سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

|خیلی دورخیلی نزدیک،فرشته ها|

|خیلی دورخیلی نزدیک،فرشته ها|

دیروزتودانشگاه حال خوبی نداشتم وتموم وجودم استرس ونگرانی واشفتگی بود،حال خراب بودوبغض سنگینی توگلوم بود،چشمام مث ابرایی بودن که نمیتونستن ببارن به این میگن فاجعه ،فاجعه ای ازجنس غم...بااشفتگی از ازمایشگاه گیاهی بیرون اومدم ویه راست رفتم سرکلاس گیاه اصلادلم نمیخواددیربرسم واستادزودترازمن توکلاس حاضرباشه.کلاس گیاهی رودوست دارم همچنین استادش رو...خیلی خانوم فوق العاده دوست داشتنی ودلسوز بایه تدریس عالی وکلی ویژگیهای نیک.بحث سرواکوئلهاوموادسمی ومفیدداخل گیاهان بود.یه بحث خوب که کلی مطلب ازش یادگرفتم. خصوصاوقتی به بحث عطاریهارسیدیم که استادگفت به هیچ وجه ازعطاریهاگیاه دارویی نخوریم وازاسانسهاوعصاره های گیاهان که توداروخونه هابه فروش میرسه بخریم چراکه الکالوئید(ترکیبات سمی)ازاونهاگرفته شده،گل گاوزبون نخوریدکه حجم عظیمی ازاون الکالوئیدهست...کلاس تموم شد و چندتاسوال ازاستادپرسیدم وبه کلی حالم بدترشد،بایه حال وخیم تررفتم ازمایشگاه بیوشیمی،اونجاهم همینطور.کلاساتموم شدورفتم سواراتوبوس شدم .گوشیم رودیدم باباومامان هردوپیام داده بودن مامان نوشته بودچه ساعتی کارت تمومه؟باباهم نوشته بودعروسکم بیام دنبالت؟فقط به بابام پیام دادم وگفتم اگه حالش روداری بیااخه سرماخورده بود.بعدهندزفری روتوگوشم گذاشتم واهنگ گوش میدادم حالم که خوب نمیشداماهمین که یه صداتوگوشم باشه که نتونم خیلی فک کنم خوبه.توایستگاه پیاده شدم وسواریه اتوبوس دیگه شدم خیلی خسته بودم اصلاجون نداشتم بایستم تااینکه یه خانوم خیلی ساده امامهربون گفت بیابشین سرجای من ،کلی خجالت کشیدم وگفتم نه شمابشینید گفت نه ازدانشگاه اومدی خسته ای واتوبوس مال همه ست ،نشستم بایه لبخندجذاب اماافسوس باری ازم پرسیدخوش به حالت درس میخونی من نتونستم .منم بایه لبخنداروم گفتم چرا؟گفت بیماری مادرزادی دارم قلبم مشکل داره هرچندوقت یکباربه مدت سه ماه توبیمارستان بستری ام وقلبم باباتری کارمیکنه اون موقع هاهم خوب درس میخوندم امانشدچون همش توبیمارستان بستری بودم امابااین حالم سیکل روگرفتم امادیپلم رونه،حالاهاهم نمیتونم درس بخونم چون مشکلاتم زیاده ...بعدش هم بایه لبخنداروم کننده ای خداحافظی کردومیون جمعیت ناپدیدشد...کنارم خانومی نشسته بودکه اونم به حرفامون گوش میکردبهش گفتم امروزناامیدبودم حالاکه این خانوم رودیدم باحرفاش شوکه شدم...کلی باهم حرف زدیم وسوال ژنتیک پرسیدوازهم خداحافظی کردیم،دیدم باباکنارایستگاه ایستاده تامن بیام سوارماشین شدم ،خونه که رسیدم داداش حالش خوب نبود(چندروزبودکه میگفت گوشم دردمیکنه)وکلااوضاع خونه هم خوب نبودمث حال خودم...بگذریم

هنوزشوکه هستم که اون خانوم یه ادم معمولی نبودگویافرشته بودفرشته ای که ازخداماموریت گرفته بودتابیادوشمع امیددلم روکه داشت خاموش میشدروروشن نگه داره،بالهاش سوخته بوداماباچشماش وجاذبه ی حرفاش برام بال ساخت،نورساخت،جوانه امیدروتودلم کاشت....اون یک فرشته واقعی بودکه ازپیش خدااومده بودچون ناگهان غیب شد،ناپدیدشد،چقدرسریع ماموریتش تموم شدوچقدرسریع رفت،تازه داشت حالم باهاش خوب میشد،رفت اماهنوزمعجزه ای که توبدنم تزریق کردهست،انگارنورتورگام فرستاد،انگار...نمیتونم حرفام رودرقالب کلمه وجمله بنویسم اماواقعافرشته بود...من یقین دارم



ادامه مطلب

|بسوی تــــــــــــو|

|بسوی تــــــــــــو|

چقدردلم پرمیکشه بسوی تو...چقدردلم میخوادپرنده بشم وتواسمون پروازکنم وبه سوی توبیام....بسوی توبیام...بسوی توبیام هروقت دلم گرفت،هروقت هوای زمین برام سخت شد راه اسمون روپیش بگیرم وبیام چهره ت روببینم...ببینمت ،باهات حرف بزنم و رو بام دلت بشینم وساعتهافکرکنم وازاون بالابه تاریکی زمین نگاه کنم...خسته بشم وپلکام سنگین بشه وتوقصه بخونی ومن بخوابم...بخوابم وخواب ببینم آلیس شدم وخودم روتوسرزمین عجایب ببینم،گم بشم،کوچیک بشم و...ته همه بدبختیهایی که بهش مبتلامیشم ازخواب بیداربشم وببینم تونیستی...تونبودی...من پرنده نبودم...من...من...

