سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

دروغ

یادم نمی‌آید چندبار از «دروغ» استفاده کرده‌ام. یادم نمی‌آید چندبار. چقدر فاجعه‌انگیز است که شمارش ندارم از گناهان. قبل‌ترها شمارش داشتند. 

قبح‌زدایی، وحشتناک است. در هر زمینه‌ای. عادی که بشود، آدم کشتن هم زشتی ندارد. نمی‌دانم. قبح‌زدایی بسیار به‌کار گرفته شده. کسانی که به جهالت به دنبالش رفته‌اند جای حرف دارند، ولی من که با آگاهی... ظلم است. ظلم. 

امروز هم خوب نبود. زشت بود. تاریک. سیاه. ناامید. بد. هر اسمی هم می‌توان نوشت. هر صفتی هم می‌توان گذاشت. فقط مانده‌ام که چرا خودم را زدم به ندیدن، در حالیکه دیده بودم. «دیدن» اهمیتی ندارد. اینکه به دروغ نقش کسی را بازی کرده بودم که ندیده است، که به اشتباه ندیده‌ام. چه کسی باور می‌کند که من، آن دروغ را به آن نیتِ نیک گفته‌ام و این بی‌محلی را که خلافِ سیاست رفتاری‌ام بود، برای نیت والاتری انجام داده‌ام؟ خودم هم باورم نمی‌شود. اشتباه کردم. نباید از رفتاری که چندین ماه روی آن مانور داده بودم، کنار می‌رفتم. نباید به اشتباه، خودخواهانه رفتارم را در دروغ حل می‌کردم. پس او چه؟ اصلا او هم هیچ. حیف نبود همه‌ی اصلاحاتی که در رفتارت با فامیل ایجاد کرده بودی و جواب هم داده بود و یک لحظه، همه را نابود؟ اشتباه بود. یک اشتباهِ معمول. در رفتن از سلام دادن! در رفتن از برخورد! معمول است دیگر. 



