سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

معمای سی‌تیرماه هیچ‌وقت حل نمی‌شود

روزنامه را خریده بودم و فاتحانه به سمت خانه برگشتم. آن‌روزها روزنامه بزرگترین رسانه و سرگرمیِ من بود. بعدازظهر، به بهانه‌های دیگری، شاید بستنی شاید نان، زده بودم بیرون. تمامِ میدان معلم تا بیستون را بخاطر دکه‌ای که روزنامه داشت دویده بودم. سربالایی بود. نفس‌گیر بود. دویست‌تومان روزنامه خریدم و برگشتم. از قم آمده بودیم مثلا تعطیلات. یک هفته دو هفته، در خانه‌ی عمه. خودِ عمه نبود. کلید را نمی‌دانم به چه دلیلی، داده بود به ما، که هروقت خواستیم بیاییم و از خانه استفاده کنیم. بی‌تعارف می‌گفت از وسایل یخچال استفاده کنید، ولی ما نه تنها از آن‌ها استفاده نمی‌کردیم - چرا که می‌دانستیم خودِ عمه برایش سخت است خرید! - بلکه قبض برقش را هم می‌دادیم و من چقدر دلم می‌خواست که هرباره و هرباره همین‌گونه می‌بودیم. وسط اتاق نشستم و روزنامه را باز کردم. تیترش را نگاه کردم. تاریخش را. سی‌اُم تیرماه. حالم بد شد. گریه‌ام گرفت. به دلایلِ مجهولی دلم تنگِ نمی‌دانم چه، شده بود. خوابیدم روی تخت. به زبریِ پرده و نرمیِ رنگ‌روغنِ دیوار دست کشیدم. آخ که چقدر این صحنه‌ها واضح از جلوی چشمِ من می‌گذرند. چقدر واضح زبریِ پرده و نرمی دیوار به یادم مانده و حس می‌کنم‌شان. دلم گرفته بود که سی‌اُم تیرماه شده است. ناراحت بودم از اینکه تیرماه گذشته است و هنوز هیچ کاری انجام نداده‌ام. البته نمی‌دانم منظورِ خودم از آن همه گرفتگی و ناراحتی چه بود. بعد از آن و بازگشت به قم هم کارِ خاصی انجام نداده‌ام آخر! خلاصه آن روز ثبت شد. آن روز که در آن اتاقِ هشت نُه متریِ خاطره‌انگیز، تمامِ دلم گرفته بود و در سالن و آشپزخانه، عطرِ کوکو می‌آمد و مامانی قرآن می‌شنید و زمزمه می‌کرد. 

حالا چهارسال از آن روزها می‌گذرد. روزهایی که قرار بود خوب باشند و نبودند. می‌توانستند خوب باشند و نبودند. گاهی تقصیرِ من بود و لج‌بازی‌هایم. گاهی تقصیر زمانه‌ای که من را اینطور کرده بود و گاهی تقصیر فلانی و فلانی و فلانی که گند زده‌اند به زندگی‌‌ِ ما بچه‌ها. نمی‌دانم از که باید گِله کنم که من هنوز دلم در آن روزهای چهارسالِ پیش مانده است. دلم پیشِ روزهایی که می‌توانست عالی باشد، مامانی باشد، فلانی باشد، ما باشیم، مانده است. دلم تنگِ روزهایی که هنوز امیدی به «خانواده‌بودن» باقی مانده بود، بدجور مانده است. 

زبریِ پرده‌ی نارنجی‌اش منظور بود. عکس برای همان تاریخ نیست. احتمالاً یک یا دوسال بعد از آن سی‌تیر باشد.

+ ای کاش یک حقِ مالکیتی هم برای نوستالژی قائل می‌بودند. من میخواهم این خانه را یک‌جا ببلعم. باور کنید! 

++ چشم در چشمِ خیابان معلم و نمای خانه که می‌شوم، می‌خواهم زمان را بِکِشم عقب و در صورتِ همه برای یک‌بار، داد بزنم که آدم باشید! مطمئنم فرقی ایجاد نمی‌کند! نرود میخِ آهنین در سنگ...

+++ البته جمله‌ی بالا شاملِ بچگی‌های من نیز می‌شود. اما من همان بچه بودنم توجیه و عذرِ مناسبی‌ست! 



ادامه مطلب

از محفلِ ما بی‌رخِ او نور و صفا رفت

«زیر تابوت را که گرفتند با فاصله دنبالشان رفتم. می‌خواستم نزدیک‌تر باشم ولی هم سرعتِ آن‌ها بیش‌تر بود و هم من پاهایم سست. گذاشتند زمین برای نماز. صف دوم ماندم و نماز خوانده شد. قبل از اینکه ادامه‌ی راه را بروند، گره‌ی بالاییِ کفن را باز کردند. به سختی چند نفر را کنار زدم تا ببینم. هم دلم نمی‌خواست آخرین تصاویرم از مامانی تغییر کند و هم دلم می‌خواست که یک‌بار دیگر ببینمش. صورتش لاغرتر شده بود. لب و گونه‌هایش ناراحت بودند. دلم می‌خواست یک چهره‌ی معمولی از او ببینم. از همان لحظه هم چهره‌اش را برای خود، تحریف کردم : لبخندی بر لب و گونه‌ای که از رضایت باز شده. عام‌دختر ــ دختر عمه ــ پنبه‌ها را کنار زد و برای بار آخر، با آن سن و سالش مامانی را نگاه کرد. هم او باعث شد که من و بقیه چهره‌ را ببینیم. گره را بستند. تابوت را بالا بردند. سهیل هم رفت جلو و زیر تابوت را گرفت. من باز دنبالشان رفتم. فاصله‌ام را کمتر و کمتر کردم. زبانم به گفتنِ لااله‌الا‌الله نمی‌چرخید. نمی‌توانستم مامانی را نبینم. نه گریه‌مند بودم و نه ناراحت. فقط باورپذیر نبود. به سرِ قبرِ خالی که رسیدند، پدرم رفت داخل. مامانی را دادند دستش. چقدر صحنه و تصویر معکوسی بود. مادر در دستانِ فرزند. آرام گذاشت داخل. کمی چرخاند که به پهلوی راست متمایل شود. مردانِ نامحرم رفتند عقب‌تر و دایانا روی قبر چمپره زد تا جنازه را برای تلقین و دعا و بدرقه تکان دهد. مهران هم رفت و بالای قبر، روی دو زانو نشست و دستش را گذاشت روی جنازه. دعا خوانده شد. اشک‌ها ریخته شد. به کفنِ سفیدِ داخلِ قبرِ خالی نگاهی کردم. با اینکه صورت را دیده بودم، باز هم برایم آسان نبود تصورش. تصورِ اینکه، این مامانی است که آرام و بی‌صدا خوابیده و هیچ قصدِ بیداری ندارد. می‌دانم روحش همان اطراف بود. حال و حوصله‌ای برایم نمانده بود که دنبالش بروم. همان جسم‌اش را می‌دیدم و باور نمی‌کردم. همین کافی بود. سنگ‌های لحد را که گذاشتند، دیگر سفیدیِ کفن، دیده نشد. آمدند روی سنگ‌ها سیمان بریزند. دلم می‌خواست جلویشان را بگیرم. بگویم مامانی آنجاست. سیمان هوا را عبور نمی‌دهد. تاریک است. می‌ترسد پیرزن. اما اینطور نبود. برای همه عادی بود. سیمان را ریخت و صافش کرد. علی رفت جلو و با انگشت نشانه‌ای گذاشت. اسم مامانی را نوشته بود و تاریخ زده بود.»

