سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

تکانه!

خدایا؟ درست است در پست قبلی گفته‌ام که خسته‌ام. اما اگر الان مرا ببری، چگونه می‌توانم جبران کنم؟ فرصتی ده که آن به. لطفا! 

+ رشت هم لرزید. خلاصه‌اش اینکه حلال کنید! 



ادامه مطلب

اصلاح الگوی مصرف

می‌دونم که می‌دونید که می‌دونیم مصرف انرژی‌مون خیلی بالاست. اگه آب رو هم جزو انرژی به‌حساب بیاریم، خیلی خیلی بالاست! هرچند آب رو انرژی نمی‌دونیم ولی لازمه‌ی حیاته. بگذریم از اینکه دلیل اصلی کم‌آبی، مصارف خانگی نیست ولی لب دریا بودن هم، دلیلی بر اسراف کردن نیست. 

سال قبل و سال‌های قبل، کنتور گازمون مشترک بود. امسال که جداش کردیم، فرصت خوبی شد که از خودم شروع کنم. یه استارت کوچیک زدم و صرفاً از خودم شروع کردم. - خانواده رسماً همراهی نکردن جز یکی دو روز :)) -. بدین شرح که برای برق، تا جایی که ممکنه، هیچ‌چی روشن نمی‌کنم. حتی خیلی وقته که دیگه لامپ اتاق رو هم روشن نمی‌کنم. یه چراغ مطالعه‌ با لامپ 5 وات مرا بس است! که در مقایسه‌ی با لامپ اتاق یک‌هشتم می‌سوزونه! حتی مودم رو هم بیش‌تر اوقات خاموش نگه می‌دارم که البته بگم بیش‌ترش برای در امان بودن از شر وقت‌کُشیِ اینترنت، در حین درس‌خوندن هست.

برای گاز هم فقط و فقط، شش تا هشت ساعت در شب بخاری روشنه. روزها مطلقاً خاموشه. و اتفاقا از قدیم و ندیم! معتقد بودم که درستش هم همینه. نه اینکه خودمونو توی گرمای بخاری و شوفاژ غرق کنیم! دمای اتاق باید معتدل باشه. که البته برای من از معتدل پایین‌تره، که به صورت‌های دیگه‌ای جبران میشه! :دی

برای آب، هیچ ایده‌ای که مصرفش رو پایین بیاره ندارم. :)) اصولاً نمی‌دونم چه کنم که مصرف حال حاضرم، کمتر بشه. لیکن به‌فکرش هستم. 

به فکرشون باشید! لازمه که کمتر از چیزی که مصرف می‌کنیم، مصرف کنیم. 

+ مطمئناً ایده‌های شما درباره‌ی اصلاح الگوی مصرفیمون، مخصوصاً ایده‌ها و روش‌هایی که به‌کار بستین، خیلی خوندنی خواهد بود! 



ادامه مطلب

از موضوعات مطرحه!

