سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

فکر میکنم چیزی نیست که منتظرش باشم!

یه برگه بهمون داده بودن، از این مشاوره‌ها. نمیدونم چرا هیچ عکسی ازش نگرفتم دیشب :/ یکی از سوالاش همینی بود که توی عنوان نوشتم. درسته که من زدم متوسط؛ ولی زیاد بود! زیاد فکرمیکنم که چیزی نیست که منتظرش باشم!

جواب‌های خرخونِ شماره‌ی یک رو نگاه کردم. همونی که تک‌فرزند بود و فکر میکرد من که تک‌فرزند نیستم، خوش‌بختِ جهانم! راستش دلم براش سوخت. بهش گفتم واقعی زدی؟ گفت آره. آخرشم گفتم ببخش که فضولی کردم :دی راستش نمی‌شد کنجکاو نشد با اون حرفی که اون روز بهم زد. الان بهتر می‌فهمم که چرا سعی می‌کنه رفیق باشه با همه. با همه رفتارِ مطابق داشته باشه تا صمیمی‌تر بشه باهاشون. زده بود زیاد براش سخته که آروم بشه. دلم سوخت. آدم‌ها همیشه اونی نیستن که نشون میدن. مثل خرخون شماره‌ی یک؛ مثل من. البته زیادم پیچیده‌ش نکنین؛ یه‌روز می‌فهمه که هیچ‌کس جز خودش باهاش نمیمونه. یه‌روز می‌فهمم.

:::

امروز امتحان زبان داشتیم. البته دیگه نداشتیم :دی برق رفت و دستگاه کپی قطع شد و امتحان هم کنسل :)) البته از من شفاهاً پرسید. من واقعا با اینکه اعتماد به نفسی واسم توی درس زبان نمونده ولی راضی‌ام. خوب جواب دادم. وسطاش خیلی واضح تو دلم گفتم دیگه نمیتونی، واقعا دیگه نمیتونی ادامه بدی :)) راست می‌گفتم. دستام داشتن میلرزیدن و صدام هم تا حدودی می‌لرزید :)) ولی کامل‌تر از خیلی‌ها جواب دادم :) خداروشکر :) البته نمیدونم برام نمره گذاشت یا نه:/ چون بلافاصله شروع کرد به حرف زدن و اینقدر حرف‌های شعارگونه زد که من رسماً برگشتم بیرون رو نگاه می‌کردم که بفهمه توجه‌ای به حرفاش ندارم :| راستش بعد از اون نمره‌ی الابختکی‌ای که واسه مستمرم گذاشت کلاً از چشمم افتاد!! 

:::

امروز اولین‌باری بود که از امتحان گرفتن دفاع میکردم و از عقب افتادنش عصبانی!! البته منظورم امتحان زبان نیست. قرار بود چهارشنبه امتحان زیست داشته باشیم. و خب خیلی هم خوب!! اما یه عده که معلوم نیست چی فکر کردن میخوان امتحانو بندازن سه‌شنبه یا چهارشنبه‌ی هفته بعد :|||| طرف سه روز بخاطر برف تعطیل بوده نخونده! اونوقت میخواد پنج شنبه و جمعه هم زیست رو بخونه هم فیزیک رو:/ آخرش 10 هم نمیشه :// عاغا یا چهارشنبه یا هیچ‌وقت :| 



ادامه مطلب

از سر گذشت

باید قبول کرد که یک‌روزهایی واقعاً مزخرف هست. واقعاً زشت هست. واقعاً نحس هست. نمیدونم چرا یا چطور. امروز همچین حسی رو به من القا کرد. روزی که من از بدترین آدمِ دنیا بودن هم گذشتم شاید!

امروز دوساعت تاخیر داشتیم برای مدارس. به هرکی رسیدم، چه دبیر چه دانش‌آموز، گفتم من اگه داخلِ مدرسه رو میدیدم نمی‌اومدم داخل! ولی خب حقیقتش اینه که من داخل رو دیدم و بازم اومد داخل :دی یکی هم نبود بهم بگه آخه روانی! تو که زنگ اول زبان داری و اون سه تا زنگ هم که ورزش و هنر و آزمایشگاه‌ـن! واسه چی داری میری آخه!؟ :|کل جمعیتِ حاضر به پنجاه هم نمیرسید. ما هم بعد از یک‌ساعت تعطیل شدیم. اومدم خونه و وبلاگ‌ها رو خوندم. 

:::

با خودم می‌گفتم بی‌شعور! احمق! نادان! عوضی! به خدا می‌گفتم دِ بسه دیگه! به قرآن بسه! فهمیدم چقدر بی‌شعور و احمقم. فهمیدم انسان چقدر میتونه احمق باشه. بسه دیگه. خدایا توروخدا تمومش کن... اینکه چی رو تموم کنه به خودم ربط داره، اما برای رفع ابهام منظورم زندگی و اینا نیست.

