دیگه اصلاً هم واسم مهم نیست!

وقتی وارد مدرسه شدم از اینکه می‌دیدم بچه‌ها اینقدر ترسو و بی‌عرضه‌ان حالم گرفته شد! بیشتری  موهاشون رو زده بودن و این افتضاح بود!!! 

چند دقیقه که گذشت ، مدیرمون رو دیدم که با عصبانیّت داره تو راهرو راه میره و هِی به این و اون دستور میده که : "زنگ رو بزن دیگه" ، "اون بلندگو رو بیار" و ...

زنگ رو که زدن ، تو کمتر از سی ثانیه همه با یه نظمِ خاصی که شبیه رژه‌های ارتش و سپاه بود به‌صف شدن ... اونم رژه‌ای که مقابلِ رهبری انجام میگیره :دی

خب به نظر خونسردانه اما کاملا مشخص بود که خون خونش رو میخورد؛ اومد و شروع کرد به حرف زدن :

امیدوارم همه‌تون با موفقیّت این امتحانات رو گذرونده باشید ... 

آهای اونی که زنگ زدی ارزشیابیِ اداره، گفتی من نمیذارم امتحان بدی ؛ کی گفته من نمیذارم؟ میتونی امتحان بدی ولی از حالا بِدُون که نمرهِ این امتحانت صِـفـره! صفر!  کسی حق نداره اینجا برای من [تعیین تکلیف] کنه و بگه[چیکار کنم و چیکار نکنم] ... حالا همه‌ی اونایی که خودشون هم میدونن موـشون بلنده خودشون بیان بیرون ... خودشون با زبون خوش بیان بیرون وگرنه با مشت و لگد میارمتون [حالا مثل همه اوقات که میخواد توهین کنه ، بلندگو رو میاره پایین و میگه:] آشغالایِ عوضی گمشید !

 نفر اول یا دومی بودم که رفتم بیرون و خیلی شیک و با یه لبخند ملیح اون گوشه به عنوان نفر اول وایستادم! حتی اون معاونی که اومده بود اسامی رو یادداشت کنه ، خودم بهش خودکار دادم! اما خب از اونجایی که دبیر فارسی و املا و انشام ؛ با مدیرمون رفیق چندین و چندساله[از دوران مدرسه] بود میتونستم حدس بزنم که ممکنه به حرفش گوش کنه! 

و کم کم یه مقدار ترس و اضطرابی پیدا کردم که البته جلویِ خودِ مدیر به هیچ عنوان نشون ندادم و چنان با غرور راه میرفتم هرکی نمیدونست فکر میکرد همین الان هند رو فتح کردم و برگشتم! املا 10 نمره اش نوشتاری بود و 10 نمره‌اش سوالایی بود در رابطه با نوشتن و این حرفا که الان دیگه اینطوری نیست ... 10 نمره نوشتاری رو که اصلا حواسم نبود و فقط می‌نوشتم ... اما تو این 10 نمره‌ی دوم از شانس بد یکی رو غلط نوشتم و از قَضا هر کدوم هم یک نمره داشت و الان حتی اگه صفر هم نمی‌شدم ؛ حداکثر 19 بودم! ... دیدم موقعیتِ خوبیِ که بفهمم این دبیر چند مَردِ حلّاجه!! رفتم و بهش گفتم این یه نمره رو میدید یا نه!! و خب اونم هِی با خنده میگفت برو مرادی ... وقتی داشت می‌رفت یه بار دیگه هم بهش گفتم و اونم گفت بیا بریم ببینم آقای س(مدیر) میگه بدم یا ندم! و خب از واضحات بود که گفتم خیلی ممنون نمیخواد آقای فلانی ... دست شمام درد نکنه :/

دمِ درِ راهرو که رسیدم یکی از بچه‌ها رو دیدم که اونم با همه‌ی ترسویی ؛ موش رو کوتاه نکرده بود!!! یکجوری از ترس میلرزید انگار وقتی داشتم هند رو فتح میکردم ، این پادشاهِ شکست خوردهِ هندِ خیالیم بوده! چه کیفی داد وقتی بهش گفتم : "نترس، اون که نمیتونه نمره‌ات رو صفر بده ؛ تو ورقه امتحانی داری .. آخه مدیر چیکاره‌اس؟! اصل دبیره "  .... بیشتر کِیف کردم وقتی تویِ همون درِ ورودیِ راهرو که با دفتر فاصله‌ی چندانی نداشت بلند داد زدم : "بیا برو خونَت ... اینقدر نترس ؛ هیچ غلطی نمیتونه بکنه!" یه لحظه خودمم تعجب کردم از میزانِ شجاعتم ؛ مثل این می‌موند که جلویِ کاخِ سفید ؛ شعارِ "مرگ بر آمریکا" سَر بدی :دی  تو عمرم هیچکسی رو ندیده بودم در اون حد از ترس ، بلرزه!! آخرش هم اون نیومد که بره و همونجا موند ... و من مقتدرانه برگشتم خونه، هرچند هنوز به میزانِ متوسطی میترسیدم که نکنه واقعا صفر بده؟!  