1. خیلی بی‌مزه‌طورانه، کم‌کم، به درس‌خوندن علاقه‌مند میشم. البته می‌دونم خیلی احمقانه‌ست! اما کم‌کم از رقابت با خودم داره خوشم میاد. گفتم رقابت! اولین رقابت رو، کلاس پنجم تجربه کردم. می‌دونین؟ من خیلی چیزا رو کلاس پنجم تجربه کردم. رقابت‌ سر امتحانات و سر سوالات مثلا تیزهوشانی. راستش هم من قوی‌تر از اون بودم و هم اون قوی‌تر از من. هردوتامون هم سال بعد تیزهوشان قبول شدیم. اما اون رقابت‌ها برای من شیرین بود و برای اون، شاید بی‌معنی. نمی‌دونم. اگه نشونی ازش داشتم، ازش می‌پرسیدم. داشتم می‌گفتم. کم‌کم داره از رقابت با خودم خوشم میاد. می‌دونم مسخره‌ست. می‌دونم احمقانه‌ست. می‌دونم درس جز تلخی نداره. می‌دونم و عمیقاً قبول دارم که مدرسه خره! ولی کم‌کم اون حس رقابت‌گونه داره برام زنده میشه. فقط همین! - البته فیزیک فرق داره! ایشون تنفر همیشگی من هستن :| ‌-
2. مدرسه همیشه مسخره‌ست. بلااستثناء! دیگه این یکی رو مطمئنم که تغییر نمی‌کنه برام! امسال توی مدرسه، دوتا درگیری ذهنی داشتم. نمی‌دونم چرا هر چندسال یکی دونفر سر و کله‌شون پیدا میشه که اینطور باید حل و فصلشون کنم. نمی‌دونم چجوری باید حل‌وفصل بشن. فقط می‌دونم که بهتره که نه به حسرت‌های مسخره‌ام و نه به غبطه‌های ارزشمندم، فکر نکنم. واقعا فکر کردن، گاهی عذابه. واقعا گاهی فراموشی نعمت بزرگتریه. واقعا. واقعا. 
3. چندهفته قبل، رفتم پوسترهای انجمن رو بگیرم برای نصب روی تابلو. راستش قبلاً چندبار هم به کادر مدرسه و هم به کادر انجمن گفتم که از این نمایش‌ها متنفرم. راستش به خودم هم قول دادم که خودم نصبشون نکنم. اما راستش آخر دلم نیومد! هزینه شده واسه این پوسترا. هزیییینه. منم اصلا مایل نیستم این هزینه‌ها از بین برن. هرچند که نصبشون هیچ فایده‌ای نداره. هیچ فایده‌ای. 
3.5. آره. چند هفته قبل رفته بودم که پوسترا رو بگیرم نصب کنم. از خودم بدم میومد که شدم پوستر نصب‌کن بعد از این همه دادوبیداد توی این انجمن و اون پایگاه و اون گروه‌ تلگرام و... .  دیدم آقای ر. حالِ راه رفتن نداره. حرف زدن که بماند. یه‌جوری هم نگاه می‌کرد. گفت بشین کارت دارم. همونطور که پر واضح بود گفت بخدا دارم سکته می‌کنم. از هیچی خبر نداشتم من. همینطور شروع کرد به گفتن که اگه این حیوان‌بچه رو من پیدا کنم. با حرص می‌گفت می‌بینی مرادی؟ یه گلوله هم خرجمون نکردن. لامصب. یه گلوله هم خرجمون نکردن. می‌گفت: سرهنگ ‌- فرمانده بسیج - صبح اومده بود و دوباره چارتا لباس و چارتا عکس؛ بهش گفتم چیکار می‌کنی سرهنگ؟ که چی بشه سرهنگ؟ ر. می‌گفت مرادی چیکار کنم؟ چیکار کنیم اینا رو؟ همه‌ی آبرومون داره میره بخاطر یه بی‌شرف. آروم بهش گفتم یه بی‌شرف نه؛ اون موقع که پشت تریبون با اعتقاد راسخ میگی مدرسه‌مون طلاست باید فکر اینجاش رو می‌کردی. مدرسه‌مون طلا نیست آقای ر. مدرسه‌‌ی‌ ما و اکثر مدارس فاجعه‌ست. یه بی‌شرف نه. حداقل پنجاه درصدشون بی‌شرفن. فقط الان نمی‌شناسینشون. روز جلوه‌گریِ اونا هم می‌رسه... مثل اینکه یه دانش‌آموز از کادر مدرسه وقتی با اولیا صحبت می‌کردن، عکس گرفته و زیر عکس هم متن زده. - خودتون می‌دونین چه متنی دیگه :/ -. 
4. زلزله اومد ولی هنوز بعضیا نفهمیدن که پیشگیری‌ بهتر از درمانه. آخه لعنتی، چرا باید یک بیمارستان نوساز، از بین بره؟ چجوری میسازیدش؟ (درگوشی: اینم یکی از اون افتتاحات میلیونی!) 


ادامه مطلب

زلزله

نمی‌دونم چی میشه گفت. کار از تسلیت گذشته. تا به حال؛ 407 کشته. 6700 مجروح. 

+ هرکی می‌تونه، و یا اگه با یه‌خورده تلاش می‌تونه، در اهدای خون مشارکت کنه. 