بی‌حوصله شده بودم. داغون بودم. تو گروه‌ و چت شکلک خنده میذاشتم. پُزِ برف و تعطیلی رو میدادم به بقیه. اما داغون بودم. هیچ‌کس نمیدونست و قرار هم نبود که کسی بفهمه. اعصابم خورد بود. فقط می‌خواستم به یه‌بهانه‌ای راه برم. بهانه رو پیدا کردم و زدم بیرون.

سرِ راه دیدم چند نفر الکی مثلاً جوان و سرمایه‌ی مملکت درحال پرتاب برف به مردم [اکثراً به دخترانِ مردم! عمراً اگه جرئت کنن به زن و مرد میانسال پرتاب کنن. پدرشون رو در میاوردن :)) ] بعد مغازه‌دار اعصابش خورد شده بود و میگفت جلو مغازه نه؛ برو جلوتر هر غلطی میخوای بکن! اونا هم در عینِ بیشعوری میگفتن به تو چه! اینا همه رفیقای ما هستن. دخترا هم همه دوست‌دخترامونن :| دیدم که مغازه‌دارِ کت و شلواری زیر لب میگفت بی‌غیرتِ بی‌شرف :)) [نقل به مضمون؛ شاید یه‌چیزِ دیگه گفته باشه] خب منم مثل همون مغازه‌داره خیلی علاقه‌مند بودم که میتونستم و نفری یکی یه‌دونه مشت می‌خوابوندم تو دهنشون که اولاً مردم‌آزاری نکنن، دوماً فکر نکنن خری هستن و سوماً به دخترِ مردم نگن دوست‌دخترم!! :|

یکم جلوتر یه نوشابه گرفتم. قصد کرده بودم یه‌مسیرِ نسبتاً طولانی رو برم. بلکه یکم آروم‌تر بشم. ناراحت بودم. خسته بودم. گیج بودم. و همه‌ی این‌ها تقصیر خودم بود. نمیدونستم چیکار باید بکنم. نمیدونستم چه غلطی باید بکنم. راه می‌رفتم که دیدم بسته‌ست. آب راه رو بسته بود. برگشتم. آروم راه می‌رفتم. دیدم اون الکی مثلاً جوونای مملکت به‌کار خودشون ادامه میدن. جلوتر رفتم. یهو یکی با عجله از کنارم خواست رد بشه که خفیف سُر خورد و جلوتر از من اساسی سُر خورد و نزدیک بود کامل بیفته که گفتم یا ابالفضل. خندید و رفت. آروم می‌رفتم. رفته بودم توی پیاده‌رو. این لیوان‌های کاغذی توی مغازه‌ها رو که دیدم یادِ این عکسِ آقاگل افتادم. داشتم دنبال همچین لیوانِ شکل‌جغدی می‌گشتم. یخورده مکث کردم و یه‌ذره که رفتم جلو یهو یه‌صدای بلندِ سقوط اومد. نمیدونستم چی افتاده، اما حتی بادِ عبورِ اون وسیله رو هم پشتِ سرم حس کردم. برگشتم. دیدم یک‌تیکه از لوله‌ی ناودان کنده شده و از طبقه‌ی اول ساختمون پرت شده زمین و شکسته. چند لحظه که گنگ فقط به چیزی افتاده بود اون وسط شکسته بود و بالای ساختمون و فاصله‌م با اون نگاه می‌کردم. اگه فقط یک قدم عقب‌تر بودم، الان اعلامیه‌ی ترحیمم در حال چاپ بود. بعد از اینکه از بُهت خارج شدم گفتم یا ابالفضل. 

از اونجایی که اعصابم خورد بود، ناراحت بودم، داغون بودم، حوصله‌ی فکر به این حادثه‌ی عجیب رو نداشتم. رسیدم به یه‌جایی. نشستم. دیگه به این مورد فکر نمی‌کردم. بطریِ خالیِ نوشابه رو فشار می‌دادم و همچنان ناراحت بودم. دلم گرفته بود و نمی‌فهمیدم چی سرِ جاش نیست؟ چی جابجا شده؟ چجوری باید درستش کرد؟ خدا میدونست فقط. 

آدمِ خسته هیچی نمی‌فهمه. ولی واقعاً این اتفاق خیلی به مرگ نزدیکم کرد. بخاطر دلایلی چند وقتیه که دیگه به مرگ فکر نمیکنم. من الان واقعاً واسش آماده نیستم. برام فایده‌ای نداره و سراسر ضرره. هرچند اون دنبالم بیاد و بالاخره یه‌روزی بهم بگه بهت گفته بودم فقط یه‌سال! گوش نکردی!



ادامه مطلب

ای کاش ای کاش ای کاش …

ای کاش میشد بعضی احساسات رو از بین برد. ای کاش میشد بی تفاوت بود. ای کاش ای کاش ای کاش... 

ای کاش امروز بعدازظهر بیرون نمی‌رفتم. ای کاش ای کاش ای کاش ...



