سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

زیست‌شناسی سخت است!

راستش هرآنچه در سال قبل از زیست خواندیم و دانستیم، تنها مویی بود و آنچه امسال از زیست دارند نشانمان می‌دهند پیچش مویی است که فریبش همه‌گیر است.

دبیرمان معتقد است صرفاً همان کتاب درسی کافیست و کتاب کمک‌آموزشی اصلا لازم ندارد. دقیقاً همان عقیده‌ی من. در جمله‌ی مشهوری هم گفته‌اند که کفش‌شان را هم با این کتاب‌ها پاک نمی‌کنند :)) البته این عقیده، سخت‌گیری‌اش را نفی نمی‌کند. سخت‌گیری به‌معنای کاملش! اصلاً سوالاتش را که دیدم، تازه فهمیدم که چرا می‌گفتند زیست سخت است. 

دیروز کتاب را نخواندم. می‌دانستم که چه بخوانمش و چه نه، فرقی ندارد. اصلاً خواندنِ من با طرح سوال دبیر، تفاوتِ زیادی دارد. آنچه من می‌خوانم صرفاً ظاهری از آن چیزی‌ست که دبیر در این کتاب می‌بیند. حقیقتش امروز که ورقه را می‌دادم حداکثر به یک‌ونیم نمره مشکوک بودم. تنها با گذشت کمتر از سه دقیقه، متوجه‌ی حدود شش، هفت نمره غلطِ محضِ دیگر شدم. به‌طرز عجیبی آن احساس اضطراب و استرس چندسال قبل را ندارم. اسمش را می‌گذارم بی‌تفاوتی. اصلاً دوستش ندارم. اینکه هرچه بشود، هیچ تغییری در من ایجاد نکند. این وحشتناک است. راستش این است که من مشکلاتی برای خویش ایجاد کرده‌ام که این نمرات و امتحانات در برابرش اصلا به‌حساب نمی‌آیند. اما این من نیستم. خیلی از منِ واقعی‌ام فاصله گرفته‌ام. من این منِ دروغینم را نمی‌خواهم. من خودم را می‌خواهم. من همه‌ی عمر خودم را پس زده‌ام. همه‌ی عمر از خود دور شده‌ام. من این را نمی‌خواهم. جداً نمی‌خواهم. 



ادامه مطلب

یک سوال

از نظر شخص شما، وضعیت فرهنگی و فضای فکریِ حاکم بر جامعه، از هرجهت در دهه‌ی هفتاد بهتر بود یا در دهه‌ی نود و حال حاضر؟ 



ادامه مطلب

طب را با آناتومی و دستاوردهای تجربی اشتباه گرفته‌اند!

از جامعه‌ی پزشکی تقریباً متنفرم. از آنجایی می‌گویم «تقریبا» که همه در یک جمعیت بد نیستند و دیده‌ام پزشکانی که تنفربرانگیز نبوده‌اند. 

برایم تعریف می‌کرد: «راستش یکجایی یک‌روزی، یکی از پزشکان شهر آمد برای سخن‌رانی. از علائم برخی بیماری‌ها گفت. بلند به او گفتم که من بیش‌ترِ علائم همه‌ی بیماری‌های نامبرده را دارم. بروم بمیرم؟ گفت نه عزیزم. برو دکتر و دارویت را میدهد. گفتم بابت بیماری الف به دکتر مراجعه کردم و با مصرف‌ داروهایش بیماری ب را کسب نمودم. بیماری ج نیز به همین شکل ایجاد شده. حالا باز بروم دکتر که بیماری د را به من بدهد؟ گفت بگیر بشین.» 

و راستش من مانده‌ام! پزشک و در کل طبی که نتواند بیماری را «درمان» کند، چرا اسمش را گذاشته‌ایم طب؟ این طبابت مدرن لعنتی که از آن متنفرم! 

+ طب سنتی را هم اصلا نمی‌پسندم. البته اینکه سنتی را هم نپسندم، با حرف قبلی تناقضی ندارد. 



