سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

|نقابم روبرداشتم میخوام نفس بکشم…|

|نقابم روبرداشتم میخوام نفس بکشم|

یه روزایی هستن که اونقدرخلقم تنگ میشه که دلم میخواد دادبزنم وخودم روزخمی کنم وازیه پرتگاه بپرم پایین وهمه چیزروتموم کنم یاباصدای بلنددادبزنم من برای چی به این دنیااومدم؟یااینقدرخسته وکلافه م که وقتی دیگه جون توبدنم نیست وهیچ چیزبرای ازدست دادن ندارم خیلی اروم میرم میخوابم و پتو را میندازم روصورتم وفک میکنم مردم وفقط دلم میخوا فک کنم،فک کنم...به این فک کنم که21سال ازعمرم رفت چیشد؟چیکارکردم؟نمیخوام بگم دلیل تمام بدبختیهام باباومامانی هستن که منوبه دنیااوردن یادلیل بدبختیام اون چیزی که روپیشونیم نوشته یا...امااینومیتونم بگم که این زندگی اون چیزی نبودکه فک میکردم،این چیزی که من میخواستم نبود وشایدهم نخواهدشد...اینده روندیدم نمیخوامم ببینم همونطورکه دلم نمیخوادبه گذشته فک کنم...این چندروزه چندبارسمت حذف وبلاگ رفتم امابازبرگشتم،این چندروزه دارم باخودم میجنگم واسه چیزایی که بایدباشن امانیستن وواسه چیزایی که هستن امانبایدباشن،دارم زندگیم رومرورمیکنم ،ریتم روتندوکندمیکنم،اماوقتی به خودم میام میبینم درکنارتموم موفقیتهایی که دارم امااون چیزی که میخوام نیست،جای من درزندگی اینجانیست،حق من اینهانیست،اینامنوراضی نمیکنن ...تاکی بایه روحیه داغون نقاب شادروصورتم بزنم واسه اینکه همه چیزدرست وعالیه ؟تاکی تصنعی بخندم ؟تاکی؟تاکی جلوی همه شادباشم اماحقیقت چیزدیگه ای باشه؟

همه منو شادمیبینن امایه عمراشتباه دیدن...خلاصه بگم دیگه مراعات حال هیچکسی رونمیکنم ...رک بگم:من ازخودم وزندگیم راضی نیستم،ناشکری نمیکنم امااین اونی نبودکه من میخواستم...به تلاشهاادامه میدم واسه ساختن زندگیه زیبااماخیلی سخته خیلی...

دیگه کم کم دارم میشم ادم مجازی...همش پشت سیستم نشستم دارم تایپ میکنم وپشیمون میشم وپاک میکنم همه رو،تمام حرفامو...کاش یکی بیادمنو مات کنه که دیگه نخوام تلاش کنم وادامه بدم...نقابم روبرداشتم میخوام نفس بکشم...

+از5شنبه وجمعه هامتنفرم....



ادامه مطلب

|چشم انتظاریم باران جان|

|چشم انتظاریم باران جان|

ازصبح تاحالااین اسمون همه رخی به مانشون داد:ازبادوابرای تیره وگردوغبار لااون چیزی که بایدبرامون بعنوان رهاوردپاییزی می اورد،بارون رومیگم...

نمیشه نفس کشید،مدام داریم سرفه میکنیم خب اخه چقدرنازت زیاده ،توروخدابیابارون جون.چقدرپشت پنجره بمونم وبگم :ببار،توروخداببار،تاکی چشم انتظاری؟بیار،ببارکه بااومدنت شادمیشیم...قصداومدن نداره گویایکی دلشوشکسته...

نکنه بارون باروبندیلشوبسته ورفته باشه!؟توروخدابیاماهم دلشکسته وداغونیم بیادلامون روببین،ماهم دست کمی ازپاییزنداریم ،تواین روزگاری بی مهری توروخداتوباماسردنشوخواهشا...

منتظرت میمونم...


