سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

چرایی

 این چرایی های ذهن آدمی منصور نیست
دم دمی های مزاج ذهن بی منظور نیست


سرنوشت ما گره خورده به تصمیم خدا
نوح در کشتی چرا بوده؛ چرا در طور نیست؟

گر بگیریم اختیار کل برای ماست پس...
پس چرا زیر بغل های شما  پر نور نیست؟

امتیاز دنیوی بودن به دست آدم است
در بهشت خالق منان مسلم زور نیست

اشتباهات خیالی در  جلوی بینی است
معجزه شکل بزرگ جادو و مسحور نیست

گاهی انسان بین خوبی و بدی درمانده است
فرق بین سید و سید به یک مجرور نیست

عقل و هوش  آدمیت در پناه چشم اوست
این همه خالق فرستاده مگر مامور نیست؟



ادامه مطلب

نخل آشق

آن چه را می پرورانی گاه می پرسی چرا
سایه های نخل می افتد همیشه شکل  ''آ''

''آ''ی بد بخت ''آ''ی خسته ''آ''ی بیچاره...مریض
گویی از پشت سرش شمشیر خورده از جفا

پیر میخانه جوابی داد با آرامشش
گفت: هر چه در زبانت هست میگویی چرا

این زمین و آفتاب از عشق خالق خلق شد
تو فقط دیدی ستون و چند برگ و یک بنا

عشق در چشمان دل جاریست... تو، چشمی فقط
در نیابی بی سوادانِ مسیر عشق را 

خستگی دارد نشان از یک شکست بی جواب
بی محلی های معشوق سراپا بی وفا

یک نمادی از تبار آشقان بی سواد
داد با سایه گذاری... با وضوح زیر پا


ادامه مطلب

پیش دلبر نتوان گفت از این بی تابی

و در این لحظه گمان بَر که در این نقاشی

تو در این رنگ زدن صاحب یک گواشی

 

کار تو رنگ زدن از دل خود تا دگران

رنگ آبی شده...؛ محکوم شدی اجرا شی

 

 آسمان رنگ؛ و بعد آبی تو دریا شد

چه سکوتی به دلت راه اگر تنها شی

 

تهی از عشق، خرافات خیالی وجود...

چه توان کرد اگر عاشق صحرا باشی؟

 

پیش دلبر نتوان گفت از این بی تابی

وقت باران چه لزومیست که دریا باشی؟

 

پس نفهمیدی و این صفحه ی تو عشق نوشت

و چه زیباست اگر نقش همه تن ها شی



ادامه مطلب

اعتراض

بچه بودم

وقت خود را به هدر می دادم؛

گرچه آقای زمانم بودم

پای را تکیه به دیوار، سرم را به زمین خیمه و آماده ی آن مادر هر دم نگرانم بودم

ادامه مطلب


ادامه مطلب

زلف تو….

شانه خالی کرده ام از هر چه دیدن غیر تو
زلف تو آرامشی دارد
به! چه شانه کردنیست امشب



ادامه مطلب

غیر ممکن نیست عشق… سختی اش به کنار


هنوز شامل سوختن نگشته فهمیدم، عشق، خشک و تر دارد

هنوز عاشق رویت نگشته فهمیدم ، عشق، دردسر دارد


کمی کنار تمام مشقت دوری یا رسیدن و سختی

فقط تویی و فقط بینمان در آن لحظه کوزه گر خبر دارد


شبی تمام خودم را نفس نفس از نو، پاک می کنم تا عشق

خیال خام رسیدن به آن کمی، شاید، در وصال اثر دارد


کنار خاطره بازی که گرم می گیرم، شاد می شوم؛ آری!

...

ولی خدا نکند لیلی ام کنار درش مشتری...(مشتری) خطر دارد!


نیامدم، از آن خاطرات بیرون و کم تر از فراق و غم

بگویمت که کدامین غم دلم هرروز آرزو سحر دارد؟


شبی ندای دلم را به درد تسلیم آهم ترانه ام می شد...

هنوز درد دلم را نگفته فهمیدم، درد، قفل در دارد!



ادامه مطلب

…ولی افتاد مشکل ها

نمی دانم چگونه با نصیحت های باطن، با قناعت تاب گیرم

نمی دانم چگونه با خرافات خیالم، سختی عاشق شدن را قاب گیرم...

نمی دانم...

