سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

|خیلی دورخیلی نزدیک،فرشته ها|

|خیلی دورخیلی نزدیک،فرشته ها|

دیروزتودانشگاه حال خوبی نداشتم وتموم وجودم استرس ونگرانی واشفتگی بود،حال خراب بودوبغض سنگینی توگلوم بود،چشمام مث ابرایی بودن که نمیتونستن ببارن به این میگن فاجعه ،فاجعه ای ازجنس غم...بااشفتگی از ازمایشگاه گیاهی بیرون اومدم ویه راست رفتم سرکلاس گیاه اصلادلم نمیخواددیربرسم واستادزودترازمن توکلاس حاضرباشه.کلاس گیاهی رودوست دارم همچنین استادش رو...خیلی خانوم فوق العاده دوست داشتنی ودلسوز بایه تدریس عالی وکلی ویژگیهای نیک.بحث سرواکوئلهاوموادسمی ومفیدداخل گیاهان بود.یه بحث خوب که کلی مطلب ازش یادگرفتم. خصوصاوقتی به بحث عطاریهارسیدیم که استادگفت به هیچ وجه ازعطاریهاگیاه دارویی نخوریم وازاسانسهاوعصاره های گیاهان که توداروخونه هابه فروش میرسه بخریم چراکه الکالوئید(ترکیبات سمی)ازاونهاگرفته شده،گل گاوزبون نخوریدکه حجم عظیمی ازاون الکالوئیدهست...کلاس تموم شد و چندتاسوال ازاستادپرسیدم وبه کلی حالم بدترشد،بایه حال وخیم تررفتم ازمایشگاه بیوشیمی،اونجاهم همینطور.کلاساتموم شدورفتم سواراتوبوس شدم .گوشیم رودیدم باباومامان هردوپیام داده بودن مامان نوشته بودچه ساعتی کارت تمومه؟باباهم نوشته بودعروسکم بیام دنبالت؟فقط به بابام پیام دادم وگفتم اگه حالش روداری بیااخه سرماخورده بود.بعدهندزفری روتوگوشم گذاشتم واهنگ گوش میدادم حالم که خوب نمیشداماهمین که یه صداتوگوشم باشه که نتونم خیلی فک کنم خوبه.توایستگاه پیاده شدم وسواریه اتوبوس دیگه شدم خیلی خسته بودم اصلاجون نداشتم بایستم تااینکه یه خانوم خیلی ساده امامهربون گفت بیابشین سرجای من ،کلی خجالت کشیدم وگفتم نه شمابشینید گفت نه ازدانشگاه اومدی خسته ای واتوبوس مال همه ست ،نشستم بایه لبخندجذاب اماافسوس باری ازم پرسیدخوش به حالت درس میخونی من نتونستم .منم بایه لبخنداروم گفتم چرا؟گفت بیماری مادرزادی دارم قلبم مشکل داره هرچندوقت یکباربه مدت سه ماه توبیمارستان بستری ام وقلبم باباتری کارمیکنه اون موقع هاهم خوب درس میخوندم امانشدچون همش توبیمارستان بستری بودم امابااین حالم سیکل روگرفتم امادیپلم رونه،حالاهاهم نمیتونم درس بخونم چون مشکلاتم زیاده ...بعدش هم بایه لبخنداروم کننده ای خداحافظی کردومیون جمعیت ناپدیدشد...کنارم خانومی نشسته بودکه اونم به حرفامون گوش میکردبهش گفتم امروزناامیدبودم حالاکه این خانوم رودیدم باحرفاش شوکه شدم...کلی باهم حرف زدیم وسوال ژنتیک پرسیدوازهم خداحافظی کردیم،دیدم باباکنارایستگاه ایستاده تامن بیام سوارماشین شدم ،خونه که رسیدم داداش حالش خوب نبود(چندروزبودکه میگفت گوشم دردمیکنه)وکلااوضاع خونه هم خوب نبودمث حال خودم...بگذریم

هنوزشوکه هستم که اون خانوم یه ادم معمولی نبودگویافرشته بودفرشته ای که ازخداماموریت گرفته بودتابیادوشمع امیددلم روکه داشت خاموش میشدروروشن نگه داره،بالهاش سوخته بوداماباچشماش وجاذبه ی حرفاش برام بال ساخت،نورساخت،جوانه امیدروتودلم کاشت....اون یک فرشته واقعی بودکه ازپیش خدااومده بودچون ناگهان غیب شد،ناپدیدشد،چقدرسریع ماموریتش تموم شدوچقدرسریع رفت،تازه داشت حالم باهاش خوب میشد،رفت اماهنوزمعجزه ای که توبدنم تزریق کردهست،انگارنورتورگام فرستاد،انگار...نمیتونم حرفام رودرقالب کلمه وجمله بنویسم اماواقعافرشته بود...من یقین دارم



ادامه مطلب

|زرنگیهام|

|زرنگیهام|

شنبه هاتاساعت5عصرکلاس دارم اماخب فردایکی ازکلاسامون تشکیل نمیشه(شیمی الی/14:30_13) تااون هفته تصمیمم براین بودکه کلاس بعدیش روهم نرم که زودبیام خونه وکلی خوشحال بودم اماامروززرنگیم گل کردوطالبم فرداتاساعت5بمونم واون1ساعت ونیم بیکاری روتحمل کنم امادرعوض دوهفته دیگه کلاس رونمونم:دی

اخهه امتحان داریم خسته میشم:دی

دراین حدبرنامه ریزیم دقیقه:))

اگه برنامه عوض نشدفرداتوکتابخونه یکم درس میخونم ومث سه پست قبلی بازم ازتودانشگاه براتون پست میذارم البته اگه دل حرف داشته باشه:)

+من تاحالاهمه ی کلاسای دانشگاه رورفتم اماباورکنیداین ترم فقط بادرس اخرروزشنبه مشکل دارم که بعدهاخواهم گفت...