ادامه مطلب

زیر بارون ، زیر برف ، قدم زدم!

چیزی ندارم بگم. هرچقدر مسخره و بی‌معنی باشه، خسته‌م. گیج شدم. نمیدونم واقعا!

بعضی وقت‌ها باید زندگی رو تقسیم بر دو کرد. بعد ضربدر سه. بعدش فقط باید نشست و نگاهش کرد تا تموم بشه. 

یه عهدِ نانوشته‌ای برام حکمفرما شده بود که تا وقتی واقعاً داغون نشدم ، سراغ این آهنگ نرم! یه قولِ نانوشته بود انگار! اصلاً سمتش نمی‌رفتم. همین چند دقیقه‌ی پیش یادش افتادم. پخشش کردم. داغون بودم؟ نمیدونم.

+ هیچ‌وقت فیلمی رو که نباید ببینین، نبینین! وقتی میدونین نباید ببینین نبینین! همه و همه‌ی اون یکساعت و بیست و هشت دقیقه‌ی دیروز داشتم دیوونه می‌شدم. داشتم می‌ترکیدم. خیلی لعنتی‌طورانه یادم می‌آورد هرچیزی رو که نباید! 



ادامه مطلب

هرکجا باشم غمت هست

1. خیلی وقته که تصمیم گرفتم توی اینجور تجمعات شرکت نکنم. ولی هربار شرکت میکنم‌ :| هیچ ربطِ سیاسی هم نداره. من واقعا زجر می‌‌کشم بین جمعیت. نه بخاطر شلوغی. اصن ماجرا بس ناجوانمردانه پیچیده‌ست! آقای ر. گفته بود ساعت ده بریم یه‌جایی و از اونجا معلوم نیست میخواد بره کجا. رفتم اما هیچی که هیچی. کلاً همه پراکنده شدن و من موندم و زجری که هرطوری شده از دستش در رفتم! خوب خودم رو گول زدم :دی شما اگه معاون پرورشی شدین ، هیچ‌وقت بخاطر چهارتا عکس و کارهای نمایشی و الکی، دانش‌آموزی رو حتی داوطلبانه نکشونید مدرسه :|

2. یادتون باشه به هیچ وجه من الوجوه ، امکان نداره و نمیشه با پای پیاده، ماشینی رو تعقیب کرد. اصلاً امکان نداره! حتی اگه ترافیک باشه بالاخره گمش می‌کنین! پس مثل من خودتون رو نکشید! من موندم دوـیِ 540 متر رو چجوری میخوام امتحان بدم با این کم آوردنِ نفس :| در ضمن پلاکش به چه دردم میخوره وقتی نمیشه صاحبش رو شناخت :/ چه خوبه اونایی که آشنا دارن تو راهنمایی رانندگی، سه سوت مشخصاتِ پلاک رو می‌فهمن ؛ خوش‌به‌حالشون :دی :)))

3. آتیش زدن پرچم رژیم غاصب صهیونیستی که اصلاً و ابداً اشکالی نداره! ولی ای‌کاش با اینکه آتیش زدنِ پرچم آمریکا هم عملاً و رسماً اشکالی نداره، آتیش نمیزدنش بخاطر حساسیتِ یه عده. اینطور بهتر بود.

4. این ترقه ترکوندنا یعنی چی واقعا؟! سکته کردم بی‌شعورِ نفهم :|

5. میخوام خودم رو با ننوشتن مجازات کنم :)) اگه یه بار دیگه بشه اونچه که نباید بشه ، تا عید حقِ بازکردنِ پنل کاربری رو ندارم :) فکرکنم این مجازات ، به اندازه‌ی کافی بازدارنده باشه :)

6. هرچی می‌گذره ، واقعی‌تر حس می‌کنم که درس رو باید خوند! با نگاه کردنِ به کتاب چیزی حل نمیشه!

7. نمیخوام بگم زود گذشت ، چون زود نگذشت! از 22 بهمنِ پارسال تا الان زود نگذشته ، اسفندش که برای خودش دنیایی بود! عید که میتونه نامزدِ جایزه‌ی بدترین عیدِ سال‌های عمرِ من بشه و خردادی که شدیداً سخت گذشت و تابستونی که بی‌شک برنده‌ی جایزه‌ی طلاییِ بدترین روزهای عمرم رو میگیره و پاییز و زمستونی که به فجیع‌ترین شکل گند زدم به هرچی که میشد اسمش رو گذاشت زندگی!! پس زود نگذشت! ولی انگار همین چندساعتِ پیش بود که توی مسیر برگشت از راهپیمایی یکی از هزاران کاغذ رنگی نصیبم شد و سریع ازش  عکس گرفتم و اومدم پست گذاشتم!! انگار بیست و دو بهمنِ سه سال پیش همین نیم ساعت پیش بود که خیلی خسته از سرمای سوزناکِ قم، زیر آفتابِ تندش ، قدم‌های آخرم رو برمیداشتم تا برسم به خونه و ناهارش هم فسنجون داشتیم!! زود نگذشت ولی گذشت.

