سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

حرفی دارید برای گفتن؟

این‌جور پست‌ها که می‌نویسن «شما این‌بار حرف بزنید» رو زیاد دوست نداشتم هیچ‌وقت. ولی خب؛ بعضی وقت‌ها حالِ آدم سرِ جاش نیست. آدم دوست داره بشنوه. توی این روزگار مدرنیته‌ی مزخرف هم، آدمِ حقیقی پیدا نمیشه. وبلاگ هم، چیزی نیست که بشه برای رهایی از سردرگمی، برای حرف زدن، برای گفت‌وگو، ازش استفاده کرد. ولی خب؛ حرفی دارید برای گفتن؟ این‌بار دوست دارم بشنوم. دوست دارم از مشکلاتتون، خستگی‌تون، ناراحتی‌تون؛ و در مقابل از خوشحالی و شادی و حالِ خوبتون بشنوم. فقط بشنوم!

+ در این پست ، ارسال نظر رو به خصوصی تغییر دادم. 



ادامه مطلب

ای خدا …

این روزها، همش سوالم شده اینکه چرا علاوه بر اینکه بقیه نمی‌فهمن و نمی‌تونن بفهمن که من چی میخوام، خودم هم دیگه نمی‌فهمم که چی می‌خوام؟! چی شده من رو؟ به فنا دارم میرم انصافا! :|

+ درسته امتحان دینی رو بیست میشم ولی امتحان دینی رو صفر هم نمیشم...



ادامه مطلب

خودمون باشیم!

دبیر جغرافی، آدمِ منطقی و خوبیه. معروفه به منطقی بودن. به اصولی بودن. [اصولی بودن ربطی به اصولگرا نداره :| منظورم اینه که برای خودش یه اصول و قوانین و ضوابطی داره که در حد اعلا رعایتشون می‌کنه!]

همیشه میگه نمره مهم نیست. آدم باید خودش به خودش نمره بده. مثلاً یکبار داشت مثال میزد می‌گفت اگه مثلا شما بگیری دو، آیا پیشِ خودت هم دو گرفتی؟ یعنی واقعا در حد دو بودی؟ گفتم خب نه! ولی ملاک همین نمره‌ی دو هست دیگه. گفت اگه مثلاً یه کار عادلانه انجام بدی و همه بگن ظلم کردی، اصلا همه بهت بگن کارت اشتباه بوده، چیزی ازت کم میشه؟ یا کاری که انجام دادی دیگه عادلانه نیست؟ یا اینکه خودت میدونی کاری که انجامش دادی درست و عادلانه بوده؟ گفتم درسته. چیزی از کاری که انجام دادم کم نمیشه.

فکر کنم منظورش این باشه که هرکی باید خودش باشه. کارِ خودش رو انجام بده و به خودش و کاری که انجام میده اطمینان داشته باشه. قبولش دارم. کسی که خودش باشه و بدونه داره چه می‌کنه، براش چه اهمیتی داره که بقیه چی بگن و چه قضاوتی بکنن؟‌ :)



ادامه مطلب

ممنونم خدای من :)

استرس یعنی پنج‌تا سوال رو اولِ امتحان اصلاً نفهمی چجوری حل میشه در حالیکه از ساده‌ترین سوالات بودن؛ و معجزه یعنی آخرِ ساعت همه‌ی سوالات رو نوشته باشی، درست یا نیمه‌درستش مهم نیست. مهم اینه که نوشته باشی! ممنونم خدا :)

+ دبیر ریاضی خودم نبود. دوتا دبیر، که اصلاً من رو نمی‌شناختن خیلی کمک و راهنمایی کردن. دستشون درد نکنه. آخرش که رفتم تشکر کنم از یکی‌شون، در حالیکه صدا و دستم می‌لرزید ، می‌خندید و می‌گفت اشکال نداره موفق باشی. این یعنی اخلاق :))