+قسمت خواندنیهابه روزشد



ادامه مطلب

بیکاری وارزوی دل

وقتی صبح به سختی ازرختخواب گرم ونرم باحاذبه ای ده برابرجاذبه زمین ازخواب شیرین ابان ماهی بلندمیشی ومیای دانشگاه ومث تمام یکشنبه هاصبح که دلت نمیخوادتوازمایشگاه گیاهی حضورپیداکنی چون استادش رومخ ادمه وبعدکه وقتش تموم میشه ومیری باخوشحالی سرکلاس استادی که دوستش داری یعنی استادگیاه شناسی وبعداز10دقیقه استادنمیادوبایدتاساعت13منتظرباشی تاازمایشگاه بیوشیمی شروع بشه وباخودت فک میکنی زرنگی کنم وبرم ازمایشگاه بیوشیمی تازودبرم خونه ودرکنارداداش ومامان ناهاربخورم وبخوابم وعصربشینم درس بخونم بایه پلک بهم زدن میبینی تمام افکارقشنگت مث پاییزخزون میشه وازمایشگاه زودترشروع شده  وبرای درمان این زخم بزرگ دلت تصمیم میگیری تاساعت13بااینترنت دانشگاه بترکونی:به وبلاگت سربزنی وبه وبلاگ دوستات بری وکامنتهات روبخونی،وب گردی کنی و....مث الان که کامنت دوستمون اقامسعودروخوندم وبعداجوابشون رومیدم....بعدباخودت فک میکنی بیکاری داره کفریت میکنه وناگهان یادحرفی که دیروزبه دوستت زدی میفتی خب من به دوستم چی گفتم؟گفتم ارزوبه دلم موندیه روزیکی ازاستادام نیان وکلاس تعطیل بشه...خب....اخهه خداقربون مهربونیت برم تونبایداین حرف دل منوگوش میکردی اخهه خداجون توبه اون ارزوهای خاص دلم گوش نمیدی امابه این یکی چراگوش دادی؟!!!

ومن همچنان درکتابخانه دانشگاه نشستم وبااینترنت حال میکنم گهگاهی هم قطع میشه وبایدرمزروبزنم وهی یادرختخواب گرم وافکارزرنگم وبیکاری وارزوی دلم وکرم خدامیفتم واه میکشم واین ماجراها روهی ازنو مرور میکنم.....

+اولین باره ازدانشگاه تووبلاگم پست میذارم.فونت واندازه رونمیتونم تنظیم کنم بعدادرس میکنم....همیشه قبل ازارزوکردن خوب فک کنید:)





ادامه مطلب

|خستگی|

|خستگی|

گاهی اوقات عجیب خسته میشم دلم میخوادباروبندیلم روببندم وباپای پیاده ازاین شهروزمزمه هاش خودم روکناردریابرسونم ...دلم میخوادکاری کنم که تک تک نجوا های خستگی این شهرازخودشون خجالت بکشن وازبدنم بیرون برن...دلم میخوادکناردریابایستم ودرخنکای ساحل یه فنجون چایی دستم بگیرم وفقط وفقط چایی بخورم به هیچ چیزوبه هیچکس فکرنکنم حتی به خودم...گاهی نبایدبود...گاهی بایدجای دیگربود...گاهی هم به قول سعدی من در میان جمع و دلم جای دیگر است...گاهی باخودم فکرمیکنم این حجم عظیم خستگی واقعابرای من ادمیزادزیاده امابعدپشیمون میشم من خودم خواستم خودم خواستم این همه خسته بشم ارزشش روداره البته گمان میکنم ارزشش روداشته باشه...دلم میخوادیه روزبخوابم ،خواب ببینم نه خواب معمولی...خواب اینده روببینم من چیشدم؟این همه تلاش وپویایی نتیجه داشت یانه؟بعدخیلی ملایم چشم بازبکنم وبایه لبخندرضایت بخش برگردم دراغوش خستگی وتلاش...

وکمی بیندیشم:

و مژده ده کسانی را که ایمان آوردند و نیکوکاری پیشه کردند که جایگاه آنان باغ‌هایی است که نهرها در آن جاری است، و چون از میوه‌های گوناگون آن بهره‌مند شوند گویند: این مانند همان میوه‌هایی است که پیش از این در دنیا ما را نصیب بود، و از نعمت‌هایی مانند یکدیگر بر آنان آورند، و آن‌ها را در آن جایگاه‌های خوش، جفت‌هایی پاک و پاکیزه است و در آن بهشت، جاوید خواهند زیست.

(25/سوره بقره)


+شنبه های این ترم عجیب خسته میشم تاساعت5عصرکلاس دارم.مطمئنم همه ی خستگی هاوتلاشهای من درزندگیم یه روزی جواب میده ،من میدونم تموم این نگرانیهابیهوده ست چون خداهست ومیبینه ومنومیبینه:)


ادامه مطلب

سوژه امروز رادیوبلاگیها


بعدازاینکه بلاگفابه طرزوحشتناکی وبلاگ بنده وخیلیای دیگه رونابودکردمن تصمیم گرفتم برای همیشه ازبلاگفاخداحافظی کنم حتی نرفتم به وبلاگ دوستان بلاگفایی سری بزنم چون طاقت اینونداشتم که ببینم وبلاگشون حذف شده یابه یه سیستم وبلاگدهیه دیگه ای رفتن یاتعدادی ازپستاشون نیست یا...خلاصه بگم تموم خاطرات قشنگ خودم ووبلاگ دوستامو رهاکردم وباکلی ناراحتی اومدم بلاگ بیان...انتظارش رونداشتیم بابدقولی بلاگفا بازبرگردیم ودلشوره ی اینوداشته باشیم که اگه بازقطع بشه یابلایی سروبلاگامون بیاد...

حتی اونقدرازبلاگفامتنفرشده بودم که وقتی تو جستجوی گوگل وبلاگهای بلاگفامیومداصلابازش نمیکردم...کلادوستان بلاگفایی اون موقع هاکه من اونجابود عمیقااهل کپی_پیست بودن یعنی تموم پستهااززبون وبه قلم خودشون نبود...