8. همیشه با خودم می‌گفتم کسی که بدونه یه سال، یه ماه، یه روز دیگه می‌میره حتماً آدم میشه!!‌ پس چرا آدم نشدم؟ بلکه بدتر شدم! 

9. اینقدر دوست دارم همه‌ی اینا یه خواب باشه. نیست ولی!

10. همه‌چی خوبه! این وسط فقط من خیلی بدم :)



ادامه مطلب

زندگی باید کرد!

1. سه‌شنبه‌هایی که زیست نداریم، روزِ راحتیه. روزِ رهاییه! روزی هست که میتونی یک زنگ ، بدونِ تکنولوژی! هرکاری دلت میخواد انجام بدی ؛ کتاب بخونی ، درس بخونی یا حتی پینگ پونگ بازی کنی و یا حتی یکی رو یادِ این بندازی که چقدر تنهاست[+] این سه‌شنبه‌ها رو دوست دارم. سه‌شنبه‌ها برام روزهای خوبی بودن. پارسال هم سه‌شنبه‌ها روزهای خوبی بودن معمولاً!

زنگِ بیکاری ، به خرخون شماره یک ، همونی که دوهفته قبل فکر کرده بود منی که داداش! بزرگتر دارم خوشبختم! همون ؛ بهش گفتم ورزش بهت چند داده؟ گفت نوزده. گفتم بیا بریم درستش کنه بیست. گفت نه دیگه. همین خوبه. :| آخه دانش‌آموز اینقــــــدر مثبت؟ :دی بالاخره راضیش کردم و رفتیم و دبیر راضی بود که هم نمره‌ی من درست بشه هم نمره‌ی اون :)) فقط گفت صبر کنیم همه کارنامه‌هاشون رو بگیرن تا همه‌رو با هم درست کنه :|

خیلی خیلی سعی کردم خوشحال نشم ، اما یه کوچولو ، واقعا یه کوچولو خوشحال شدم وقتی شنیدم خرخون شماره یک معدلش شد 19/47 :دی درسته! نباید خوشحال میشدم. 19/81 خیلی کمه واسه من آخه :( دوست نداشتم معدل سوم هم حساب بشم :دی من همش وسط امتحانات فکر میکردم نمره‌ها رُند میشه و همه‌ی امتحان‌ها رو با این فرض ، تا یک نمره! برای خودم جا گذاشتم تا استرسم کم بشه! من چه میدونستم فارسی 19/5 رو بیست نمیده آخه :/ 

:::

2. حس پشیمونی ؛ حسِ خوبیه. داشتنش معجزه میکنه. من تقریباً از دستش دادم. آدم که بد بشه ، غرق میشه. دیگه پشیمون هم نمیشه. به واقع هلاک میشه چون پشیمون نمیشه.

:::

3. خیلی مسخره‌ست که من نمیدونم از زندگی چی میخوام و نمیدونم باید چیکار کنم و حتی نمیدونم تواناییم در چه زمینه‌ایه! و خیلی بده که هیچ راهِ مشخصی ندارم و فقط دارم همینطوری ادامه میدم بدونِ هدف! بدونِ انگیزه! بدونِ دلخوشی حتی :|

اما خب ؛‌ اینو میدونم که در آینده‌ی نسبتاً دور برای چیزی که میخوام چیکار میتونم انجام بدم و چه کارهایی از دستم بر میاد. البته اگه زنده باشم.



ادامه مطلب

تا شقایق هست …

دبیر هنرمون ، همون معاون پرورشی هست. همون آقای ر.

امروز مثل خیلی از روزها درس نداد. از روی پی‌دی‌اف نخوند و ما چیزی ننوشتیم. حرف زد. از اراده گفت. از انگیزه. از مهارت. ار توانایی. از یادگیری. از اینکه الان باید خوب کار کنید... نمره‌های بچه‌ها رو دیده بود خورده بود تو ذوقش. میگفت بچه‌ها بفهمید! الان بفهمید! دیر میشه بعداً. یکی بود که عربی بیست دینی بیست فارسی بیست ولی زیست سیزده ، بهش گفتم تو توی انسانی خیلی موفق‌تری. شما الان متوجه بشید. قبلاً یه سالِ اول وجود داشت ، که دانش‌آموزا مزه‌ی درس‌ها رو می‌فهمیدن ، الان شما پریدید روی تجربی و ریاضی. متوجه بشید چیکار میخواید بکنید. انگیزه داشته باشین. -انگیزه؟!- اراده داشته باشین! از وقت استفاده کنین... خیلی خوب می‌گفت! درست می‌گفت! ولی نمی‌فهمم. انگیزه؟ کجاست؟ اراده؟ کجا رفت؟ تلاش؟ چجوری؟ گفت وظیفه‌ی ما گفتنه ... منِ بی‌انگیزه چجوری انگیزه پیدا کنم؟ دِ بگو دیگه! 