به همین‌ها فکر می‌کردم که رسیده بودیم بالای قبر که حالا پارچه‌ای سیاه رویش بود و مقداری گلِ پلاسیده و غیر پلاسیده. نشستم روی لبه‌ی قبر بالایی. سعی کردم فاتحه‌ای بخوانم. به قبر نگاه می‌کردم و به همان روز دفن فکر می‌کردم. به آخرین تصویرِ مامانی. به همه‌ی بود و نبودش. به همه‌ی روزهایی که بود. بود و دیدیمش. بود و ندیدیمش. به‌نظر می‌آمد ما زودتر رسیده‌ایم. کم کم دیگران هم رسیدند. دیگران مهم نیستند. راستش اصلاً برایم مهم نیستند. بی‌توجه به آن‌ها رفتیم سرِ قبر عمو جلیل. جلیل برادرِ بزرگتر پدرم حساب می‌شود. بزرگترین پسر خانواده. چیزِ زیادی از او نمی‌دانم. جز خاطراتِ محوی که شنیده‌ام. سال 59 فوت شده. در سی و چند سالگی. سنگِ قبرِ اولیه‌اش یادم نیست. به‌نظرم سنگ قبر را نباید عوض کنند. سنگ قبر باید هم‌سنِ تاریخِ دفن، قدمت داشته باشد. کهنگی داشته باشد. باید همانقدر آفتاب خورده باشد. باید قدیمی بودنش را حس کرد. عوض کردنِ سنگِ قبر هم همانندِ تغییر ظاهرِ قدیمیِ شهرها، ظلمِ بسیار بزرگی‌ست. عمه‌ام از تعویض سنگ اظهار رضایت می‌کرد و می‌گفت دستِ سعید درد نکند! نمی‌دانم چرا به قدمت، نوستالژی، یا هر کوفتِ دیگری احترام نمی‌گذارند! متوجه شدم که کنارِ قبرِ جلیل، قبرِ یک بچه‌ی سه‌ساله‌ است. از سال 60 تا 63 زندگی را چشیده بود. سنگِ قبر کوچک، خاک گرفته و فوق‌العاده خلاصه‌ای داشت. حتی حالا یادم نمی‌آید که دختر بود یا پسر. مهم هم نیست. خدا رحمتش کند. حالا او یک عموی مهربان کنار خودش دارد. سعید رسیده بود. توقع داشتم برای پدرم بوقی بزند. بیاید جلو و سلام‌وعلیکی کند. حالا اینکه پدر من بی‌محلی کند چیزی از اشتباه او کم نمی‌کند. ولی انگار نه انگار. ماشینش را پارک کرد. ما هم راهمان را گرفتیم به سمت قبر آقاجون. آقاجون را ندیده‌ام. سال 76 فوت شد. اما یادم است چندین و چند سال پیش که آمده بودیم آ مِهد آقا ــ آقا مهدی آقا ــ سنگِ سفید رنگی داشت. این سنگ را هم عوض کرده بودند. نه حسِ قدیمی بودن به آدم می‌داد نه حسِ سنگ قبر بودن. فاتحه‌ای خواندم. آبِ‌ چهارلیتری را هم خالی کردیم روی سنگ قبر. رفتیم جلوتر. قبر نادرعمو، عموی پدرم. دوسال پیش فوت شد. فوتش را به مامانی نگفته بودند. در این چند سال آخر، فوتِ هیچ‌کس را به مامانی نمی‌گفتند. حتی فوت اقدس خال‌دختر ــ دخترخاله ــ را هم نگفتند. اقدس خانم حالا تقریباً همسایه‌ی مامانی شده. کمی بالاتر از او، در قبر خودش، بیدار است. از نادرعمو هم دست کشیدیم. رفتیم سمتِ قدیمی‌ترِ قبرستان. سرِ قبرِ کسی که یادم نیست چه کسی بود. فوت سال 48. بیست‌سال این دنیا را دید. آبی ریختیم و فاتحه‌ای خواندیم و برگشتیم. قبرها را نگاه می‌کردم. فوت سال 38. فوت سال 49. فوت سال 53. فوت سال 78. فوت سال 94. این آخری، شوهرِ همان دایانا است. رفتیم بالاسرِ قبرِ‌ مامانی. بعد هم رفتیم داخل مسجد. پدرم دمِ در ماند. ولی این‌بار حوصله نداشتم. رفتم داخل. گوشه‌ای نشستم. سهیل چایی را پخش کرد. خرما را پخش کرد. دو سه دقیقه‌ای کنارم نشست و من باورم نمی‌شد بعد از شیش‌ونیم سال، در حدِ سلام‌وعلیک هم حرفِ مشترکی نداشته باشیم. خواستیم برویم بیرون. سینا دمِ در بود. یادم می‌آمد که همان شش و نیم سال پیش، که او دو یا کمتر از دوسال داشت، چقدر خونگرم بود. اصلاً من مفهومِ «خونگرم» را با همین بچه فهمیدم. طبیعی بود که نه من را بشناسد و نه خانواده‌ی من را. گفتم خوبی؟ خندید و گفت ممنون. دستش را گرفتم و برگشتم. دستِ کوچکی داشت. یادش به‌خیر. وقتی کوچولو بود به شانه‌ام مُشت می‌زد و مادرم می‌ترسید با مُشتِ او استخوانم بشکند یا دردم بگیرد :دی کفش‌هایم را پوشیدم. رفتم سرِ قبر مامانی. کمی بالاتر ایستادم. روضه خواندند. پیرزنی آمد. پدرم نشناخت. وقتی فهمید که مادر مهرداد است شناخت. راستش من هنوز هم نشناخته بودم. تا به حال ندیده بودمش. پیرزن‌ها دوست‌داشتنی‌اند. می‌گفت: « ما فامیل بودیم ها. از آن فامیل‌های مهربان. مهربــان. حالا هم فامیل هست ولی مهربان نه.» راست می‌گفت. مهربان بود. ولی دوست داشتم بگویم مهربانی‌ات را که ندیده‌ایم آخر. ما که ندیده‌ایم اصلا. حالا باش. مهربان باش! پیرزنی بود ناتوان. توقعی از او نمی‌رفت البته. عمه هنوز بدجور گریه می‌کرد. نمی‌دانم ظاهر است یا باطن. مهم هم نیست. مهم این است که اثرش را گذاشته و او تعادلش را به سختی حفظ می‌کند. دایانا به من اشاره زد که به پدرم بگویم که او کارش دارد. الکی خنگ‌بازی در آوردم. رفتم نزدیکش که مثلا اشاره‌اش را نفهمیده‌ام. می‌دانستم چه می‌خواهد به پدرم بگوید. پدرم هم که گوش به حرفِ این‌ها نمی‌دهد. خب ندهد. آن علی و سعید هم نمی‌دهند، گوش به حرف پدرم :دی عمه‌ام همانجا نشسته بود و زار میزد. عام‌دختر و دایانا دست به دست هم داده بودند که آرامش کنند. کمی آرام‌تر که شد، رفتند سوار شدند و رفتند. سعید هم رفت. علی هم رفت. ما هم رفتیم. همین. همین هم تمام شد. مامانی ولی، همیشه هست.

