سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

خواب‌های مشما پاره‌ای

دوباره هوا بارانی شد و مثل رد شدن آب از آبکش دارد از آسمان باران می‌بارد. دوباره پشت میز رایانه‌ام که در کنار تخت و پنجره اتاقم قرار دارد لم داده‌ام و دارم می‌نویسم. راستی هیچ حواستان هست بیرون چقدر سبز شده؟

به هر حال، برویم سر داستان خودم. یعنی هیچ کسی هم در دنیا وجود دارد که نصف من هم خواب ببیند و یادش بماند؟! شما فکر کن اگر می‌شد خواب را پس‌انداز کرد من الان "زاکربرگ" خواب‌دارها بودم. تازه کلکسیون خواب‌هایم هم تکمیل است، از فرو رفتن در نقش باب‌اسفنجی و سوپرمن و بتمن و اسپایدرمن گرفته تا سفر بین سیاره‌ای و فرو رفتن در جلد یک قاتل سریالی و جنگیدن وسط بتلفیلد سه و چهار و فرار از دست زامبی‌های واکینگ‌دد و نجات سرجوخه رایان و نقش باجناق بهرام رادان در بی‌پولی با همان چاله در چونه.

هیچ می‌دانستید الان چند وقتی است که موضوع خواب قحطی آمده است؟ یعنی چه؟ یعنی چه که هر شب هر شب، آدم در رویا ببیند که، گلاب به رویتان تنگش گرفته است و شماره یک دارد؟ آن هم از وقتی که خواب شروع می‌شود تا خود صبح یک‌سره در جستجوی "دابلیو سی" بگردد.

دی‌شب نه پری‌شب یک لیوان آب چپانده بودم درون حلقم، آقا بگو این کار را نکن. از همان ابتدای خواب مانند "اینسپشن" معلوم بود که آخر و عاقبت خوشی در انتظار شخصیت اصلی داستان نیست. همان طور که حدس می‌زنید به صورت کلیشه‌وار و مقوایی بدون درنگ از فتادن در محیط محترم رویا، بنده به "دست به آب" مراجعه کردم، در داستان را که باز کردم دیدم که به‌به، لامپ روشن نمی‌شود، ناچار از "دست به آب" بیرون جهیده و با آن هم استرس شماره یکی در خانه به دنبال لامپ می‌گشتم، لامپ اول را امتحان کردم، فکر می‌کنید پاسخ چه بود؟ خب معلوم است دیگر، کار نمی‌کرد، یعنی خواب از این هم مقواتر؟ کلیشه‌تر؟ مشما پاره‌تر؟ لامپ دوم و سوم و چهارم و "n ام" را هم امتحان کردم، روشن نشد که نشد، بابا لامذهب از یک تعداد به بعد مجبور بودم برای تهیه لامپ به بازار بروم و برگردم. آخر آدم چند بار پیش می‌آید لامپ نو رشته‌ای، کم‌مصرف، ال ایی دی خریداری کند و لامپش در همه جای خانه کار کند به جز آنجا؟؟؟ یکی هم نبود در خواب بزند پس مغز من بگوید خب نادان، اگر لامپ خراب است، چه ربطی به "بیزنس" تو دارد؟ تازه حالا که فکر می‌کنم "دابلیو سی" به قدری روشن بود که من می‌توانستم سرپیچ لامپ و کاشی‌ها و سنگ‌های به کار رفته در محیط بی‌ناموسی "دست به آب" را به خوبی ببینم، نمی دانم چرا نمی‌توانستم شماره یک را به اجرا بگذارم؟ یک آن به خوم آمدم دیدم بالای سرم بیشتر از تعداد لامپ‌های استادیوم آزادی لامپ بسته‌ام! یکی نبود بگوید د لامذهب مگر استادیوم آزادی است؟ یک وضع قاراش میشی بود که نگو، یعنی آن همه لامپ را اگر یک جا از فاصله چند متری روشن کنند، فولاد تاب برمی‌دارد، کلنگ جماعت که دیگر جای خود را دارد.