ادامه مطلب

نوار زرد

تا از دهان نیفتاده این را بگویم که کمتر سریالی پیدا می‌شود که تیتراژ پایانی‌اش خوب باشد. و تعداد سریال‌هایی که تیتراژ ابتدایی‌شان نیز خوب باشد، از انگشتان دست کمتر است! نوار زرد، جدای از همه‌ی اشکالات ریز و درشت فنی‌اش، از لحاظ تیتراژهای ابتدایی و پایانی و موسیقی متن، در نظر من، بسیار دلنشین و عالی کار کرده بود. دقیقا همان موسیقیایی‌ای را داشت که در سلیقه‌ی من عالی ارزیابی می‌شود! 

+ دو ایراد هم بگویم از این سریال! اول آنکه در برخی از دقایق سریال، اینطور به نظر می‌رسید که می‌خواهند تقلیدی داشته باشند از شرلوک هولمز! و همین که می‌خواستند تقلیدی داشته باشند از شرلوک، مضحکش می‌کرد! به‌شدت برخی صحنه‌هایش غیرمعقول بود. دومین ایراد هم اینکه، نمی‌دانم کاوه کیهان چگونه سرگردی بود که با آن تیپ در اداره رفت‌وآمد داشت. جداً سبک جدیدی در نیروی انتظامی ایجاد کرده بودند؛ شاید هم صرفاً برای من ناآشنا و ناسازگار به‌نظر می‌آمد! 

++ بشنوید



ادامه مطلب

زیست‌شناسی سخت است!

راستش هرآنچه در سال قبل از زیست خواندیم و دانستیم، تنها مویی بود و آنچه امسال از زیست دارند نشانمان می‌دهند پیچش مویی است که فریبش همه‌گیر است.

دبیرمان معتقد است صرفاً همان کتاب درسی کافیست و کتاب کمک‌آموزشی اصلا لازم ندارد. دقیقاً همان عقیده‌ی من. در جمله‌ی مشهوری هم گفته‌اند که کفش‌شان را هم با این کتاب‌ها پاک نمی‌کنند :)) البته این عقیده، سخت‌گیری‌اش را نفی نمی‌کند. سخت‌گیری به‌معنای کاملش! اصلاً سوالاتش را که دیدم، تازه فهمیدم که چرا می‌گفتند زیست سخت است. 

دیروز کتاب را نخواندم. می‌دانستم که چه بخوانمش و چه نه، فرقی ندارد. اصلاً خواندنِ من با طرح سوال دبیر، تفاوتِ زیادی دارد. آنچه من می‌خوانم صرفاً ظاهری از آن چیزی‌ست که دبیر در این کتاب می‌بیند. حقیقتش امروز که ورقه را می‌دادم حداکثر به یک‌ونیم نمره مشکوک بودم. تنها با گذشت کمتر از سه دقیقه، متوجه‌ی حدود شش، هفت نمره غلطِ محضِ دیگر شدم. به‌طرز عجیبی آن احساس اضطراب و استرس چندسال قبل را ندارم. اسمش را می‌گذارم بی‌تفاوتی. اصلاً دوستش ندارم. اینکه هرچه بشود، هیچ تغییری در من ایجاد نکند. این وحشتناک است. راستش این است که من مشکلاتی برای خویش ایجاد کرده‌ام که این نمرات و امتحانات در برابرش اصلا به‌حساب نمی‌آیند. اما این من نیستم. خیلی از منِ واقعی‌ام فاصله گرفته‌ام. من این منِ دروغینم را نمی‌خواهم. من خودم را می‌خواهم. من همه‌ی عمر خودم را پس زده‌ام. همه‌ی عمر از خود دور شده‌ام. من این را نمی‌خواهم. جداً نمی‌خواهم. 



ادامه مطلب

یک سوال

از نظر شخص شما، وضعیت فرهنگی و فضای فکریِ حاکم بر جامعه، از هرجهت در دهه‌ی هفتاد بهتر بود یا در دهه‌ی نود و حال حاضر؟ 



ادامه مطلب

طب را با آناتومی و دستاوردهای تجربی اشتباه گرفته‌اند!

از جامعه‌ی پزشکی تقریباً متنفرم. از آنجایی می‌گویم «تقریبا» که همه در یک جمعیت بد نیستند و دیده‌ام پزشکانی که تنفربرانگیز نبوده‌اند. 