تنهاسهم من خواب وارزوبود....من هستم اماتوکجایی؟...من هستم امابه تونمیرسم....من میخوام پیشت بیام اماپرنده نیستم،بال ندارم...من،توواین همه ارزوهای محال همگی روزی قاتل جانم میشوند...


کمی بیندیشم:

 « نه به خورشید و نه به ماه هیچکدام سجده نکنید، بلکه به خدائی سجده کنید که آنها را (یعنی: ماهها و خورشیدها را) آفـرید».(فصلت/37)


+تنهاچیزی که شبهاذهن منوبه خودش مشغول میکنه وکلی رشته خیال ورویاباهاش میبافم ماه تویه اسمونه،بدنیست یه نگاهی بهش بکنید

+ازبچگی دلم میخواست پرنده بشم وبرم پیش ماه یاآلیس بشم وبااتفاقات عجیب وغریب روبروبشم که نه پرنده شدم ونه الیس!...




ادامه مطلب

|حال وهوای امروز|

|حال وهوای امروز|

چه زمزمه ی خوب وارامبخشی ست،چه حال وهواوحسهای خوبی...نمازظهرتاسوعارومیگویم...همه یکرنگ ویکجوروبایک هدف امده ایم...مهربانی موج میزندوهرکس گمشده ای دارد...چهره هاغمگین وباهزاران هزارامیدامده ایم تاامام حسین وعلی اصغرگره ازمشکلاتمون بازکنند،مدام زیارت عاشورامیخوانیم وتسیبح بدست هستیم وذکرمیگوییم،دستهاروبه اسمان ودعامیکنیم...من چه میخواهم؟اینجاچه خبراست؟حال دلم اما...نمیدونم باچه زبونی این حجم عظیم حرفهاموبه امام حسین بگم ،خدایاتوکه میدونی بگو....

کمی بیندیشم:

بار پروردگارا، دل‌های ما را به باطل میل مده پس از آن‌که به حق هدایت فرمودی و به ما از لطف خود رحمتی عطا فرما، که تویی بسیار بخشنده بی منت(8/ال عمران)

+امروزمامان بزرگ هم اومده بودوهمینطوربرای خوشبختی جوونا وخصوصا فرزندان ونوه هاش دعامیکرد...مامانبزرگ دعاهات قبول:)



ادامه مطلب

|خوشبختی|

|خوشبختی|

خوشبختی یعنی چی؟ماشین خوب وخونه لوکس وحقوق وشغل مناسب؟خیلی پیش ترازاینهافکرمیکردم وقتی همه چیزمهیاست وهرچی اراده کنی هست این میشه خوشبخت اماالان دیگه اون اعتقادروندارم، بطورنسبی دورش انداختم. باخودم میگم خوشبختی یعنی ارامش وامنیت داشته باشم وکسی روداشته باشم که بدون اینکه منواعمالم وافکارم روقضاوت کنه کنارم بمونه وهمیشه هم باشه وبه حرفام گوش بده وترس ازدست دادنش رونداشته باشم این میشه خوشبختی...اماگفتم اون اعتقادرونسبی دارم یعنی چی؟یعنی اگرپول وخونه وماشین هم درکنارم باشه خوبه اماشرط داره شرطش اینه که واسه بدست اوردنشون زحمت کشیده باشم...من امیدوارم امیدوار به اینکه یه روزی همه چیزدرست میشه چراکه حالاحالاهابایدزحمت بکشم وتلاش کنم وصبورباشم...وشدیدا صبورباشم که صبرمعجزه افرینه...من هنوزابتدای راهم نبایدخستگی وحرفای دیگران کسل وناامیدم بکنه وازرفتن به ادامه ی راه منومنصرف کنه ...  دیگه وقتشه دوتاپنبه توگوشم بذارم وفقط وفقط مستقیم نگاه کنم وبرم ،پایان این جاده سخت ، خوشبختی ست...بله من امیدوارم ودلم روشنه به تمام برنامه هایی که برای اینده م چیدم ...خدایابه برنامه هایی که برای اینده م چیدم لبخندبزن لبخندتوپرازامیدوانرژیه واسه من،خدایاکمکم کن که سخت بهت احتیاج دارم...

کمی بیندیشم:
وهرگزدرموردکاری نگو،من فرداآنراانجام میدهم(23/کهف)


+فک کن محرم باشه وبارون بیادازاون بارونای ریزوخنک پاییزی یعنی انتظارم برای اومدن بارون تموم شد ازطرفی عصرخواب دیدم بارون میادگویاهمه چیزدست دردست هم داده البته کاش دوتاچیزازخداخواسته بودم بارون و... :)

+دلم میخوادتندتندحرفااینجابذارم که یادم نره....بیشترپستهای وبلاگموپاک کردم فقط اونایی روگذاشتم که تماماحرف خودم هست:)



ادامه مطلب

دلم پرواز می خواهد… کمی اشک…

خیلی ظرفیت میخواد که مدیریت کنی حرفهات رو ...

آخه بعضی حرفها رو نمیشه گفت باید خورد...

