سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

|خیلی دورخیلی نزدیک،فرشته ها|

|خیلی دورخیلی نزدیک،فرشته ها|

دیروزتودانشگاه حال خوبی نداشتم وتموم وجودم استرس ونگرانی واشفتگی بود،حال خراب بودوبغض سنگینی توگلوم بود،چشمام مث ابرایی بودن که نمیتونستن ببارن به این میگن فاجعه ،فاجعه ای ازجنس غم...بااشفتگی از ازمایشگاه گیاهی بیرون اومدم ویه راست رفتم سرکلاس گیاه اصلادلم نمیخواددیربرسم واستادزودترازمن توکلاس حاضرباشه.کلاس گیاهی رودوست دارم همچنین استادش رو...خیلی خانوم فوق العاده دوست داشتنی ودلسوز بایه تدریس عالی وکلی ویژگیهای نیک.بحث سرواکوئلهاوموادسمی ومفیدداخل گیاهان بود.یه بحث خوب که کلی مطلب ازش یادگرفتم. خصوصاوقتی به بحث عطاریهارسیدیم که استادگفت به هیچ وجه ازعطاریهاگیاه دارویی نخوریم وازاسانسهاوعصاره های گیاهان که توداروخونه هابه فروش میرسه بخریم چراکه الکالوئید(ترکیبات سمی)ازاونهاگرفته شده،گل گاوزبون نخوریدکه حجم عظیمی ازاون الکالوئیدهست...کلاس تموم شد و چندتاسوال ازاستادپرسیدم وبه کلی حالم بدترشد،بایه حال وخیم تررفتم ازمایشگاه بیوشیمی،اونجاهم همینطور.کلاساتموم شدورفتم سواراتوبوس شدم .گوشیم رودیدم باباومامان هردوپیام داده بودن مامان نوشته بودچه ساعتی کارت تمومه؟باباهم نوشته بودعروسکم بیام دنبالت؟فقط به بابام پیام دادم وگفتم اگه حالش روداری بیااخه سرماخورده بود.بعدهندزفری روتوگوشم گذاشتم واهنگ گوش میدادم حالم که خوب نمیشداماهمین که یه صداتوگوشم باشه که نتونم خیلی فک کنم خوبه.توایستگاه پیاده شدم وسواریه اتوبوس دیگه شدم خیلی خسته بودم اصلاجون نداشتم بایستم تااینکه یه خانوم خیلی ساده امامهربون گفت بیابشین سرجای من ،کلی خجالت کشیدم وگفتم نه شمابشینید گفت نه ازدانشگاه اومدی خسته ای واتوبوس مال همه ست ،نشستم بایه لبخندجذاب اماافسوس باری ازم پرسیدخوش به حالت درس میخونی من نتونستم .منم بایه لبخنداروم گفتم چرا؟گفت بیماری مادرزادی دارم قلبم مشکل داره هرچندوقت یکباربه مدت سه ماه توبیمارستان بستری ام وقلبم باباتری کارمیکنه اون موقع هاهم خوب درس میخوندم امانشدچون همش توبیمارستان بستری بودم امابااین حالم سیکل روگرفتم امادیپلم رونه،حالاهاهم نمیتونم درس بخونم چون مشکلاتم زیاده ...بعدش هم بایه لبخنداروم کننده ای خداحافظی کردومیون جمعیت ناپدیدشد...کنارم خانومی نشسته بودکه اونم به حرفامون گوش میکردبهش گفتم امروزناامیدبودم حالاکه این خانوم رودیدم باحرفاش شوکه شدم...کلی باهم حرف زدیم وسوال ژنتیک پرسیدوازهم خداحافظی کردیم،دیدم باباکنارایستگاه ایستاده تامن بیام سوارماشین شدم ،خونه که رسیدم داداش حالش خوب نبود(چندروزبودکه میگفت گوشم دردمیکنه)وکلااوضاع خونه هم خوب نبودمث حال خودم...بگذریم