+ در ادامه‌ی عنوان باید بگویم که محفلی هم نبود از اول! ولی نور و صفای مامانی منحصربه‌فرد بود. 



ادامه مطلب

سوسک‌کُشِ تضمینی!

تا جایی که یادم میاد، همیشه سوسک همراهِ همه‌ی خونه‌های ما بوده! جزو لاینفکِ همه‌ی خونه‌هایی که دیدم :دی از همون خونه‌ی اولی که یادمه توی علی‌آباد! یادم میاد اونجا یه سوسک‌کُش زدیم و رفتیم انزلی برای اینکه چندساعت خونه خالی بمونه. وقتی برگشتیم قدم به قدم سوسکِ مُرده بود :| می‌دونم خیلی چندش‌آورِ تصورش! ولی اون موقع صحنه‌ی خوشحال کننده‌ای بود و بعد از اون تعداد سوسک‌ها کمتر شده بود. حدودای سالِ 88 که جمع کردیم و اومدیم سعدی. فارغ از اینکه فکرش رو کرده باشیم که چنان نوسانی میفته به بازار مسکن!! حالا بحث قیمت‌ رو کاری ندارم :دی ولی خب؛ اینجا هم سوسک داشت. یادم نیست از دستِ سوسک ها عاصی! شده باشیم توی این خونه. ولی یادم میاد که اینجا هم یه‌بار سوسک‌کش زدیم و رفتیم انزلی برای چندساعت خالی بودنِ خونه، ولی این بار بی‌اثر و حدوداً کم‌اثر بود. از جمله تصویرهایِ سوسکی‌ای که از سعدی به‌خاطر دارم، اینه که ساعت حدود یازده شب بود و داشت نابرده‌رنج میداد. بعد یه‌سوسک رو دیوار بود و هیچ‌کس حالش رو نداشت که بُکُشه! تا آخرِ سریال همونجا روی دیوار موند. ولی بعد از تیتراژ پایانی دیگه یادم نیست دیده باشمش :دی