تااینکه شنبه (3مهر) وبلاگ رادیوبلاگیهامطلبی منتشرکردوبنده هم سری زدم(لینک)ازروی کنجکاوی تک تک وبلگهایی که نامبرده بودروسری زدم عجیب وعمیق وشدیددرگیروبلاگهاشدم همین که خواستم یکیشون رولینک کنم تاگهگاهی بهش سربزنم دیدم مال بلاگفاست...کمی شوکه شدم وخشکم زد...بچه های بلاگفاکپی_پیست روگذاشته بودن کنار! نوشته هایی هم که خوندم وخوشم اومدبه قلم خودشون بود!تایه چنددقیقه ای نمیدونستم چه کنم همه صفحات وب روبستم رفتم پی کارم...فرداکه اومدم گفتم یه سری بزنم ببینم واقعن وقایع شنبه درست بوده...که بلهه درست بوده...

بچه های بلاگفابزرگ شدن...حرفای دلشون رومینویسن وخیلی هم قشنگ مینویسن...

ازرادیوبلاگیهاممنونم که پیوندماوبچه های بلاگفارومجددا برقرارکرد:)

اماناگفته نمونه گاهی عجیب دلم برای بلاگفاتنگ میشه کلی خاطره باهاش دارم کلابلاگفاواسه همه خاطره سازه امابلاگ بیان یه چیزدیگه ست:)


+یه بارهم مارادیوبلاگیهاروسوژه قراربدیم والابخدا:دی

+شنبه نرفتم دانشگاه فک نمیکردم کسی بیادبرای اولین بارگفتم به حرف دوستم گوش بدم اماهمه اومده بودن:|  اساتیدهم درس داده بودن:|   یکشنبه باوجوداینکه کلاس نداشتم رفتم دانشگاه تادرسای روزشنبه روتوسکشن یکشنبه یادبگیرم:|  کلامن ازابتدای تولدم تاالان بدشانسم نمیدونم چرا؟! :|   کلایه مدته هی خبرای عجیب بهم میرسه وشوکه میشم:|     دوستم هم نامزدکرد:|

تعدادواحدای درسیم روهم درست کردم.18واحدشدامابدبخت شدم شنبه هاتاساعت5عصرکلاس دارم:|

+درحال حاضرمامانبزرگم اومده خونه مون اماخوابه:))




ادامه مطلب

نگاهی به۲۷شهریور



 world marrow donor day
      17th september  
روز جهانی اهدای سلولهای بنیادی خونساز,27شهریور بر همه ی آدمهایی که داوطلب نجات جان دیگران هستند مبارک باد

____________________________


روز بزرگداشت محمدحسین شهریار در ایران(روزشعر وادب فارسی)


از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی

با چون منی بغیر محبت روا نبود





ادامه مطلب

بدشانسی من یاتکنولوژی؟

امان ازوقتیکه ادم بدشانسی بیاره ودلهره به جونت بیفته...امان ازوقتیکه تکنولوژی هم فقط درحد واژه باشه!!!یعنی توعصرتکنولوژی نبایدواسه بعضی چیزاغصه خورد!!!حالامیفهمیدچی میگم...

دیروز انتخاب واحددانشگاه داشتم وتقریبا1هفته اعصابم داغون بودچون بااین ظرفیتهای کم وساعت وروزوتاریخ امتحانانمیشدبرنامه چیشدبایه بدبختی برنامه چیدم تااینکه پریشب (16شهریور)نت تاروز بعدکه انتخاب واحدداشتم قطع شد!!!

بایه بدبختی باداداشم رفتم کافی نت وباسرعت نسبتاداغون نت اونجاانتخاب واحدکردم البته اولش که هرچی کدمیزدم تکمیل ظرفیت بود.خلاصه ی برنامه13واحدی وبی نظم انجام شد!!!5واحدنشدبگیرم:(

یعنی دارم فک میکنم من خیلی بدشانسم یااینترنت خیلی بی رحمه؟!

واینک دارم غصه میخورم که چه کنم...یعنی روزحذف واضافه میشه درس گرفت؟عایامیشه اینترنت مشکل نداشته باشه مث خارجیااینترنت داشته باشیم؟عایاتوعصرتکنولوژی بایدغصه سرعت اینترنت داشته باشیم؟اصلاعایاتوعصرتکنولوژی بایداینترنت اینگونه باشه؟

دارم غصه میخورم...:(

+هیچوقت دلتون برای کسی خیلی زیادنسوزه به قول مامانبزرگم اگه دلت برای کسی زیادبسوزه همون بلاسرخودت میاد...ترم پیش همین اتفاقی که برای من افتادبرای دوستم افتاده بود ومن کلی دلم براش سوخت وهمین بلاسرخودم اومد:(

بگذریم...

کتاب خوندم بعدمدتها:(

_______________________________________________________

نام کتاب:مروارید

نام نویسنده:جان اشتاین بک

کتاب درباره خانواده ی فقیری که یه نوزاددارن ویه شب مار فرزندشون رونیش میزنه وحال نوزادبدمیشه مجبورمیشن اونوپیش یه پزشک خسیس وبی رحم به شهرببرن پزشک بهشون میگه تاپول زیادنیارید درمان انجام نمیشه ...پدرخانواده که مرواریدصیدمیکرده ازدریا تصمیم میگیره بزرگترین مروارید داخل دریاروصیدبکنه تابتونه پول درمان فرزندش رو تهیه کنه البته ماجراهای زیادی پس ازکسب بزرگترین مروارید اتفاق می افته ...

پیشنهادمیکنم بخونیدخیلی روان وساده ودلنشین بودنکته خوب این کتاب فضاسازی هاش بودکه براحتی میشدتموم صحنه هاووقایع وحس های افرادداستان روتصورکرد انگارپیش چشمانتون اتفاق میفته...