برایم تعریف می‌کرد: «راستش یکجایی یک‌روزی، یکی از پزشکان شهر آمد برای سخن‌رانی. از علائم برخی بیماری‌ها گفت. بلند به او گفتم که من بیش‌ترِ علائم همه‌ی بیماری‌های نامبرده را دارم. بروم بمیرم؟ گفت نه عزیزم. برو دکتر و دارویت را میدهد. گفتم بابت بیماری الف به دکتر مراجعه کردم و با مصرف‌ داروهایش بیماری ب را کسب نمودم. بیماری ج نیز به همین شکل ایجاد شده. حالا باز بروم دکتر که بیماری د را به من بدهد؟ گفت بگیر بشین.» 

و راستش من مانده‌ام! پزشک و در کل طبی که نتواند بیماری را «درمان» کند، چرا اسمش را گذاشته‌ایم طب؟ این طبابت مدرن لعنتی که از آن متنفرم! 

+ طب سنتی را هم اصلا نمی‌پسندم. البته اینکه سنتی را هم نپسندم، با حرف قبلی تناقضی ندارد. 



ادامه مطلب

ثبت نتایج قطعی تابستان

به‌گمانم پیش از این هم، اشاره کرده بودم که این تابستان، به هر دری زده بودم که مشغول شوم. که سرم شلوغ شود. که حواسم پرت شود. و از منظور شلوغ‌سازی موفق اما از لحاظ دورسازی ذهنی کاملا ناموفق بوده‌ام. نمی‌دانم چرا. من تنها همین راه را می‌شناختم. اینکه آنقدر سرگرم شوم که از سرم بپرد. ولی نپرید. بگذریم. 

تابستان که آمد، قصد کتابخوانی‌ام را جدی‌تر دنبال کردم. آنقدری به انواع تهیه کتاب فکر کرده بودم که با دیدن کتابخانه انجمن، هوش از سرم پرید. چند کتابی برداشتم. داستان‌سیستان را چند روزه به اتمام رساندم. یک کتاب دیگر هم که آن را هم چند روزه به پایان بردم. ولی بعد از آن، طبق جدول‌بندیِ پیش رویم، دیگر کتابی نخواندم تا بیست‌وهشتم مرداد. و این یک شکست آشکار است! یک ماه بدون کتاب. آن هم تابستان. نمی‌دانم چرا. شروع این دوره، شروع آشنایی با فیدیبو بود. فیدیبو که قصد کرده بود با کتاب‌های رایگان تابستانه‌اش، طمع را در من شعله‌ور کند. و تأثیر خوبی هم گذاشت. پنج کتاب با میانگین 314 صفحه را از فیدیبو خواندم. 

از جمع ده‌کتابی که در تابستان خواندم داستان‌سیستان با کسب نمره 19.25 در مقام اول، مزرعه حیوانات با کسب نمره 19 در مقام دوم و وقتی نیچه گریست با کسب نمره 18.5 در مقام سوم جای گرفتند! و همچنین کتاب بیلی، نوشته‌ی آنا گاوالدا با کسب نمره 14 مقام اول از آخر را کسب نمود! - می‌دانم که می‌دانید سلیقه‌ای‌ست! - البته از این بین، رمان «وقتی نیچه گریست» لایق کسب مقام اول و نمره 19.5 نیز بود که متأسفانه به دلایلی از این رتبه محروم گردید! :دی

اگر بخواهم این تابستان را با تابستان‌های دیگر مقایسه کنم و اگر فقط بخواهم بازده‌های مثبتش را نگاه کنم، این تابستان قطعا یک تحول شگرف بود. اما اگر بخواهم منفی‌ها را هم حساب کنم، قطعاً این تابستان یک سقوط سخت بود. 



ادامه مطلب

هرچند رحمت است…

دیروز باران یکسره بارید. امروز هم دارد می‌بارد. خلاصه‌اش اینکه این دو روز را گفته بودم آدم بشوم بروم دوجا حداقل چند صدای دیگر هم بشنوم! ولی آخر در این باران که نمی‌شود. شلاقی باریدن‌های رشت یعنی باید زیر دوش راه بروی حتی اگر چتر بالای سرت باشد! امروز و فردا نکنید. آب‌وهوا مفصل تغییر می‌کند گاهی... 



ادامه مطلب
صفحه 1 از 1812345...10...قبلی »