سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

سعدی VS. اشمیت

Samy Charnine@

-من کجا بودم؟
+ نمی‌دونم. خواب بودی.
- وقتی می‌خوابیم کجا می‌ریم؟ وقتی همه چیز خاموشه، وقتی حتی خواب نمی‌بینیم؟ ما کجا هستیم؟ بگو اگه ما از همه‌ی این چیزها بیدار بشیم، از این شهر، از این دفتر، از این دیوارها و از دست اون‌ها. و‌ اگه بفهمیم همه‌ی این‌ها فقط یه رؤیا بوده. پس یعنی ما کجا زندگی می‌کردیم؟
+ تو هنوز یه بچه موندی. بچه‌ها خود به خود فیلسوفن: همه‌ش می‌پرسن.
- بزرگ‌ها چی؟

+ بزرگ‌ها خود به خود احمقن: جواب میدن.


 مهمان ناخوانده/ اریک امانوئل اشمیت


+ما ترک سر بگفتیم، تا درد سر نباشد...


ادامه مطلب

عاشقانه فانتزی


   

  
این شعر و موسیقی و خیلی دوس دارم
یه عاشقانه ی فانتزی 
تو این روزایی که همه خودشون و آماده میکنن برای میلاد امام عصر
شاید کوچه و خیابونها بیشتر از دل ما آماده ی اومدن حضرت باشن

تو ماهی  و من ماهی این برکه ی این کاشی
اندوه بزرگیست زمانی که نباشی
اندوه بزرگیست... 
تقدیم به حضرت عشق...


ادامه مطلب

تغییرات کوچک کارساز

این یه ماهی که یه سری تغییرات تو برنامه هام دادم،خدا رو شکر کارهام خیلی بهترپیش میره

یکی دوتا از کارهایی که زمان زیادی ازم میگرفت ،حذف کردم

بااینکه خیر زیادی برام داشت واصلا دلم نمیخواست از دستش بدم،اما آرامش خودم مهم تر از هرچیزی بود

یکی دوتا برنامه هم اضافه کردم،البته بیشتر جنبه تفریحی و ورزشی داره اما علاوه براینکه حس خوبی بهم میده ،آرامش وسلامتیم رو بیشتر تضمین میکنه

این تغییر روزهای اول کلافه ام میکرد

چون از دست دادن بعضی کارهای خیر،حس بی توفیقی رو به همراه داشت

اما هرچقدر اهم ومهم میکردم،میدیدم ذهنم زیادی درگیره و یه وقتایی موقع درس خوندن اصلا تمرکز نداشتم

خب نیازی نبود اونهمه خیرات یهویی:-)

البته این تغییر و موقتی انجام دادم تا نتیجه اش رو ببینم

گرچه هنوزم به شدت پرمشغله ام

اما از اون وضعیت هشدار دراومدم

یه وقتایی لازمه آدم به خودش استراحت بده،لااقل برای تجدید قوا

حتی اگر دلت هم همراهی نکرد،به اجبار همراهش کنی

یه چیزایی هس که قابل جبران نیس،مثل ازدست دادن سلامتی یا آرامش وآسایش...

اگر هر کار کوچکی که انجام میدیم برای رضای خدا باشه فرقی نمیکنه شدت وضعفش

قرارهم براین نیست که همیشه یه مسیر وبریم

گاهی نیاز هس یه تغییراتی انجام بشه

حتی اگر علی الظاهر راغب بهش نباشیم

مهم ؛تو مسیر بودنه

ففط شکل کار عوض میشه



ادامه مطلب

نخل آشق

آن چه را می پرورانی گاه می پرسی چرا
سایه های نخل می افتد همیشه شکل  ''آ''

''آ''ی بد بخت ''آ''ی خسته ''آ''ی بیچاره...مریض
گویی از پشت سرش شمشیر خورده از جفا

پیر میخانه جوابی داد با آرامشش
گفت: هر چه در زبانت هست میگویی چرا

این زمین و آفتاب از عشق خالق خلق شد
تو فقط دیدی ستون و چند برگ و یک بنا

عشق در چشمان دل جاریست... تو، چشمی فقط
در نیابی بی سوادانِ مسیر عشق را 

خستگی دارد نشان از یک شکست بی جواب
بی محلی های معشوق سراپا بی وفا

یک نمادی از تبار آشقان بی سواد
داد با سایه گذاری... با وضوح زیر پا


ادامه مطلب

minus U-N

یک وقتی هم هست،

 که آدم به خودش می آید و می بیند بیشتر افراد لیست مخاطبینش، اسمشان شبیه هم شده : Unknown

حتی اگر..