ادامه مطلب

روزپزشم مبارک:)

آبله ، وبا ، مخملک

جوش و کهیر و کورک

جذام و گال و برفک

قند و فشار و سرخک

طرح و کشیک و عینک !

روز پزشک مبارک !

+امیدوارم همه پزشکان باشرفت وباوجدان به کارباارزششون ادامه بدن...



ادامه مطلب

زمانه خاطره های مرا کجا برده است

سلام.حال همه خوبه؟خوشید؟سلامتید؟چه خبرا؟

مطمئنم حال همه خوبه امامن باز نگرانم....

ماه خداهم که هست ودرهای بهشت تااخرین روزاین مهمونی بازه واین ماه بیشترازبقیه سال نفسهاتون باخداگره خورده امیدوارم ازاین ماه طلایی کلی حال خوب وحاجت دریافت کنید...

تقریبا1ماه نبودم....ننوشتم...واینهاهمش ضرره...

اعتقاددارم یه وبلاگنویس بایدبنویسه ازبندبندوجودش وگرنه ازبین میره تواین هیاهوی دنیای واقعی وخب من ننوشتم میترسم ونگرانم که سردشده باشم....

یادم میاد8ساله م بودکه بابام برام دفترخاطرات خرید وگفت بنویس که بعدهاکه حرفاتومیخونی بفهمی چیکاراکردی ونکردی؟!بفهمی چقدربزرگ شدی ،بفهمی...بفهمی...احساس میکنم قبلنا،قبلناکه خیلی کوچیک بودم قشنگترمینوشتم خیلی رک وراست وبدون هیچ استرس ونگرانی مینوشتم...مدادکه دستم میومدفقط مینوشتم...مینوشتم....مینوشتم...2ساعت مونده به خواب مینوشتم وچقدرحال من خوب میشد...اماالان نمیتونم...نمیشه....نمیدونم چراراحتترین کارسالهای پیش الان سختترین کارم شده :نوشتن رومیگم...به قول خودم تودفترخاطراتم گم شدم ،تویکی ازهمین صفحه های دفترخاطرات خودم گم شدم...شایدم من دارم سخت میگیرم وواقعن حرفی ندارم یاشایدهم....

وقتی وب روبستم گفتم بادستای خودم دفتری که بایدهمیشه بازبشه وتوش نوشته بشه بستم پشیمون نیستم به قول سامان جلیلی تویکی ازمصاحبه هاش ازش پرسیدن چراکم میخونی اماوقتی هم میخونی 15تاتراک روانه بازارمیکنی؟گفت توایران خواننده زیاده وبه ازای هرنفر5تاخواننده وجودداره توایران اگه کم بخونی خیلی زودحذف میشی وفراموش پس بایدبخونی اماخوب وماندگاربخونی....منم اگه حرفامونزنم توهیاهوی شهرگم میشم....

___________________________________________________________


تواین مدت که وب فعالیت نداشت خیلی ازدوستان بودن وحرف زدن وکامنت گذاشتن که واقعن ممنونم ازشون:

اقاعرفان

وبلاگ گفتگو(مدیر:اقاسعید)

سایگل

عشق اسمانی

دلسوختگان

+اقاعرفان هم گمان میکنم مث من گم شدن ووبلاگشون روبستن امیدوارم زودبازبشه

شعار:هیچ وبلاگی نبایدبسته بشه یاغیرفعال بمونه

+خداروشکرامتحاناتم تموم شد:)

+قالب فرداعوض میشه

+کتابخوانی رومیخوام مث سابق وسال گذشته شروع کنم کتاب خوب معرفی کنید.

+به نظرتون  صفحه ژنتیک وبلاگ روفعال کنم یاحذفش کنم؟

+دلم برای بعضی وبلاگنویساخیلی تنگیده بود...

__________________________________________________

دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است

چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است

 

به عکس های خودم خیره ام ، کدام منم ؟

زمانه خاطره های مرا کجا برده است

 

چه غم که بگذرد از دشت لاله ها توفان

که مرگ دلخوشی غنچه ها پژمرده است

 

اگر سقوط بهای بلند پروازیست

پرنده ی دل من بی سبب زمین خورده است

 

از این به بعد به رویم در قفس مگشای

چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است

 

 

#فاضل نظری




ادامه مطلب

یادت بمونه این روزا دل ای دل دل ای دل


آهنگبنام هر گریه یعنی از ایمان غلامی :

هر گریه یعنی غصه امونتو برید هر گریه یعنی تنهاییتو هیشکی ندید
دنیایی آدم دور تو یکی به دادت نرسید

چه دیر فهمیدی تو دنیایه بی رحم که هر چه قلبه مثه تیکه سنگه
باید دور باشی از این آدما چون که هر چی سنگه واسه پای لنگه

اینجا کسی تو رو نخواست دل ای دل دل ای دل
هیشکی بهت حسی نداشت دل ای دل دل ای دل
یادت بمونه این روزا دل ای دل دل ای دل
هر کی یه داغی روت گذاشت دل ای دل دل ای دل

♫♫♫♫♫♫

هر گریه یعنی بازم دلت یه جا شکست هر گریه یعنی تنهایی و بی همنفس

بیراهه اومدی یه عمر دیگه نداری راه پس

اینجا کسی تو رو نخواست دل ای دل دل ای دل

هیشکی بهت حسی نداشت دل ای دل دل ای دل

یادت بمونه این روزا دل ای دل دل ای دل

هر کی یه داغی روت گذاشت دل ای دل دل ای دل

download

+دانلودکنیدعالیه فقط قبل ازخواب یه بارگوش کنید وبخوابیدالبته اگه بتونیدبخوابید...