هنوزشوکه هستم که اون خانوم یه ادم معمولی نبودگویافرشته بودفرشته ای که ازخداماموریت گرفته بودتابیادوشمع امیددلم روکه داشت خاموش میشدروروشن نگه داره،بالهاش سوخته بوداماباچشماش وجاذبه ی حرفاش برام بال ساخت،نورساخت،جوانه امیدروتودلم کاشت....اون یک فرشته واقعی بودکه ازپیش خدااومده بودچون ناگهان غیب شد،ناپدیدشد،چقدرسریع ماموریتش تموم شدوچقدرسریع رفت،تازه داشت حالم باهاش خوب میشد،رفت اماهنوزمعجزه ای که توبدنم تزریق کردهست،انگارنورتورگام فرستاد،انگار...نمیتونم حرفام رودرقالب کلمه وجمله بنویسم اماواقعافرشته بود...من یقین دارم



ادامه مطلب

|یک دنیاحرف شنیدنی ست،اینجا|

|یک دنیاحرف شنیدنی ست،اینجا|

اصلافک کنیم هی شبکه های اجتماعی جدیدتری باویژگی هاودسترسیهای جدیدتری ساخته  بشه وروموبایلهانصب بشه ویه مدت توش عضوباشیم که چی؟برای چی؟برای کی؟برای پرکردن تنهایی؟یعنی یه نرم افزاروچت کردن این حجم عظیم تنهایی روپرمیکنه؟ اصلااسمش تنهاییه؟ازتنهاییهامون عکس بگیریم واشتراک بذاریم ولایک بگیریم؟ عقل داریم ماواقعن؟باورکن اینجوری نبایدمیشد...ماتنهانیستیم...ماخدایی داریم که ازهمه ی این نرم افزارهاکاملتره وبرای پرکردن تنهاییامون کافیه، ما ادمهایی روهنوزهم کنارمون داریم که عاشقانه دوستمون دارن فقط لازمه چشمهامون روبازکنیم...فک نمیکنم تنهایی مابیشترازخداباشه...وقتشه ازچیزی به اسم پیله هاجدابشم پیله های تنهایی رومیگویم یادمون باشه ماخودمون این پیله هاروتنیدیم وتوش حبس شدیم ...ماخودمون خواستیم... باورکن این نرم افزارهاپل ارتباطی نیستن،این تکنولوژیهابجای وصل ارتباط دارن قطع ارتباط روانجام میدن...ادمهای مجازی که باهاشون چت میکنیم همین ادمهای کناردستمونن فقط کافیه براشون وقت بذاری بببین چقدرباهات حرف دارن مث همین چتهایی که باهات میکنن...نصف حرفهارونزدن واستیکردادن امااستیکرکاراکترخوبی برای انتقال حرف دلمون نیست...ازهمه ی اینهابگذریم وبگذاریم کمی نفس بکشیم وصدای نفس کشیدن هاروبشنویم... هرچقدرهم نرم افزارجدیدبیادروزی کهنه وقدیمی میشه...یه وبلاگ داشته باش وحرفات روبنویس ،باورکن وبلاگهاکهنه نمیشن...وبلاگ یعنی من یعنی تویعنی همیشه هستیم تابنویسیم حرفهایی روکه هیچوقت نتونستیم بزنیم رواینجامیزنیم ومن بازازنوبرایت میگویم ماتنهانیستیم چون خداهست،چون من هستم،چون وبلاگهامون هست ویه دنیاحرف شنیدنی...



ادامه مطلب

|اعدام شوم روزی کاش|

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


ادامه مطلب

|حال وهوای امروز|

|حال وهوای امروز|

چه زمزمه ی خوب وارامبخشی ست،چه حال وهواوحسهای خوبی...نمازظهرتاسوعارومیگویم...همه یکرنگ ویکجوروبایک هدف امده ایم...مهربانی موج میزندوهرکس گمشده ای دارد...چهره هاغمگین وباهزاران هزارامیدامده ایم تاامام حسین وعلی اصغرگره ازمشکلاتمون بازکنند،مدام زیارت عاشورامیخوانیم وتسیبح بدست هستیم وذکرمیگوییم،دستهاروبه اسمان ودعامیکنیم...من چه میخواهم؟اینجاچه خبراست؟حال دلم اما...نمیدونم باچه زبونی این حجم عظیم حرفهاموبه امام حسین بگم ،خدایاتوکه میدونی بگو....