بعضی حرفها رو نمیشه خورد باید گفت...

ولی بعضی حرفها رو نه میشه گفت نه میشه خورد!!!

اون وقته که می مونه توو دلت ...

وقتی که توو دلت دیگه جایی نمونه برا این حرفها ...

میشه دلتنگی ... میشه بغض... میشه سکوت... میشه تنهایی...

خوش به حال اونایی که توو زندگی قاعده ی یک گوش در یک گوش دروازه رو بلدند...

ما بلد نبودیم...یاد هم نگرفتیم...

امان از بعضی حرفهای مردم... امان از موبایل ... امان از پیامک...

 این روزها دلم کمی روضه میخواد...کمی تاریکی ... کمی اشک...کمی بوی سیب... کمی تنهایی... توو کنج خونه...

این روزها دلم پرواز میخواد... مثل قدیما...اگه بذارن....

کلی شعرونوحه و سبک جدید و شور و زمزمه ی نیمه کاره مونده رو دستم  ....چیزی به محرم نمونده!!! چیزی هم از حال و هوای قدیمای من نمونده .... فقط به یک چیز دلخوشم....

  " نگاه اربابم حسین(ع) "

 

و دست آخر یک آرزو ....

" کاش چیزی به اسم موبایل وجود نداشت"

 موبایل یعنی سوهان روح....

+تواین شبهادعایادتون نره...

 



ادامه مطلب

آرزوهای خیس

گاهی اوقات توزندگی شرایطی ایجادمیشه که خیلی بیشترازقبل به ارزوهات فک میکنی حتی به اون ارزوهایی که تاریخ انقضاشون رد شده...خیلی قشنگ پیش دلت میشینی ودر صندوقچه ارزوهات رو اروم وباحساسیت خاصی بازمیکنی وارزوهات روبیرون میکشی وتودستت میگیریشون وبه تک تک ارزوهات فک میکنی وگاه گاه خاطرات برات زنده میشن وگاهی هم بدون اینکه خودت بفهمی یواشکی اشک ازچشمت میرزه وبه خودت که میای میبینی خیس شدی ،خیس ارزوهایی که براورده نشدن،خیس میشی ازروزهایی که ارزوکردی وبراورده نشد،پیرهنت خیس میشه انگارتویه جنگل گم شدی وهی بارون میاد وراهت روپیدانمیکنی گویافانوس ارزوهات بی فروغ شدن...اه بلندی میکشی و در صندوقچه ارزوهات رو میبندی...هنوزخیسی هنوز...دستات رومیگیری روبه اسمون وباخدارازونیازمیکنی تموم زمزمه هات وعطرنفسهات خونه واسمون روپرمیکنه وباچشمهای خیس به دخترت نگاه میکنی ومیگی ارزوهای من که براورده نشد اماامیدوارم که خداارزوهات روبراورده کنه...مگه میشه اون موقع نمرد؟مگه میشه ارزوی مرگ نکرد؟
مامانم دعاکن هنوزدیرنشده...
#به قلم شمیم زندگی




ادامه مطلب

توفقط از آن من باش

ز تمام بودنی ها, "تو" همین از آن من باش
که به غیر با "تو" بودن، دلم آرزو ندارد...!



ادامه مطلب

✿یک حقیقت همیشه زنده✿

گمان میکنم فرشته هاخیلی هم دورنیستندحتی گاهی خیلی هم نزدیک اند...البته این فرشته هاعجیب غریب اند:عصای جادویی ولباس شیک وبال ندارند وتوقصرشیشه هم زندگی نمیکنن...توهیاهو وشلوغی این شهر وسردرگمی وکلافگی کنارماهستن وتوتمام روزهایی که نگرانی وحالت خرابه صدای دلت روبه گوش خدامیرسونن...همیشه هستند ومدام از تو برای خدامیگن:از آرزوهات ،رویاهات،تصمیمات وبرنامه هات...پیش ازاینکه تو خداروصدابرنی وحرفای دل وخواسته هایت رو بگی اون فرشته هاهمه چیز روبه خداگفتن یاحتی برای اجابت دعاهایت مدتهاگریستن...هیچ آرزویی برای خودشون ندارندوبابت تمام مهربانی هایی که درحقت میکنن هیچ چیزبرای خودشون نمیخوان ...تمام زندگیشون تو هستی...فقط تو...گاهی دلت میخواهدتموم محبتهاشون رو جبران کنی اماهیچکس نمیتوانداونجور که شایسته ی اونهاست ازشون سپاسگزاری کنن...گاهی هم دل وقلب اونارو درهم میشکنی و اذیتشون میکنی امابازهم کنارت میمونن ودوستت دارن...اونافرشته های ابدی نیستندوخیلی زودماموریتشون روی زمین تموم میشه وپیش خدابرمیگردنداماکاری که برای توانجام میدن تاابدادامه داره اوتاحتی موقعی هم که پیش خداهستن ودیگه ماموریتی ندارندامابخاطرعشقی که نسبت به تودارندبازهم برایت دعامیکنن واینبارصدای این فرشته هاخیلی بهتربه گوش خدامیرسدچون روبه روی خدانشستن وزمزمه ی حرفاشون کل اسمون وهستی روپرمیکنه...اونامثل هیچکس نیستن ...این فرشته های دوستن داشتنی مادرهستندهمون کسانیکه باکلی دردورنج توروبه زمین مهمون میکنن وتوهیچوقت از دردایی که واسه افرینشت میکشن نمیفهمی ...اونابه معنای واقعی فرشته اندفقط ازجنس خاک اند...اونابال ندارند اماسخت برای توبال میشوندکه راحت بسوی آرزوهات پروازکنی....مادرم روز آمدنت به زمین مبارک:)

+امروزتولد مامانم هستش ومن براش کادونخریدم بخاطراینکه من تازمانیکه خودم نرم سرکاروباپولی که واسش زحمت نکشیدم وعرق نخریدم خبری ازکادونیست ...