درسته! این نسلِ دانش آموز ، هفتاد درصدش مشکلی نداره. حداقل اینطور به‌نظر میاد. مثلاً‌ خودم خیلی راحت از بیرون بی‌مشکل به‌نظر میام. ولی بی‌مشکلم؟ نیستم دیگه! نمیدونم. ذهنم مشغوله. خیلی از معادله‌های زندگی رو نمی‌فهمم. نمی‌فهمم چرا خودم مقصرِ اتفاق‌های بدِ زندگی‌ـم شدم با اختیار؟! 

خوشحالم که وبلاگم رو کسی از خانواده‌م و آشناهام نمی‌خونه! :)

چجوری باید در اومد از آشفتگی؟ چجوری باید آروم شد؟ آرامش داشت؟ درس خوند؟ درس رو فهمید؟ معادله رو حل کرد؟ و بیست گرفت؟ :دی نتونستم! توی یه مدرسه‌ی عادی! با سطحِ ارفاقِ بالا! نتونستم. :| 

ولی زبان انصافاً خیلی الکی مستمر بهم 18 داده :| معدل : 19/81 :/ حیف شد. میتونست بالاتر باشه. ورزش رو وقتی درست کنم میشه 19/84 ... اگه میشد زبان رو درست کرد احتمالا میشد 19/89 ... دوست داشتم بالاتر از 19/90 بشه ولی خب امیدوارم تا جایی که راه داره بره بالا. خدایا هیچ‌وقت به حرفت گوش نکردماا ، ولی خب خودت جورش کن :| 

میدونید؟ نمیدونید که! این چوب خدا بود. خیلی بی‌صدا بود. 

:)



ادامه مطلب

آدم بشیم؟

صبح دوربین رو برداشتم رفتم عکس‌هاش رو ظاهر کنم مثلا!! حالا عکس‌هاش حداقل برایِ هفت هشت سال پیشه. و من ذوق‌مند!! آخه هیچی عکسِ چاپ شده نمیشه! :) امیدوارم به سلامت ظاهر بشه و بعدازظهر دوباره یادِ چیزایی بیفتم که نباید. 

زندگی مسخره‌ست. مسخره‌تر از اون چیزی که فکرش رو بکنیم. باید یه‌جوری تمومش کرد. نباید خراب کنیم زندگی‌مون رو. نباید به فکرِ چیزایی باشیم که نباید! نباید به خیالاتی توجه کنیم که نباید! اما همه‌چی میخواد آدم رو یادِ چیزی بندازه که نباید! :|

ای کاش یه معلم انگلیسی‌ای یا یه دستگاهی بود یه توضیحی میداد :| با عنایت پروردگار اگر فردا تعطیل نباشیم باید یه مقدار انگلیسی رو بخونم :دی البته یه مقدار که نه! باید خیلی خوب بلدش باشم. بدم میاد هیچ‌وقتِ خدا انگلیسی رو آماده نبودم :/

بله امروز هم تعطیل شدیم :))

برم که داشته باشم آدم شدن رو؟ برم! :)



ادامه مطلب

چرا من درست بشو نیستم؟

تَکرار میکنم؛ از من بدتر وجود نداره.



ادامه مطلب

شرحِ تفصیلیِ چند بخشِ مرتبط در چند روزِ متفاوت

دل تو دلم نبود. گوشی برده بودم. داشتیم میز‌ها رو برای امتحانات می‌چیدیم. سرم که گرم بود خوب بود! طول و عرض راهرو هوس برانگیز بود برای متر کردن. یکی دوبار رفتم تا آخر و برگشتم. وسطاش چندتا صندلی هم جابجا کردم و چهارتا دستور هم دادم که اینطوری بزار و اونطوری نزار ؛ نکنه میخوای تقلب کنن؟ ... راهرو تموم شده بود. رفتیم دنبال نردبون. در رو خواستم باز کنم که دستگیره کنده شد. دستگیره رو نصفه نیمه فرو کردم توی جایگاهش. رفتیم بیرون. داشتیم میرفتیم سمت درِ دفترِ دوم ، که بچه‌ها از پنجره گفتن مراااااااادی ، آقای ر. کارت داره ؛ کار فوری. تصویرِ مغازه‌های "عکس فوری" از ذهنم گذشت. دیدم آقای ر. داره میره سمت دفتر. سرعتم رو زیاد کردم و بلند گرفتم آقای ر. برگشت و گفت نهج البلاغه قبول شدی. شماره موبایل هشتاد، هفتادو؟ نگاه کردم. نفهمیده بودم. دیدم شماره ناقصه. گفتم هشتاد هفتادو چهار. نوشت. رفت. به این فکر میکردم که هشتاد هفتادو چهار یا هفتادو چهار هشتاد؟ ده سال این قسمتِ شماره شبهه میندازه تو ذهنم. متقاعد شدم که هشتاد هفتادو چهارـه. رفتم بالا. بچه‌ها داشتن میرقصیدن و از خودشون فیلم میگرفتن :/ قبلاً پسرا نمیرقصیدن! دخترا میرقصیدن :| حالم از دانش‌آموزهای مزخرف بهم خورد. اومدم پایین. داشتم به چهارتا سوالِ نهج البلاغه فکر می‌کردم. مگه کسی هم اون چهارتا رو غلط زده بود که من قبول شدم؟ معلوم بود آقای ر. میخواست من رو بفرسته. خیلی معلوم بود.