ادامه مطلب

کنون رود خلق است، دریای جوشان؟

1. بیمارستان‌های خصوصی طوری هست که آدم سالم میره اونجا، اصلا با یه سلامتِ ویژه‌تری از اونجا خارج میشه :| رسماً اتاق بستری، امکانات کاملی برای زندگی داشت :| از خونه‌مون خنک‌تر بود حتی. چی بگم! خدا همه‌ی بیماران رو شفا بده. و ان‌شاءالله برای همه‌ی بیماران امکاناتِ متوسط و حداقلی فراهم بشه. وضع عمومی‌ها جداً و رسماً فاجعه‌ی مطلقه :/ مادربزرگ پدری، بیمه دارن البته! وگرنه تا الان باید چیزی حدود پنجاه میلیون! پرداخت می‌شد :| 
2. چند روز پیش، وقتی بیدار شدم گفتم کاش دنیای واقعی از دنیای خیالی بهتر می‌بود. خواب خوبی دیده بودم و مزه‌اش زیرزبونم حس می‌شد. دقیقا همون ثانیه به مدت دوساعت! خواب نسبتاً بدی دیدم. راستش اون خواب بد، نسبت به خیلی مسائل دنیای واقعی بهتر بود. شب بعدش، خداوند به جبران همون خواب خوب، کلا بنده‌ رو در جنگ غوطه‌ور ساختن :| مشکلی نداشتم با خواب و همچنان معتقدم از این دنیای واقعی حاضر، بسیار متعادل‌تر بود. جنگ هم داخلی بود و خیابونی! از همونایی که هرلحظه ممکنه یکی از پشت بزنه :/ تا جایی که به یادم مونده دو نفر رو زدم و تیر زیادی هم نخوردم :| دیشب وقتی خبر موشک‌ها رو شنیدم، خواب از سرم پرید. منتظر به تماشا نشستنِ واکنشِ ملت بودم. از بعضی از واکنش‌ها خندیدم و از برخی حرص خوردم. حدود نیم‌ساعت تصمیم گرفتم بخوابم که خوابم نبرد. یک‌نوع رویاپردازی به ذهنم خطور کرد. توی این برهه، حفظ مرز بین درست و غلط، مخصوصا توی رویاها، بسیار واسم سخت شده. دیشب نیم‌ساعت تونستم این مرز رو حفظ کنم و خدا می‌دونه چقدر خوب بود. خیلی وقت بود که مزه‌ش رو نچشیده بودم و دلم می‌خواست باز هم بتونم در سمت درستِ مرزی، ببینم خودم رو. دیشب نیم‌ساعت این مرز، حفظ شد. بعد از این همه مدت، با این همه اشتباه، الان می‌تونم با یقین بگم که : «مرز در عقل و جنون باریک است*کفر و ایمان چه به هم نزدیک است.» یقین خیلی مهمه. یقین با تجربه بدست میاد. بعضی تجربه‌ها ممکنه گرون تموم بشه. ای کاش به یقین‌هایی که دیگران به‌دست آوردن قناعت کنیم! 
3. بیاید یک‌بار جدی نگاه کنیم. خودمون ببینیم. واقعیت رو. پست قبلی رو حذف کردم چون دوستش نداشتم. چون نتونسته بود منظورم رو برسونه و حتی مقداری منظورم برعکس منتقل می‌شد. الان هم نمی‌تونم حرفم رو بزنم. کلمه واسش پیدا نمی‌کنم. نمی‌دونم چجوری میشه گفت. خلاصه‌اش میشه این که : بیاید ایرانی باشیم. بیاید ایرانی باشیم. بیاید ایرانی باشیم. بیاید ول کنیم همه‌ی لعنتی‌های دنیا رو. بیاید خودمون باشیم و خودمون. آخرِ آخرِ آخرش باید و باید به این نقطه برسیم که «خودمون بودن» بهتر هست از «هرچی بودن» برای خوشایند دیگران. 
4. یک حرف‌هایی می‌شنیدم از برخی از دوستان، که می‌گفتن نمی‌دونستن ایران از این موشکا هم داره و ایران مگه می‌تونه کسی رو بزنه اصلا؟ و خب خیلی برام جالب بود! دقت بفرمایید که تخریب‌های معاندهای ایران و ایرانی، چه قدر زیاد تبلیغات داشتن که حتی ملت خودمون اطلاعاتِ بسیار معمولی رو از مانورهای معمولِ سپاه دریافت نمی‌کنن و من واقعا متاسفم که اینقدر برای تقابل با تخریب‌ها و تهمت‌هایی که زده میشه، ضعیف عمل میشه و عملاً مردم در اقیانوسی از اطلاعاتِ ضدایرانی و آمریکاسالارانه غوطه‌ور هستن! 


ادامه مطلب

همینه که هست

رفته بودم بیرون. با خودم میگفتم حالا اینجوریا هم نیست. حالا همه‌ی روزهای خوبی که به‌خاطر داری خیالات و توهم نیست. ولی هست. خب نیست که. هست دیگه. بی‌خیال. 

الان هست انگار. فردا نیست. شاید پس‌فردا باشه و سه سال بعد نباشه. ولی یادم باشه که همش خیال بوده و هست. من هیچ‌وقت روز خوب نداشتم. داشتم؟ نداشتم. کلی نگاه می‌کنم میگم نداشتم. 

+ ناامیدی بد دردیه. بی‌چارگی بد دردیه. نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم چیکار باید کنم. اصلا چیکار می‌تونم انجام بدم و تموم بشم. برای اولین بار به خودم حق دادم که اینقدر بد شده باشم. دیگه نمی‌خوام باشم. خوب و بد، توفیری نداره. بار اول و دوم نیست. همیشه همینطوری بوده. تا حالا خودم رو گول زدم فقط. 



ادامه مطلب

دستتان به دعا رفت بگویید الهی آمین!

دیدم برای مادربزرگ مادری نوشته‌ام، برای پدری‌اش ننویسم، بی‌انصافی می‌شود! حال اینکه زمانی بیش‌تر دوستش داشته‌ام! 

دعا کنید. وقتی عمه‌ام زنگ زد که خبر دهد، غذا در گلویم یخ زد، یخ. اصلا دلم نمی‌خواهد تصور کنم کسی که دو روز پیش حالش نسبتاً مناسب و خوب بوده و من نتوانسته‌ام بخاطر درس و غیره ببینمش، حالا طوری بشود. دعا کنید. 