+امروز یه محلول تو ازمایشگاه شیمی ساختم که استادفکرشوهم نمیکردمیگفت تاحالاهیشکی نتونسته توچجوری این کاروکردی؟!کلی براش توضیح دادم ازمحلولم عکس گرفت ونگه داشتش تابه بقیه استاداهم نشون بده:)




ادامه مطلب

|خیلی دورخیلی نزدیک،فرشته ها|

دیروزتودانشگاه حال خوبی نداشتم وتموم وجودم استرس ونگرانی واشفتگی بود،حال خراب بودوبغض سنگینی توگلوم بود،چشمام مث ابرایی بودن که نمیتونستن ببارن به این میگن فاجعه ،فاجعه ای ازجنس غم...بااشفتگی از ازمایشگاه گیاهی بیرون اومدم ویه راست رفتم سرکلاس گیاه اصلادلم نمیخواددیربرسم واستادزودترازمن توکلاس حاضرباشه.کلاس گیاهی رودوست دارم همچنین استادش رو...خیلی خانوم فوق العاده دوست داشتنی ودلسوز بایه تدریس عالی وکلی ویژگیهای نیک.بحث سرواکوئلهاوموادسمی ومفیدداخل گیاهان بود.یه بحث خوب که کلی مطلب ازش یادگرفتم. خصوصاوقتی به بحث عطاریهارسیدیم که استادگفت به هیچ وجه ازعطاریهاگیاه دارویی نخوریم وازاسانسهاوعصاره های گیاهان که توداروخونه هابه فروش میرسه بخریم چراکه الکالوئید(ترکیبات سمی)ازاونهاگرفته شده،گل گاوزبون نخوریدکه حجم عظیمی ازاون الکالوئیدهست...کلاس تموم شد و چندتاسوال ازاستادپرسیدم وبه کلی حالم بدترشد،بایه حال وخیم تررفتم ازمایشگاه بیوشیمی،اونجاهم همینطور.کلاساتموم شدورفتم سواراتوبوس شدم .گوشیم رودیدم باباومامان هردوپیام داده بودن مامان نوشته بودچه ساعتی کارت تمومه؟باباهم نوشته بودعروسکم بیام دنبالت؟فقط به بابام پیام دادم وگفتم اگه حالش روداری بیااخه سرماخورده بود.بعدهندزفری روتوگوشم گذاشتم واهنگ گوش میدادم حالم که خوب نمیشداماهمین که یه صداتوگوشم باشه که نتونم خیلی فک کنم خوبه.توایستگاه پیاده شدم وسواریه اتوبوس دیگه شدم خیلی خسته بودم اصلاجون نداشتم بایستم تااینکه یه خانوم خیلی ساده امامهربون گفت بیابشین سرجای من ،کلی خجالت کشیدم وگفتم نه شمابشینید گفت نه ازدانشگاه اومدی خسته ای واتوبوس مال همه ست ،نشستم بایه لبخندجذاب اماافسوس باری ازم پرسیدخوش به حالت درس میخونی من نتونستم .منم بایه لبخنداروم گفتم چرا؟گفت بیماری مادرزادی دارم قلبم مشکل داره هرچندوقت یکباربه مدت سه ماه توبیمارستان بستری ام وقلبم باباتری کارمیکنه اون موقع هاهم خوب درس میخوندم امانشدچون همش توبیمارستان بستری بودم امابااین حالم سیکل روگرفتم امادیپلم رونه،حالاهاهم نمیتونم درس بخونم چون مشکلاتم زیاده ...بعدش هم بایه لبخنداروم کننده ای خداحافظی کردومیون جمعیت ناپدیدشد...کنارم خانومی نشسته بودکه اونم به حرفامون گوش میکردبهش گفتم امروزناامیدبودم حالاکه این خانوم رودیدم باحرفاش شوکه شدم...کلی باهم حرف زدیم وسوال ژنتیک پرسیدوازهم خداحافظی کردیم،دیدم باباکنارایستگاه ایستاده تامن بیام سوارماشین شدم ،خونه که رسیدم داداش حالش خوب نبود(چندروزبودکه میگفت گوشم دردمیکنه)وکلااوضاع خونه هم خوب نبودمث حال خودم...بگذریم

هنوزشوکه هستم که اون خانوم یه ادم معمولی نبودگویافرشته بودفرشته ای که ازخداماموریت گرفته بودتابیادوشمع امیددلم روکه داشت خاموش میشدروروشن نگه داره،بالهاش سوخته بوداماباچشماش وجاذبه ی حرفاش برام بال ساخت،نورساخت،جوانه امیدروتودلم کاشت....اون یک فرشته واقعی بودکه ازپیش خدااومده بودچون ناگهان غیب شد،ناپدیدشد،چقدرسریع ماموریتش تموم شدوچقدرسریع رفت،تازه داشت حالم باهاش خوب میشد،رفت اماهنوزمعجزه ای که توبدنم تزریق کردهست،انگارنورتورگام فرستاد،انگار...نمیتونم حرفام رودرقالب کلمه وجمله بنویسم اماواقعافرشته بود...من یقین دارم

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • آبان ۱۰ام, ۱۳۹۵

|زرنگیهام|

شنبه هاتاساعت5عصرکلاس دارم اماخب فردایکی ازکلاسامون تشکیل نمیشه(شیمی الی/14:30_13) تااون هفته تصمیمم براین بودکه کلاس بعدیش روهم نرم که زودبیام خونه وکلی خوشحال بودم اماامروززرنگیم گل کردوطالبم فرداتاساعت5بمونم واون1ساعت ونیم بیکاری روتحمل کنم امادرعوض دوهفته دیگه کلاس رونمونم:دی

اخهه امتحان داریم خسته میشم:دی

دراین حدبرنامه ریزیم دقیقه:))

اگه برنامه عوض نشدفرداتوکتابخونه یکم درس میخونم ومث سه پست قبلی بازم ازتودانشگاه براتون پست میذارم البته اگه دل حرف داشته باشه:)

+من تاحالاهمه ی کلاسای دانشگاه رورفتم اماباورکنیداین ترم فقط بادرس اخرروزشنبه مشکل دارم که بعدهاخواهم گفت...