:::

گند خورده بود به معدل!! زبان داده بود نوزده. شاید شده بودم نوزده. ولی نوزده؟ یک نمره؟ به درک! زیست خیلی لطف کرده بود. ولی نه در مقایسه‌ی با بقیه. نوزده و نیم. نوزده و نیم؟ اما نُه بشه سیزده؟ باشه! به درک! به درک! به درک! یه دلستر گرفتم. خسته بودم. خسته شده بودم. یکی بهم گفت شبیه این خارجیایی شدی که همه‌چیشون رو از دست دادن و میرن مست میکنن. خندیدم. درست حدس زده بود. ولی نمیدونست همه‌چیم رو از دست دادم. نمیدونست.  لباس ورزشی یادم رفته بود. بدتر از من وجود نداره. من میدونم چرا یادم رفته بود ، میدونم فراموشی‌ـم بخاطر چی بود. حقم بود. چوب خدا بود. صدا نداشت. حقم بود. تا حالا از کسی لباس! قرض نکرده بودم. بلد نبودم. چجوری باید میگفتم؟ نگفتم. منفی گذاشت. آدم خوبی شاید باشه. ولی منفی گذاشت. نمره‌ی ترم؟ نمیدونست. نوزده هیجده! گفتم مقاله؟ گفت باید ترمِ قبل میاوردی. از الان میشه برای ترم دوم. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی قبلِ امتحانات. یعنی لباس نمیاری. یعنی نوزده. یک حساب سرانگشتی کردم. حدوداً به اندازه‌ی همه‌ی صدم‌هایی که بخاطر درس‌های دیگه کم می‌شد ، ورزش یک‌تنه همونقدر کم میکرد از معدل. نمی‌شد گفت به درک! می‌نویسم. یه‌جوری باید نمره بده. ولی حقمه. چوب خداست. صدا نداره. آقای ر. برای هنر اومد. گفت جزوه‌ی نهج البلاغه رو داری؟ گفتم نه. گفت برو دفتر بردار. برداشتم. اومدم خونه. عصبانی بودم. از خودم. جزوه اشتباه بود.

:::

در زدم. گفتم آقای ... بعد از چند لحظه گفتم ر. زبونم قفل شد. نمیتونستم حرفم رو شروع کنم. زل زده بود بهم. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا عادت دارم اول بگم آقای؟ بعد اسم رو بگم؟ آیا جدا از هم شنیده؟ آیا ناراحت شده؟ به ذهنم گفتم خفه شو! حرفم رو شروع کردم خیلی سریع گفتم. متوجه نشد. دوباره گفتم. گفت واقعا جزوه اشتباهه؟ گفتم آره. تأمل کرد. گفت باشه. گفت اینجا که ندارم. گفتم باشه برای شنبه. گفت نه دیر میشه! انگار مثلاً من چقدر پنج‌شنبه جمعه جزوه رو خوندم؟! پا شد. رفتیم و از همون در که همیشه برام مبهم بود که به کجا باز میشه رفت تو. چقدر پرونده‌ی قدیمی. به هر چندتا یه بند وصل بود و تهِ بند کد نوشته بود. مثلا 32/الف7 ... چقدر قدیمی بود. چقدر قدیمی بود. اون اتاق همه‌ش پرونده بود. از یه در دیگه وارد شد. فهمیدم همون دبیرخونه‌ست. که پرونده‌ها رو بایگانی میکنن. نمیدونم اونایی که اونجان دقیقاً شغلشون چیه. یا چقدر کارشون سخته. ولی خوب بود. نور ملایم آفتاب افتاده بود توی لیوانِ چایی‌شون. پشتِ کامپیوترهای احتمالاً متصل به نت. می‌چسبید خوندنِ کتاب توی اون سکوت. نشست پشت یه سیستم. یه سی دی خام برداشت. فایل رو از تو در تو های درایوِ کامپیوتر بیرون کشید. ویندوز اکس‌پی بود. سعی میکردم به یاد بیارم روزهای اکس‌پی رو. سی‌دی رو گذاشت و فایل رو کپی کرد توی سی دی. ولی رایت نمی‌شد. دوتا سال چهارمی که اون روز کلاس نداشتن اومدن تو. آقای ر. گفت این چه لباسیه؟ چه سر و وضعیه؟. خنده‌م گرفت. گفتن باید تابع مد باشیم دیگه عاغا. خندیدم. آقای ر. هم همینطور و بقیه‌ی کارکنان. تابع مد. فکر می‌کردم دیگه کسی از این ترکیبِ ابلهانه استفاده نمیکنه. عملیات رایت میرفت روی نود و نُه درصد و می‌موند. رفتم پشت سیستم. فایل رو ریخت رو فلشش. رفت پشت یه سیستم دیگه و یه سی‌دیِ دیگه برداشت. متوجه شدم که سی دی سوخت [غیرقابل استفاده شد] سعی کردم رایت کنم. نمی‌شد. سوخته بود. گفت بیا ، اونو بیخیال. سی دی رو کشیدم بیرون. بهش دادم ولی نگفتم سوخته. سی دی رو گرفتم. یکی از همون کارکنانِ اون محیطِ بزرگ و ساکت بلند شد. خواست بهم پاکت بده برای سی دی. گفتم نمیخوام. گفت بیا ، پول نمیخوام که. خندیدم. گفتم باشه. پاکت رو گرفتم. آقای ر. گفت چون میشناسمت از همین در برو. وقتی خواستم برم بیرون خوب نگاه کردم ، اون اتاقک هیچ دوربینی نداشت. حال میداد برداشتنِ یکی از اون پرونده‌قدیمی‌ها. رفتم سر کلاس. درِ کلاسِ ما دستگیره نداره. محکم بسته شده بود. در زدم. کسی باز نکرد. با دست محکم فشار دادم. همراهِ در به کلاس پرتاب شدم. کلاس رفت رو هوا. شدید خنده‌م گرفت. خندیدم. دبیر دینی از پایینِ عینک نگاهی به کلاس انداخت. کلاس ساکت شد. 