بعدش دوباره نمی‌دونم فازمون چی بود که جمع کردیم رفتیم قم. البته خیلی خوب می‌دونم فازمون چی بود!! ولی قم، با اون فازِ رویایی‌ای که ما برای همدیگه ساخته بودیم، نه‌تنها تفاوتِ بسیار داشت، بلکه میشه گفت کوچکترین شباهتی هم نداشت. در بدوِ ورود به خونه‌ی قم، من بدونِ اینکه از وضعیتِ بحرانیِ سوسک‌زده‌ی خونه خبر داشته باشم، دویدم توی خونه! از اون اتاق به سالن و از سالن به راهرو و از راهرو به آشپزخونه و دوباره به اتاق و سالن! راستش دلم خیلی درد می‌کرد و این دویدن درد رو از خاطرم می‌بُرد و تنها دلیلم همین بود، وگرنه با اون دل‌درد هیچ ذوقی برای داشتن، نداشتم! وقتی رسیدم به سالن، خیلی سریع نگاهم به دورِ خونه افتاد. درِ تراس باز شده بود و گرد و خاک و برگ‌های خشک‌شده‌ی درخت‌ها بود که اومده بود داخل. روی هرچیزی، خاک و برگ و از همه مهم‌تر جنازه‌ی سوسک نشسته بود. دور تا دورِ خونه، پر از جنازه‌های سوسک‌های درشتی بود که تا به‌حال با نصفِ قد و هیکلِ اون‌ها هم سر و کار نداشتیم! من اونقدری دلم درد می‌کرد که توجه‌ای نکردم و رفتم تراس. هوا نسبتاً تاریک شده بود و سال‌های بعدش فهمیدم که وقتی هوا تاریک میشه، اگه بری توی تراس، ناگزیری که حداقل هفت، هشت تا سوسکِ بزرگ رو از دیده بگذرونی! کولرهای آبی، وسایل جدیدی بودن که بلد نبودیم باهاشون کار کنیم! و من که دلم درد می‌کرد و می‌خواستم همینجوری یه‌بادی بهم بخوره، کولر رو روشن کردم. موتور رو روشن کردم ولی پمپ رو نه! و نمی‌دونستیم تا پمپ رو روشن نکنیم و شیلنگش وصل نباشه و پوشالش خیس نشه، چیزی جز باد گرم نصیبمون نمی‌شه. بادِ گرم خوردیم و خوردیم و خوردیم! الان که فکرش رو می‌کنم می‌بینم حجمِ رویایی که از قم برای خودم ساخته بودم واقعا بزرگ بود!‌ وگرنه با دیدنِ اون حجم از سوسک‌های غول‌پیکر در دَم باید افسردگی! :دی می‌گرفتم :| از روزهای اول قم نمی‌خوام بنویسم چون بزودی سالگردِ سه‌ساله‌ش میرسه و اونوقت می‌نویسم ازش! ولی قم رفتن، شروعِ حرکت مجاهدانه‌ی جهاد با ابَر سوسک‌ها بود :| سوسک‌های مناطقِ خشک، بسیار بزرگ هستن. اصولا بسیار زشت و کریح و وقیح! خب شما فکر کن که میری حموم یا دستشویی! بعد یکی از این سوسک‌های درشتِ زشتِ وقیحِ کریح! جلوی در قرار می‌گیره! یعنی به‌معنای واقعیِ کلمه ترجیح میدی از راه دودکش بری بیرون ولی از راه در نه! عملیات‌های سختی بودن از این دست عملیات‌ها! هم اونی که پشت در گیر افتاده بود تحتِ خطرِ سکته قرار داشت و هم ناجی‌ای که از این سمتِ در می‌خواست حمله کنه از موقعیتِ جغرافیاییِ دقیقِ سوسک اطلاعِ کافی نداشت و هر لحظه این امکان وجود داشت که سوسکِ پیشکسوت در این امور، پاچه‌ی شخصِ ناجی رو هم بگیره! یا برای مثال عملیاتِ سختِ کشف لانه‌ی جاسوسی سوسک‌ها که به‌نظر میرسید از اونجا دیدبانی می‌کردن و اگر وضعیت مناسب بود، به وسایل آشپزخونه دستبرد میزدن، از افتخارآمیزترین عملیات‌های دورانِ سه‌ساله‌ی جهادِ تکمیلی با سوسک‌ها بود. بدین شرح که در بالای لوله‌ی گازِ آشپزخونه، سوراخ و حفره‌ی بزرگی وجود داشت، که بعد از مراقبت‌ها و تحت‌نظر گرفتن‌ها، کشف شده بود که این حفره، لانه‌ی سوسک‌ها و معبرِ امنِ سوسک‌ها در روز هست! حفره در ارتفاعِ بالایی قرار داشت و  دسترسی به اون از سخت‌ترین بخش‌های جهادگرانه‌ی والدینمون بود! صندلی روی صندلی جواب نمی‌داد ولی فکر کنم صندلی روی میز جواب داد. من با اسلحه‌ی کمریِ ساچمه‌ایِ دوهزارتومنی سوسک‌ها رو مورد هدف قرار می‌دادم تا از جاشون تکون بخورن و توسط نیروی وسیله‌ای پلاستیکی شکار بشن که این وسیله‌ی پلاستیکی تنها تجهیزاتِ ما در برابرِ سوسک‌های تا دندان چندش‌آوری بود که از این سوسول‌بازی‌ها! هراسی نداشتن و مقتدرانه به امرِ دیده‌بانیِ خودشون ادامه‌ میدادن. عملیات تا به اینجا ناکام مونده بود. ولی وقتی نصف سوسک‌کشِ تار و مار رو توی لانه‌ی کثیفِ سوسکی‌شون خالی کردیم و حفره‌ رو با ابر پُر کردیم، به‌نظر می‌اومد که موفق شدیم اون‌ها رو محبوس و منزوی کنیم! هرچند این مهم در پرونده ذکر نشد که لوله به لوله راه داره و سوسک‌ها محتاجِ یک معبرِ امن نیستن! از دیگر عملیات‌های شجاعانه‌ای که در دوره‌ی سه‌ساله‌ی قم انجام شد، مراسم سوسک‌کُشون در تراس بود! بدین شرح که با همون وسیله‌ی پلاستیکیِ سابق، که از بس به خونِ سوسک‌ها آلوده شده بود، از رنگ صورتی به رنگِ قهوه‌ایِ سوسکی و قرمزِ خونی در اومده بود. بسیار چندش‌آورتر از سوسک‌های زنده حتی! خلاصه با همون سوسک‌کُشِ‌ معروف شبانه دل به تراس زده میشد و تا می‌تونستن سوسک‌ها رو کشته می‌کردن :دی صد البته که هر جا می‌نگریستی سوسک بود و سوسک! و با این حرکاتِ نمایشی و  کشتارهای ظاهراً بزرگ، از دیده نهان نمی‌شدن. پیدا شدنِ سوسکِ مرده‌ی خشک شده توی جوراب و یا بشقاب به‌دست فرار کردن از دست سوسک و یا حتی داخلِ پشه‌بند خوابیدن از ترسِ سوسک و نه پشه؛ از سری مواردی هست که به تعداد زیاد برای ما اتفاق افتاده.