ادامه مطلب

قیام علیه آگاهی

سال قبل، شب‌قدر را خوب نگذرانده بودم. خوب نبودم. انسان‌ها، هرچه که باشند، تمامِ تلاششان را می‌کنند که یک شب را خوب باشند. حداقلش بد نباشند. من تلاش می‌کردم و نتوانستم. یادم نمی‌آید درگیریِ کدام لشکر در ذهنِ دل‌خسته‌ام پویاتر بوده، کفر یا ایمان؟ ولی مغلوب بودم. سال قبل، به خود هشدار داده بودم که این بد گذراندن، عواقب دارد، عاقبت ندارد، این‌که همه‌ی ادعیه را بخوانید اهمیت دارد، اما نه در برابر فکر و ذهن. وقتی من فکر و ذکرم جای دیگری بود، خواندن جوشن و عاشورا تأثیر ندارد. خداوند می‌فرماید برو خودت را مسخره کن! راستش من با قصد و برنامه‌ی قبلی، غافل نشده‌ام، ولی بدجور خودم را به ریشخند گرفتم. تأثیر آن‌گونه گذراندن ماه رمضان و شب‌های قدر را حالا، بعد از گذشت یک‌سال، به‌خوبی درک می‌کنم. اما باور، نه! هرگز گمان نمی‌کردم که این‌قدر سخت باشد. این‌قدر عمیق باشد. این‌قدر گمراهی باشد. ‌این‌قدر تاریک باشد. این‌قدر زشت باشد. یک‌سال گذشت و حالا، تأثیراتی که با اختیار و انتخابِ خود، متحمل شده‌ام را می‌بینم. باورم نمی‌شود. ضربه، مهلک‌تر از آن بود که بتوانم توصیفش کنم. من خودم را از دست داده‌ام. چه‌چیزی، چه عذابی از این سخت‌تر؟ چطور باید جبران کرد؟ حال، با گذشتنِ یک‌سال، با دانستن همه‌ی این‌ها، نوزده روز از ماه رمضان امسال گذشت. من نه‌تنها به راه نیامده‌ام، که حتی از قبل بدتر شده‌ام. شما نمی‌دانید. من می‌دانم. بد بودم. هنوز هم بد مانده‌ام. این شب‌قدر هم آنطور که باید می‌بود، نبود. همه‌ی ماه‌رمضان امسال را تباه کرده‌ام. فرصت‌ها را از بین برده‌ام. نمی‌دانم. چه کسی فکر می‌کرد کسی بتواند در یکسال اینقدر بد شود؟ من باورم نمی‌شود. ای‌کاش سال آینده، درست شوم. به اجبار. به زور. ای‌کاش سال بعد نیایم بنویسم که چه‌کسی فکر می‌کرد بشود در یک‌سال اینقدر بد شد؟ خدا نکند. خدا نکند. 

+ عنوان به این مسئله اشاره دارد که من، با آگاهی، خود را نابود کرده‌ام. در مسیر نابودی بودن، اگر با غفلت باشد جای حرف دارد، اما با آگاهی فقط هلاکت در انتظار است. 



ادامه مطلب

از رنجی که می‌برم!

دل که آرام نگیرد، حال خوش نمی‌شود، آسوده نمی‌شود، ذهن اذیت می‌کند. امروز با دیگر امتحانات فرقی داشت. نمی‌دانم چه بود. نمی‌دانم. تا سحر بیدار مانده بودم که وجدانم درد نگیرد که چرا در حد کافی نخوانده‌ای! دیروز روز بسیار بدی بود. من انسان بودن خودم را هم نادیده گرفته‌ام و گاهی یادم نمی‌آید آخرین تاریخی را که زندگی می‌کرده‌ام. نمی‌دانم چه می‌شود کرد و چه نمی‌شود انجام داد. نمی‌دانم راه‌حل را چگونه باید اجرا کرد که از زیر دست و پا، در نرود! نمی‌دانم دیگر چه‌کار می‌توانم انجام بدهم که از شر خود راحت شوم. جغرافیا دوست داشتنی نبود. هیچ‌چیز بدتر از این نبود که انسان، خودش هم دوست داشتنی نباشد برای خودش. توضیح ندارد. همین هست که هست. تغییرش دست من نیست. نه اراده‌ای برای تغییر هست و نه انگیزه‌ای. انگیزه پیدا کردن را یاد گرفته‌ام. یک‌جوری از زیر بار نبودنِ لعنتی‌اش خلاص می‌شوم. اراده جبران ندارد. اراده، صرفاً نبودِ تنبلی نیست. وقتِ مشغول می‌خواهم. سرِ پر درد. مشغله می‌خواهم. و این تنها راهی‌ست که شاید بتواند مرا نجات دهد. یعنی امیدی هست؟ به این تابستان؟ من که چشمم آب نمی‌خورد. اما اگر نشود، خوب نمی‌شود. بد می‌شود. برای من. آینده‌ام. زندگی‌ام. وجدانم. تفکرم. و خودم. 