کمی بیندیشم:

و آن‌گاه که شما را بدان خواب سبک که امانى از جانب وى بود فرو مى‌پوشانید، و از آسمان بارانى بر شما مى‌فرستاد که با آن پاکتان کند و آلودگى شیطان را از شما بزداید و دل‌هایتان را محکم و گام‌هایتان را بدان استوار سازد(انفال/11)

+پاییزنصفه شددریغ ازیه قطره بارون،خدابه دادبی ابی سال بعدمون برسه،حالااون به جهنم،روحمون خشک شده خشک...




ادامه مطلب

|خیلی دورخیلی نزدیک،فرشته ها|

|خیلی دورخیلی نزدیک،فرشته ها|

دیروزتودانشگاه حال خوبی نداشتم وتموم وجودم استرس ونگرانی واشفتگی بود،حال خراب بودوبغض سنگینی توگلوم بود،چشمام مث ابرایی بودن که نمیتونستن ببارن به این میگن فاجعه ،فاجعه ای ازجنس غم...بااشفتگی از ازمایشگاه گیاهی بیرون اومدم ویه راست رفتم سرکلاس گیاه اصلادلم نمیخواددیربرسم واستادزودترازمن توکلاس حاضرباشه.کلاس گیاهی رودوست دارم همچنین استادش رو...خیلی خانوم فوق العاده دوست داشتنی ودلسوز بایه تدریس عالی وکلی ویژگیهای نیک.بحث سرواکوئلهاوموادسمی ومفیدداخل گیاهان بود.یه بحث خوب که کلی مطلب ازش یادگرفتم. خصوصاوقتی به بحث عطاریهارسیدیم که استادگفت به هیچ وجه ازعطاریهاگیاه دارویی نخوریم وازاسانسهاوعصاره های گیاهان که توداروخونه هابه فروش میرسه بخریم چراکه الکالوئید(ترکیبات سمی)ازاونهاگرفته شده،گل گاوزبون نخوریدکه حجم عظیمی ازاون الکالوئیدهست...کلاس تموم شد و چندتاسوال ازاستادپرسیدم وبه کلی حالم بدترشد،بایه حال وخیم تررفتم ازمایشگاه بیوشیمی،اونجاهم همینطور.کلاساتموم شدورفتم سواراتوبوس شدم .گوشیم رودیدم باباومامان هردوپیام داده بودن مامان نوشته بودچه ساعتی کارت تمومه؟باباهم نوشته بودعروسکم بیام دنبالت؟فقط به بابام پیام دادم وگفتم اگه حالش روداری بیااخه سرماخورده بود.بعدهندزفری روتوگوشم گذاشتم واهنگ گوش میدادم حالم که خوب نمیشداماهمین که یه صداتوگوشم باشه که نتونم خیلی فک کنم خوبه.توایستگاه پیاده شدم وسواریه اتوبوس دیگه شدم خیلی خسته بودم اصلاجون نداشتم بایستم تااینکه یه خانوم خیلی ساده امامهربون گفت بیابشین سرجای من ،کلی خجالت کشیدم وگفتم نه شمابشینید گفت نه ازدانشگاه اومدی خسته ای واتوبوس مال همه ست ،نشستم بایه لبخندجذاب اماافسوس باری ازم پرسیدخوش به حالت درس میخونی من نتونستم .منم بایه لبخنداروم گفتم چرا؟گفت بیماری مادرزادی دارم قلبم مشکل داره هرچندوقت یکباربه مدت سه ماه توبیمارستان بستری ام وقلبم باباتری کارمیکنه اون موقع هاهم خوب درس میخوندم امانشدچون همش توبیمارستان بستری بودم امابااین حالم سیکل روگرفتم امادیپلم رونه،حالاهاهم نمیتونم درس بخونم چون مشکلاتم زیاده ...بعدش هم بایه لبخنداروم کننده ای خداحافظی کردومیون جمعیت ناپدیدشد...کنارم خانومی نشسته بودکه اونم به حرفامون گوش میکردبهش گفتم امروزناامیدبودم حالاکه این خانوم رودیدم باحرفاش شوکه شدم...کلی باهم حرف زدیم وسوال ژنتیک پرسیدوازهم خداحافظی کردیم،دیدم باباکنارایستگاه ایستاده تامن بیام سوارماشین شدم ،خونه که رسیدم داداش حالش خوب نبود(چندروزبودکه میگفت گوشم دردمیکنه)وکلااوضاع خونه هم خوب نبودمث حال خودم...بگذریم