اومدیم رشت. ولی خلاصی داشتن از سوسک هرگز! گفتیم کابینت‌ها قدیمی و پر از سوسکه، زدیم شکوندیم همه رو. سوسک‌کش زدیم، ولی انگار نه انگار. کابینت جدید زدیم دیدیم سوسک‌ها بیش‌تر هم شدن! به شکلی شده بود که آشپزخونه از ساعت 10 شب به بعد، جزو مناطق ممنوعه می‌شد! پا رو که میذاشتی یه‌جایی باید نگاه می‌کردی مسیر سوسک‌ها رو مختل نکرده باشی خدای‌ناکرده :)) دست به دستگیره‌ی یخچال می‌خواستی بزنی، شیش بار باید اینو و اونورش رو میدیدی که مبادا سوسکی آرمیده باشه اونجا. دست به شیر آب بردن که از دَم خطا بود :دی پارچ و لیوان و بشقابی توی آشپزخونه نبود که مورد اعتماد باشه!! شخصاً هر لیوانی رو سه بار آب می‌کِشیدم و شب و روز هم نداشت برام هنوز هم این عادت رو دارم! دو تا مبلی که سمت آشپزخونه بودن، عملاً صندلی داغ محسوب می‌شدن! کسی روش می‌نِشست باید این رو هم می‌دونست که اگه یهو یه سوسکی اومد از بالای سرش و بهش سلام کرد نباید شوکه بشه :دی برای همین هم اکثر اوقات مهمون‌ها رو این طرف نمی‌نشوندیم :دی عادت هرشب شده بود که جاروبرقی رو آماده‌باش نگه داریم و نصفه شب‌ها بیایم سوسک‌کُشون راه بندازیم :| اصلا شنیدن صدای جاروبرقی توی نصفه شب عادی شده بود، به‌طوریکه چند شبی هست که نبودش رو احساس می‌کنم!! لای مبل‌ها و میزها معبر امن سوسک‌ها بود و با این کشتارها هم تمومی نداشتن. خلاصه اینکه سوسک‌ها اونقدر تعدادشون زیاد شده بود که اگه مثلا سه یا چهار صبح برق آشپزخونه رو روشن می‌کردیم دیگه رنگ سفید اپن معلوم نبود! اما خداروشکر با همه‌ی تلاش‌های سوسکانه‌ی این موذی‌ها، محدوده‌شون به آشپزخونه محدود شده بود و فراتر از اون فعالیت گسترده‌ای نداشتن. در روزی از روزها توسط تبلیغات تلویزیونی، و البته مستندی از شبکه مستند، با سوسک‌کُشی آشنا شدیم که زندگیِ سوسکیِ آشپزخونه‌ی ما رو متحول کرد. محصول امحاء، واقعا و واقعا مؤثره :)) هرچند یه بسته‌ی کوچیکش هشت هزار تومنه :)) ولی می‌ارزه. با مصرف یک بسته‌ش، و گذشت بیست‌روز، دیگه سوسکی نمی‌بینیم، حتی در اعماق ساعت‌های شبانه! به هرکسی که می‌دونین با سوسک‌ها مشکل اساسی داره هم بگید! سوسک‌کُش امحاء ،تأثیر خیلی چشمگیری داشته... برخلاف‌ سوسک‌کش‌های تار و مار و اتک و امثالهم که اصلا تأثیری ازشون ندیدیم... 



ادامه مطلب

تمرین در نمازخانه!

یک‌روز که شاید زنگ فارسی بود ، شاید هم زنگ دینی یا قرآن ، مدیر آمد داخل کلاس ، به ما هفتمی‌های تازه‌وارد کاغذی را نشان داد که رویِ آن شعری چاپ شده. توضیحی درباره‌ی شعر داد و گفت حفظش کنید. چرایش را بعداً سرِ صف خواست که بگوید. از در که خارج شد، دبیر، که یادم نیست که بود،‌اما یادم است که گفت عادی است. این مدرسه هرساله این سرود را در حرم با شرکت همه‌ی دانش‌آموزان اجرا می‌کند! همه‌ی دانش‌آموزان؟ یعنی حدود سیصد دانش‌آموز را بر میدارد میبرد حرم سرود بخوانند؟ جل الخالق!

هیچی نشده بچه‌ها همان بیتِ اول مشکل پیدا کردند! من خنده‌ام میگرفت از این مشکلاتِ تلفظیِ بچه‌های الکی مثلاً دوم راهنمایی![یا همان هفتم] «آمده موسم فتح و ایمان». ریتمِ قشنگی داشت. یک دور که خواندمش ، تقریباً یادم ماند.

«در دل بهمنِ سردِ تاریخ». سرد بود. اقلیم‌های آب و هوا را خوانده بودیم. آب و هوا های گرم و خشک ، مخصوصاً خشک ، سرمای سوزناکی دارند. اهلِ آنجا نباشی ، پوستت می‌شود پوستِ کرگدن! خشک و سخت و زبر و شکننده. با همان سرما ، می‌خواندیم در دل بهمن سرد تاریخ ، «لاله سر زد ز خون شهیدان». یادِ دوم ابتدایی‌ام می‌افتادم با این بخش، یاد آن پاورقی و طرحِ معلم که می‌گفت از خون جوانان وطن لاله دمیده. یادش می‌افتادم که آن بهمن‌ها هم سرد بود.

«لاله‌ها قامت سرخ عشق‌اند». خیلی دوستش داشتم. این بخش عالی بود. لحنِ آهنگ بدجور به دلم می‌نشست. هروقت آهنگ را پخش می‌کرد در زنگ تفریح‌ها و سر صف ، گوش‌هایم را تیز می‌کردم و از هم‌خوانی فاصله می‌گرفتم تا این بخش را قشنگ بشنوم، طوری که حک شود در حافظه‌م و در ساعت‌های خستگی برای خودم پخشش کنم. آن‌موقع که مثل این‌روزها نبود که بیایم و دانلودش کنم و هروقت هوسِ شنیدنش به سرم زد بتوانم پخشش کنم! آن‌روزها باید همه‌چیز را به یاد می‌سپردم که مبادا خاطرات از بین بروند. لاله‌ها قامتِ سرخِ عشق‌اند. «سرنوشتِ تو با خون نوشتند» یادِ کفِ دست‌های خونی روی دیوار می‌افتادم. یادِ آن بخش از یکی از کتاب‌های خاطرات شهدا و آزادگان،‌ که نوشته بود وقتی یکی از اُسرا را تا سر حد مرگ زدند که به امام خمینی توهین کند و به قول متن «خونینش کردند»، با خونِ خودش روی دیوار نوشت «درود بر خمینی»!

«پیکر پاکت ای جان به کف را ، از ازل با شهادت سرشتند»‌. بعد از آن مدرسه، دیگر ندیدم که مدرسه‌ای بعد از زنگ تفریح هم صف نگه دارد! اما انگار که آنجا عادی بود! همیشه هم پنج تا ده دقیقه حرف برای گفتن داشت. این بخش را که باید دوبار می‌خواندیم و بار دوم ، مصرعِ دومش ، اوج! می‌گرفتیم و بعد با «بهمنِ خونین جاویدان» سقوطِ آزاد می‌کردیم واقعاً جالب بود. سومی‌ها خوب می‌رفتند بالا ولی هفتم انگار نه انگار :دی