+ گرسنه‌ام. راه که می‌روم سرم گیج می‌رود. چشمم سیاهی می‌بیند. باورم نمی‌شود تا این حد ضعف داشته باشم و هنوز هفت ساعت باقی مانده باشد! چه می‌کِشند آن‌هایی که دوازده ماهِ سال را در این وضعیت‌اند؟ 



ادامه مطلب

محیط خانواده ارجح است!

همه و همه‌ی آن سه سالی که در قم زندگی کرده‌ام، اگر هیچ فایده‌ای برایم نمی‌داشت، اگر آستانه‌ی صبر و تحملم را بالاتر نمی‌برد، اگر خوب و بد را به من نشان نمی‌داد، اگر آن روی سکه‌ی زندگی را به من نمی‌فهماند، یک اصل را تمام‌قد و صریح در گوش و مقابلم فریاد زد. آن هم اینکه محیط زندگی، اعم از کوچه و محله و خیابان و شهر تا مدرسه و دبیرستان و کادر و دوستان و هم‌کلاسی‌ها، بسیار بسیار زیاد در فکر و تفکر و ذهن و روان آدم تأثیر دارد. هرچقدر سن کمتر، تأثیر بیش‌تر و هرچه سن بیش‌تر تأثیر عمیق‌تر! من هرچه‌ این را در گوش خانواده هم می‌گفتم که محیط تأثیر دارد، آن‌ها حرف خودشان می‌زدند که محیط چیست و تأثیر کجاست؟ برو خود را باش! 

حالا از تأثیر محیط، که هنوز معتقدم شدیداً در آینده‌ی نداشته‌ام تأثیرمند بوده و خواهد بود، هم بگذریم، به یقین می‌توانم بگویم در همه‌ و همه‌ی این شانزده هفده سالی که زندگی کرده‌ام، تنها مورد و موضوعی که راه به راه، مثل خار، در چشم‌هایم فرو می‌رفت این بود که محیط خانواده و سطح فکریِ آن و تعداد و نحوه‌ی برخورد با یکدیگر و در کل، فرهنگ حاکم بر آن‌ها، خودِ خودِ زندگیِ انسان را شکل و جهت می‌دهد. در اهمیت خانواده همین‌قدر بگویم که زندگی من را عوض می‌کند اگر زنده باشم. اگر بمانم چیزی جز بدتر شدن نصیبِ من و ذهنِ بیچاره‌ام نخواهد شد. یکی از دو دلیلی که گهگاه باعث می‌شود به حوزه فکر کنم این است که من و فکر و خیال و ذهنِ مرا از این محیطِ بی‌هوده دور می‌کند. دور می‌شوم. همین. 

+ حسِ آن لحظه‌ی علیخانی را دارم که مهمان برنامه به او گفت: «تو من رو نمی‌فهمی چون از جنس من نیستی.» و علیخانی به او گفت: «من خیلی شبیه تو بودم. خیلی خیلی. تو سیزده سال داشتی و من همون سیزده سال رو هم نداشتم» 