ادامه مطلب

حسن روحانی؛ رئیس‌جمهور منتخب ملت بزرگ ایران

آقای روحانی؛ 
خودتان بهتر از ما مخالفان دولتِ فرزانه‌تان می‌دانید، که هیچ‌یک از ما همدیگر را نمی‌شناسیم. نه من با جنابتان پدرکشتگی داشته‌ام و نه یامین‌پور و نه حتی رهبر معظم انقلاب. نه شهید چمران و نه دوست‌ندارانِ خردپایه‌ای چون خودم. شما این را می‌دانید که ما انسان‌ها، در کنار هم، می‌شویم ایران؟ می‌شویم ایرانی؟ شما می‌دانید ما انسان‌ها، در کنار یکدیگر وطن را معنی می‌بخشیم؟ شما هیچ می‌دانید که ایران اسلامی، بنایش بر چه استوار است؟ صداقت؟ انتقادپذیری؟ تعصب؟ منفعت‌طلبی؟ ایران اسلامی را می‌شود یکبار  برای ما روخوانی کنید؟ می‌شود یک‌بار انقلاب اسلامی را از ابتدا بازنگری کنید؟ ببینید؟ می‌شود نظام‌ای را که خودتان در شکل‌گیری‌اش تأثیرگذار بوده‌اید را دوست داشته باشید؟ می‌شود متهمش نکنید به سی و هشت سال زندان و اعدام؟ می‌شود؟! بگذریم... 
حال اینکه همه‌ی ما خوب می‌دانیم که جای این سخنان دیگر در این زمان نیست. نقد زیاد است. ایراد زیاد است. مشکل زیاد است. از یادبردن انقلاب هم، زیاد است. از یادبردن گذشته‌ی خویش نیز، بسیار زیاد. از یاد بردن راهنمایی‌های رهبری را چگونه می‌شود توجیه کرد؟ از این هم بگذریم! 
آقای روحانی؛ 
روزهای اولی که در نود و دو آمده بودی، همه خوشحال بودند. این را مستندهایی می‌گویند که فیلم‌های آن زمان را دارند. هرچند رقصیدن و راه‌بندان بیشعوری‌ست ولی مردم، گمان می‌کردند منجی وارد شده است. می‌زدند و می‌رقصیدند. راستش را بخواهید افرادی را هم می‌شناسم که سازشان با حال و هوای روزگار کوک می‌شود. آن روزها می‌گفتند شاید خوب باشد. یادش بخیر. ولی خوش‌بین نبودن به سیاست‌‌های شما، تنها دو چشم می‌خواست که سابقه‌ی آمریکا رو ببیند، سابقه‌ای که در بین مردم، فراموش‌ شده، شاید! 
آقای روحانی؛ 
همه‌ی ما ایرانی‌ها، رئیس‌جمهور منتخب ملتِ عزیزمان را دوست داریم. به او امّیدواریم و از او درخواست‌هایی داریم. درخواست‌هایی که گاها در وعده‌هایتان بوده. و گاها نبوده. در وعده‌هایتان اشتغال بوده که خواست همه‌ی جوانان و بیکارانی است که گاها به نان شب نیز محتاج‌اند. شاید باور نکنید. ولی، به نان شب نیز محتاج‌اند. در وعده‌هایتان آزادی بوده که خواست همه‌ی ما ایرانی‌هاست. البته نه در ابعاد خنده‌داری مثل خیابان کشیدن در پیاده‌روها. یا همان دیوار کشیدن! بلکه آزادی، از آن‌جهت که همانطور به رسانه‌های خودی بها داده می‌شود، به رسانه‌های گاها منتقد نیز بها داده شود. آزادی در آن ابعادی که مردم بتوانند بخواهند. کار بخواهند و نتیجه را ببینند. آزادی از آن جهت، که با کم‌کاری مسئولین، مردم دستشان از زندگی‌کردن، کوتاه نشود. آزادی از آن‌جهت که مردم آزاد باشند برای حفاظت از بیت‌المال و با دست‌درازی‌هایی که به آن می‌شود، برخورد کنند. آزادی را بزرگ‌تر ببینید. در وعده‌هایتان، صد روز و امثالهم را هم گفته‌اید که از آن‌ها عبور می‌کنیم که خودتان کمتر خودتان را انکار کنید. اما، در وعده‌هایتان از رفع دیگر تحریم‌ها، از جمله اقتصادی و بانکی و غیره گفته‌اید. نمی‌دانم شما بهتر می‌دانید یا جناب ظریف. نمی‌دانم جناب ظریف بهتر می‌دانند یا جناب صالحی. راستش نمی‌دانم تحلیل‌گران سیاسی بهتر می‌دانند یا پنج بعلاوه یک. اما یک موردی را که شما باید خوب بدانید، یا اگر خوب می‌دانید، باید خوب‌تر بدانیدش، این است که از چهارساله‌ی گذشته درس کافی به‌همراه داشته باشید. هرچند به‌نظر خیلی از افراد، بدست آوردن این تجربه، قیمت گرانی داشته در حالیکه ما ایرانی‌ها از خیلی ‌قبل‌تر این تجربه را داشته‌ایم. اما به‌هرحال، از تجربه‌ی مضاعفی که در دست دارید، توقع می‌رود خیلی بهتر استفاده کنید. می‌گویند تجربه، بالاتر از علم است. مبادا به نوشته‌های روی کاغذ اعتماد کنید. مبادا صنعت مهم دفاعی و موشکی را شوخی فرض کنید. مبادا و مبادا نقد پرداخت کنید و آمریکا حسابش خالی باشد. 
آقای روحانی؛ 
ما همه با شما همراه خواهیم شد. ما همه به شما مثبت نگاه خواهیم کرد. اگر خودتان این همراهی را بخواهید. اگر متعصبانه، مردم را دو دسته‌ی بنفش و غیربنفش نکنید! دو دسته‌ی حامی و غیرحامی نکنید. دو دسته‌ی شناسنامه‌دار و بی‌شناسنامه نکنید. 
من، این موفقیت در رقابت را، به شما تبریک نمی‌گویم. تبریک و تبریک‌هایم را نگاه خواهم داشت در پایان چهارسال شما. تنها شروع یک دولت تبریک داشته باشد بهتر است؟، یا اینکه پایانش نیز تبریک‌مند و خوش و خرم باشد؟ من تبریکم را نگه میدارم تا در آخر اگر مبارک بود، بگویم «تبریک، مبارکت باشد.» 
آقای روحانی؛ 
مردم دیگر جایی برای عقب‌افتادن کارهایشان ندارند. به داد آنها برسید. داد و درد آن‌ها، بیداد می‌کند. هوای مملکت را داشته باشید. هوا بس ناجوانمردانه سرد است. 


