سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

minus U-N

یک وقتی هم هست،

 که آدم به خودش می آید و می بیند بیشتر افراد لیست مخاطبینش، اسمشان شبیه هم شده : Unknown

حتی اگر..








Sometimes the tears we cry
Are more than any heart can take
We hurt, just keep it inside
Small wonder that it starts to break




ادامه مطلب

شب جمعه حرم یارتماشادارد

   

مادری باز ثناگوی،حرم می آید

ناله و گریه اش ازسوی حرم می آید


مدتهاست با خودم کلنجار میرم که ازت بنویسم یا نه؟؟؟

منی که طاقت دلتنگی خواهرانه نداشتم ،چطور میتونم حال زینبت و بفهمم

اما هرچقدر فکر میکنم میبینم واقعا نمیشه اون حجم دلتنگی و تاب آورد

بی قراری من برای برادرم کجا و بی قراری و اضطراب زینبت کجا...

خودت شاهد بودی روزهایی که با خواهرت درد دل کردم

و فقط به عشق او دوری و تحمل کردم

وفقط دعا کردم

عشق شما،آرومم میکرد

یاد کربلات تسکینم میداد

وبه همه یادآوری میکردم اون روایت ابن شبیب رو که حاجی ورد زبونش بود"ان کنت باکیا لشی فبک للحسین"

دلم برای حرمت پرپر میزنه

من به خود نااهلم واقفم

اما شما خاندان رحمتید

این دوری از حرم،اگر امتحانه قبول

اگر مکافات عمله قبول

اما خدا نکنه از چشم شما افتاده باشم که روزگارم جهنمه

من به کرم شما امید دارم

به بزرگواری شما

کاش تو قلبتون جاودانه باشم

کاش دوستانم که کربلان،مخصوص دعام کنن

"ح س ی ن من"




ادامه مطلب

چرا واقعا؟ ااینقدر مبهم! همونقدر واضح!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


ادامه مطلب

روح آسمانی

تو قطعه 29داشتم قدم میزدم

اطراف مزار حاج محسن دین شعاری

چشمم به این سنگ نوشته افتاد

  

فوق العاده اس این جمله

ینی روح هرچه اراده کنه،جسم در مقابلش مطیعه

کاش روحمون به وسعت زمین وآسمان بود



ادامه مطلب

بخند;-)

نگاه و فکر به گذشته فقط زمانی خوبه که از خوشیهاش لذت ببریم و از تلخیهاش پند بگیریم

 با اینهمه، عاشق اون خاطراتی ام که ناخوداگاه لبخند روی لب میاره

گذشته رو به تاریخ بسپار و فقط به خاطرات خوبش لبخند بزن

 



ادامه مطلب

مراقبش باش!

دستام رو به هم گره زده بودم.میدونستم اگه حرفی بزنم شاید واسم گرون تموم بشه.میدونست واسه چی اومدم پیشش.میدونست و لب نمیزد.سرد بود.درست یادم نیست.ولی اول چله زمستون بود.برف نمیومد ولی سرما تا پوست استخونت نفوذ میکرد.خواست کاپشن پشمیش رو بندازه روم.خودم رو عقب کشیدم.میدونستم اگه قبول کنم دیگه تمومه!دوباره روز از نو و روزی هم از نو.یه ترسی تو وجودم بود که مانع میشد حرفم رو بزنم.حرفی که شاید برای اون خوشایند نبود!ولی برای من عین آزادی بود.میتونستم خودم انتخاب کنم.حق انتخاب با خودم باشه!بهش گفتم پوریا برو!الان بری خیلی بهتر از چند وقت دیگه ست.گفت بهش فکر کردی؟!گفتم آره خیلی.گفت خیلی وقته بهش فکر کردی نه؟!سرم رو انداختم پایین.لبم رو گزیدم.فهمید از اولم دلم جای دیگه گیره.فهمید از اولم اومدنش بیخود بوده.شرمندش شده بودم.نمیخواستم بیشتر ادامه بدم.پا شدم و چند قدم رفتم جلو تر.بهش گفتم.همه چیو.گفتم:من سعید رو دوست دارم.انقدری که نمیتونم به جز اون به کس دیگه ای فکر کنم!ولی بهش نگفتم تا حالا.روم نمیشه بگم.میترسم.میترسم از اینکه اون از من خوشش نیاد.ولی دلم خوشه به همین دوست داشتنش!به همین که من اونو بخوام و اون شوت باشه!!
اشکام سرازیر شده بود.دیدم یه صدای آشنایی صدام میزنه.برگشتم.سعید بود.لال شده بودم.نمیتونستم چیزی بگم.همه چیو فهمیده بود.اونم گریه میکرد.
از دور دیدم پوریا داره میره!به سعید گفته بود:داداش!مراقبش باش...