نمی‌دونید چه کِیفی میداد! :))) 

اون روز فهمیدم که این مدیر با همه زبون‌درازی‌هایی که میکرد [مثلاً می‌گفت حتی اگه الان رئیس آموزش پرورش هم بیاد نمیتونه هیچ کاری بکنه و اینجور حرفهای مفت!] چقدر از یه ارزشیابیِ ساده میترسید!!! 

کاری به کارای خوبش ندارم که اون کارها از وظایفِ یه مدیرِ مدرسهِ اسلامیه! ولی کارهایی توهین‌آمیزی که انجام می‌داد به هیچ وجه از حق‌های یک مدیر نیست! همونطور که دانش‌آموز حق نداره به مدیر بگه : "تو" !!! 

چقدر بچه‌ها ازش میترسیدن و میترسند هنوز!!! واقعا تعجب میکنم چرا هیچکدوم به فکرِ شکایت و گزارش نیستن!!! شیطون[شاید هم یک فرشته!] یه مدت بهم میگفت از همینجا (از راه دور) کارهاش رو گزارش بده :دی  اما میترسیدم ، عصبانیتش رو ؛ رویِ اون دانش‌آموزا خالی کنه ... وگرنه تا الان ده بار گزارشش رو میدادم

وقتی هم که کارنامه رو گرفتم نه تنها صِفری توش نبود ؛ بلکه حتّی خبری از 19 هم نبود :)

------------------------------------------

+ خیلی وقت بود که منتظر بودم این روزای خردادماه برسه و این خاطره‎‌ام رو بنویسم و ثبتش کنم ... و الان واقعا خوشحالم که به کمک خدا تونستم اون چیزایی که یادم بود رو بنویسم ... اگه متن‌ها طولانی بود و خسته شدید از خوندنش یا اگه اذیت شدید و یا اگه متن‌های بد و مسخره‌ای بود ؛ معذرت میخوام :)

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۳ام, ۱۳۹۵

قسمت اول

------------------------------------------

دوازدهم خرداد (93) رسید ... باز هم انشا ساعت 4 بعدازظهر بود و هنوز ساعت از 10 نگذشته بود ... هوا خنک و بادی بود! دقیقا همون هوایی بود که من عاشقش بودم! اما مثلِ همیشگی‌های قم ، گرد و غبار داشت و غبار آلود بود ... میخواستم زنگ بزنم اداره و بخاطر همچین تهدیدی شکایت کنم و یا سوال کنم که چطور میخواد اینکار رو انجام بده!!! اما همش به خودم میگفتم: بذار امروز بگذره اگه همچین کاری کرد اونوقت شکایت میکنم!

بابام هم که همیشه حاضر به کوتاه کردنِ بود این‌بار حاضر نبود و میگفت چه معنی میده بخاطر دو روز؟! غلطشُو کرده :))  

ساعت تقریبا 2 بعدازظهر شده بود که باد شدیدتر شده بود و هرچند گرد و غبارِ هوا بیشتر شده بود اما هنوز اونقدرا هم زیاد نبود ..

تقریبا ساعت چهار بود که به مدرسه رسیده بودم ... هوا خیلی وضعش خوب نبود ... دوست داشتنی هم نبود! مدیر رو دیدم که از مدرسه رفت بیرون ، به گمانم رفته بود بانک ...