+تقریبامیدونم چجوردختری براش بودم :)

+مادرهاهیچگاه نمیمیرن اینوبدونید:شایدازنظربیولوژیکی عملانباشن ولی حقیقت عام وخاص میگه اونانمیمیرن:)

+17روزدیگه(3مردادساعت9صبح) تولد 1سالگی وبم هست:)



ادامه مطلب

(قــــــــــــــدر) راکمی بیشتر (قــــــــــــدر) بدانیم

دیشب نمیدونستم چی بگم؟چی بخوام؟برای کی دعاکنم؟چه دعایی بکنم؟تصویرکلی ادم واسمای جورواجورتوذهنم میومدهمونایی که یه عمرباهاشون بودم ...اصلانمیدونستم ازکجاوبرای کی شروع کنم باخودم گفتم اول یکم نازخداروبکشم دلشوبدست بیارم وقتی هم من اروم شدم وخدایکم دقیق ترشد همه ی همه ی دعاهاموبگم شروع کردم به خوندن دعای جوشن کبیرهمون دعایی که ازاول تااخرش عشق بازی باخداست،همون دعایی که بایه نثرروان واهنگین وساده ازصفات خدامیگه وادمی باخوندنش کلی قربون صدقه خدامیره...دعاروخوندم شروع کردم به دعاکردن ازاینکه همه مردم تندرست وشادباشن،ازاینکه ارمش وامنیت توزندگی همه مردم باشه،سفره های مردم  رنگارنگ ورزق وروزی حلال بدست بیارن وکارودرامدحلال داشته باشن،مجردا ازدواج کنن وبه معنای واقعی خوشبختی روبچشن مث حضرت علی وحضرت فاطمه،طلاق نباشه واقعن نباشه،همه خونه داربشن،زوجهابتونن بچه داربشن وبچه های صالح پرورش بدن،همه ارزوهاورویاهاشون رنگ حقیقت بگیره وهرکی به هرچیزی که میخواد برسه و....دست اخرهم برای خانواده وخودم دعاکردم...بعدهم مث هرسال نیایشهاوسخنان فوق العاده ی حاج اقاانصاریان روگوش دادیم وگاه گاه دلمون ریش میشد وگریه مون میگرفت...یه حرف جالبی که حاج اقاانصاریان گفت این بودکه:پارسال توهمین شبهای قدرگفتیم خدایااب تومملکتمون کمه ومتخصصان میگن باید20سال پشت سرهم برف وبارون بیادتاخشکسالی وبی ابی رفع بشه اماچندروز بعدازماه رمضون بارون های فراوون اومدخدایااین بارونی که برای مافرستادی ازاشک چشماشیعه هایی بودکه برای امام علی شب قدرگریه کردن امسال میخوایم دعاکنیم مسلمون وشیعه رودارن میکشن وسرمیبرن وکسیکه حضرت علی رودوست داشته باشه روکافرمیدونن تومواظب شیعه هاباش....خدایامرگمون توعاشوراباشه،مرگمون روزعرفه باشه،مرگمون تودعای کمیل باشه ....

دیشب داشتم فک میکردم منم گاهی دانسته ونادانسته گناه کردم منوببخش قربونت برم کمک کن اگه قراره تاسال دیگه زنده باشم تومسیری بیام که توهم باشی اگه مسیرم عوض شدمنوبرگردون کمکم کن فدات بشم...خدایاارزوهامو اگه صلاح میدونی براورده کن

+دیشب کلی ادم باکارنامه های مختلف تاصبح در خونه خدارومیزدن خدایایه نیم نگاهی بهشون بکن....

+همه مون تواین چندشب دعامیکنیم بخشیده بشیم وخداهم میبخشه خیلی بی انصافیه اگه بعدماه رمضون بازهم به کارهای نادرستمون ادامه بدیم حداقل یکم تلاش کنیم...

+فلسفه شب قدرزیاده امامن این فلسفه رودوست داشتم:شب قدرشب بیدارشدن است نه بیدارماندن...دعاکنیم بیدارشویم

+محیط بانان وسربازانی که امسال کنارخانواده هاشون نبودن توارامش ورحمت ولطف خداباشن خداجون...

+برای چندتاازوبلاگنویساکه باهاشون درارتباط بودم هم دعاکردم:)



ادامه مطلب

گاهی فقط یک دعاکافیست…

گاهی فقط یک دعاکافیست تاهمه چیزعوض شود

+التمـــــــــــــــــــاس دعــــــــــــــــــــا

+دراین چندشب حسابی دربزنیدحتماخدادرروبازمیکندنمیدونم چه ارزوورویایی داری که بابتش تاصبحدم درخانه خدارومیزنی امادعاکن اجابت میشودحتما...امیدوارم اگه به صلاحت هست خدابه تموم ارزوهاورویاهات رنگ حقیقت بزنه چون من(شمیم زندگی)اعتقاددارم که میشودره 100ساله رویک شبه رفت فقط ازکاروان این شبها جا نمون....