کمی بیندیشم:

بار پروردگارا، دل‌های ما را به باطل میل مده پس از آن‌که به حق هدایت فرمودی و به ما از لطف خود رحمتی عطا فرما، که تویی بسیار بخشنده بی منت(8/ال عمران)

+امروزمامان بزرگ هم اومده بودوهمینطوربرای خوشبختی جوونا وخصوصا فرزندان ونوه هاش دعامیکرد...مامانبزرگ دعاهات قبول:)



ادامه مطلب

|خوشبختی|

|خوشبختی|

خوشبختی یعنی چی؟ماشین خوب وخونه لوکس وحقوق وشغل مناسب؟خیلی پیش ترازاینهافکرمیکردم وقتی همه چیزمهیاست وهرچی اراده کنی هست این میشه خوشبخت اماالان دیگه اون اعتقادروندارم، بطورنسبی دورش انداختم. باخودم میگم خوشبختی یعنی ارامش وامنیت داشته باشم وکسی روداشته باشم که بدون اینکه منواعمالم وافکارم روقضاوت کنه کنارم بمونه وهمیشه هم باشه وبه حرفام گوش بده وترس ازدست دادنش رونداشته باشم این میشه خوشبختی...اماگفتم اون اعتقادرونسبی دارم یعنی چی؟یعنی اگرپول وخونه وماشین هم درکنارم باشه خوبه اماشرط داره شرطش اینه که واسه بدست اوردنشون زحمت کشیده باشم...من امیدوارم امیدوار به اینکه یه روزی همه چیزدرست میشه چراکه حالاحالاهابایدزحمت بکشم وتلاش کنم وصبورباشم...وشدیدا صبورباشم که صبرمعجزه افرینه...من هنوزابتدای راهم نبایدخستگی وحرفای دیگران کسل وناامیدم بکنه وازرفتن به ادامه ی راه منومنصرف کنه ...  دیگه وقتشه دوتاپنبه توگوشم بذارم وفقط وفقط مستقیم نگاه کنم وبرم ،پایان این جاده سخت ، خوشبختی ست...بله من امیدوارم ودلم روشنه به تمام برنامه هایی که برای اینده م چیدم ...خدایابه برنامه هایی که برای اینده م چیدم لبخندبزن لبخندتوپرازامیدوانرژیه واسه من،خدایاکمکم کن که سخت بهت احتیاج دارم...

کمی بیندیشم:
وهرگزدرموردکاری نگو،من فرداآنراانجام میدهم(23/کهف)


+فک کن محرم باشه وبارون بیادازاون بارونای ریزوخنک پاییزی یعنی انتظارم برای اومدن بارون تموم شد ازطرفی عصرخواب دیدم بارون میادگویاهمه چیزدست دردست هم داده البته کاش دوتاچیزازخداخواسته بودم بارون و... :)

+دلم میخوادتندتندحرفااینجابذارم که یادم نره....بیشترپستهای وبلاگموپاک کردم فقط اونایی روگذاشتم که تماماحرف خودم هست:)



ادامه مطلب

|خستگی|

|خستگی|

گاهی اوقات عجیب خسته میشم دلم میخوادباروبندیلم روببندم وباپای پیاده ازاین شهروزمزمه هاش خودم روکناردریابرسونم ...دلم میخوادکاری کنم که تک تک نجوا های خستگی این شهرازخودشون خجالت بکشن وازبدنم بیرون برن...دلم میخوادکناردریابایستم ودرخنکای ساحل یه فنجون چایی دستم بگیرم وفقط وفقط چایی بخورم به هیچ چیزوبه هیچکس فکرنکنم حتی به خودم...گاهی نبایدبود...گاهی بایدجای دیگربود...گاهی هم به قول سعدی من در میان جمع و دلم جای دیگر است...گاهی باخودم فکرمیکنم این حجم عظیم خستگی واقعابرای من ادمیزادزیاده امابعدپشیمون میشم من خودم خواستم خودم خواستم این همه خسته بشم ارزشش روداره البته گمان میکنم ارزشش روداشته باشه...دلم میخوادیه روزبخوابم ،خواب ببینم نه خواب معمولی...خواب اینده روببینم من چیشدم؟این همه تلاش وپویایی نتیجه داشت یانه؟بعدخیلی ملایم چشم بازبکنم وبایه لبخندرضایت بخش برگردم دراغوش خستگی وتلاش...