پنج دقیقه که گذشت هوا به شدت خاک‌آلود و غبار آلود شد! خیلی خیلی شدید! هیچوقت اینقدر هوا رو آلوده ندیده بودم ... آسمون یا هرجایی رو که نگاه میکردی به رنگ خاک و قهوه ای رنگ میدیدی! اصلا نمی‌شد چشم رو برای چند ثانیه متوالی باز نگه داشت! اگه صرفاً چند لحظه لب از لب بر میداشتی خیلی راحت گرد و خاک و دونه‌های ریزی رو داخلِ دهنِ‌ت احساس میکردی!!! مدیرمون هم اومد و خیلی سریع رفت بالا ... منِ و مِن کنان روی سکو می‌موند و به آسمون نگاه میکرد و هِی می‌رفت تویِ راهرو و بر می‌گشت ... مدیری که در طول سال اکثریت اوقات (تقریبا همیشه) حتی بعد از زنگ تفریح ، بچه‌ها رو صف نگه میداشت ؛ اون روز نتونست صف نگه داره! نه بخاطر اذیت شدنِ بچه‌ها!!! به نظرم به این خاطر بود که نمی‌تونست جلویِ صف بمونه و حرف بزنه! [تا بخواد حرف بزنه یا جلو رو نگاه کنه ، گرد و خاک امانش نمیدن] این روز همون روزیه که تویِ تهران ؛ یه طوفان خیلی شدید و خیلی غافلگیرکننده اومده بود ؛ بعداً فهمیدم که حدود یک‌ساعت بعد از این گردباد تویِ قم ؛ توی تهران هم به شدت بیشتری طوفان اومده بود : کلیک و کلیک

وقتی رفتیم سرِ جلسه ؛ شروع کردیم به نوشتن انشاء ؛ ذوق‌مرگ شده بودم که نتونسته بود خواسته‌اش رو عملی کنه :)) اما خب مثل همیشه از این "خوشحالی" چیزی نگذشته بود که "ترس" جایگزینش شد! خداروشکر که امتحان انشاء رو تونستم خوب بنویسم و ذهنم درست کار کرد!

باز هم با همون شیوه‌ی داد و فریاد ؛ مثل جارچی‌ها ، حرفش رو تویِ طبقه‌ها گفت :

امروز متاسفانه و واسه شما خوشبخاته هوا جوری شد که نشد جدا کنیم‌ِـتون[اونایی که کوتاه کردن و اونایی که نه!] 

اما فکر نکنید که قِسِر در رفتید! نـــَع! دوساعت قبل که سومی‌ها امتحان داشتن باید می‌دیدید که چجوری تو حیاط نگهشون داشتم و نذاشتم امتحانن بدن ... باید می‌دیدید که چجوری به غلط کردن افتاده بودن ! 

امروز سومی‌هایی که موـشون رو نزده بودن رو نگه داشتم فردا نوبت شماهاست! امروز هم ارفاقِ شما! فردا اگه کسی با این مو بیاد نمیذارم بره بالا [نمیذارم امتحان بده]


مگه میشه!؟ سومی‌ها رو نگه داشته و اونا بجای شورش! و کودتا! مثل کلاس اول ابتدایی‌ها گریه کردن؟! [چندبار دیده بودم که چطور سومی‌ها را به گریه انداخته!] 

مراقبمون رو نمی‌شناختم! دلیلِ اصلیِ باور کردنِ حرف‌های یامفتِ مدیر ؛ حرف‌های اون بود! حالا راست یا دروغ وقتی ازش پرسیدیم واقعا سومی‌ها رو نگه داشته جواب داد:

آره ، نگهشون داشته بود ... سی، چهل نفری می‌شدن ؛ اونا هرچقدر التماس کردن آقایِ "س"[مدیر] اجازه نمی‌داد برن امتحان بدن ... این آخراش که به گریه هم افتاده بودن!

دیگه به فکرم چیزی نمی‌رسید ... اداره آموزش و پرورشِ ناحیه فقط یک خیابون با این مدرسه فاصله داشت! ولی اصلاً و ابداً از هیچی خبر نداشت ... فقط تو دلم میگفتم خاک بر سرشون که اینقدر نظارتِ مزخرفی دارن!

فقط به شکایت فکر می‌کردم! قبلاً هم یکی دوباری گزارشِ بعضی از قانون‌های مسخره‌اش رو داده بودم[البته هیچ فایده‌ای به اون صورت نداشت]! تنبیه‌هایی که به شدت ناپسند بوده رو اما نگفته بودم! این به اصطلاح تنبیه ، هم نوعش و هم روشِـش فرق داشت! پایِ نمره وسط بود! پس رحم جائز نبود به‌هیچ‌ـوجه!!!

وقتی رسیدم خونه و این تهدید و ماجرای سوم‌ها و شهادتِ دبیری که مراقبمون بود رو گفتم! بابام می‌گفت : "خب اگه بخوای حالا حاضرم کوتاه کنم!!!" ترسیده بود :دی  راستش منم ترسیده بودم اما اصلاً به کوتاه‌کردن مو فکر نمیکردم!! حتی به شکایت از طریق دادگاه شاید ولی به کوتاه کردن هرگز!