+از سری خیال پردازی های ذهن آشفته نویس این روزهایم...



ادامه مطلب

انشاالله اگه خدا بخواد فاطمه واسه خودمه


سلام

من دیروز بعد از ظهر به قدری خوشحال بودم که نگو و نپرس، به اهدافم خیلی نزدیک شدم!

من که گفته بودم فاطمه یه چیزی فراتر از دختر خانمیه که شما تصور میکنید

دیروز بعد از ظهر فاطمه خانم عزیزم بهم تلفن زد و گفت (دقیقشو یادم نیست ولی با این لحن بود!): "خیلی فشار رومه، همش مامانم گیر میده بهم، تلفنمو جواب نمیده، همش تقصیر تواِ لعنتیه!!" بعد من بهش زنگ زدم و قضیه رو باز کرد واسم، میگفت برو با مامانت صحبت کن که با مامانم صحبت کنه که مامانم اینقدر بهم گیر نده

(آخه فاطمه خواستگار داره زیاد، خواستگاراشم خوبن ظاهراً که اینقدر گیر میدن بهش)

الهی فداش بشم من، خیلی خوشحال شدم، کلی سر به سرِ هم اتاقیم گذاشتم از خوشحالی

از همتون میخوام که برام دعا کنید

به دعاهاتون محتاجیم منو فاطمه

خدایا شکرت



ادامه مطلب

آن حرف بیست‌وسوم…

امروز یک روز عادی بود. مثل تمام روزهای عادی.

از خواب بیدار شدم، چای صبحم را در ماگ گلدار آبی بنفشم نوشیدم، کفش مورد علاقه ام را پوشیدم، از کنار تکه آسفالت شکسته بر اثر فشار ریشه ی درخت رد شدم، شالهای جدید مغازه ی سر خیابان را دیدم، با یک دختر چینی هم کلام شدم، برای بار چندم داستان مرد خندان را خواندم و چند دقیقه ای، درگیری دو مرد بر سر نوبت را در یک صف تماشا کردم.

بعد حس کردم که از زانو تا کف پابه طور وحشتناکی درد می کند. حرف دکتر را به یاد آوردم که گفته بود هرکاری میخوای بکن. بدو، راه برو، پشتک بزن.. فقط نپر. و من پریده بودم.

درد را نادیده گرفته و دنیا را چرخیده بودم، و در آخر درحالیکه روی این تخت دراز کشیده بودم به این فکر کردم که واقعا 25 سالگی این شکلی است؟ انقدر معمولی؟ انقدر غمگین؟


غمگین؟

نه آنقدرها هم غمگین نبود.

توی پارک که منتظر نشسته بودم چندتا بچه به طرفم آمدند و خواستند که داورشان بشوم، خانم مسنی شیرینی نارگیلی تعارفم کرد، کلینیک امروز کالکشن آهنگهای فرانسوی مورد علاقه ام را پلی کرده بود و وقتی از جلوی فروشگاه ی تازه تاسیسی که اطرافش پر از سه پای های گل بود رد میشدم، یکی از کارکنان چندشاخه گل جدا کرد و به من داد.

علاوه بر این، هوا خوب بود و می شد ساعت ها پیاده روی کرد، تردیلا و بستنی یخی آناناسی و نانی خورد، و به ترتیب آلبوم های Brad paisley را پلی کرد.