ادامه مطلب
صفحه 1 از 212

|خیلی دورخیلی نزدیک،فرشته ها|

دیروزتودانشگاه حال خوبی نداشتم وتموم وجودم استرس ونگرانی واشفتگی بود،حال خراب بودوبغض سنگینی توگلوم بود،چشمام مث ابرایی بودن که نمیتونستن ببارن به این میگن فاجعه ،فاجعه ای ازجنس غم...بااشفتگی از ازمایشگاه گیاهی بیرون اومدم ویه راست رفتم سرکلاس گیاه اصلادلم نمیخواددیربرسم واستادزودترازمن توکلاس حاضرباشه.کلاس گیاهی رودوست دارم همچنین استادش رو...خیلی خانوم فوق العاده دوست داشتنی ودلسوز بایه تدریس عالی وکلی ویژگیهای نیک.بحث سرواکوئلهاوموادسمی ومفیدداخل گیاهان بود.یه بحث خوب که کلی مطلب ازش یادگرفتم. خصوصاوقتی به بحث عطاریهارسیدیم که استادگفت به هیچ وجه ازعطاریهاگیاه دارویی نخوریم وازاسانسهاوعصاره های گیاهان که توداروخونه هابه فروش میرسه بخریم چراکه الکالوئید(ترکیبات سمی)ازاونهاگرفته شده،گل گاوزبون نخوریدکه حجم عظیمی ازاون الکالوئیدهست...کلاس تموم شد و چندتاسوال ازاستادپرسیدم وبه کلی حالم بدترشد،بایه حال وخیم تررفتم ازمایشگاه بیوشیمی،اونجاهم همینطور.کلاساتموم شدورفتم سواراتوبوس شدم .گوشیم رودیدم باباومامان هردوپیام داده بودن مامان نوشته بودچه ساعتی کارت تمومه؟باباهم نوشته بودعروسکم بیام دنبالت؟فقط به بابام پیام دادم وگفتم اگه حالش روداری بیااخه سرماخورده بود.بعدهندزفری روتوگوشم گذاشتم واهنگ گوش میدادم حالم که خوب نمیشداماهمین که یه صداتوگوشم باشه که نتونم خیلی فک کنم خوبه.توایستگاه پیاده شدم وسواریه اتوبوس دیگه شدم خیلی خسته بودم اصلاجون نداشتم بایستم تااینکه یه خانوم خیلی ساده امامهربون گفت بیابشین سرجای من ،کلی خجالت کشیدم وگفتم نه شمابشینید گفت نه ازدانشگاه اومدی خسته ای واتوبوس مال همه ست ،نشستم بایه لبخندجذاب اماافسوس باری ازم پرسیدخوش به حالت درس میخونی من نتونستم .منم بایه لبخنداروم گفتم چرا؟گفت بیماری مادرزادی دارم قلبم مشکل داره هرچندوقت یکباربه مدت سه ماه توبیمارستان بستری ام وقلبم باباتری کارمیکنه اون موقع هاهم خوب درس میخوندم امانشدچون همش توبیمارستان بستری بودم امابااین حالم سیکل روگرفتم امادیپلم رونه،حالاهاهم نمیتونم درس بخونم چون مشکلاتم زیاده ...بعدش هم بایه لبخنداروم کننده ای خداحافظی کردومیون جمعیت ناپدیدشد...کنارم خانومی نشسته بودکه اونم به حرفامون گوش میکردبهش گفتم امروزناامیدبودم حالاکه این خانوم رودیدم باحرفاش شوکه شدم...کلی باهم حرف زدیم وسوال ژنتیک پرسیدوازهم خداحافظی کردیم،دیدم باباکنارایستگاه ایستاده تامن بیام سوارماشین شدم ،خونه که رسیدم داداش حالش خوب نبود(چندروزبودکه میگفت گوشم دردمیکنه)وکلااوضاع خونه هم خوب نبودمث حال خودم...بگذریم

هنوزشوکه هستم که اون خانوم یه ادم معمولی نبودگویافرشته بودفرشته ای که ازخداماموریت گرفته بودتابیادوشمع امیددلم روکه داشت خاموش میشدروروشن نگه داره،بالهاش سوخته بوداماباچشماش وجاذبه ی حرفاش برام بال ساخت،نورساخت،جوانه امیدروتودلم کاشت....اون یک فرشته واقعی بودکه ازپیش خدااومده بودچون ناگهان غیب شد،ناپدیدشد،چقدرسریع ماموریتش تموم شدوچقدرسریع رفت،تازه داشت حالم باهاش خوب میشد،رفت اماهنوزمعجزه ای که توبدنم تزریق کردهست،انگارنورتورگام فرستاد،انگار...نمیتونم حرفام رودرقالب کلمه وجمله بنویسم اماواقعافرشته بود...من یقین دارم

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • آبان ۱۰ام, ۱۳۹۵

|بسوی تــــــــــــو|

چقدردلم پرمیکشه بسوی تو...چقدردلم میخوادپرنده بشم وتواسمون پروازکنم وبه سوی توبیام....بسوی توبیام...بسوی توبیام هروقت دلم گرفت،هروقت هوای زمین برام سخت شد راه اسمون روپیش بگیرم وبیام چهره ت روببینم...ببینمت ،باهات حرف بزنم و رو بام دلت بشینم وساعتهافکرکنم وازاون بالابه تاریکی زمین نگاه کنم...خسته بشم وپلکام سنگین بشه وتوقصه بخونی ومن بخوابم...بخوابم وخواب ببینم آلیس شدم وخودم روتوسرزمین عجایب ببینم،گم بشم،کوچیک بشم و...ته همه بدبختیهایی که بهش مبتلامیشم ازخواب بیداربشم وببینم تونیستی...تونبودی...من پرنده نبودم...من...من...