غروب بود و اداره تعطیل! نمی‌شد شکایی کرد یا گزارشی داد! باید صبر میکردم تا فردا تا ببینم آخرِ این ماجرا به کجا می‌رسه ...

    ادامه دارد ...

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۲ام, ۱۳۹۵

شنبه بود ، دهم خردادماهِ یکهزار و سیصد و نود و سه! امتحان زبان ... مثل همیشه آماده بودم! اما کلاً اون روز و اون امتحان حال و هوای خاصی برام داشت... یه حالتِ گرفتگی! یه حالت بغرنج! 

نیم ساعت زودتر رفته بودم ؛ امتحان 4 بعد از ظهر بود ؛ هوا گرمِ گرم بود؛ داغ بود ... انگار این ستارهِ خورشید ؛ ایران-قم رو نشونه رفته بود!

بالاخره رفتیم و هرکس در جایِ از پیش تعیین شده‌اش قرار گرفت و ورقه هم به همه رسید! 

امتحان آسون بود! تکمیلش کرده بودم ؛ کم کم میخواستم برم که صدایی از طبقه پایین نظرم رو جلب کرد! صدا که چه عرض کنم؛ یه فریاد مانندی بود که از تهِ دل بیرون می‌اومد انگار!! اینقدر بلند! مراقبمون هم انگار جذب شده بود! اون هم مثل من نمی‌دونست مدیر ، چرا از بلندگو استفاده نمی‌کنه ... صداش آنقدر رَسا و واضح نبود ... اما می‌دونستم هرچه می‌گه ؛ باز هم در طبقهِ ما تکرار می‌کنه! 

بالاخره صاحبِ صدا به طبقه دوم رسید ... کلمه‌ها و جملاتِ اولش رو که شنیدم ؛ هاج و واج خودکارم رو در موازاتِ ورقه گذاشتم و با توجه، به فریادهایِ جنابِ اُعلیا حضرت؛ مدیرِ مُدَبّران ؛ گوش می‌دادم :

امتحان بعدی، همه باید موهایِ خودشون رو اصلاح کنن ... مثل روز اولی که اومدید باید سرتون رو اصلاح کرده باشید ... به تعهدی که[موقع ثبت‌نام] دادید باید تا آخرین روز و آخرین ساعت عمل کنید ... کسی رو که موـش رو نزده باشه امتحان بعدی راه نمیدم ... باید تا آخرین روز به تعهدتون پایبند باشید ... امکان نداره [اونی که موـش رو نزده] سرِ جلسه راه بدم 

همینجوری راه می‌‌رفت و حرف‌های خودش رو تکرار می‌کرد ... الان می‌فهمم چرا اون روز از بلندگو استفاده نمی‌کرد و از حنجره‌اش مایه میذاشت!!! میخواست حداقل حتی اگه شده چهارتا ترسویِ بی‌عرضه ، بهش "بله قربان" بگن!! اون عاشقِ اطاعت بود! اطاعت از فرامینِ بی حدّ و مرزِ خودش!

 من فقط با تعجب به درِ روبه روم خیره شده بودم و داشتم به درجه بی‌رحمی و گستاخیِ یک مدیر فکر می‌کردم ... راستش از این مدیر تهدیدی ندیده بودم که عملی نشه! یعنی به وضوح تمام تهدیداش رو عملی می‌کرد! حتی بدترین تهدیدهایی که از یک مدیرِ امروزی بَر میاد ... چیزی نمونده بود از شرِّ اون مدرسه راحت بشم! فقط دو تا امتحان! یه انشا و یه املا ! مگه چقدر مونده که 300 نفر دانش‌آموز رو به تمسخر گرفتی؟ امکان نداشت بخاطر دوتا امتحانِ ساده ، به حرفش عمل کنم؛ امکان نداشت ...

خسته‌تر از بقیه ، با یه حالتِ تضاد ؛ از جلسه اومدم بیرون ...

وقتی رسیدم خونه ؛ همش تو فکر بودم ... هرچقدر فکر می‌کردم می‌دیدم نمیتونم اینکار مزخرف رو انجام بدم! از طرفی این تهدیدش کاملاً قابل شکایت بود و نمی‌تونست اجراش کنه! و از یه طرف دیگه ، تهدیدی ندیده بودم که اجراش نکنه!! ... انشا هم خوندنی نبود!! میدونید؟ بازی کردن بهترین کار بود برای فکر نکردن بهش! 

      ادامه دارد ...

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۰ام, ۱۳۹۵