هنوزشوکه هستم که اون خانوم یه ادم معمولی نبودگویافرشته بودفرشته ای که ازخداماموریت گرفته بودتابیادوشمع امیددلم روکه داشت خاموش میشدروروشن نگه داره،بالهاش سوخته بوداماباچشماش وجاذبه ی حرفاش برام بال ساخت،نورساخت،جوانه امیدروتودلم کاشت....اون یک فرشته واقعی بودکه ازپیش خدااومده بودچون ناگهان غیب شد،ناپدیدشد،چقدرسریع ماموریتش تموم شدوچقدرسریع رفت،تازه داشت حالم باهاش خوب میشد،رفت اماهنوزمعجزه ای که توبدنم تزریق کردهست،انگارنورتورگام فرستاد،انگار...نمیتونم حرفام رودرقالب کلمه وجمله بنویسم اماواقعافرشته بود...من یقین دارم



ادامه مطلب

|زرنگیهام|

|زرنگیهام|

شنبه هاتاساعت5عصرکلاس دارم اماخب فردایکی ازکلاسامون تشکیل نمیشه(شیمی الی/14:30_13) تااون هفته تصمیمم براین بودکه کلاس بعدیش روهم نرم که زودبیام خونه وکلی خوشحال بودم اماامروززرنگیم گل کردوطالبم فرداتاساعت5بمونم واون1ساعت ونیم بیکاری روتحمل کنم امادرعوض دوهفته دیگه کلاس رونمونم:دی

اخهه امتحان داریم خسته میشم:دی

دراین حدبرنامه ریزیم دقیقه:))

اگه برنامه عوض نشدفرداتوکتابخونه یکم درس میخونم ومث سه پست قبلی بازم ازتودانشگاه براتون پست میذارم البته اگه دل حرف داشته باشه:)

+من تاحالاهمه ی کلاسای دانشگاه رورفتم اماباورکنیداین ترم فقط بادرس اخرروزشنبه مشکل دارم که بعدهاخواهم گفت...

+قسمت خواندنیهابه روزشد



ادامه مطلب

| گورستان وبلاگها |

| گورستان وبلاگها |

دیروزکه وب روبستم یه سررفتم بلاگفابااینکه اصلانه خاطره خوبی ازش دارم نه ازفضای اونجاخوشم میاد،همینجوری یه وب زدم ببینم پنل مدیریتی اونجاعوض شده یانه؟!نه عوض نشده بود...چه حس بدی داشتم اونجا...بلاگ بیان عالیه،ارامش داره،کاربراش پویاوفعال هستن ومهم ترازهمه فضای بلاگ بیان مرده وتکراری نیست....اومدم اینجایعنی برگشتم امایه سری صفحات رورمزدارکردم ویه تغییراتی هم اعمال کردم...اینجاروباهیچ چیزعوض نمیکنم هیچ چیز...وبلاگم رودوست دارم،بلاگ بیان رودوست دارم،وبلاگای اینجارودوست دارم و...

درضمن ازبلاگفامتنفرم که هنوزمث سابقه ویه تغییری هم نکرده،ادم اونجاکه باشه انگاررفته گورستان وبلاگها...

_رمزپستهارواگه خواستین بهم بگیداگه صلاح بودمیدم...

+حالامیفهمم چرابعضی وبلاگنویساصفحات رورمزدارمیکنن وکامنتهارومیبندن....



ادامه مطلب

از حال خراب این روزا نگم برات

|از حال خراب این روزا نگم برات|

تازگیا فهمیدم همه ادماانگارتوزندگیشون یه معادله چندمجهولی حل نشده دارن ...اصلاشایداین معادله بایدباشه تاماهم باشیم وبهمون بگن ادم زنده!!!توفک کن تمام این معادلت حل بشن...خب دیگه زنده بودن معنی نداره...بایدباشی وبجنگی وتلاش کنی واسه حل معادله چندمجهولی زندگیت...سخته وسخت میگذره فک کن تواین سختی تنهاباشی یافک کن تواین سختیهاحتی1نفرنباشه توروبفهمه ودرکت کنه وپای حرفات بشینه یاهمه ادمای اطرافت مسخره ت کنن ومدام موج منفی بهت تزریق کنن...اونوقت فقط یه کتاب دستت بگیروبخون وبهشون نگاه کن....اون کتاب بهت ارامش میده....قران رامیگویم...حرفهای خداروبخون وباخداحرف بزن تنهاکسیکه همیشه هست وبهترین استادبرای حل معادله مجهول زندگیته...

