سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

حسینی شو …

یاحبیب الباکین:

 

نهایت خلقت انسان، پرورش انسان هایی است که در برابر شداید

بر هر چه ترس و شک و تردید و تعلق است غلبه کنند

و حسینی شوند...

شهید سید مرتضی آوینی



ادامه مطلب

فقط همین

هوالکافی :


شهدا در ازای جانشان

از ما خواستند

خوب زندگی کنیم

فقط همین...



ادامه مطلب

واقعاً این جوری بود


شهید محمد بروجردی

هوالشهید :


رفته بود سپاه . سعی میکرد آنجا را سروسامان بدهد. وقتی دیدمش گفتم: اصلاً معلوم هست کجایی؟ گفت: ما باید بیشتر از این ها آواره باشیم.
قبل از این که امام بیاید گفته بود فکر می کنین اگه امام بیاد کار تمومه؟ نه خیر! تازه اول کاره.
می گفتند: دنبال ریاسته.
گفت: من دارم می رم کردستان. هرکی می آد. بسم الله
27- هرجا که بود مثل بقیه بود؛ خورد و خوراکش؛ لباس پوشیدنش خوابش، کارش، جنگیدنش. اصلاً احساس نمی کردی که او فرمانده است و تو زیردستش هستی. می گفت: من یه خدمتگذار کوچیکم بین خدمت گذارهای بزرگتر.
خودش را از همه کمتر می دانست. فیلم در نمی آورد. واقعاً این جوری بود.



ادامه مطلب

از امام تأییدیه گرفتم

http://img.tahapakhsh.ir/uploads/f/free-download-software/130464.jpg

هوالکافی :


شایعه کرده بودند احمد منافق است.
 وقتی بهش می‌گفتی،می‌خندید.
 از دفتر امام خواستندش.نگران بود.
می‌گفت : تو این اوضاع کردستان، چه‌طوری ول کنم و برم؟
بالاخره رفت. وقتی برگشت،از خوشحالی روی پا بند نمی‌شد.
نشاندیمش و گفتیم تعریف کند.ـ باورم نمی‌شد برم خدمت امام.
امام پرسیدند احمد،به شما می‌گویند منافق هستی؟ گفتم بله،این حرف ها رو می‌زنن.سرم را انداختم پایین.
 اما گفتند برگرد و همان جا که بودی، محکم بایست .
راه می‌رفت و می‌گفت: از امام تأییدیه گرفتم.


ادامه مطلب

ما فرزند رمضانیم

هوالشهید :


در ماه رمضان قبل از عملیات والفجر 8

بودجه انقدر کم بود که 

بچه ها خیار گندیده میخوردن  

و با سختی های زیادی ماه رمضان را طی کرده بودند ....



ادامه مطلب

مجهولون فی الارض، مشهورون فی السما

هوالکافی :


رقیه خانوم یادته یه روز تو خرابه انقدر گریه کردی ک سر باباتو آوردن
میشه کاری کنی یه نشونی از بابای منم بیارن...


"درد و دل دختر شهیدمدافع حرم با حضرت رقیه(س) "



ادامه مطلب

تقدیم به حاج احمد

هوالشهید :


همه دور هم نشسته بودیم . اصغر برگشت گفت احمد،تو که کاری بلد نیستی.

فکر کنم تو جبهه جاروکشی می‌کنی ، ها؟
احمد سرش رو پایین انداخت،لب خند زد و گفت : ای… تو همین مایه ها.

از مکه که برگشت ، یکی از رفقا یک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.

یک کارت هم بود که رویش نوشته شده بود تقدیم به فرمانده رشید تیپ بیست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسلیان .



ادامه مطلب

۱۱۵۶

هوالشهید :


 داشت گریه میکرد.

از یکی پرسیدم چی شده؟

گفتد یه نفر بالای کوه دستش ترکش خورده بود.نتونستن اون بالا کاری بکنن.دستش قطع شد.

بی صدا اشک می ریخت.


حاج احمد متوسلیان



ادامه مطلب