حالا نمی‌دانم به کدام دلیل ناموسی یا بی‌ناموسی‌وارانه‌ای یکی دو تا از بچه‌های فامیل هم بالای در و دیوار "دست به آب" راه می‌رفتند و با پا و چوب و عصا افتاده بودند به جان مزرعه لامپ‌ها. هی من لامپ می‌بستم به سرپیچ، هی آن ها با عصبانیت آن بالا می‌چرخیدند و لامپ می‌ترکاندند. ضمیر ناخودآگاه است دیگر، اسمش رویش است، مدرسه نرفته، سواد مواد هم که ندارد، برای همین ناخودآگاه است، ناآگاه است دیگر، نادان است. بی شعور است بی‌همه‌چیز است! شما کوتاه بیا. عقلش نمی‌رسد. بابا شماره یک به درک، کمر اقتصاد خانوار شکست، شونصدهزار و خورده‌ای لامپ بیست سی‌هزار تومانی را زدند تخته کردند رفت پی کارش.

فکر می‌کنید چه شد آخرش؟ من ماندم و شماره یک و ساعت سه نصفه شب که از خواب پریدم؟ نه بالام جان، مگر فیلم هالیوودی بود که به همین زودی‌ها تمام شود. برای خودش یک سریال "کیمیا"یی "معما شاه"یی "یوزارسیف"ی چیزی بود برای خودش در حد برادر صدا و سیما ملی. تا خود هفت صبح مشغول مراسم لامپ‌زنی بودیم. یعنی مراسم جوجه خواری "ارسطو در سریال پایتخت" باید جلویش لنگ بیاندازد.

حالا بماند فردا شبش چه خوابی دیدم. همین بگویم که من بودم و دایی جان ناپلیون و مادر جان بودند و تنها امید ناسا برای پرتاب آن دو نفر برای کشف سیاره‌ای که جان بشریت را از خطر انقراض نجات دهد و دعواهای مادرم با ناسا سر لباس فضایی. یعنی مدیونید اگر فکر کنید مادرم گذاشت تا خودش به همراه دایی‌جان ناپلیون به فضا پرتاب شوند، دست آخر هم که لباس فضایی را باب میل ایشان دوختند، لباس برایش تنگ بود، مادرجان هم زنگ زد به دایی‌جان ناپلیون و گفت پروژه لغو شد! به همین راحتی، به جایشان یک ربات فرستادند و بقیه داستان که فکر نمی‌کنم فرصت داشته باشم تا اینجا در همین پست بتابانمش. مهمان داریم، قرار است پنج تا از همین انگری بردهای فامیل با پدر و مادرهایشان تشریف بیاورند اینجا. باقی بقایتان، عوامل اجرایی دوخت و دوز لباس فضایی ناسا فدایتان.

پی‌نوشت:

0- سال نو مبارک، فرا رسیدن نوروز باستانی و آغاز سال یک‌هزار و سیصد و نود و پنج آفتاب بر همه شما عزیزان مبارک باد. (متن کلیشه هم از این مشماپاره‌تر برای تبریک سال نو هست؟)

1- یک نوشته با رعایت نیم‌فاصله. رعایت نکردن نیم‌فاصله برای من حکم عبور از چراغ قرمز را پیدا کرده است. کلنگ که بودم، روانی شدم رفت!

2- بوی قرمه‌سبزی همه جا را پر کرده، من بروم مسوولیت خرابی‌های آشپزخانه را گردن بگیرم، آخر پریروزی‌ها دو تا از همین انگری‌بردهای فامیل داشتند از خنده پای فرمایشات کلنگی من از خنده می‌ترکیدند که مادرم پا شد و مسوولیت انفجارهای بلژیک و ترکیه را هم انداخت گردن من! بیا و ملت را شاد کن، این هم دست‌مزدش.



ادامه مطلب

استیک با طعم روز کوک، اینجا کلنگ دونه

یعنی شما هم از این کانال‌ها نگاه می‌کنید که در آن برنامه "استیک" پخش می‌شود؟ برای عزیزانی که مانند من از این کانال‌ها ندارند باید بگویم که برنامه "استیک" یک برنامه‌ای است که از روی برنامه "روز کوک" کاپی (کپی، رونوشت) شده است و اصلا و ابدا برنامه "روز کوک" هیچ ربطی به آن برنامه ندارد. تو بگو یه قرون اگر شباهت داشته باشد. ندارد دیگر.