+قسمت خواندنیهابه روزشد

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • آبان ۷ام, ۱۳۹۵

وقتی صبح به سختی ازرختخواب گرم ونرم باحاذبه ای ده برابرجاذبه زمین ازخواب شیرین ابان ماهی بلندمیشی ومیای دانشگاه ومث تمام یکشنبه هاصبح که دلت نمیخوادتوازمایشگاه گیاهی حضورپیداکنی چون استادش رومخ ادمه وبعدکه وقتش تموم میشه ومیری باخوشحالی سرکلاس استادی که دوستش داری یعنی استادگیاه شناسی وبعداز10دقیقه استادنمیادوبایدتاساعت13منتظرباشی تاازمایشگاه بیوشیمی شروع بشه وباخودت فک میکنی زرنگی کنم وبرم ازمایشگاه بیوشیمی تازودبرم خونه ودرکنارداداش ومامان ناهاربخورم وبخوابم وعصربشینم درس بخونم بایه پلک بهم زدن میبینی تمام افکارقشنگت مث پاییزخزون میشه وازمایشگاه زودترشروع شده  وبرای درمان این زخم بزرگ دلت تصمیم میگیری تاساعت13بااینترنت دانشگاه بترکونی:به وبلاگت سربزنی وبه وبلاگ دوستات بری وکامنتهات روبخونی،وب گردی کنی و....مث الان که کامنت دوستمون اقامسعودروخوندم وبعداجوابشون رومیدم....بعدباخودت فک میکنی بیکاری داره کفریت میکنه وناگهان یادحرفی که دیروزبه دوستت زدی میفتی خب من به دوستم چی گفتم؟گفتم ارزوبه دلم موندیه روزیکی ازاستادام نیان وکلاس تعطیل بشه...خب....اخهه خداقربون مهربونیت برم تونبایداین حرف دل منوگوش میکردی اخهه خداجون توبه اون ارزوهای خاص دلم گوش نمیدی امابه این یکی چراگوش دادی؟!!!

ومن همچنان درکتابخانه دانشگاه نشستم وبااینترنت حال میکنم گهگاهی هم قطع میشه وبایدرمزروبزنم وهی یادرختخواب گرم وافکارزرنگم وبیکاری وارزوی دلم وکرم خدامیفتم واه میکشم واین ماجراها روهی ازنو مرور میکنم.....

+اولین باره ازدانشگاه تووبلاگم پست میذارم.فونت واندازه رونمیتونم تنظیم کنم بعدادرس میکنم....همیشه قبل ازارزوکردن خوب فک کنید:)



  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • آبان ۲ام, ۱۳۹۵
|خستگی|

گاهی اوقات عجیب خسته میشم دلم میخوادباروبندیلم روببندم وباپای پیاده ازاین شهروزمزمه هاش خودم روکناردریابرسونم ...دلم میخوادکاری کنم که تک تک نجوا های خستگی این شهرازخودشون خجالت بکشن وازبدنم بیرون برن...دلم میخوادکناردریابایستم ودرخنکای ساحل یه فنجون چایی دستم بگیرم وفقط وفقط چایی بخورم به هیچ چیزوبه هیچکس فکرنکنم حتی به خودم...گاهی نبایدبود...گاهی بایدجای دیگربود...گاهی هم به قول سعدی من در میان جمع و دلم جای دیگر است...گاهی باخودم فکرمیکنم این حجم عظیم خستگی واقعابرای من ادمیزادزیاده امابعدپشیمون میشم من خودم خواستم خودم خواستم این همه خسته بشم ارزشش روداره البته گمان میکنم ارزشش روداشته باشه...دلم میخوادیه روزبخوابم ،خواب ببینم نه خواب معمولی...خواب اینده روببینم من چیشدم؟این همه تلاش وپویایی نتیجه داشت یانه؟بعدخیلی ملایم چشم بازبکنم وبایه لبخندرضایت بخش برگردم دراغوش خستگی وتلاش...

وکمی بیندیشم:

و مژده ده کسانی را که ایمان آوردند و نیکوکاری پیشه کردند که جایگاه آنان باغ‌هایی است که نهرها در آن جاری است، و چون از میوه‌های گوناگون آن بهره‌مند شوند گویند: این مانند همان میوه‌هایی است که پیش از این در دنیا ما را نصیب بود، و از نعمت‌هایی مانند یکدیگر بر آنان آورند، و آن‌ها را در آن جایگاه‌های خوش، جفت‌هایی پاک و پاکیزه است و در آن بهشت، جاوید خواهند زیست.

(25/سوره بقره)


+شنبه های این ترم عجیب خسته میشم تاساعت5عصرکلاس دارم.مطمئنم همه ی خستگی هاوتلاشهای من درزندگیم یه روزی جواب میده ،من میدونم تموم این نگرانیهابیهوده ست چون خداهست ومیبینه ومنومیبینه:)
  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • مهر ۱۹ام, ۱۳۹۵

بعدازاینکه بلاگفابه طرزوحشتناکی وبلاگ بنده وخیلیای دیگه رونابودکردمن تصمیم گرفتم برای همیشه ازبلاگفاخداحافظی کنم حتی نرفتم به وبلاگ دوستان بلاگفایی سری بزنم چون طاقت اینونداشتم که ببینم وبلاگشون حذف شده یابه یه سیستم وبلاگدهیه دیگه ای رفتن یاتعدادی ازپستاشون نیست یا...خلاصه بگم تموم خاطرات قشنگ خودم ووبلاگ دوستامو رهاکردم وباکلی ناراحتی اومدم بلاگ بیان...انتظارش رونداشتیم بابدقولی بلاگفا بازبرگردیم ودلشوره ی اینوداشته باشیم که اگه بازقطع بشه یابلایی سروبلاگامون بیاد...

حتی اونقدرازبلاگفامتنفرشده بودم که وقتی تو جستجوی گوگل وبلاگهای بلاگفامیومداصلابازش نمیکردم...کلادوستان بلاگفایی اون موقع هاکه من اونجابود عمیقااهل کپی_پیست بودن یعنی تموم پستهااززبون وبه قلم خودشون نبود...