ادامه مطلب

ثبت نتایج قطعی تابستان

به‌گمانم پیش از این هم، اشاره کرده بودم که این تابستان، به هر دری زده بودم که مشغول شوم. که سرم شلوغ شود. که حواسم پرت شود. و از منظور شلوغ‌سازی موفق اما از لحاظ دورسازی ذهنی کاملا ناموفق بوده‌ام. نمی‌دانم چرا. من تنها همین راه را می‌شناختم. اینکه آنقدر سرگرم شوم که از سرم بپرد. ولی نپرید. بگذریم. 

تابستان که آمد، قصد کتابخوانی‌ام را جدی‌تر دنبال کردم. آنقدری به انواع تهیه کتاب فکر کرده بودم که با دیدن کتابخانه انجمن، هوش از سرم پرید. چند کتابی برداشتم. داستان‌سیستان را چند روزه به اتمام رساندم. یک کتاب دیگر هم که آن را هم چند روزه به پایان بردم. ولی بعد از آن، طبق جدول‌بندیِ پیش رویم، دیگر کتابی نخواندم تا بیست‌وهشتم مرداد. و این یک شکست آشکار است! یک ماه بدون کتاب. آن هم تابستان. نمی‌دانم چرا. شروع این دوره، شروع آشنایی با فیدیبو بود. فیدیبو که قصد کرده بود با کتاب‌های رایگان تابستانه‌اش، طمع را در من شعله‌ور کند. و تأثیر خوبی هم گذاشت. پنج کتاب با میانگین 314 صفحه را از فیدیبو خواندم. 

از جمع ده‌کتابی که در تابستان خواندم داستان‌سیستان با کسب نمره 19.25 در مقام اول، مزرعه حیوانات با کسب نمره 19 در مقام دوم و وقتی نیچه گریست با کسب نمره 18.5 در مقام سوم جای گرفتند! و همچنین کتاب بیلی، نوشته‌ی آنا گاوالدا با کسب نمره 14 مقام اول از آخر را کسب نمود! - می‌دانم که می‌دانید سلیقه‌ای‌ست! - البته از این بین، رمان «وقتی نیچه گریست» لایق کسب مقام اول و نمره 19.5 نیز بود که متأسفانه به دلایلی از این رتبه محروم گردید! :دی

اگر بخواهم این تابستان را با تابستان‌های دیگر مقایسه کنم و اگر فقط بخواهم بازده‌های مثبتش را نگاه کنم، این تابستان قطعا یک تحول شگرف بود. اما اگر بخواهم منفی‌ها را هم حساب کنم، قطعاً این تابستان یک سقوط سخت بود. 



ادامه مطلب

هرچند رحمت است…

دیروز باران یکسره بارید. امروز هم دارد می‌بارد. خلاصه‌اش اینکه این دو روز را گفته بودم آدم بشوم بروم دوجا حداقل چند صدای دیگر هم بشنوم! ولی آخر در این باران که نمی‌شود. شلاقی باریدن‌های رشت یعنی باید زیر دوش راه بروی حتی اگر چتر بالای سرت باشد! امروز و فردا نکنید. آب‌وهوا مفصل تغییر می‌کند گاهی... 



ادامه مطلب

سعادت

کلمات کم می‌آیند برای وصف سعادت‌مندیِ شهید حججی و برکت وجودی‌اش. می‌دانید؟ باور دارم که در این دنیا هیچ حرکتی به تصادف محض نمی‌رسد. اینکه او انتخاب شود برای داعشیان ملعون. اینکه او زمانی خبر آسمانی شدنش بیاید و آدم‌ها واقعیت‌شان را نمایان کنند. و اینکه پیکر بی‌سرش زمانی به ما برسد که وسط محرم باشیم. من می‌گویم تصادفی نیست و پیام روشنی دارد: کلُّ یومٍ عاشورا و کلُّ ارضٍ کربلا... تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست ما هستیم. 