+ارامش ندارم ودراسترس گرفتارم وشدیدا سردرگم وکلافه م:(

+به سلامتی دارم کچل میشم،موهام خیلی میریزن وتغییرشامپوهم فایده نداره تا1ساله دیگه کامل کچل شدم،کمردردشدیدوپادردهم دارم ایناعلائم پیریه دیگه ؟؟!!پیری زودرس گرفتم:(

+وای خداکنه افسردگی نگیرم.دوران افسردگیم رویادتونه؟؟!حرفهاخشن وناامیدکننده میزدم وکل وبلاگ سیاه شده بود:(

+خلاصه توی عزیزکه نیستی ونمیدونم کجایی :از حال خراب این روزا نگم برات




ادامه مطلب

بیکاری وارزوی دل

وقتی صبح به سختی ازرختخواب گرم ونرم باحاذبه ای ده برابرجاذبه زمین ازخواب شیرین ابان ماهی بلندمیشی ومیای دانشگاه ومث تمام یکشنبه هاصبح که دلت نمیخوادتوازمایشگاه گیاهی حضورپیداکنی چون استادش رومخ ادمه وبعدکه وقتش تموم میشه ومیری باخوشحالی سرکلاس استادی که دوستش داری یعنی استادگیاه شناسی وبعداز10دقیقه استادنمیادوبایدتاساعت13منتظرباشی تاازمایشگاه بیوشیمی شروع بشه وباخودت فک میکنی زرنگی کنم وبرم ازمایشگاه بیوشیمی تازودبرم خونه ودرکنارداداش ومامان ناهاربخورم وبخوابم وعصربشینم درس بخونم بایه پلک بهم زدن میبینی تمام افکارقشنگت مث پاییزخزون میشه وازمایشگاه زودترشروع شده  وبرای درمان این زخم بزرگ دلت تصمیم میگیری تاساعت13بااینترنت دانشگاه بترکونی:به وبلاگت سربزنی وبه وبلاگ دوستات بری وکامنتهات روبخونی،وب گردی کنی و....مث الان که کامنت دوستمون اقامسعودروخوندم وبعداجوابشون رومیدم....بعدباخودت فک میکنی بیکاری داره کفریت میکنه وناگهان یادحرفی که دیروزبه دوستت زدی میفتی خب من به دوستم چی گفتم؟گفتم ارزوبه دلم موندیه روزیکی ازاستادام نیان وکلاس تعطیل بشه...خب....اخهه خداقربون مهربونیت برم تونبایداین حرف دل منوگوش میکردی اخهه خداجون توبه اون ارزوهای خاص دلم گوش نمیدی امابه این یکی چراگوش دادی؟!!!

ومن همچنان درکتابخانه دانشگاه نشستم وبااینترنت حال میکنم گهگاهی هم قطع میشه وبایدرمزروبزنم وهی یادرختخواب گرم وافکارزرنگم وبیکاری وارزوی دلم وکرم خدامیفتم واه میکشم واین ماجراها روهی ازنو مرور میکنم.....

+اولین باره ازدانشگاه تووبلاگم پست میذارم.فونت واندازه رونمیتونم تنظیم کنم بعدادرس میکنم....همیشه قبل ازارزوکردن خوب فک کنید:)