ادامه مطلب

آموزش و پرورش و تعلیم و تربیت!

الان و همیشه، آدم در یک وضعیتی هست که نیاز به دل‌مشغولیِ درست داره. 

صدبار نوشتم و پاک کردم! خلاصه‌ی کلام اینکه الان بدترین وضعیتی که میشه برای سنِ یک دانش‌آموز ساخت، اینه که بی‌عار و بی‌کار ولش کرد و درس رو مثل یک اصلِ بی‌تغییر و ثابت بهش نشون بدیم. و چه بسیار دانش‌آموزهایی که گند میزنن توی زندگیشون و جز بی‌عاری چیزی عایدشون نمیشه و مطمئن باشید نیمی از تقصیراتشون به گردن طرز تفکر غلط جامعه‌ست. چه دانش‌آموزایی هم که هرچقدر تلاش می‌کنن، چیزی جز خستگیِ روحی و استرس و اضطراب نصیبشون نمیشه! اون بی‌عارها و بی‌استرس‌ها هم که هیچ! 

من به عنوان یک عدد مدرسه‌دیده! و خرخوانِ نسبی! این حرف رو می‌زنم و حاضرم واضح‌تر از این هم بگم! ولی همین من تضمین میدم که هیچ‌کس، هیچ‌کس و هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه که چه فاجعه‌ای داره توی زندگیِ دانش‌آموزی رخ میده. هیچ‌کس، هیچ‌کس و هیچ‌کس هم برای حلِ این مشکل تلاشی نمی‌کنه. 

+ آموزشی که بدون پرورش باشه، پشیزی نمی‌ارزه! پرورش هم در این مدارسی که من می‌بینم، عملاً وجود نداره و حتی بعضی از دبیران خودشون علاوه‌ بر آموزش، به پرورش‌های تکمیلی هم نیازمندن! 



ادامه مطلب

و من هنوز همانم

امروز دل من پُر بود خدای من. پر شده بود از ناراحتی. از غم. از مشکلی که خودم پدیدآورنده‌اش بوده‌ام. از نبودنی که شاید تقصیر خودم باشد. امروز دلم پر بود خدای من. شاید امروز بیش‌تر از هر روزِ دیگری دلم پر بود و تابِ تحمل زندگی را نداشتم. شاید امروز بیش‌تر از هر روزی، از زندگی و خودم متنفر شده بودم. شاید امروز، بیش‌تر از هرروز، دلم دیگر نمی‌خواست بتپد. ولی چه کنم که مجبورم. مجبور به ماندنم. برای جبران آنچه کرده‌ام. برای لکه‌برداری از پاک‌نشدنی‌ترین اشتباهات. امروز دلم پر بود خدای من. مگس‌ها هنوز با خیال راحت روی صندلی‌ها می‌نشستند که رسیدم. به‌راستی که این مگس‌ها هم از من بهتر بوده‌اند! خلوت بود. اما بروشورِ نصب شده در پس‌زمینه‌ دیده می‌شد. تصویرش مرا یاد سال‌های قبل می‌انداخت. چه خوب است این مراسم‌های سالیانه. که گذرِ یک‌سال را به خوبی، به آدم نشان می‌دهند. به یادم می‌آمد وقتی بچه بودم و این تصویر را می‌دیدم. وقتی بچه بودم و اینجا می‌آمدم. که حسادت می‌کردم به فلانی و بهمانی. به یادم می‌آمد وقتی پارسال این تصویر را می‌دیدم. پارسال. من چقدر بدتر شده‌ام. پارسال دلم پر بود خدای من. دلم پر بوده که از خیرِ خواندن امتحان علوم گذشته بودم و پیاده آمده بودم که خودم را به مراسم برسانم. دلم پر بود خدای من. با خودم تکرار می‌کردم که می‌شود. خدا می‌خواهد و می‌شود. همراه مداح در دلم زمزمه می‌کردم : «به دلم برات شده آقام میاد آقام میاد». هرچند خواسته‌ام ظهور نبود. دروغ چرا! نبود دیگر. ولی می‌دانستم که ظهور او، فرجِ کارهای ما هم هست. اما امسال، نفسم بند آمده بود. دیگر راهی برای فرار نداشتم. دیگر توانِ خواستن نبود. تبدیل شده بودم به یک گلایه‌مندِ مقصر. با خودم می‌گفتم نشد. پارسال تا به امسال نشد. نشدنش به کنار. بدتر شد. بدتر شدم. تقصیر از خودم بود. این بدتر شدن را کجای دلم بگذارم؟ 