ادامه مطلب

از یک تا یک

شاید باورش سخت باشد. ولی با اطمینان می‌شود گفت که بعد از ده‌سال، باورش ساده‌تر می‌شود. اینکه هیچ ذوق یا شوقی برای فرارسیدن اول مهرماه نداشته‌ام. اینکه ساعت هفت‌وسی دقیقه بیدار شدم. اینکه کیف را آماده نکرده بودم و خالی و نمایشی با خود بردم. اینکه واقعا اول مهر، جز زهری تلخ، طعم دیگری برایم نداشت. زهر تلخی که راه گریزی از لب‌زدن به آن نیست. و دلم می‌سوخت برای بچه‌هایی که با رویاهایی وارد این دخمه‌ی لعنتی می‌شوند و با اضطراب و وحشت بیرون می‌آیند. 

بعد از بسیاری از مراسمات نمایشی و بیهوده، و پایان یافتن مراسمات با یک سخنرانی کوتاه یک‌ربعه توسط نوبخت، به کلاسی که از قبل مشخص کرده بودند رفتم. برنامه‌ی کلاسی را نگاهی انداختم. دبیران وحشتناکی به کلاس من برخورده بودند! و بسیاری از دبیران آشنای گذشته، با من نیفتاده‌اند. دبیران زیست، فیزیک، ادبیات، ریاضی، تاریخ نامشان آشنا که نیست هیچ، بلکه برخی‌شان بدنام نیز هستند. نمی‌دانم بمانم و با همین‌ها سر کنم یا بروم کلاسی دیگر که حداقل تعداد نام‌آشناها بیش‌تر است. آخر آشنایی مسئله‌ی مهمی‌ست. ان‌شاالله کلاسم را تغییر خواهم داد. 

بعدازظهر، یا نزدیک‌های ظهر، باخبر شدم که از طرف هیئت موکبی در کربلا دارند و می‌خواهند به مدت پانزده روز، چندنفر از ما را ببرند. و تمام هزینه‌های ویزا و اقامت هم برعهده‌ی خودشان است. فقط یک پاسپورت می‌خواهد. به‌نظرتان موقعیت بدی‌ست؟ بد؟  خوب؟ فوق‌العاده است! فوق‌العاده است مگر اینکه خانواده‌ای داشته باشید که «نه» را به هر تصمیمِ بی‌خرج‌تان حواله کنند... و راستش من با سر خودکار درگیر شده‌ام. بابت همه‌ی گذشته‌ای که باید بهتر می‌بود و نبود. و من، که خودزنی کرده‌ام در این سال‌ها. سال‌ها و سال‌ها. 



ادامه مطلب

در هیاهوی پایان‌پذیرِ سکون

1. قصد داشتم تا آخر تابستون، یک فیلم‌کوتاهِ مستند و یک کلیپ بسازم. فیلم‌کوتاه موضوعش بماند. ولی کلیپ رو می‌خواستم درباره‌ی وبلاگ و وبلاگ‌نویسی باشه. نشد ولی. کلاً همه‌چی توی ذهنم هست. اما نمی‌دونم اصلا از کجا باید شروعش کرد. همیشه اولین قدم، سخت‌ترین‌شونه :| فقط «بسم‌الله‌»ش رو ساختم :دی سیستم هم نمی‌دونم می‌مونه برام یا نه. و این معلق‌بودن هم بی‌تأثیر نبوده در این تعلل.