تنهاسهم من خواب وارزوبود....من هستم اماتوکجایی؟...من هستم امابه تونمیرسم....من میخوام پیشت بیام اماپرنده نیستم،بال ندارم...من،توواین همه ارزوهای محال همگی روزی قاتل جانم میشوند...


کمی بیندیشم:

 « نه به خورشید و نه به ماه هیچکدام سجده نکنید، بلکه به خدائی سجده کنید که آنها را (یعنی: ماهها و خورشیدها را) آفـرید».(فصلت/37)


+تنهاچیزی که شبهاذهن منوبه خودش مشغول میکنه وکلی رشته خیال ورویاباهاش میبافم ماه تویه اسمونه،بدنیست یه نگاهی بهش بکنید

+ازبچگی دلم میخواست پرنده بشم وبرم پیش ماه یاآلیس بشم وبااتفاقات عجیب وغریب روبروبشم که نه پرنده شدم ونه الیس!...


  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • مهر ۲۵ام, ۱۳۹۵

|حال وهوای امروز|

چه زمزمه ی خوب وارامبخشی ست،چه حال وهواوحسهای خوبی...نمازظهرتاسوعارومیگویم...همه یکرنگ ویکجوروبایک هدف امده ایم...مهربانی موج میزندوهرکس گمشده ای دارد...چهره هاغمگین وباهزاران هزارامیدامده ایم تاامام حسین وعلی اصغرگره ازمشکلاتمون بازکنند،مدام زیارت عاشورامیخوانیم وتسیبح بدست هستیم وذکرمیگوییم،دستهاروبه اسمان ودعامیکنیم...من چه میخواهم؟اینجاچه خبراست؟حال دلم اما...نمیدونم باچه زبونی این حجم عظیم حرفهاموبه امام حسین بگم ،خدایاتوکه میدونی بگو....

کمی بیندیشم:

بار پروردگارا، دل‌های ما را به باطل میل مده پس از آن‌که به حق هدایت فرمودی و به ما از لطف خود رحمتی عطا فرما، که تویی بسیار بخشنده بی منت(8/ال عمران)

+امروزمامان بزرگ هم اومده بودوهمینطوربرای خوشبختی جوونا وخصوصا فرزندان ونوه هاش دعامیکرد...مامانبزرگ دعاهات قبول:)

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • مهر ۲۰ام, ۱۳۹۵

|خوشبختی|

خوشبختی یعنی چی؟ماشین خوب وخونه لوکس وحقوق وشغل مناسب؟خیلی پیش ترازاینهافکرمیکردم وقتی همه چیزمهیاست وهرچی اراده کنی هست این میشه خوشبخت اماالان دیگه اون اعتقادروندارم، بطورنسبی دورش انداختم. باخودم میگم خوشبختی یعنی ارامش وامنیت داشته باشم وکسی روداشته باشم که بدون اینکه منواعمالم وافکارم روقضاوت کنه کنارم بمونه وهمیشه هم باشه وبه حرفام گوش بده وترس ازدست دادنش رونداشته باشم این میشه خوشبختی...اماگفتم اون اعتقادرونسبی دارم یعنی چی؟یعنی اگرپول وخونه وماشین هم درکنارم باشه خوبه اماشرط داره شرطش اینه که واسه بدست اوردنشون زحمت کشیده باشم...من امیدوارم امیدوار به اینکه یه روزی همه چیزدرست میشه چراکه حالاحالاهابایدزحمت بکشم وتلاش کنم وصبورباشم...وشدیدا صبورباشم که صبرمعجزه افرینه...من هنوزابتدای راهم نبایدخستگی وحرفای دیگران کسل وناامیدم بکنه وازرفتن به ادامه ی راه منومنصرف کنه ...  دیگه وقتشه دوتاپنبه توگوشم بذارم وفقط وفقط مستقیم نگاه کنم وبرم ،پایان این جاده سخت ، خوشبختی ست...بله من امیدوارم ودلم روشنه به تمام برنامه هایی که برای اینده م چیدم ...خدایابه برنامه هایی که برای اینده م چیدم لبخندبزن لبخندتوپرازامیدوانرژیه واسه من،خدایاکمکم کن که سخت بهت احتیاج دارم...

کمی بیندیشم:
وهرگزدرموردکاری نگو،من فرداآنراانجام میدهم(23/کهف)


+فک کن محرم باشه وبارون بیادازاون بارونای ریزوخنک پاییزی یعنی انتظارم برای اومدن بارون تموم شد ازطرفی عصرخواب دیدم بارون میادگویاهمه چیزدست دردست هم داده البته کاش دوتاچیزازخداخواسته بودم بارون و... :)

+دلم میخوادتندتندحرفااینجابذارم که یادم نره....بیشترپستهای وبلاگموپاک کردم فقط اونایی روگذاشتم که تماماحرف خودم هست:)

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • مهر ۱۹ام, ۱۳۹۵

خیلی ظرفیت میخواد که مدیریت کنی حرفهات رو ...

آخه بعضی حرفها رو نمیشه گفت باید خورد...