 همیشه دلم میخواست برای 25 سالگی ام یک دستگاه مو فر کن و یک گیتار داشته باشم؛ اما پولی که برای خرید یکی از اینها کنار گذاشته بودم، تماما خرج جلسات فیزیوتراپی زانو شد.

فکر کردم خب آنقدر ها هم مهم نیست. هنوز چیزهایی که برای 24 سالگی، 23 سالگی، 22 سالگی، و حتی 21 سالگی برایشان برنامه ریزی کرده بودم ندارم.

اسکیل های زیادی را نیمه کاره گذاشته ام و در هیچ کاری کاملا حرفه ای نیستم، گواهینامه ندارم، تافل ندارم، چندتا دیپلم فنی ندارم، تابحال یک انیمیشن هم نساخته ام و هنوز نمیتوانم قیافه ی یک آدم را درست مثل خودش طراحی کنم. و کلی چیز دیگر و مهمتر که قرار بوده تا به الان بدست آورده باشم و ندارم. 

هنوز. 

هنوز ندارم.

می دانم که قرار نیست طی یک سال معجزه بشود، اما از ته دل آرزوی یک چیز را دارم: اراده ی قوی...


 Dreaming Of The Days (Vocal Version Of Einaudi's I Giorni )/ Katherine Jankis 



ممنون از تمام تبریک های عمومی و خصوصی قشنگتان. خیلی زیاد :)




ادامه مطلب

تو هر اتفاق خوب یا بد محرمیت قلب منو قبول میکنی ؟! ..

 

_ عروس خانم

برای بار سوم عرض میکنم

آیا بنده وکیلم با مهریه معلوم شما را به عقد آقا سید .. .. در بیاورم

آیکن علامت سوال,آیکن علامت تعجب,شکلک علامت تعجب,شکلک علامت سوال,آیکن علامت ها,آیکن علائم نوشتاری,آیکن های متحرک,آیکن های متنی,شکلک برای وبلاگ,شکلک برای پست ها,شکلک های فانتزی,شکلک دخترانه,شکلک صورتی,آیکن صورتی,آیکن های صورتی,دانلود آیکن

.

_با اجازه حضرت ولی عصر"عج" و پدر و مادر عزیزم بله

برف  و شادی و صداهای مختلف

شکلک,کاراکتری,خنده دار,بامزه,فانتزی,رنگارنگ,دخترونه,دخترانه,جدید,سایز کوچک,ریزه میزه,شکلک های کوچولو,نوشتاری,کوچک,زیبا,قشنگ,باحال,خشگل,شیک,شاد,کوچیک
.

دخترک

نگاه میکرد

از زیر چادر

.

صورت آقاشون خیلی پیدا نبود

گوشه ی چادر رو کمی بالا گرفت

شکلک,کاراکتری,خنده دار,بامزه,فانتزی,رنگارنگ,دخترونه,دخترانه,جدید,سایز کوچک,ریزه میزه,شکلک های کوچولو,نوشتاری,کوچک,زیبا,قشنگ,باحال,خشگل,شیک,شاد,کوچیک

.

_ پیس پیس

آقامون سلام

شکلک,کاراکتری,خنده دار,بامزه,فانتزی,رنگارنگ,دخترونه,دخترانه,جدید,سایز کوچک,ریزه میزه,شکلک های کوچولو,نوشتاری,کوچک,زیبا,قشنگ,باحال,خشگل,شیک,شاد,کوچیک
.

آقا پسر خندش گرفت

_سلام خانومم

cafe-webniaz.ir

.

_آقامون

.

بله؟

.

_بهت تبریک میگم ک من زنت شدم

شکلک,کاراکتری,خنده دار,بامزه,فانتزی,رنگارنگ,دخترونه,دخترانه,جدید,سایز کوچک,ریزه میزه,شکلک های کوچولو,نوشتاری,کوچک,زیبا,قشنگ,باحال,خشگل,شیک,شاد,کوچیک

.

_خیـلی خیلی ممنونم بانو ..

خیلی مخلصیم

.

دو ساعتی نگذشته بود ک اتاق پر از بوی قاطی شده ی عطر و برف شادی مونده بود

و عروس و داماد

.