خلاصه می‌شود اینکه : امروز من خسته بودم. از دست خودم. از دست روزگار. از دست نشدن‌هایی که همچنان حتماً به صلاح نیستند و از دست بشریت کاری بر نمی‌آید. همین است که هست. اصلا من به چه حقی با این همه تقصیر گلایه می‌کنم؟ آن هم گلایه برای چیزی که خودم می‌دانم دروغ می‌گویم. من یک گلایه‌مندِ دروغ‌گوی مقصرم. من یک انسانِ بی‌اختیار و بی‌اراده‌ام. که ای کاش نبودم. نبودم و این وضعیتِ اسفناکِ خودم را نمی‌دیدم.

+ نیمه‌شعبان هم گذشت و من هنوز همانم. 



ادامه مطلب

میشه نگام کنی؟

چشم برندار ازم... پاشیده زندگیم... از بین رفتم... از پارسال تا به امروز : سقوط محض... بس هست برام... تا عمر دارم یادم نمیره... ینی این چندماه دیگه حواسم جمع میشه؛ باید جمع بشه... دیگه این چندماه، یادم نمیره. .. ولی، من تنهایی توانش رو ندارم... میشه نگام کنی؟ 

+ عیدتون مبارک... شاید نتونید تصور کنید من چقدر بد و مزخرف و نابودشده هستم. ولی اگر به ذهنتون رسید، خیلی خیلی دعام کنید. لبه‌ی پرتگاه بودن مزه‌ی تلخ و زهرماری داره. امیدوارم به حق صاحب الزمان هیچوقت لبه‌ی پرتگاه نباشید... 



ادامه مطلب

کاش ناشکری را بلد نبودم

تا آن‌جا که من دیده‌ام و می‌دانم، در سطح ما، هرگونه اعتراضی به وضعیت زندگی‌هایمان، جز ناشکری نیست. مثل وضعیت خودِ من. مشکلش چیست؟ آخر مگر چشم ندارم که ببینم خیلی‌ها همین زندگی را هم ندارند؟ آخر مگر عقل ندارم که تشخیص بدهم که این زندگی، همه‌چیزش درست است؟ آخر پس چرا بدم می‌آید؟ چرا نمی‌توانم هیچ چیزی را به مثبت تغییر دهم؟ چرا نمی‌توانم هیچ‌چیز را درست کنم؟ چرا نمی‌توانم عادی بشوم؟ چرا سخت می‌شود حرف زد؟ چرا هیچ‌وقت نمی‌توانم حرفی بزنم؟ چرا معاونم باید بفهمد طوری‌ام شده و نزدیک‌ترها، نه؟ چرا با همه‌ی این‌ها، من ناشکری می‌کنم؟ چرا می‌دانم اعتراض وارد نیست و سالهاست که معترضم؟ چرا الان دلم می‌خواهد دیگر نباشم؟ 



ادامه مطلب

یک خیال ساده!

غرق خیال بودم. اونقدر که واقعیت رو نمی‌دیدم. خواستم تبلتو بذارم سرجاش، که محکم از دستم افتاد. مثل از خواب‌پریده‌ها، پریدم. انگار که روحم تکون خورده باشه، انگار که بین دو تا دنیای متفاوت جابجا شده باشه... خندیدم، گفتم همینه دیگه. یه‌روزی همینجوری میپری که چی شد که همه‌ی عمرت رفت. زنگ صدا خورد. چشمام برق زد. گفتم یعنی.... ؟ در رو باز کردم. کسی بالا نیومد. کسی پایین نرفت. دوباره زنگ صدا خورد. بیخیالِ تصورم شدم. گوشی رو برداشتم... پراید نقره‌ای برای شماست؟ نه، زنگ بالایی. گوشی رو گذاشتم. راستی، چه تصور محالی بود. چه تصور بعیدی. چه خیال ناشدنی‌ای... 



ادامه مطلب
صفحه 1 از 1612345...10...قبلی »