ادامه مطلب


ادامه مطلب

بند و بساط دنیا

در بند و بساط بند بازی با ما

بنیاد شکن همیشه بوده دنیا

چون لازمه ی سود همان بی ضرری است

پس دل به چه سودی کند آرام ما را




ادامه مطلب

همرنگ زمانم شدم انگار که حیف است

در خانه به دوشی به زمانم که امیرم

این قصه از آنجاست هم اینک من اجیرم

 

مجبور شدم همره این گردش دوران

یک باطن بی شانه و بی روح بگیرم

 

ادامه مطلب


ادامه مطلب

 این چرایی های ذهن آدمی منصور نیست
دم دمی های مزاج ذهن بی منظور نیست


سرنوشت ما گره خورده به تصمیم خدا
نوح در کشتی چرا بوده؛ چرا در طور نیست؟

گر بگیریم اختیار کل برای ماست پس...
پس چرا زیر بغل های شما  پر نور نیست؟

امتیاز دنیوی بودن به دست آدم است
در بهشت خالق منان مسلم زور نیست

اشتباهات خیالی در  جلوی بینی است
معجزه شکل بزرگ جادو و مسحور نیست

گاهی انسان بین خوبی و بدی درمانده است
فرق بین سید و سید به یک مجرور نیست

عقل و هوش  آدمیت در پناه چشم اوست
این همه خالق فرستاده مگر مامور نیست؟

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۱ام, ۱۳۹۵

آن چه را می پرورانی گاه می پرسی چرا
سایه های نخل می افتد همیشه شکل  ''آ''

''آ''ی بد بخت ''آ''ی خسته ''آ''ی بیچاره...مریض
گویی از پشت سرش شمشیر خورده از جفا

پیر میخانه جوابی داد با آرامشش
گفت: هر چه در زبانت هست میگویی چرا

این زمین و آفتاب از عشق خالق خلق شد
تو فقط دیدی ستون و چند برگ و یک بنا

عشق در چشمان دل جاریست... تو، چشمی فقط
در نیابی بی سوادانِ مسیر عشق را 

خستگی دارد نشان از یک شکست بی جواب
بی محلی های معشوق سراپا بی وفا

یک نمادی از تبار آشقان بی سواد
داد با سایه گذاری... با وضوح زیر پا
  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • اردیبهشت ۳۱ام, ۱۳۹۵

و در این لحظه گمان بَر که در این نقاشی

تو در این رنگ زدن صاحب یک گواشی

 

کار تو رنگ زدن از دل خود تا دگران

رنگ آبی شده...؛ محکوم شدی اجرا شی

 

 آسمان رنگ؛ و بعد آبی تو دریا شد

چه سکوتی به دلت راه اگر تنها شی

 

تهی از عشق، خرافات خیالی وجود...

چه توان کرد اگر عاشق صحرا باشی؟

 

پیش دلبر نتوان گفت از این بی تابی

وقت باران چه لزومیست که دریا باشی؟

 

پس نفهمیدی و این صفحه ی تو عشق نوشت

و چه زیباست اگر نقش همه تن ها شی

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • اردیبهشت ۲۱ام, ۱۳۹۵

بچه بودم

وقت خود را به هدر می دادم؛

گرچه آقای زمانم بودم

پای را تکیه به دیوار، سرم را به زمین خیمه و آماده ی آن مادر هر دم نگرانم بودم

ادامه مطلب
  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • اردیبهشت ۱۸ام, ۱۳۹۵

شانه خالی کرده ام از هر چه دیدن غیر تو
زلف تو آرامشی دارد
به! چه شانه کردنیست امشب

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۵


هنوز شامل سوختن نگشته فهمیدم، عشق، خشک و تر دارد

هنوز عاشق رویت نگشته فهمیدم ، عشق، دردسر دارد


کمی کنار تمام مشقت دوری یا رسیدن و سختی

فقط تویی و فقط بینمان در آن لحظه کوزه گر خبر دارد


شبی تمام خودم را نفس نفس از نو، پاک می کنم تا عشق

خیال خام رسیدن به آن کمی، شاید، در وصال اثر دارد


کنار خاطره بازی که گرم می گیرم، شاد می شوم؛ آری!

...

ولی خدا نکند لیلی ام کنار درش مشتری...(مشتری) خطر دارد!


نیامدم، از آن خاطرات بیرون و کم تر از فراق و غم

بگویمت که کدامین غم دلم هرروز آرزو سحر دارد؟


شبی ندای دلم را به درد تسلیم آهم ترانه ام می شد...

هنوز درد دلم را نگفته فهمیدم، درد، قفل در دارد!

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۵

نمی دانم چگونه با نصیحت های باطن، با قناعت تاب گیرم

نمی دانم چگونه با خرافات خیالم، سختی عاشق شدن را قاب گیرم...

نمی دانم...

ادامه مطلب
  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • فروردین ۳۰ام, ۱۳۹۵

در بند و بساط بند بازی با ما

بنیاد شکن همیشه بوده دنیا

چون لازمه ی سود همان بی ضرری است

پس دل به چه سودی کند آرام ما را


  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • فروردین ۱۹ام, ۱۳۹۵

در خانه به دوشی به زمانم که امیرم

این قصه از آنجاست هم اینک من اجیرم

 

مجبور شدم همره این گردش دوران

یک باطن بی شانه و بی روح بگیرم

 

ادامه مطلب
  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • فروردین ۱۷ام, ۱۳۹۵