وکمی بیندیشم:

و مژده ده کسانی را که ایمان آوردند و نیکوکاری پیشه کردند که جایگاه آنان باغ‌هایی است که نهرها در آن جاری است، و چون از میوه‌های گوناگون آن بهره‌مند شوند گویند: این مانند همان میوه‌هایی است که پیش از این در دنیا ما را نصیب بود، و از نعمت‌هایی مانند یکدیگر بر آنان آورند، و آن‌ها را در آن جایگاه‌های خوش، جفت‌هایی پاک و پاکیزه است و در آن بهشت، جاوید خواهند زیست.

(25/سوره بقره)


+شنبه های این ترم عجیب خسته میشم تاساعت5عصرکلاس دارم.مطمئنم همه ی خستگی هاوتلاشهای من درزندگیم یه روزی جواب میده ،من میدونم تموم این نگرانیهابیهوده ست چون خداهست ومیبینه ومنومیبینه:)


ادامه مطلب

باید نام تو را صدا کنیم

با آن همه بازی عاشقانه ای که با خدا کردی

مگر جایی برای ما هم هست...

آنقدر حواس خدا را با دوست داشتنت برده ای

که برای لبخندش

باید نام تو را صدا کنیم

ح س ی ن . . .

+بخاطرفرارسیدن روزهای خوب محرم قالب روعوض کردم...حتماحتمازیارت عاشورابخونید....حتماحتماکتاب درموردعاشورابخونیدخیلی مونده تاعاشورا ومحرم روبشناسیم...یه کتاب درموردعاشورامیخوام بخونم که درپست بعدی معرفی میکنم...
التماس دعا.




ادامه مطلب

دیدنت تو مثل طواف خانه کعبه است…

امان از روزهایی که ادم بهونه گیرمیشه وخودش هم نمیدونه چه مرگشه!اونوقته که زمین وزمان وکائنات رو به صلابه میکشه...من یه مدت مثلا1هفته همینطورشده بودم نمیدونم چرا؟!مامان وبابام رواذیت کردم ودقیقاتواوضاع پیچیده وبهم ریخته ی زندگیمون بدشده بودم....نمیدونم چرا؟!

خب این روزازندگیمون یکم سخت شده بود...استرس های مامان وباباوحرص دادن های من بجای همدردی ودلسوزی....مامان وبابااسترس دارن چون همه چی ریخته بهم...کرایه خونه وقسط ووام وخرجهای زندگی وخلاصه بگم مشکلاتی که همه دارن روماهم داشتیم اینقدرمامانم حرص تودلی خوردواسترسهای شدیـــــــــــــــــــــدداشت که اخرکاردستمون داد...شب ولادت امام رضا(24مرداد)نزدیکای ساعت12شب بودکه مامانم بطورناگهانی وعجیب غریب ازهوش رفت مردمک چشماش هرکدوم به یه طرف وهمین که میخواست دندوناش توهم قفل بشه بابام کف دستش روبین دندوناش گذاشت واسترس ونگرانی وهول شدن من وداداشم و....خلاصه بدکه نه فاجعه بودبرامون...همه ی این اتفاقات درعرض1دقیقه بودبعدهم لباساش روپوشوندیم بردیمش بیمارستان سرم زدن وفردا(25مرداد)بازهم همون علائم وزنگ زدیم به دکترمامانم وگفت بایدفوری بستری بشه وعمل بشه...عمل؟عمل چی؟ازاسترسهای شدید وخونریزیهای شدیدبایدرحم فوراشستشوداده میشد...وبازهم استرسهای من...