ادامه مطلب

روح انقلاب؟

حالا بیست و هشت سال از رحلت امام می‌گذرد. بیست و هشت سال از بودنِ کسی می‌گذرد که کشور و نظام را تغییر داد. نه خودش. نه همراهانش. نه مردم. کشور و نظام و مملکت را تفکری تغییر داد که انقلابی بود. اسلامی بود. زیر بار ظلم نمی‌رفت. خودکفایی برایش مزخرف نبود. مصلحت را می‌دانست. رنج مردم را دیده بود. دشمن را شناخته بود. علم را خوانده بود. تفکری که جز توکل به خدا و تکیه بر مردم و عقیده‌هایشان، هیچ پشتوانه‌ی مادی نداشت.  امام، تفکری بود که خیلی‌ها خواستند فراموشش کنند. من نبودم. ندیدم. ولی خواندن را یاد گرفته‌ام. شنیدن را هم بلدم ولی نه از دشمن می‌شنوم و نه از حزب‌گراهای بی‌دین. تفکر امام مقطعی نبود. ولی خیلی‌ها تنها در وقت‌هایی که سودش را می‌بردند بر تفکرش بودند و هروقت فکر می‌کردند منفعتی در انتظارشان مانده، تفکر لیبرال را ترجیح می‌دادند. یا سکولار را. یا هر تفکر دیگری. خیلی‌ها تلاش کردند و می‌کنند که دین را از حکومت جدا کنند. و چقدر هم موفق بوده‌اند. حالا از دین در این حکومت، در این نظام چه چیزی باقی مانده است؟ جز یک ظاهر. جز یک اسم. تازه کیست که نداند همان اسم و ظاهر را هم برای نفع خود به‌کار می‌برند؟! 

نتیجه‌ی انقلاب اسلامی، این کشور و این وضعیت نبود. نتیجه‌ی انقلاب را همان‌هایی تغییر دادند که بیش‌تر از همه ادعای امام‌شناسی را داشتند و دروغ می‌گفتند. کشور را نابود کردند. نتوانستند مردم را، عقیده‌هایشان را نگه دارند. مردم نیاز داشتند برابر، یا حتی بیش‌تر از شبهاتی که وارد ذهن‌شان می‌شود جواب بشنوند. جواب ببینند. مطلب بخوانند. دفاع کنند. مردم لازم داشتند بیش‌تر از بی‌دینی‌هایی که دیدند و می‌بینند، دین را بشناسند. دین را بفهمند. نه با این مسخره‌بازی‌های نمایشیِ شما. نه با ظاهر شما. دین و اسلام را کوچک کردید. اندازه‌ی فهمِ خودتان. مردم هم پس زدند. نخواستند. راحت‌طلبی را ترجیح دادند. تن‌آسایی لذت دارد! ولی دینی که شما، و نه پیامبر، ارائه دادید چه لذتی داشت؟ اصلا شما چه کردید برای اینکه لذتش دیده شود؟ کتاب‌های درسیِ مزخرفتان، کدام بُعدِ دین را نشان داد؟ دین را تک بُعدی کردید. دین را اندازه‌ی خودتان پایین کشیدید. دین را نفهمیدید. بعد اسم کشور را گذاشته‌اید اسلامی، و هر غلطی می‌کنید و به‌پای اسلام می‌نویسید؟ اصلا مردم! مردم کجای کارهای شما اسلامی‌ست؟ کسب و کارتان؟ خمس‌ندادن‌هایتان؟ بی‌توجهی‌هایی که به همسایگان‌تان دارید؟ اصلا تا به‌حال شده است به‌جای کافه‌نشینی، کاری کنید که درد و رنجِ کسی کمتر شود؟ اصلا این جوان‌هایتان. چه کار کردید که به اینجا رسیدند؟ چه‌کار کردید که توقع دارید نجیب و کاری و مَرد باشند؟ چه‌کار کردید که توقع دارید شب و روز گناه نکنند؟ به آن‌ها کاری دادید؟ کمکشان کردید؟ زمینه‌ی زندگی را فراهم کردید، یا حداقل سنگی نشدید در برابرشان؟ این چه توقعی‌ست که دارید! شما هیچ کاری نکرده‌اید و می‌خواهید خوب باشند همه؟! مسئولین هیچ‌کاری نکرده‌اند و توقع دارند مردم هم هیچ‌کاری نکنند؟ توقع دارند مردم به عقب برنگردند؟ شما کجای این آینده‌ی اسلامی را درست نشانشان دادید که حالا بخواهند اسلام را ترجیح دهند؟ 