بعضی حرفها رو نمیشه خورد باید گفت...

ولی بعضی حرفها رو نه میشه گفت نه میشه خورد!!!

اون وقته که می مونه توو دلت ...

وقتی که توو دلت دیگه جایی نمونه برا این حرفها ...

میشه دلتنگی ... میشه بغض... میشه سکوت... میشه تنهایی...

خوش به حال اونایی که توو زندگی قاعده ی یک گوش در یک گوش دروازه رو بلدند...

ما بلد نبودیم...یاد هم نگرفتیم...

امان از بعضی حرفهای مردم... امان از موبایل ... امان از پیامک...

 این روزها دلم کمی روضه میخواد...کمی تاریکی ... کمی اشک...کمی بوی سیب... کمی تنهایی... توو کنج خونه...

این روزها دلم پرواز میخواد... مثل قدیما...اگه بذارن....

کلی شعرونوحه و سبک جدید و شور و زمزمه ی نیمه کاره مونده رو دستم  ....چیزی به محرم نمونده!!! چیزی هم از حال و هوای قدیمای من نمونده .... فقط به یک چیز دلخوشم....

  " نگاه اربابم حسین(ع) "

 

و دست آخر یک آرزو ....

" کاش چیزی به اسم موبایل وجود نداشت"

 موبایل یعنی سوهان روح....

+تواین شبهادعایادتون نره...

 

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • مهر ۱۴ام, ۱۳۹۵
گاهی اوقات توزندگی شرایطی ایجادمیشه که خیلی بیشترازقبل به ارزوهات فک میکنی حتی به اون ارزوهایی که تاریخ انقضاشون رد شده...خیلی قشنگ پیش دلت میشینی ودر صندوقچه ارزوهات رو اروم وباحساسیت خاصی بازمیکنی وارزوهات روبیرون میکشی وتودستت میگیریشون وبه تک تک ارزوهات فک میکنی وگاه گاه خاطرات برات زنده میشن وگاهی هم بدون اینکه خودت بفهمی یواشکی اشک ازچشمت میرزه وبه خودت که میای میبینی خیس شدی ،خیس ارزوهایی که براورده نشدن،خیس میشی ازروزهایی که ارزوکردی وبراورده نشد،پیرهنت خیس میشه انگارتویه جنگل گم شدی وهی بارون میاد وراهت روپیدانمیکنی گویافانوس ارزوهات بی فروغ شدن...اه بلندی میکشی و در صندوقچه ارزوهات رو میبندی...هنوزخیسی هنوز...دستات رومیگیری روبه اسمون وباخدارازونیازمیکنی تموم زمزمه هات وعطرنفسهات خونه واسمون روپرمیکنه وباچشمهای خیس به دخترت نگاه میکنی ومیگی ارزوهای من که براورده نشد اماامیدوارم که خداارزوهات روبراورده کنه...مگه میشه اون موقع نمرد؟مگه میشه ارزوی مرگ نکرد؟
مامانم دعاکن هنوزدیرنشده...
#به قلم شمیم زندگی


  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • شهریور ۲۴ام, ۱۳۹۵
ز تمام بودنی ها, "تو" همین از آن من باش
که به غیر با "تو" بودن، دلم آرزو ندارد...!

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • مرداد ۳۱ام, ۱۳۹۵

گمان میکنم فرشته هاخیلی هم دورنیستندحتی گاهی خیلی هم نزدیک اند...البته این فرشته هاعجیب غریب اند:عصای جادویی ولباس شیک وبال ندارند وتوقصرشیشه هم زندگی نمیکنن...توهیاهو وشلوغی این شهر وسردرگمی وکلافگی کنارماهستن وتوتمام روزهایی که نگرانی وحالت خرابه صدای دلت روبه گوش خدامیرسونن...همیشه هستند ومدام از تو برای خدامیگن:از آرزوهات ،رویاهات،تصمیمات وبرنامه هات...پیش ازاینکه تو خداروصدابرنی وحرفای دل وخواسته هایت رو بگی اون فرشته هاهمه چیز روبه خداگفتن یاحتی برای اجابت دعاهایت مدتهاگریستن...هیچ آرزویی برای خودشون ندارندوبابت تمام مهربانی هایی که درحقت میکنن هیچ چیزبرای خودشون نمیخوان ...تمام زندگیشون تو هستی...فقط تو...گاهی دلت میخواهدتموم محبتهاشون رو جبران کنی اماهیچکس نمیتوانداونجور که شایسته ی اونهاست ازشون سپاسگزاری کنن...گاهی هم دل وقلب اونارو درهم میشکنی و اذیتشون میکنی امابازهم کنارت میمونن ودوستت دارن...اونافرشته های ابدی نیستندوخیلی زودماموریتشون روی زمین تموم میشه وپیش خدابرمیگردنداماکاری که برای توانجام میدن تاابدادامه داره اوتاحتی موقعی هم که پیش خداهستن ودیگه ماموریتی ندارندامابخاطرعشقی که نسبت به تودارندبازهم برایت دعامیکنن واینبارصدای این فرشته هاخیلی بهتربه گوش خدامیرسدچون روبه روی خدانشستن وزمزمه ی حرفاشون کل اسمون وهستی روپرمیکنه...اونامثل هیچکس نیستن ...این فرشته های دوستن داشتنی مادرهستندهمون کسانیکه باکلی دردورنج توروبه زمین مهمون میکنن وتوهیچوقت از دردایی که واسه افرینشت میکشن نمیفهمی ...اونابه معنای واقعی فرشته اندفقط ازجنس خاک اند...اونابال ندارند اماسخت برای توبال میشوندکه راحت بسوی آرزوهات پروازکنی....مادرم روز آمدنت به زمین مبارک:)

+امروزتولد مامانم هستش ومن براش کادونخریدم بخاطراینکه من تازمانیکه خودم نرم سرکاروباپولی که واسش زحمت نکشیدم وعرق نخریدم خبری ازکادونیست ...