تااینکه شنبه (3مهر) وبلاگ رادیوبلاگیهامطلبی منتشرکردوبنده هم سری زدم(لینک)ازروی کنجکاوی تک تک وبلگهایی که نامبرده بودروسری زدم عجیب وعمیق وشدیددرگیروبلاگهاشدم همین که خواستم یکیشون رولینک کنم تاگهگاهی بهش سربزنم دیدم مال بلاگفاست...کمی شوکه شدم وخشکم زد...بچه های بلاگفاکپی_پیست روگذاشته بودن کنار! نوشته هایی هم که خوندم وخوشم اومدبه قلم خودشون بود!تایه چنددقیقه ای نمیدونستم چه کنم همه صفحات وب روبستم رفتم پی کارم...فرداکه اومدم گفتم یه سری بزنم ببینم واقعن وقایع شنبه درست بوده...که بلهه درست بوده...

بچه های بلاگفابزرگ شدن...حرفای دلشون رومینویسن وخیلی هم قشنگ مینویسن...

ازرادیوبلاگیهاممنونم که پیوندماوبچه های بلاگفارومجددا برقرارکرد:)

اماناگفته نمونه گاهی عجیب دلم برای بلاگفاتنگ میشه کلی خاطره باهاش دارم کلابلاگفاواسه همه خاطره سازه امابلاگ بیان یه چیزدیگه ست:)


+یه بارهم مارادیوبلاگیهاروسوژه قراربدیم والابخدا:دی

+شنبه نرفتم دانشگاه فک نمیکردم کسی بیادبرای اولین بارگفتم به حرف دوستم گوش بدم اماهمه اومده بودن:|  اساتیدهم درس داده بودن:|   یکشنبه باوجوداینکه کلاس نداشتم رفتم دانشگاه تادرسای روزشنبه روتوسکشن یکشنبه یادبگیرم:|  کلامن ازابتدای تولدم تاالان بدشانسم نمیدونم چرا؟! :|   کلایه مدته هی خبرای عجیب بهم میرسه وشوکه میشم:|     دوستم هم نامزدکرد:|

تعدادواحدای درسیم روهم درست کردم.18واحدشدامابدبخت شدم شنبه هاتاساعت5عصرکلاس دارم:|

+درحال حاضرمامانبزرگم اومده خونه مون اماخوابه:))


  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • مهر ۵ام, ۱۳۹۵


 world marrow donor day
      17th september  
روز جهانی اهدای سلولهای بنیادی خونساز,27شهریور بر همه ی آدمهایی که داوطلب نجات جان دیگران هستند مبارک باد

____________________________


روز بزرگداشت محمدحسین شهریار در ایران(روزشعر وادب فارسی)


از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی

با چون منی بغیر محبت روا نبود



  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۵

امان ازوقتیکه ادم بدشانسی بیاره ودلهره به جونت بیفته...امان ازوقتیکه تکنولوژی هم فقط درحد واژه باشه!!!یعنی توعصرتکنولوژی نبایدواسه بعضی چیزاغصه خورد!!!حالامیفهمیدچی میگم...

دیروز انتخاب واحددانشگاه داشتم وتقریبا1هفته اعصابم داغون بودچون بااین ظرفیتهای کم وساعت وروزوتاریخ امتحانانمیشدبرنامه چیشدبایه بدبختی برنامه چیدم تااینکه پریشب (16شهریور)نت تاروز بعدکه انتخاب واحدداشتم قطع شد!!!

بایه بدبختی باداداشم رفتم کافی نت وباسرعت نسبتاداغون نت اونجاانتخاب واحدکردم البته اولش که هرچی کدمیزدم تکمیل ظرفیت بود.خلاصه ی برنامه13واحدی وبی نظم انجام شد!!!5واحدنشدبگیرم:(

یعنی دارم فک میکنم من خیلی بدشانسم یااینترنت خیلی بی رحمه؟!

واینک دارم غصه میخورم که چه کنم...یعنی روزحذف واضافه میشه درس گرفت؟عایامیشه اینترنت مشکل نداشته باشه مث خارجیااینترنت داشته باشیم؟عایاتوعصرتکنولوژی بایدغصه سرعت اینترنت داشته باشیم؟اصلاعایاتوعصرتکنولوژی بایداینترنت اینگونه باشه؟

دارم غصه میخورم...:(

+هیچوقت دلتون برای کسی خیلی زیادنسوزه به قول مامانبزرگم اگه دلت برای کسی زیادبسوزه همون بلاسرخودت میاد...ترم پیش همین اتفاقی که برای من افتادبرای دوستم افتاده بود ومن کلی دلم براش سوخت وهمین بلاسرخودم اومد:(

بگذریم...

کتاب خوندم بعدمدتها:(

_______________________________________________________

نام کتاب:مروارید

نام نویسنده:جان اشتاین بک

کتاب درباره خانواده ی فقیری که یه نوزاددارن ویه شب مار فرزندشون رونیش میزنه وحال نوزادبدمیشه مجبورمیشن اونوپیش یه پزشک خسیس وبی رحم به شهرببرن پزشک بهشون میگه تاپول زیادنیارید درمان انجام نمیشه ...پدرخانواده که مرواریدصیدمیکرده ازدریا تصمیم میگیره بزرگترین مروارید داخل دریاروصیدبکنه تابتونه پول درمان فرزندش رو تهیه کنه البته ماجراهای زیادی پس ازکسب بزرگترین مروارید اتفاق می افته ...

پیشنهادمیکنم بخونیدخیلی روان وساده ودلنشین بودنکته خوب این کتاب فضاسازی هاش بودکه براحتی میشدتموم صحنه هاووقایع وحس های افرادداستان روتصورکرد انگارپیش چشمانتون اتفاق میفته...