2. «وقتی نیچه گریست...» رو دارم می‌خونم. ای‌کاش نسخه‌ی کتابش رو داشتم. ولی فیدیبو هم بد نیست. در واقع از هیچی بهتره. غرق شدن توی فضای یک داستان، برام لذت‌بخشه. این رمان رو، از لحاظ خیلی از جوانب نگارشی و نویسندگی‌ش دوست دارم؛ هرچند که با برخی عقاید مطرح شده‌ش موافق نباشم. ولی نوشته‌ش عالی و دوست‌داشتنیه برام. - در همین راستا باید بهتون پیشنهاد ویژه بدم که فیدیبو روزی یه کتاب رو رایگان میذاره برای خوندن. گاهاً کتاب‌های فوق‌العاده‌ای هم میذاره. مثل همین وقتی نیچه گریست. مردی به‌نام اُوه رو هم گذاشته بود که من یادم رفت اون‌روز بگیرمش. خلاصه اینکه اگه مثل من در خریدنِ کتاب خیلی شُل هستین، راهِ خوبیه. -

3. چندتا کتابِ نخونده دارم. باید بخونم قبل از اینکه مجبور بشم به تحویل دادنش به کتابخونه انجمن. یکی‌شون مقاله‌ها و مصاحبه‌ها و نوشته‌های مرتضی آوینی هست. خیلی خوب نوشتن. ولی بعضیا ذاتاً پیچیده می‌نویسن :دی یه وبلاگی هم می‌شناسم که پیچیده می‌نویسه. عمدی نیستا. ولی خب، پیچیده‌ست حتی اگه برای خودشون پیچیده نباشه. 

4. قرار بود ده‌تا کتاب از مطهری رو تابستون بخونم. همش یکی دو کتاب خوندم ولی. :| عجبا. :| 

5. پارسال قبل از اینکه با خودم تسویه کنم و قبل از اینکه حالِ خودمو به‌دست بیارم وارد مهر شدم. و خدا شاهده که چه گندی خورد به تاریخ زندگی‌م. می‌ترسم از اینکه خودمو پیدا نکنم و وارد غوغای مزخرفی به اسمِ مدرسه بشم. وحشتناکه. وحشتناک.

6. خوش به حالِ اونایی که آدم‌ان! یا پذیرفتن درس‌خوندن رو و مثل آدم می‌خونن یا نپذیرفتن و یه‌کارِ دیگه‌ای رو جدی دنبال می‌کنن. معلق بودن هیچ خوب نیست. 

7. حرف زدن خوبه. ولی با اهلش. بزرگترین اشتباهِ عمرم این بود که نباید حرف میزدم خیلی جاها. اندازه‌ی کلِ عمرم آتو دادم دست خانواده این چند روز. اگر می‌دانستند! هیچ‌وقت مشت‌تون رو برای بقیه باز نکنید؛ هیچ‌وقت. من که دیگه شاهکار کردم! اون مشتی رو که باید، باز نکردم و اون مشتی رو که نباید، باز کردم. ضرر در ضرر!



ادامه مطلب

چه کنم دیگه!

حتی الان می‌تونم وصیت کنم که وقتی مُردم، به‌جای حلوا و هزارجورِ دیگه از این موارد، پفک خیرات بدید. منم جایی دیدید پفک بخرید برام. کرانچی بود بهتر! 

+ و من، انسانی بی‌درد، احمق و جامانده از همه‌ی آن‌هایی که در سنِ من، در خودشان سِیر می‌کردند و حالا من، در اعماقِ این زمین و تهِ دره‌ی هلاکت، دورِ خود می‌چرخم...



ادامه مطلب

داشتن از خنده میترکیدن ینی!

اسکارِ بهترین حرکتِ دیروز هم تعلق میگیره به عموی مادرم. که وقتی ن. غش کرده بود - که غش نکرده بود و ادا در میاورد! -، یک پارچ آبِ یخ، - واقعاً یـــــخ - رو از دست پسردایی‌م که قطره‌قطره میریخت گرفت و همش رو ریخت روش :)))) حالا اونم چاااق! لبش کبود شد؛ قشنگ داشت سکته می‌زد :دی

همین ملتِ ادا و اطواری، دوساعت بعدش، از یادآوریِ این صحنه، داشتن می‌ترکیدن از خنده. :| 



ادامه مطلب
صفحه 1 از 1712345...10...قبلی »