«مقدمت را اماما شهیدان ، با نثارِ تنِ خود گشودند». زنگِ تفریح‌ها متداول شده بود که این آهنگ را پخش کنند. هوا خیلی خوب بود. آن روزها واقعاً هوای خوبی داشت. مخصوصاً ساعتِ چهار به بعد. دلگیر هم بود. وقتی ابری می‌شد، ترسناک بود و غم‌انگیز. غروبِ نارنجیِ آسمانِ قم فراموش شدنی نیست. قدم زدن در آن هوا و نور ملایم و لذتش و ترسش و دلگیری‌اش انگار که روی نُت به نُتِ این آهنگ برایم ضبط شده باشد! همانقدر شفاف یادم است که با خودم میخواندم «خونشان فرش راه تو بادا ، عاشقِ پاکِ‌ راهِ تو بودند»

«آمدی با پیامت خمینی ، از رهایی و از غم سرودی». روزهای انقلاب چه شکلی بودند؟ که اینقدر اتحاد بود؟ 

«آنکه بر ظلمِ شب حمله‌ور شد ، ای خمینی تو بودی تو بودی». نمیدانم چرا عده‌ای فکر می‌کنند خوب و بد تغییر می‌کند! مگر نه اینکه این جهان همیشه دو قطبِ خوب و بد را با هم داشته و هرگز هم این دو جایشان با هم عوض نمی‌شود؟ پس چطور اینقدر سخت است فهمیدن برای بعضی؟ اینکه بد ، بد است و امکان ندارد که بخواهد سودی به تو برساند! رساند؟ نرساند دیگر! مگر نه اینکه همیشه به‌دنبالِ ضررِ تو بوده و هست و خواهد بود؟ آن هم نه فقط ضررِ‌ مادی! ما متضررِ عقلِ خودمان هستیم که خود کرده را تدبیر نیست. «بهمن خونین جاویدان ، تا ابد زنده بادا قرآن»

«در دل تار شهر ای شهیدان ، دستِ غمخوارِ خلقِ خدایی». «از تبار حسین(ع) شهیدی ، از دیار عروج و خدایی».

«در زمستان بهاران آمد». این بخش همیشه من را به یادِ چیزی می‌انداخت که نیست! هرچند همین الان هم در حال انکارش بودم، اما همیشه با شنیدنش ، با خودم می‌گفتم آیا می‌شود که این زمستان هم بهاری داشته باشد؟ و این‌که چه‌چیزی می‌تواند در این زمستانِ طولانی بهار باشد، به مرور تغییر کرده! در زمس تان‌بها ران آ مد ، «آدم از قعر دوران آمد». روزهای آخر به اجرا بود ، همه‌ی مدرسه را در نمازخانه جمع کرد! فکرش را بکنید که سیصد نفر را چپانده باشد در نمازخانه‌ی زیرزمینی اما زیبای مدرسه. نمازخانه‌ی بابرکتی بود! خودش رفته بود بالای صندلی‌ای چیزی ، و دست‌هایش را بالا و پایین می‌برد که کجاها صدایمان بلند شود :)) تمرینِ آخر بود. در زمستان بهاران آمد ، آدم از قعر دوران آمد ، «بوی نسل شقایق پیچید، بوی عطر شهیدان آمد». 

+ بشنوید



ادامه مطلب

چند فروند کار خوب روی باندِ بلاگستان

*مرتبط با چالشِ جولیک

اول بخونید لینک بالا رو!

خاب!

اولاً که متاسفانه بچه مدرسه‌ایِ خرخوانِ بیست‌خواه جماعت ، وسطِ امتحاناتِ ترمی ، یک روز کامل در اختیار شخصِ شخیصِ هوا هم نمی‌تونه باشه! ولی واقعا دوست داشتم چالش رو! عالیه ؛ عالی!!

حقیقتش اینه که من بلد نیستم! نمیدونم چرا! ولی بلد نیستم.مثلا یک‌بار من و داداشم فکر کنم روز مادر بود. وقتی اولیامون :دی رفته بودن صومعه سرا و چون چشمِ زن‌عموم شوره‌:‌دی ما رو نبردن ، ما هم ابتکارمون گل کرد :دی رفتیم بیرون و یه عطر بیکِ دو تومنی با یه روسری دو تومنی گرفتیم ، برگشتیم دیدیم عه! کلید پشتِ در جا مونده و دَر هم از اینطرف دستگیره نداره :)) و خب داداشِ نابغه‌ی خودم با هر تلاش و سخت‌کوشی‌ای که بود ، قفل رو خراب کرد و آخرش هم پشتِ در موندیم ؛ وقتی رسیدن ناچاراً قفل‌ساز آوردیم و پونزده تومن ضررش شد :))) بلد نیستم واقعا :)

وسطِ راه بودیم گفتم چیزی نمیخوای؟ گفت ذرت میخوای؟ منم دیدم بد نیست ، یکسالی میشه نخوردیم :| و اونطور شد که اینطور شد! و الان هم نمیدونم خوشحال شد یا نه! ولی قطعاً ذرت دوست داشت :دی



ادامه مطلب

خرده نوشتار …

هیچ دقت کردید خیلی وقته سریال ترکیِ درست و حسابی ندادن! دلم یه چیزی مثل کلید اسرار  و حلالم کن میخواد :)) حتی یه چیزی مثل گمگشته :دی

کلاس چهارم بودیم، من و یکی دیگه مبصر بودیم، شوخیش گرفته بود، روی تخته اسمم رو به صورت "مراد یالمیز" نوشت :| [سریال حلالم کن اون سال پخش می‌شد] می‌خندید و من فکر می‌کردم خاب که چه :))) 

همه‌ی ماژیک‌ها رو در انحصار گرفته بود و منم وقت فکر نداشتم و فقط می‌خواستم یه تیکه‌ای بهش بندازم! یه ماژیک گیر آوردم و اسمشو با یه پسوند الکی پلکی که فحش هم نبود نوشتم! عین این بچه‌های تخسِ بدردنخور بغض کرد و حتی نذاشت چیزی که نوشتم رو پاک کنم... به عبارتی کولی بازی در آورد  :/ بعدم دوئید و منم هلش دادم و آرنجش خورد به دیوار... بازم بغض کرد و ... :| معلم که اومد یه نگاه تاسف‌باری به هردومون کرد و از مبصری عزلمون کرد ... دو نفر دیگه که هر دوتاشون از رفیقای صمیمی‌م بودن رو مبصر کرد و تا آخر سال همونا مبصر بودن ... ولی چرا واقعا همیشه از این بچه‌های بی‌جنبه‌ گیر من میفته؟! د آخه لامصب من هرچی میگفتم تو بازم همینجوری میشدی دیگه! پس چرا من اینجوری نیستم اصلا :)) 