  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۵

آبله ، وبا ، مخملک

جوش و کهیر و کورک

جذام و گال و برفک

قند و فشار و سرخک

طرح و کشیک و عینک !

روز پزشک مبارک !

+امیدوارم همه پزشکان باشرفت وباوجدان به کارباارزششون ادامه بدن...

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • شهریور ۱ام, ۱۳۹۵

سلام.حال همه خوبه؟خوشید؟سلامتید؟چه خبرا؟

مطمئنم حال همه خوبه امامن باز نگرانم....

ماه خداهم که هست ودرهای بهشت تااخرین روزاین مهمونی بازه واین ماه بیشترازبقیه سال نفسهاتون باخداگره خورده امیدوارم ازاین ماه طلایی کلی حال خوب وحاجت دریافت کنید...

تقریبا1ماه نبودم....ننوشتم...واینهاهمش ضرره...

اعتقاددارم یه وبلاگنویس بایدبنویسه ازبندبندوجودش وگرنه ازبین میره تواین هیاهوی دنیای واقعی وخب من ننوشتم میترسم ونگرانم که سردشده باشم....

یادم میاد8ساله م بودکه بابام برام دفترخاطرات خرید وگفت بنویس که بعدهاکه حرفاتومیخونی بفهمی چیکاراکردی ونکردی؟!بفهمی چقدربزرگ شدی ،بفهمی...بفهمی...احساس میکنم قبلنا،قبلناکه خیلی کوچیک بودم قشنگترمینوشتم خیلی رک وراست وبدون هیچ استرس ونگرانی مینوشتم...مدادکه دستم میومدفقط مینوشتم...مینوشتم....مینوشتم...2ساعت مونده به خواب مینوشتم وچقدرحال من خوب میشد...اماالان نمیتونم...نمیشه....نمیدونم چراراحتترین کارسالهای پیش الان سختترین کارم شده :نوشتن رومیگم...به قول خودم تودفترخاطراتم گم شدم ،تویکی ازهمین صفحه های دفترخاطرات خودم گم شدم...شایدم من دارم سخت میگیرم وواقعن حرفی ندارم یاشایدهم....

وقتی وب روبستم گفتم بادستای خودم دفتری که بایدهمیشه بازبشه وتوش نوشته بشه بستم پشیمون نیستم به قول سامان جلیلی تویکی ازمصاحبه هاش ازش پرسیدن چراکم میخونی اماوقتی هم میخونی 15تاتراک روانه بازارمیکنی؟گفت توایران خواننده زیاده وبه ازای هرنفر5تاخواننده وجودداره توایران اگه کم بخونی خیلی زودحذف میشی وفراموش پس بایدبخونی اماخوب وماندگاربخونی....منم اگه حرفامونزنم توهیاهوی شهرگم میشم....

___________________________________________________________


تواین مدت که وب فعالیت نداشت خیلی ازدوستان بودن وحرف زدن وکامنت گذاشتن که واقعن ممنونم ازشون:

اقاعرفان

وبلاگ گفتگو(مدیر:اقاسعید)

سایگل

عشق اسمانی

دلسوختگان

+اقاعرفان هم گمان میکنم مث من گم شدن ووبلاگشون روبستن امیدوارم زودبازبشه

شعار:هیچ وبلاگی نبایدبسته بشه یاغیرفعال بمونه

+خداروشکرامتحاناتم تموم شد:)

+قالب فرداعوض میشه

+کتابخوانی رومیخوام مث سابق وسال گذشته شروع کنم کتاب خوب معرفی کنید.

+به نظرتون  صفحه ژنتیک وبلاگ روفعال کنم یاحذفش کنم؟

+دلم برای بعضی وبلاگنویساخیلی تنگیده بود...

__________________________________________________

دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است

چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است

 

به عکس های خودم خیره ام ، کدام منم ؟

زمانه خاطره های مرا کجا برده است

 

چه غم که بگذرد از دشت لاله ها توفان

که مرگ دلخوشی غنچه ها پژمرده است

 

اگر سقوط بهای بلند پروازیست

پرنده ی دل من بی سبب زمین خورده است

 

از این به بعد به رویم در قفس مگشای

چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است

 

 

#فاضل نظری


  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۲۵ام, ۱۳۹۵


آهنگبنام هر گریه یعنی از ایمان غلامی :

هر گریه یعنی غصه امونتو برید هر گریه یعنی تنهاییتو هیشکی ندید
دنیایی آدم دور تو یکی به دادت نرسید

چه دیر فهمیدی تو دنیایه بی رحم که هر چه قلبه مثه تیکه سنگه
باید دور باشی از این آدما چون که هر چی سنگه واسه پای لنگه

اینجا کسی تو رو نخواست دل ای دل دل ای دل
هیشکی بهت حسی نداشت دل ای دل دل ای دل
یادت بمونه این روزا دل ای دل دل ای دل
هر کی یه داغی روت گذاشت دل ای دل دل ای دل

♫♫♫♫♫♫

هر گریه یعنی بازم دلت یه جا شکست هر گریه یعنی تنهایی و بی همنفس

بیراهه اومدی یه عمر دیگه نداری راه پس

اینجا کسی تو رو نخواست دل ای دل دل ای دل

هیشکی بهت حسی نداشت دل ای دل دل ای دل

یادت بمونه این روزا دل ای دل دل ای دل

هر کی یه داغی روت گذاشت دل ای دل دل ای دل

download

+دانلودکنیدعالیه فقط قبل ازخواب یه بارگوش کنید وبخوابیدالبته اگه بتونیدبخوابید...

+امروز یه محلول تو ازمایشگاه شیمی ساختم که استادفکرشوهم نمیکردمیگفت تاحالاهیشکی نتونسته توچجوری این کاروکردی؟!کلی براش توضیح دادم ازمحلولم عکس گرفت ونگه داشتش تابه بقیه استاداهم نشون بده:)


  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • اردیبهشت ۱۱ام, ۱۳۹۵