برای ان که ابعاد ماجرا را بیشتر روشن کنیم باید پروژکتور روشن کنیم؟ مگر ورزشگاه آزادی است؟ ورزشگاه آزادی که هنوز قسمت بالایی‌اش صندلی ندارد یا این که دارد؟ پروژکتور را در حال حاضر بگذارید کنار. بگذریم. داشتم با این ذهن درگیرم فکر می‌کردم اگر شرکت کننده‌های این برنامه "استیک" در "روز کوک" شرکت می‌کردند چه برنامه‌ای تولید می‌شد:

ابتدا مجری برنامه جناب "بارخوب" در حالی که کف می‌زند وارد صحنه می‌شود. وقتی کف می‌زند بیننده فکر می‌کند که یک پلیکان دارد برای بلند شدن از زمین بال می‌زند، من نمی‌دانم به هر حال قصد ایشان بال زدن است یا تشویق، اما هر چه هست تا آخر برنامه همین طوری پیش برود از زمین بلند می‌شود و می‌تواند به عنوان نخستین انسان پرنده که با کف زدن پرواز کرد، نامش را در کتاب "گینس" ثبت کند.

"بارخوب": شرکت کننده نفر اول، این شما و این هم رضا.

ناگهان یک نیسان مو وارد صحنه می‌شود. وسط مسط‌های آهنگ یک چند دفعه دماغش از مو بیرون می‌آید و دوباره به زیر مو می‌رود. تمام خاک صحنه را با خودش جارو می‌کند و مدام مثل "رضا یزدانی" داد و فریاد می‌کند، تو گویی یکی با دسته بیل دارد انگشت کوچک پای راستش را له می‌کند.

پس از اتمام آهنگ، مجری برنامه دوباره بال‌زنان وارد صحنه می‌شود.

داور شماره یک، "فرهاد بگندمان": در حالی که دارد با دندان‌هایش یک هویج می‌جود می‌گوید: شما هشتم کوچک را خوردی، قورت دادی و یک هشت بزرگ به جایش بالا آوردی. آخر آدم "آفتامات" موتور گازی را می‌بندد روی نیسان آبی؟ "آفتامات" نمی‌دانید چیست؟ "آفتامات" یک چیزی است مثل "سگ دست" پیکان پنجاه و هفت. رو به "مهدی غمناکی" می‌کند و یک گاز هویج هم به "مهدی غمناکی" می‌دهد.

داور شماره دو، "پوریا صفدری": ببین رضا جان، شما اجرای صحنه‌ایت یک مقوا بیشتر نبود. حیف مقوا، اجرای صحنه‌ی شما یک مشما بیشتر نبود، نه مشما هم زیاده، از این کیسه فریزرها بود. تازه سوراخ هم بود. دماغتم چند بار از موهات زد بیرون، تازه اون هم پر از مو بود، در کل من اجرای شما رو دوست نداشتم و در همین حالت رو به "مهدی غمناکی" می‌کند و می‌گوید رضا جان تو خیلی پیشرفت کنی تازه می‌شوی مثل این گنده‌بک و بعد با دست طوری اشاره می‌کند که دارد داور کناری خودش "فریدون سرپایی" را کور می‌کند. بعدش "پوریا صفدری" و "مهدی غمناکی" هی به سر و صورت یکدیگر و "فریدون سرپایی" می‌کوبند.

مجری برنامه دو سه تا بال می‌زند و می‌گوید نظر داور سوم، آقای "فریدون سرپایی" چیست؟

داور شماره سه، "فریدون سرپایی": من هیچ احساسی در اجرای شما ندیدم رضا جان، شما به دنیا هم که اومدی بی‌احساس بودی، من اون روز تو بیمارستان بودم، تو اول یک کپه مو بودی بعد یه دماغی هم بهت آویزون شده بود. همین، بچه باید یه کم احساس داشته باشه، بعد از اون هم باید بگم اصلا چه کسی گفته که ما باید داور باشیم؟ چرا شما نباید داور باشی؟ چرا "بارخوب" جان نباید پرنده باشه؟ بعد در حالی که بغض کرده می‌گوید: یه کم احساس داشته باش، ظالم، بی‌احساس، سنگ‌دل، برو سلمونی بگو صفر بتراشه موهاتو. چهارشنبه سوری هم نزدیکه، ترقه مرقه می‌گیره به کله و موهات، یه هو خاکستر می‌شی‌ها، از من گفتن بود. بعد یک دستمال می‌گیرد جلوی صورتش و یک دل سیر گریه می‌کند.