:::

الان میتونم برای فردا یه سوز به دلیِ عظیمِ دیگه بدم ولی خب دلم نمیاد :)) دو تا پست برفی گذاشتم به اندازه‌ی کافی دلتون سوخته [قصدم سوزوندن دل نبودش که! حالا فردا کوفتم نشه این دو روز :دی‌] :)) البته الان اینجا برف نیست :) ای کاش می‌شد برف‌های دیروز و پریروز رو Cut کرد و توی فردا و پس فردا Paste کرد :))



ادامه مطلب

در مسیر برفی …

برف ... نه میخوام کسی ناراحت شه یا نه اینکه بخوام بگم آخ جان ما برف داریماااا :| نه والا :/ 

الان که برف شدیدتر شده، الان که شب شده، الان که برف روی زمین رو سفید کرده، الان که به عنوان یه شب برفی، آسمون رنگ خاصی داره، دقیقا الان که زیر پتوی آبی رنگِ قشنگ بودم، دقیقا همین الان داشتم به چندسال پیش که برف اومده بود فکر می‌کردم، به شب‌های برفی که پتو رو میخ می‌زدیم به دیوار و جلوی پنجره آویزون می‌کردیم تا سرما نیاد، به شب‌هایی که می‌رفتم زیر پتوی آبی رنگ، به شب‌هایی که برای صداهایی که می‌شنیدم، تصور می‌ساختم، نمیدونم صدای چی بود، ولی فکر می‌کردم یکی داره توی پارکینگ جارو برقی یا یه همچون چیزی می‌کشه :)) تصور خنده‌داری نبودااا، کلی با همین تصور می‌ترسیدم، همین الان هم دقیقا طعم همون ترسِ بچگونه زیر زبونم هست! خیلی جالبه! این طعم ترس و این حس وحشت رو زیر همین پتوی آبی رنگ حس کردم... الان با اون موقع چه فرقی کرده؟! فرقش در اینه که اون موقع می‌تونست همه‌چی بهتر باشه و الان ... نمیدونم... ولی خیلی فرق کرده ... به یاد اون شب‌ها و روزهای برفی، تعطیلیِ اول ابتدایی، پس‌گردنی‌ای که بخاطر توی کلاس‌موندن خوردم [خودم از سرما و برف نمی‌ترسیدم! مامانم اینقدددددرررر ترس داشت، که حتی اومد به مدیر هم گفت که من توی کلاس بمونم! ولی اون روز اون انتظاماتِ ابلهِ کلاس پنجمی :دی کشوندم بیرون و نمیدونم مدیر چرا فیوز پرونده بود و بین اون همه آدمِ مستحق :دی ، شَتَرَق! خوابوند پس گردن من :))) آخه لامصب همین امروز صبح مامانم بهت گفت که :/ بقیه‌شو دیگه نمیگم :)))] یاد ریختنِ برف از پشت بوم، یاد بستنی‌های زمستونی، یاد با چکمه راه رفتن توی برف، یاد برفِ یک متری و جاموندنِ کفش توی چاله‌های فرو رفته... یاد کلاه‌های بدترکیب :/ و یاد خیلی چیزایی که توی این مسیر برفیِ کوتاه! به‌جا مونده ... یاد روزهای سردی که شاید امید من گرم‌تر از الان بود و به یاد همه‌ی اون لحظه‌هایی که الان "یادش بخیر" شدن! :) 



ادامه مطلب

سه دوست‌داشتنی!

چالشی که توسط همشهریِ خوبم راه افتاد ، خیلی جالب بود ... خیلی جالب بود یعنی!! و چیزای دوست‌داشتنیه زیادی رو از هم دیدیم :)

و حالا رونمایی می‌کنم از سه دوست‌داشتنیه خودم :
اون دوتا جعبه‌ای که می‌بینین ، کاربردشون یکی هست ، و هر دو حاویِ وسایلِ قدیمی‌ای هستن که یکی از این وسایل 23 سال قدمت دارن![همه و همه‌ی وسایلش هم از اول برای من نبوده!]  جعبه‌ی سمتِ چپ قدیمی‌تر هست ؛ طوریکه مدادِ پاک‌کن به سر ،ماشین و تراشِ خونه‌شکلِ صورتی‌ای رو که مشاهده می‌کنین ، از برای اولِ ابتدایی‌ـم هست ... تجزیه و تحلیلِ اشیاءِ‌ درونِ این دو جعبه رو به یک پستِ جداگانه محوّل می‌کنم ... :)
در جایگاهِ دوم ، رادیویی رو مشاهده می‌کنین که دقیقا یادم نیست چند ساله که دارمش! ولی حداقل 8 و حداکثر 12 سال عمر داره ، و بسیار دوستش دارم :) حس می‌کنم بالاخره یه روزی که از همه‌چی کناره می‌گیرم ، این رادیو کمکم می‌کنه :)
در جایگاهِ سوم و در رأسِ همه ، مجله داستان همشهری رو می‌بینین که سرگرمیِ خوبیه وسطِ این همه ذهن‌مشغولی!! 
::
در آخر ، از اونایی هم که تا الان شرکت نکردن؛ دعوت و درخواست میکنم که شرکت کنن :)
::
+ چیزایِ دیگه‌ای هم بودن که میتونستن بینِ این سه‌تا باشن ؛ مثلِ ورقه‌های امتحانیِ شیش سالِ ابتداییم ؛ دوچرخه‌ای که برنده شدم ؛ ساعت مچی‌ـم ؛ کیفِ مدرسه‌ام ؛ سجاده‌ای که ازش استفاده نکردم ؛ ... ولی بیشترین خلأیی رو که در بینِ این سه دوست‌داشتنی احساس میکنم ، همونیه که میتونست باشه ولی نیست!!


ادامه مطلب

چالش‌طوری!