انقلاب و تفکر امام این نبود. هرکسی به نفع و مصلحتِ خودش، هر بخش از امام را جدا کرد و شروع کرد به تفسیر و تحریف. شروع کرد به اسلامی‌سازی. از هرچیزی. از هرچیزی نسخه‌ی اسلامی‌اش را ساختند! مسخره است. شما نه فقط روح انقلاب، که خودِ خودِ انقلاب را پایمال کردید. ارزش‌هایی که ارزشمند بودند برای این مردم، از آن‌ها گرفتید. مردم دیگر همان مردم چهل سالِ قبل نیستند. تغییر کردند. شما تغییرشان دادید. با کم‌کاری‌ها. با کوتاهی‌کردنِ شما، مردم تغییر کردند. راحتی را ترجیح دادند. دیگر انقلابی برای ما، باقی نمانده است. دیگر نیرویی در کشور برای اصلاح وجود ندارد. دیگر انگیزه‌ای نیست. دیگر حق و باطل را کسی نمی‌شناسد. دیگر دشمن را کسی نمی‌فهمد. دیگر کسی زیرک نیست که هر حرکتِ آن‌سمتی‌های مقابلِ انقلاب را، بفهمد. دیگر کسی برایش اهمیتی ندارد که چه ظلم‌هایی به چه افرادی می‌شود. دیگر چه کسی برایش مهم است که در جهان چه می‌گذرد. دیگر توقعی از مردم نمی‌رود. مسئله این است که مسئولان خودشان هم انقلاب را نمی‌فهمند. مسئولان خودشان به این سی و هشت سال می‌گویند زندان و اعدام. دیگر انقلابی باقی نمانده است. مسئولان خودشان ضدانقلابی فکر می‌کنند. ضددینی عمل می‌کنند. به انقلاب خودشان تهمت می‌زنند. برچسب می‌زنند. توهین می‌کنند. اما انگار غافلند که این‌ تهمت‌ها و توهین‌ها به خودشان برمی‌گردد. آن‌ها خودشان مسئول بوده‌اند، و نه مردم. تفکر امام، در فهمِ مسئول‌های امروزی، نمی‌گنجد. آن‌ها قدرت می‌خواهند و قدرت؛ نه دین را. نه انقلاب را. نه اسلام را. نه خدا را. آن‌ها فقط قدرت می‌خواهند و خیانت؛ به انقلاب. به دین. به اسلام. به مردم. 



ادامه مطلب

هعی از زیست!

چی بگم که زیست هرچی انگیزه واسه نوشتنِ پست درباره‌ش و خوندن داستان و مرتب کردن کتابخونه و رفتن به بیرون بود رو ازم گرفت. نه می‌تونم بگم «به‌درک» نه می‌تونم بفهمم که چی شد که اینجور شد. نه واقعا چی شد که «اریتروپویتین» اسمش یادم رفت - ده خط هم می‌تونستم درباره‌ش بنویسم - واقعا چی شد که «نوتروفیل» و «ائوزینوفیل» رو جابه‌جا نوشتم؟ چی شد که «ظرفیت حیاتی» رو اشتباهی توضیح دادم و چی شد که «آنژیوتانسین» رو یادم رفت؟ راستی، چی شد که «پکتین» رو خط زدم نوشتم «کیتین»؟! آخه چی شد؟ :( 

امتحان فوق‌العاده‌ای می‌تونست باشه. بارم‌بندی عالی بود. سوالات هم قابل فهم و خیییلی آسون‌تر از چیزی که فکر می‌کردم. ولی نمی‌دونم چی شد. نمی‌دونم. 



ادامه مطلب

شیش و نیم ضربدر صد

به گذشته فکر می‌کنم. به آینده. به ابهامی که در همین لحظه هست. صدای شب از پنجره‌ی بازِ اتاق شنیده میشه. سریال نفسِ شبکه‌ی سه داره پخش میشه. همین الان تموم شد. نمی‌دونم چی کم شده از وجودِ من. نمی‌دونم چی رو گم کردم. نمی‌دونم چرا همیشه یه‌چیزی تهِ دلم خالیه. نیست. فکر می‌کنم که باید باشه و نیست. نبودنش دست من نیست. نمی‌تونم درستش کنم. نمی‌تونم کاملش کنم. نمی‌تونم بدستش بیارم. نمی‌تونم بهش عادت کنم. نمی‌تونم فکر نکنم. من واقعاً موندم که چیکار باید بکنم. من واقعاً خسته‌ام از این همه سردرگمی. ولی یه‌چیزی رو خوب می‌دونم. درسته که سختی، سخته. ولی بعدش آسونیه. ولی آسونی، درسته که آسون و راحته ولی بعدش سختیه. حس می‌کنم یه‌وقتی بدجور باید جوابِ این آسونی‌هایی که برای خودم سختش کردم رو بدم؛ با سختی. 



ادامه مطلب
صفحه 1 از 1712345...10...قبلی »