:::

عربی داشت درس می‌داد. بچه‌ها یکهو شروع کردن مرادی مرادی آقای ر. کارت داره!! گفتم کجا؟ گفتن از پشت پنجره. تو حیاطه!! میگه صدات کنیم. بیا کارت داره!! نرفتم. شخصِ معتمدی قسم خورد که خودشه و بچه‌ها راست میگن. نرفتم ولی بلند شدم به دبیر گفتم بچه‌ها چی میگن؟ پشت پنجره؟ گفت بشین ، خودش میاد بالا. نشستم. اصلاً کارش درست نبود. از پشت پنجره؟ نیومد بالا. زنگ بعد دبیر نداشتیم. کیف بدست ، ساختمون به ساختمون دنبالش گشتم. نبود. یعنی بود ولی پیداش نکردم. رفتم خونه. نفهمیدم دقیقاً چکاری داشت. ولی فرداش پیگیرِ کارنامه آینده‌سازان شد. گفتم دارمش. فلشم رو زدم به لب تاپ. رتبه 63 کشور. معترف بودم که من خوب نزدم ، بقیه بد زدن. توجه‌ای نکرد. پرینت گرفت. رفتیم پیشِ مدیر. مدیر احسنتِ غلیظی رو به چهره‌ی بی‌تفاوتم گفت. اومدم بیرون. اومد بیرون. گفت قرار شد سرِ صف ازت تقدیر کنیم ، بعلاوه الانم اسمت رو میزنیم توی اعلانات. کلاً معروف و مشهور میشی :| خندیدم. معروف و مشهور!! لطف داره! الکی الکی شاید.

:::

هوا سرد بود. انگیسی رو نگاه هم نکرده بودم. وقت نشده بود. البته اگه وقت‌های هدر رفته رو فاکتور بگیریم. مقاله ورزش رو پرینت گرفته بودم. نهج البلاغه رو هم دست و پا شکسته ولی مفهومی بلد بودم. خواست ازم بپرسه. گفت آماده‌ای؟ گفتم نه. گفت چرا؟ گفتم آماده‌م ولی نمیتونم واسه هرکلمه‌ای که بخواین به توضیح بسازم. گفت مثلاً میخوای همه رو من بهتون بگم؟ گفتم نه. ولی منم الان نمیتونم. رفت نفر بعدی. رفت نفرِ بعدی‌تر. بعد درس داد. زنگ خورد. هوا سرد شده بود. داشت از بلندگوهای مدرسه آهنگ پخش می‌شد. یکبار هم قبلاً دیده بودم این حرکت رو. هرکی بود خیلی خوش‌سلیقه بود. خوب بود قدم زدن و شنیدنِ چیزی که نبود. رفتم جلوتر. یکی گفت سلام. به‌نظرم رسید برای شعبه‌های کناری باشه. به‌نظر خرخون می‌اومد. گفتم سلام. با دستش اشاره به قدم زدن کرد. پیشنهادش رو قبول کردم. داشت "مرا به خاطرت نگه دار" پخش می‌شد. به آب و سایه‌ی درخت و آسمونش نگاه می‌کردم. گفت اسمتون چیه؟ گفتم مرادی گفت اسم کوچیک؟ گفتم فلان. گفتم اسمت؟ گفت صفایی. گفتم صفاری؟ گفت نه. صفایی. گفت از درس‌خون‌های شعبه 16 هستین؟ خندیدم. گفتم آره. گفت چند نفر تو کلاستون درس‌خونن؟ گفتم پنج شیش نفر. گفتم ندیده بودیم که آهنگ بذارن برامون که دیدیم! خندیدیم. گفت آره دیدیم. به روح و روان آرامش میده. آروم گفتم اصلاً! تو دلم گفتم فقط همین مونده که بلندگوهای لعنتیِ مدرسه هم بهم یادآوری کنن سحر ندارد این شب تار ... وقتی داشتم میرفتم کلاس ، شنیده می‌شد باران تویی! به خاک من بزن ...