ادامه مطلب

|یک دنیاحرف شنیدنی ست،اینجا|

|یک دنیاحرف شنیدنی ست،اینجا|

اصلافک کنیم هی شبکه های اجتماعی جدیدتری باویژگی هاودسترسیهای جدیدتری ساخته  بشه وروموبایلهانصب بشه ویه مدت توش عضوباشیم که چی؟برای چی؟برای کی؟برای پرکردن تنهایی؟یعنی یه نرم افزاروچت کردن این حجم عظیم تنهایی روپرمیکنه؟ اصلااسمش تنهاییه؟ازتنهاییهامون عکس بگیریم واشتراک بذاریم ولایک بگیریم؟ عقل داریم ماواقعن؟باورکن اینجوری نبایدمیشد...ماتنهانیستیم...ماخدایی داریم که ازهمه ی این نرم افزارهاکاملتره وبرای پرکردن تنهاییامون کافیه، ما ادمهایی روهنوزهم کنارمون داریم که عاشقانه دوستمون دارن فقط لازمه چشمهامون روبازکنیم...فک نمیکنم تنهایی مابیشترازخداباشه...وقتشه ازچیزی به اسم پیله هاجدابشم پیله های تنهایی رومیگویم یادمون باشه ماخودمون این پیله هاروتنیدیم وتوش حبس شدیم ...ماخودمون خواستیم... باورکن این نرم افزارهاپل ارتباطی نیستن،این تکنولوژیهابجای وصل ارتباط دارن قطع ارتباط روانجام میدن...ادمهای مجازی که باهاشون چت میکنیم همین ادمهای کناردستمونن فقط کافیه براشون وقت بذاری بببین چقدرباهات حرف دارن مث همین چتهایی که باهات میکنن...نصف حرفهارونزدن واستیکردادن امااستیکرکاراکترخوبی برای انتقال حرف دلمون نیست...ازهمه ی اینهابگذریم وبگذاریم کمی نفس بکشیم وصدای نفس کشیدن هاروبشنویم... هرچقدرهم نرم افزارجدیدبیادروزی کهنه وقدیمی میشه...یه وبلاگ داشته باش وحرفات روبنویس ،باورکن وبلاگهاکهنه نمیشن...وبلاگ یعنی من یعنی تویعنی همیشه هستیم تابنویسیم حرفهایی روکه هیچوقت نتونستیم بزنیم رواینجامیزنیم ومن بازازنوبرایت میگویم ماتنهانیستیم چون خداهست،چون من هستم،چون وبلاگهامون هست ویه دنیاحرف شنیدنی...



ادامه مطلب

|تجدیدخاطره|


|تجدیدخاطره|

امروزصبح توبرنامه حالاخورشیدخانوم گیتی خامنه روبعنوان مجری خاطره انگیربچه های نسل60دعوت کرده بودوکلی خاطره بازی کردن...

منم ذهنم رفت به برنامه های دوران کودکیم خب من ازدهه70هستم وبهترین برنامه نسل من فک کنم برنامه شهربستنیابااجرای خوب خانوم"لادن رضا جوئی"چقدروقتی این برنامه شروع میشدذوق میکردم وازته دل وباتموم وجودمیخندیدم فارغ ازهمه دردهاومشکلات ونگرانیها.وقتی این برنامه رومیدیدم احساس میکردم خوشبخترین دختردنیام ،همیشه دلم میخواست دوتادوست خوب مث بستنیاداشتم وکلی باهاشون بازی میکردم...وقتی خاله بهار"شعرتقُ تقِ در چک چک بارون اون درُ باز کن رسیده مهمون زود بگو حالا دست کی بالا بستنی ها بستنی هاصدباریکلاصد   باریکلا"میخوندباهاش زمزمه میکردم وتودنیای صورتیه خودم غرق بودم،ازگذشت زمان چیزی نمیفهمیدم وتموم دنیام خلاصه شده بودتوبازی ورویابافی و...اینقدرسرگرم بودم که نه مامانم ونه بابام رومیدیدم...همیشه پیش خودم فک میکردم بایدکل جهان روبگردم تاساعت برناردروپیداکنم ودیگه پای همه ی روزهام مهروامضای شادی روبزنم،بزرگ شدم ودیدم نمیشه امااعتراف میکنم کاش ساعت برناردبودکاش بود...یاوقتی برنامه"خداوند لک لک ها را دوست دارد"شروع میشداوازقشنگش روکه هنوزتوگوش زمزمه میشه روباصدای بلندمیخوندم"بالا بالا بالاتر، بالاتر از ستاره، تو آسمون قصه پرواز کنیم دوباره..."احساس میکردم همه چیزعالیه اصلامابه این دنیااومدیم تاخوشحال باشیم وبهم کمک کنیم اما...یابرنامه کودک رد پای آبی که شروع میشدلحظه شماری میکردم تامعماهاروکشف کنم گمان میکردم همه ی گره هابه راحتی حل میشه وهمه چیزساده ست اما...برنامه کودک سفرهای علمی هم که همیشه منوبه وجد میاورد و منوبیشترازهمه عاشق علم میکردوگاهی باخودم فک میکردم اگه یه روزی معلم بشم اونطوری به بچه هادرس یادمیدم اما....برنامه کودک قصه های غزاله هم توماه رمضون پخش میشدوهمیشه منومعترض میکردکه چراعروسک من حرف نمیزنه؟یعنی دوستم نداره؟چقدرنشستم وبه دهان عروسکم چشم دوختم تاکلمه ای حرف بزنه وچه شبهایی که تاصبح بیدارموندم که ایدعروسکم تکون بخوره ونیمه شب به حرف بیفته وتهش اززورتب مریض میشدم ...برنامه کودک هو هو خان باد مهربانهم که باترانه خوشگلش منوشادمیکرد"هو هو و هو هو میکنم. زمینو جارو میکنم. به هــــر طرف سر میکشم پنجه هاموووووووووو به شیشه و در میکشم..."وبرنامه کودک قطره باران هم که دیگه حرف نداشت هروقت این دوتابرنامه رومیدیدم فک میکردم همیشه ادمایی هستن که کمکون کنن وهوای ماروداشته باشن....