داور شماره چهار، "مهدی غمناکی": دوستان الان مدل ابروهای من مدل "نا امیدی" هست؟ "پوریا صفدری": نه، یه کم بیشتر، باز هم یه کم بیشتر، آها، حالا خوب شد. در حالی که ابروهای "مهدی غمناکی" از حالت افقی به حالت عمودی درآمده می‌گوید: من زنگ صدای شما رو دوست داشتم. شبیه زنگ خونه پدربزرگم اینا تو "دارآباد" بود. وقتی زنگ می‌زدیم، یه بلبل می‌اومد بیرون، یه سره بندری می‌زد. اصلا هم به حرف‌های بقیه گوش نکن، من خودم انقدر پشت صحنه گریه زاری می‌کنم تا شما بیایی بالا.

بعد مجری برنامه در حالی که نیم متری از سطح صحنه فاصله گرفته و به صورت پرواز در آمده است می‌گوید برویم و برگردیم، شرکت کننده بعدی!....

البته برای کسانی که نمی‌دونند رضا چه شکلی هستش، یک تصویر اینجا هست از این که سایرین رضا را چگونه می‌بینند، از نظر بقیه ایشان جناب رضا هستند:

البته چیزی که من از ایشون می بینم کمی با دید سایرین متفاوته:

پی‌نوشت:

0- از همه پوزش می‌طلبم، اینجا فقط قصد شوخی است.

1- خلاصه امروز صبح بعد از کلی نذر و نیاز و شرکت در ختم انعام مادر حشمت خانم اینا و چپاندن دو تا صد تومنی پاره پوره که به عنوان مابقی پولم از یک نانوا دریافت کرده بودم در صنندوق صدقاتی که درش از قبل باز بود و به شدت مشکوک می‌زد، بعد از ساعت ده صبح مه تمام شد و آفتاب خودش را نشان داد. به قول این اجنبی جماعت خواستیم برای ادامه خانه تکانی بگوییم "here we go" که دیدیم وقتی تا ظهر باقی نمانده. این شد که گفتیم اول نهار بخوریم. بعدش دیگر حساب ما با کرام الکاتبین است.

2- سر صبحی خواب بودم، صدای زنگ تلفن داشت تختم را از پنجره اتاق می‌انداخت بیرون. با چشمانی ترک خورده و تصادفی از خواب پریدم. تا بیدار شدم صدای تلفن قطع شد. هیچ می‌دانستید من بچه که بودم قرار بود اسمم را بگذارند شانس‌قلی.

3- حالا نزدیک‌های ظهر است، باز هم طبق معمول غذا آن قدر کف کرد که از قابلمه زد بیرون، بی‌خودی دنبال مقصر نگردید، قرار است که من و پدرم طی یک مراسم باشکوه به دار آویخته شویم. چرا؟ آخر مادرم هر سال دم عیدی زنگ ‌می‌زند یک کامیون دنده عقب می‌آید توی حیاط خانه، ده یازده تن تقصیر خالی می‌کند توی باغچه که هشت و نیم تنش به نام من می‌باشد و باید تا آخر سال بعد یک به یک آن‌ها را گردن بگیرم!

...بعدتر اضافه شد:

4- وسط همان "هیر وی گو" هستیم. تازه فهمیدم که امروز روز بانوان است. بانوان و نسوان و لیدیز محترم، روزتان مبارک. روزگار به کام باشد و تندرست باشید.

5- می‌خواهم دم عیدی یک بازی وبلاگی راه بیاندازیم. موافقید؟



ادامه مطلب

جدایی آفتاب نادر از فرش سیمین

دیروز صبح هوا مه آلود بود. پا رو که از در بیرون می‌گذاشتی فکر می‌کردی داری توی ابرها وول می‌خوری. هر چه که از صبح گذشت از شدت مه کاسته می‌شد. الان دو سه روز است که فرش را انداخته‌ایم توی حیاط تا خشک شود. آفتاب را گویی شده ستاره سهیل. عدل روزگار از وقتی ما این فرش بی‌صاحب‌شده را شسته‌ایم، از ترس بوی نا و رطوبت فرش دو سه روزی است که سر و کله‌اش این ورها پیدا نشده. بوی گربه مرده همه منطقه را برداشته است. حوالی ساعت ده صبح دیروز بود، رفتم توی ایوان، دیدم آفتاب از پشت ابرها کم‌کم دارد دست می‌کشد روی باغچه. از توی حیاط بلند گفتم: مامان، آفتاب دارد درمی‌آید. از توی خانه مادرم با یک صدای خیلی جدی و محکم گفت: کاریش نداشته باش. بزار بیاد بیرون! یعنی خدا شاهد است این یکی را من اگر هم بخواهم نمی‌توانم گردن بگیرم. بابا داعش از آن سوی مرزها به حرف آمد. قوانین بنیادی فیزیک به فنا رفت. اگر همین فرمان جلو برویم، همین فردا پس‌فردا است که وقتی ناسا اعلام کند فلان سیاه‌چاله بهمان ستاره را بلعید مادرم یک جوری به من نگاه کند که یعنی، آره، باز هم گند زدی به کاینات خدا. سرتان را درد نیاورم، ده دقیقه نشد، آفتاب دوباره پیچاند و تا غروب دیروز هم دیگر رنگ و رویش را ندیدیم. تا شب مادرم می‌گفت: چند بار بهت گفتم کاری با آفتاب نداشته باش!