ورزش شد. لباس عوض کردیم. با خودم گفتم رأس ساعت دوازده مقاله رو بهش میگم. نشد. داشت بازی می‌کرد :| داشتم شطرنج بچه‌ها رو نگاه می‌کردم. فاجعه‌تر از این‌ها هم وجود داره؟ همین بازیِ مسخره نیم ساعت طول کشید. بیخیالِ بازی بودم. حواسم سرِ نمره بود. سرِ مقاله. سرِ اینکه حقمه. چوب خداست. صدا نداره. بازی بچه‌ها تموم شد. سرش خلوت شد. گفتم بیارم مقاله رو؟ گفت بیار. به ساعتم نگاه کردم. ده تا یک ربع وقت داشتم راضیش کنم. مقاله رو آوردم. ورق زد. نمیدونم چیزی هم خوند یا نه. از سختی‌های تغییر نمره گفتو که نمیشه. که باید برای یک کلاس تغییر کنه. که و که و که. گفتم اگه بشه چی؟ راه اومد. هم راه اومد هم راه اومد. رسیدیم به دفترش. نشست پشت دفتر نمره. توی راه اومدنش گفته بود منفی داشتی ترم اول. جا خوردم. گفتم نه. اصلاً منفی نداشتم ترم اول. دفتر نمره‌اش رو باز کرد. مقاله رو برای ترم دوم نوشت. رفت صفحه‌ی ترم اول رو بیاره. گفت چند دادم بهت؟ گفتم نمیدونم. نوزده هیجده. آورد. دید منفی ندارم. با دست یک‌محدوده‌ای رو مشخص کرد و گفت تا اینجا که بیستی. ولی اینجا انعطاف رو بد زدی. اینجا نوشتم هیجده و نیم. که احتمالاً اونجا گذاشتم نوزده. نگاهش رو گذاشت روی من. گفتم آخه همه‌ی صدم‌هایی که بابت درس‌های دیگه از معدلم کم میشه ورزش به‌تنهایی کم می‌کنه. هفت هشت صدم. کنار اسمم فلش زد و نوشت «در صورت داشتنِ معدل بالا و امکان تغییر ، بیست خواهد شد» گفتم معدل بالا رو که دارم. گفت معدلت نوزده میاد؟ گفتم نوزده و نود هشتاد میاد. مثلا با ورزش شاید بشه نوزده و هشتاد و سه. چهره‌اش تغییر نکرد ولی احتمالاً جا خورد. گفت باشه. اگه همکاری کنن بیست میدم. گفتم من همکاریشون رو میگیرم. حرفم رو اصلاح کردم. اینقدر میگم که بالاخره همکاری کنن. گفت باشه. خدا کنه بیست گذاشته باشم. گفتم خدا کنه. خسته نباشید. اومدم بیرون. نشستم روی پله‌های ساختمون. گفتم اینم شد زندگی؟ واسه یه نمره؟ مسخره. هنر که گذشت اومدم خونه. سه و نیم نهج البلاغه بود. دوست داشتم یکبار دیگه خطبه صد و ده رو مرور کنم. نشد. کامل نشد. دوچرخه رو برداشتم و رفتم. اسمم رو نوشتم تو برگه. شروع کردم. ده تا تستی دوتا تشریحی. آسون بودن. خیلی آسون! اگه کسی با دقت میخوند همه رو درست میزد. یکی رو زده بودم «د». لحظه آخر تغییر دادم به «ج». با احتسابِ همینی که لحظه‌ی آخر عوض کردم به سه‌تا شک داشتم. وقتی رسیدم خونه، رفتم سراغ جزوه. یکی رو درست زدم. توی یکی «صنایع معروف» رو نوشتم اعمال خیر و خدمت به خلق [که توی پرانتزِ توی جزوه به اعمال خیر تعبیر شده بود] و همونی رو که لحظه آخر تغییر دادم غلط شده بود. اگر تغییر نمی‌دادم همه درست بود احتمالاً. نشستم پشت لب تاپ. گفتم چجوری شروع کنم. فکر کردم. شروع کردم به نوشتن : دل تو دلم نبود. گوشی برده بودم. داشتیم میزها رو برای امتحانات می‌چیدیم ...



ادامه مطلب
صفحه 1 از 1212345...10...قبلی »