خداییش کودکی خوب وعالی داشتم که وقتی الان بهش فک میکنم هنوزهم خوشحالم میکنه:)

توروخداکاری کنیددوران بچگی فرزندانتون پرازشادی وتحرک وخاطره انگیزباشه بذاریدتافرزندانتون بچه هستن بچگی کنن وشیطونی کنن اگه اونهاروازاین کارمنع کنیدبزرگ که میشن شیطونیای جبران ناپذیری به بارمیارن...

______________________________

اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری

در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی و

اینک آنه شکفتن و سبز شدن در انتظار توست...

(دانلود)




ادامه مطلب

|طنزهای زندگیه من|

|طنزهای زندگیه من|
میخوام اعتراف کنم ازمورچه هاومگس هاوپشه هاشدیدوعجیب متنفرم من نمیدونم اخهه ایناچه موجوداتی انددیگه اه....مورچه هاکه دم به ساعت روبدن ما وول میخورن وگهگاهی هم ازفرط گرسنگی یااحتمالاشیرین بودن بنده یه گازدرست وحسابی میزنن وبعدش هم شایدبه ریش بنده بخندن که مورچه هاتوی به این گندگی روگازمیگیرن وسربه سرت میذارن واخرسرهم فریادم رو درمیاد،که دیگه ازبس منوگاز
میگیرن حسابی کفرمودراوردن خصوصاوقتی میشینم پای کامپیوترمیان روی پام وبین انگشتام روگازمیگیرن وجیغ من درمیاد یعنی بدترین جای ممکن روگازمیگیرن:لای انگشتان پا !خب خداییش دردداره،دیگه اونقدرقوی شدن وتولیدمثل بالارفته که باجاروزدن اتاق وسم ریختن فایده ای نداره...این ازمورچه ها....موردبعدی موجودات ویزویز هستن که بدم میادازشون وای یعنی صداشون روبشنوم موهای بدنم سیخ میشه ونورونهای عصبیم قاطی میکنن ومن جیغ میزنم وغرمیزنم که بابایی یاداداشی میادنابودشون کنه ولازم به ذکرهست که باباوداداشم درزمینه کشتن مگسهاوپشه هامهارت ویژه ای دارن...من نمیدونم این موجودات ویزویزکاری ندارن دم به ساعت سربه سرمن میذارن وجیغم رودرمیارن؟خداروخوش میاد؟اه اه اه....وای وقتی روبدن ادم میاندکه دیگه...نگم بهتره...
ببین چقدرکفرمودراوردن که اومدم پست گذاشتم ونفرتم روبهشون اعلام کردم...
+لحظه گازگرفتن مورچه ازانسان...همشون قاتل اندخداییش...




ادامه مطلب
صفحه 1 از 912345...قبلی »