آقا داماد بلند شد و کلام الله مجید رو از رو سفره برداشت

دست خانم رو گذاشت رو قرآن

دست خودشم گذاشت کنارش

cafe-webniaz.ir

.

_خانومم به احترام همین قرآن ازت ی بله میخوام.. .

تو هر لحظه ای و هر ثانیه ای

تو هر اتفاق خوب یا بد

محرمیت قلب منو قبول میکنی؟

شکلک های ساده,شکلک های بامزه,شکلک های پراستفاده,شکلک های مورد علاقه

.

عروس خانم سرش پایین بود

فکر میکرد

محرمیت قلب ی نفر رو قبول کردن

یعنی یک روح باشید در دو بدن

یعنی حرف نگفته ای نباشه

یعنی صاف صاف باشی

شکلک های ساده,شکلک های بامزه,شکلک های پراستفاده,شکلک های مورد علاقه

.

_بله آقا سید

بله
شکلک,کاراکتری,خنده دار,بامزه,فانتزی,رنگارنگ,دخترونه,دخترانه,جدید,سایز کوچک,ریزه میزه,شکلک های کوچولو,نوشتاری,کوچک,زیبا,قشنگ,باحال,خشگل,شیک,شاد,کوچیک

..

آقا پسر قرآنو گذاشت رو پیشونیش

_خدایا شکرت

..

شیرینی برداشت گرفت سمت خانوم

_مبارکه بانو

http://bia2skin.ir/theme/abzar/posticon/134.gif
.

 

 

پ.ن : زندگیتون سرشار از عــشق خــدایی ^ــ^

 



ادامه مطلب

تابـوتمـو که دیدی گـریه زاری نکن ..

بســم الله
.

.
در مورد مرگ و قیامت و آخرت زیاد حرف میزدیم

ولی تا حالا یهویی اینجوری ..

همچین سوالی ازم نپرسیده بود:

"اگه یه روز تابوتمو ببینی چیکار میکنی ملیحه .. ؟" .

گفتم:"عباس تو را خدا از این حرفا نزن ..

عوض اینکه دو نفری نشستیم ..

یه چیز خوب بگی ..

حرفمو قطع کرد و گفت:"جدی میگم ملیحه .."

دست زد رو شونَم و گفت:

"تو باید مرررد باشی ..! من زودتر از اینا باید میرفتم ولی ..

چون تو تحمّلشو نداشتی ..

خدا منو نبرد ..

احساس میکنم دیگه وقتشه ..

گفتم:"یعنی چیییی ..؟

معنی این حرفا چیه عباااس ..

یعنی واقعاً میخوای دل بکنییی ..؟!"

گفت:"آره .. "

گیج بودم ..

نباید قبول میکردم .. گفتم:"عباس ..

خودت اگه جای من بودی ..

شنیدن این حرفا واست راحت بود ..؟"

میگفت:

"هر بار که از خونه میرم بیرون و ..

باهام خداحافظی که میکنی ..

به این فکر کن که شاید دیگه همو ندیدیم .."

تحمل پذیرفتن این یه مورد خیییلی سخت بود ..

میدونستم هر جور شده با استدلالاش مجابم میکنه ..

قربون صَدَقَم میره و منو میخندونه...

ولی این بار خنده به لبهام نمی اومد ..

از خدا خواسته بود ..

اول به من صبر بده ..

بعد شهادت به خودش ..

گاهی وقتا نگاش که میکردم،میلرزیدم ..!

انگار ابهتش ..

یه چیزی تو وجودش میترسوند منو ..

یه بار اینو بهش گفتم ..

لنگه دمپایی برداشت و کوبید تو کله ش ..!

رو زمین غلت زد و گفت: "مگه من کی ام که اینجوری میگی ملیحههه...؟!

همه مون از خاکیم و دوباره خاک میشیم..."

میگفت:

"تابوتمو که دیدی گریه و زاری نکن..."
.

.

#شهید_عباس_بابایی

 

 

پ.ن : فقــط => :)



ادامه مطلب
صفحه 4,045 از 4,062« بعدی...102030...4,0434,0444,0454,0464,047...4,0504,060...قبلی »