اوضاع به هم ریخته بود...بدهم به هم ریخته بود...تواین چندروزخونه مامان بزرگم رفتیم وگریه های من....تواینجورمواقع هیشکی راست ودرست قضیه رونمیگه...واین بدترمیکنه...تماس های تلفنی پشت سرهم...خونه مامانبزرگم هم شلوغ بودازبچه ها(بچه عمه هم .اخه عمه ازتهران اومده بود)واعصاب بنده هم ضعیف وخودتون حال من روبفهمید...

مامان مرخص شد وملاقات هاشروع شد...چراوقتی مریض میشیم یادمامیفتن که ماهم هستیم؟چرااون موقع همه مهربونن؟چرااون موقع اوضاع عجیبه؟....

دلسوزیهاتصنعی بود...وبدترازهمه اینهکه یه عده ادم جو رو بهم میریزن وازیه شستشوی ساده رحم یه عمل سخت میسازن درواقع همیشه همینطوربوده مردم ازیه چیزکوچیک تومورمشکلات میسازن...پیشنهادمیکنم هیچوقت دردوبیماری ومشکلاتتون روبه کسی نگید وحتی توضیح هم ندیدچون هیشکی دلش برای دیگری نسوخته....

بگذریم وقتی به مردمان این روزگارورفتاراشون فک میکنم اعصابم داغون میشه...

خلاصه بگم تواوضاع پیچیده ی اقتصادی این روزهامون خب خرج بیمارستان هم کم نیست اماخداروشکرکه مامانم احوالاتش اندکی خوب شد...گفتم بیمارستان خودتون بهترمیدونیدرفتاردکتراوپرستاراوامورمالی البته بعضیاشون واقعا تاسف باره....وجدان وشرافت وایمان ودیانت کجارفته نمیدونم؟!

خواستم یاداوربشم:

1)هیچکس دلش برای دیگری نمیسوزه 

2)تنهاخیرخواه های ادم به معنای واقعی پدرومادرهستن وبس

3)استرس نداشته باشید

4)ادم به یه اه بسته ست ومامان من دوباره به زندگی برگشت...

5)خرج وکرایه خونه وقسط ووام همیشه برقراره!!!مواظب سلامتیتون باشید بااین اوضاع داروودرمان ومخارج بیمارستانها...

+خدایاممنونم ازت کمک کن حال این روزهای زندگیم خوب بشه،حال مامانم وحال بابام خوب بشه...مامانم بطورکامل وتاهمیشه تندرست باشه...من بدون باباومامانم خیلی بدبخت وتنهام:(

+مامان وبابامنوبخاطربدخلقیام ببخشید:(

+ازدکترایکی بیادبطورکامل وجامع شستشوی رحم روبرام بگه(من تخصصم ازمایشگاهیه نه مامایی)

+اصلافهمیدیدیه مدت نبودم؟اصلاتوجه شدیدوبلاگم مث کویریانه مث دفترخاطرات خاک خورده توی صندوقچه قدیمی شده؟

+این پست پیرامون این بود(لینک)




ادامه مطلب

☁بالا تر از ابرها☁

قطاری سوی خدا می رفت
و همه ی مردم سوار شدند
اما وقتی به بهشت رسیدند
همگی پیاده شدند
و فراموش کردند که
مقصد " خدا بود " نه " بهشت " ...



ادامه مطلب

برای دوستان شمیم زندگی

برای همه کسانیکه وب بنده رودنبال میکنن ازخدابرایتان:

روزی مریم،قصرآسیه،تقوای حسین،قلب خدیجه،دوستی فاطمه،جمال یوسف،

ثروت قارون،حکمت لقمان،ملک سلیمان،صبرایوب،عدالت علی،

حیای زینب،عمرنوح،وفای ابوالفضل،محبت اهل بیت ورسول االله(ص)

راخواهانم...

عیدتون مبارک:)

+نمازعیدکه رفتیددعاکنید:)



ادامه مطلب
صفحه 1 از 212