طبق دعوتِ خانم بهار، چالشانه‌طور، این پست رو نوشتم :

بدترین سوتی که درست یادم نیست ولی کلاس اولِ ابتدایی بودم، معلمم من رو مبصر کرده بود؛ بعدش من اصن نمیدونستم مبصری چی چی هس! همینطوری بیخیال ، سر میز خودم بودم فقط :)) بعدشم که بهم گفت مثلا اسم اونایی که شلوغ میکنن بنویس، خب اول ابتدایی بودم دیگه :دی بلد نبودم بنویسم! سوتی از این بالاتر الان یادم نمیاد!
:::
اولین خاطره‌ای که یادمه، دقیقا نمیدونم مالِ کِی هست یا چی هست! چون من کلا تو محاسبه سن و یادآوریِ تاریخ مشکل دارم! ولی یه خاطره ای که یادمه، اینه که حدودا پنج شایدم چهار سالم بود و یا حتی شاید شیش سالم بود! که ساعت هشت شب که دیگه اون موقع پاییز بود و تاریک بود هوا، داشتم با دوچرخه و مامانم از پارک میرفتیم خونه، که خب سخت بود سرعتِ خودمو با بقیه که پیاده بودن یکی کنم، داشتم جلو جلو میرفتم که یه آقایی که توی تاریکی حتی قیافه‌اش رو هم ندیدم، بهم گفت آرومتر برو با مادرت بیا [یا یه همچین چیزی] :| آخه یکی هم نبود بگه به تو چه :/ خب از اون موقع دیگه یه فوبیایی دارم اونم اینه که توی تاریکی و حتی غیرتاریکی از یه جای خلوت بدم میاد رد شم! نمیترسما:/ بدم میاد :| [شما بخونید : میترسم :دی]
یه خاطره‌ی دیگه هم یادمه که خیلی قدیمیه، چون قبل از اینکه مدرسه هم برم، خیلی اوقات بهش فکر می‌کردم؛ اونم اینه که با خانواده رفته بودیم شهربازی؛ داداشم که چندسالی بزرگتره اونقدر اصرار کرده بود که این سفینه رو سوار بشه که بالاخره بابام راضی شد باهاش بره ... مامانم مثلا من رو گول زده بود و من رو برده بود، برام بستنی قیفی خریده بود، بستنی‌ش هم صورتی بود و فکر کنم با طعمِ توت‌فرنگی :)) خب من که حسم قوی بود و می‌دونستم که چه خبره، ولی خب بستنی‌ش خوشمزه بود :| چیزی که یادمه و آزارم میده اینه که وقتی میخواستیم برگردیم و من فهمیدم، مقداری از بستنی که باقی مونده بود رو پرت کردم کناری [که این قسمتش خیلی واضح یادمه که با دست راست پرتش کردم سمتِ چپ!] کلا بچه مزخرفی بودم :|| خودمم بدم میاد از بچگیم! [الان که به این خاطره فکر می‌کنم می‌بینم من با اون بستنی خیلی بیشتر سود کرده بودم تا داداشم با اون سفینه! سفینه‌ای که جز سرگیجه و حالت تهوع، سودی براش نداشت :دی]
:::
یکی از گزینه‌های چالش هم این بود که آتیش زدنِ مدرسه در ازای دوماه نتِ مفتی! الان این نتِ مفتی رو صاب‌چالش تضمین می‌کنه؟ :)) اگه مدرسه‌مون در این حد قدیمی نبود که حتی ویکی پدیا هم داره، حتما این گزینه رو انتخاب می‌کردم :)))
:::
اینم عکس از پنل مدیریت :

* بعضی از دوستان، وقتی از پنل عکس میذارن، همه‌ی جعبه‌ها رو می‌بندن به جز آمار :)) چی بشه خب؟! البته واضحه نظرات خصوصی باید بسته باشه! 



ادامه مطلب

لنزور

در جهت معرفی لنزور باید بگم که یه شبکه اجتماعی هست مثلِ اینستاگرام ، نسخه ایرانیـش ... 

اولین شبکه‌ای بود که باهاش آشنا شدم ... اولین عکسی که پُست کردم تویِ لنزور ، بر میگرده به هیجده بهمن 92 ! تقریباً سه سال پیش ... نزدیکای طلوعِ خورشید و با اینترنت 2G همراه اول!!! یادش به خیر :))

چقدر فضایِ خوبی بود ... اوجِ فعالیتم مربوط میشه به مرداد 93 ؛ یعنی دوسال پیش ؛ که اینترنت نامحدود داشتیم و خب ، من همش تو لنزور بودم :))

خیلی‌ها رو شناختم و خیلی عکسو پستِ خوب خوندم ... خیلی بحث کردم و خیلی جنگ و جدل راه افتاد [بحثا فقط هم سیاسی نبوده البته] :)) ولی همشون شیرینیِ خاصی داشتن :) توهین بود ؛ مثل همه‌جا ، همیشه یه عده بودن که توهین کنن و خب یه جایی هم نمی‌شد که کنایه نزد و این کنایه هم توهین محسوب می‌شد گاهاً ؛ ولی باز هم لنزور برام دوست‌داشتنیه و هیچوقت فراموشش نمیکنم ...

+ یکی رو یادمه ؛ که نیازی نیست بخوام شرحِ مفصلی درباره‌اش بدم! 

ولی دوسال پیش ... حالش خوبِ خوب بود ... خـــوبِ خوب!  اما از وقتی پایِ یکی به زندگیِ مجازیش باز شد .. از وقتی که هرچی میگفتم که این‌کارا عاقبتِ درستی نداره و گوشش بدهکار نبود! که یا نمی‌فهمید یا نمی‌خواست بفهمه!! قصدش هم دوستی نبود! از همون سن زده بود تو قول و قرارِ ازدباج!! بماند که هنوزم ، به نظرم از سرِ لجبازی و غروری که داره ، حاضر نیست اعتراف کنه که اشتباه کرده! و دنبالِ اشتباهش داره میره و همینجوری ادامه میده! حاضر نیست بفهمه که اینکار ، که این دوستی‌هایِ به ظاهر دوستی! عاقبتی نداره ، که عاقبتی نداشت! که حالا دیگه مثلِ دوسالِ قبل، سرِحال نیست ... و حالا که اسمِ خودش رو گذاشته "یک دختر مُرده" و من به همه‌ی اون روزایی فکر میکنم که میدونستم همچین روزی میرسه ولی نمیتونستم حالیش کنم ... 

یادش بخیر ...

++ روزایی که تویِ لنزور فعالیت داشتم ، بخاطر سادگیِ فضا و شلوغ نبودنش ، بخاطر زیبایی‌هایی که تصویرها دارن ؛ روزایِ خیلی خوبی بودن ... :)



ادامه مطلب
صفحه 1 از 212