+تقریبامیدونم چجوردختری براش بودم :)

+مادرهاهیچگاه نمیمیرن اینوبدونید:شایدازنظربیولوژیکی عملانباشن ولی حقیقت عام وخاص میگه اونانمیمیرن:)

+17روزدیگه(3مردادساعت9صبح) تولد 1سالگی وبم هست:)

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • تیر ۱۷ام, ۱۳۹۵

دیشب نمیدونستم چی بگم؟چی بخوام؟برای کی دعاکنم؟چه دعایی بکنم؟تصویرکلی ادم واسمای جورواجورتوذهنم میومدهمونایی که یه عمرباهاشون بودم ...اصلانمیدونستم ازکجاوبرای کی شروع کنم باخودم گفتم اول یکم نازخداروبکشم دلشوبدست بیارم وقتی هم من اروم شدم وخدایکم دقیق ترشد همه ی همه ی دعاهاموبگم شروع کردم به خوندن دعای جوشن کبیرهمون دعایی که ازاول تااخرش عشق بازی باخداست،همون دعایی که بایه نثرروان واهنگین وساده ازصفات خدامیگه وادمی باخوندنش کلی قربون صدقه خدامیره...دعاروخوندم شروع کردم به دعاکردن ازاینکه همه مردم تندرست وشادباشن،ازاینکه ارمش وامنیت توزندگی همه مردم باشه،سفره های مردم  رنگارنگ ورزق وروزی حلال بدست بیارن وکارودرامدحلال داشته باشن،مجردا ازدواج کنن وبه معنای واقعی خوشبختی روبچشن مث حضرت علی وحضرت فاطمه،طلاق نباشه واقعن نباشه،همه خونه داربشن،زوجهابتونن بچه داربشن وبچه های صالح پرورش بدن،همه ارزوهاورویاهاشون رنگ حقیقت بگیره وهرکی به هرچیزی که میخواد برسه و....دست اخرهم برای خانواده وخودم دعاکردم...بعدهم مث هرسال نیایشهاوسخنان فوق العاده ی حاج اقاانصاریان روگوش دادیم وگاه گاه دلمون ریش میشد وگریه مون میگرفت...یه حرف جالبی که حاج اقاانصاریان گفت این بودکه:پارسال توهمین شبهای قدرگفتیم خدایااب تومملکتمون کمه ومتخصصان میگن باید20سال پشت سرهم برف وبارون بیادتاخشکسالی وبی ابی رفع بشه اماچندروز بعدازماه رمضون بارون های فراوون اومدخدایااین بارونی که برای مافرستادی ازاشک چشماشیعه هایی بودکه برای امام علی شب قدرگریه کردن امسال میخوایم دعاکنیم مسلمون وشیعه رودارن میکشن وسرمیبرن وکسیکه حضرت علی رودوست داشته باشه روکافرمیدونن تومواظب شیعه هاباش....خدایامرگمون توعاشوراباشه،مرگمون روزعرفه باشه،مرگمون تودعای کمیل باشه ....

دیشب داشتم فک میکردم منم گاهی دانسته ونادانسته گناه کردم منوببخش قربونت برم کمک کن اگه قراره تاسال دیگه زنده باشم تومسیری بیام که توهم باشی اگه مسیرم عوض شدمنوبرگردون کمکم کن فدات بشم...خدایاارزوهامو اگه صلاح میدونی براورده کن

+دیشب کلی ادم باکارنامه های مختلف تاصبح در خونه خدارومیزدن خدایایه نیم نگاهی بهشون بکن....

+همه مون تواین چندشب دعامیکنیم بخشیده بشیم وخداهم میبخشه خیلی بی انصافیه اگه بعدماه رمضون بازهم به کارهای نادرستمون ادامه بدیم حداقل یکم تلاش کنیم...

+فلسفه شب قدرزیاده امامن این فلسفه رودوست داشتم:شب قدرشب بیدارشدن است نه بیدارماندن...دعاکنیم بیدارشویم

+محیط بانان وسربازانی که امسال کنارخانواده هاشون نبودن توارامش ورحمت ولطف خداباشن خداجون...

+برای چندتاازوبلاگنویساکه باهاشون درارتباط بودم هم دعاکردم:)

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • تیر ۷ام, ۱۳۹۵

گاهی فقط یک دعاکافیست تاهمه چیزعوض شود

+التمـــــــــــــــــــاس دعــــــــــــــــــــا

+دراین چندشب حسابی دربزنیدحتماخدادرروبازمیکندنمیدونم چه ارزوورویایی داری که بابتش تاصبحدم درخانه خدارومیزنی امادعاکن اجابت میشودحتما...امیدوارم اگه به صلاحت هست خدابه تموم ارزوهاورویاهات رنگ حقیقت بزنه چون من(شمیم زندگی)اعتقاددارم که میشودره 100ساله رویک شبه رفت فقط ازکاروان این شبها جا نمون....

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • تیر ۵ام, ۱۳۹۵