Sometimes the tears we cry
Are more than any heart can take
We hurt, just keep it inside
Small wonder that it starts to break




ادامه مطلب

شب جمعه حرم یارتماشادارد

   

مادری باز ثناگوی،حرم می آید

ناله و گریه اش ازسوی حرم می آید


مدتهاست با خودم کلنجار میرم که ازت بنویسم یا نه؟؟؟

منی که طاقت دلتنگی خواهرانه نداشتم ،چطور میتونم حال زینبت و بفهمم

اما هرچقدر فکر میکنم میبینم واقعا نمیشه اون حجم دلتنگی و تاب آورد

بی قراری من برای برادرم کجا و بی قراری و اضطراب زینبت کجا...

خودت شاهد بودی روزهایی که با خواهرت درد دل کردم

و فقط به عشق او دوری و تحمل کردم

وفقط دعا کردم

عشق شما،آرومم میکرد

یاد کربلات تسکینم میداد

وبه همه یادآوری میکردم اون روایت ابن شبیب رو که حاجی ورد زبونش بود"ان کنت باکیا لشی فبک للحسین"

دلم برای حرمت پرپر میزنه

من به خود نااهلم واقفم

اما شما خاندان رحمتید

این دوری از حرم،اگر امتحانه قبول

اگر مکافات عمله قبول

اما خدا نکنه از چشم شما افتاده باشم که روزگارم جهنمه

من به کرم شما امید دارم

به بزرگواری شما

کاش تو قلبتون جاودانه باشم

کاش دوستانم که کربلان،مخصوص دعام کنن

"ح س ی ن من"




ادامه مطلب

چرا واقعا؟ ااینقدر مبهم! همونقدر واضح!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


ادامه مطلب

روح آسمانی

تو قطعه 29داشتم قدم میزدم

اطراف مزار حاج محسن دین شعاری

چشمم به این سنگ نوشته افتاد

  

فوق العاده اس این جمله

ینی روح هرچه اراده کنه،جسم در مقابلش مطیعه

کاش روحمون به وسعت زمین وآسمان بود



ادامه مطلب

بخند;-)

نگاه و فکر به گذشته فقط زمانی خوبه که از خوشیهاش لذت ببریم و از تلخیهاش پند بگیریم

 با اینهمه، عاشق اون خاطراتی ام که ناخوداگاه لبخند روی لب میاره

گذشته رو به تاریخ بسپار و فقط به خاطرات خوبش لبخند بزن

 



ادامه مطلب

مراقبش باش!

دستام رو به هم گره زده بودم.میدونستم اگه حرفی بزنم شاید واسم گرون تموم بشه.میدونست واسه چی اومدم پیشش.میدونست و لب نمیزد.سرد بود.درست یادم نیست.ولی اول چله زمستون بود.برف نمیومد ولی سرما تا پوست استخونت نفوذ میکرد.خواست کاپشن پشمیش رو بندازه روم.خودم رو عقب کشیدم.میدونستم اگه قبول کنم دیگه تمومه!دوباره روز از نو و روزی هم از نو.یه ترسی تو وجودم بود که مانع میشد حرفم رو بزنم.حرفی که شاید برای اون خوشایند نبود!ولی برای من عین آزادی بود.میتونستم خودم انتخاب کنم.حق انتخاب با خودم باشه!بهش گفتم پوریا برو!الان بری خیلی بهتر از چند وقت دیگه ست.گفت بهش فکر کردی؟!گفتم آره خیلی.گفت خیلی وقته بهش فکر کردی نه؟!سرم رو انداختم پایین.لبم رو گزیدم.فهمید از اولم دلم جای دیگه گیره.فهمید از اولم اومدنش بیخود بوده.شرمندش شده بودم.نمیخواستم بیشتر ادامه بدم.پا شدم و چند قدم رفتم جلو تر.بهش گفتم.همه چیو.گفتم:من سعید رو دوست دارم.انقدری که نمیتونم به جز اون به کس دیگه ای فکر کنم!ولی بهش نگفتم تا حالا.روم نمیشه بگم.میترسم.میترسم از اینکه اون از من خوشش نیاد.ولی دلم خوشه به همین دوست داشتنش!به همین که من اونو بخوام و اون شوت باشه!!
اشکام سرازیر شده بود.دیدم یه صدای آشنایی صدام میزنه.برگشتم.سعید بود.لال شده بودم.نمیتونستم چیزی بگم.همه چیو فهمیده بود.اونم گریه میکرد.
از دور دیدم پوریا داره میره!به سعید گفته بود:داداش!مراقبش باش...

+از سری خیال پردازی های ذهن آشفته نویس این روزهایم...



ادامه مطلب
صفحه 4,256 از 4,282« بعدی...102030...4,2544,2554,2564,2574,258...4,2704,280...قبلی »