الان بعد از دو سه روز آفتاب گردن کشیده روی این یک وجب جایی که ما اسمش را گذاشته‌ایم خانه. از اتاق "میم" شروع کرده‌ایم به درآوردن خنزر پنزرها و من هم افتاده‌ام به جان شیشه‌های اتاق. حالا وسط هیر و ویر آمدم دارم وسط اتاق خودم این لاطایلات را می‌نگارم. ای قوم به حج رفته کجایید؟ کجایید؟ خانه‌تکانی همین‌جاست، بیایید، بیایید. نمی‌دانم چرا هر وقت من داخل اتاق پا می‌نهم، با اردنگی و فحش و ناسزا روبرو می‌شوم. تا آفتاب نرفته بروم بشور و بساب. قربان دستتان، اگر جا دارد یک امروزی یک مقداری به ما آفتاب قرض دهید. فردا که رفتیم برای خودمان یک مقداری از بازار آفتاب خریدیم، مال شما را پس می‌دهیم. ای آفتاب، یک امروزی می‌خواستیمت، می‌خواستیمت، می‌خواستیمت، ولی تو نموندی، ولی نموندی!

پی‌نوشت:

1- صدای جاروبرقی مرا می‌خواند!

2- درخت‌های آلوچه همه شکوفه داده‌اند. حیاط کم‌کم دارد سبزتر می‌شود.

3- به درخواست کارگروه محتوای نامربوط فامیل حذف شد !!!!

... بعدتر اضافه شد

4- الان داشتیم فرش اتاق "میم" را برمی‌گرداندیم داخل اتاق، دو ساعت طول کشید که اجلاس سران بفهمند که فرش را کدام طرفی باید برگردانیم توی اتاق. حالا تا اینجایش هیچ مشکلی نبود، وقتی می‌خواستم فرش را داخل اتاق پهن کنم مادرم گفت: این طوری نه! از وسط لبه بزرگ‌تر فرش یک طوری فرش را بلند کن که همه سه مترش با هم در دستانت باشد! یک نگاهی از روی تعجب به میم انداختم، هم‌زمان او هم یک نگاه به من انداخت. آخر مگر من بابادست درازم؟! مگر می‌شود؟! روی فرش پا نگذار، پا نگذار، پرواز کن برو بیرون، تو اصلا عرضه نداری، گم بشو برو بیرون خودم درستش می‌کنم! کسی دوربین ندارد من زل بزنم تویش!؟

... خیلی بعدتر اضافه شد:

5- نوبت به اتاق خودم رسیده است یعنی می‌خواهیم اتاقم را بترکانم ببخشید، بتکانم، ارتباط فرط.

... خیلی خیلی بعدتر بدون هیچ رمقی اضافه شد:

6- یعنی آن قدری اتفاق افتاد که دیگه هیچ نایی برای نوشتن ندارم!



ادامه مطلب

رساله‌ی کلنگ‌بچه‌ای که یک جایش گشاد بود

کلنگی که خرقه‌ی گدایان بر تن و لنگ حمام بر دوش و جام اسپند و گل‌پر به دستش بود، دندان به دندان می‌خواید و همی زیر لب می‌ژکید. پسر کلنگ‌ترش را فراخواند و با او چنین ماجرا می‌کرد که توی الدنگ هیچ نمی‌کنی و تا لنگ ظهر در خوابی و مرا به وقت نصیحت اطوار بپرانی. چند یاسین به گوش تو خوانم که اسپند گرداندن و شیشه‌ی ماشین پاک کردن و آوازخواندن تعلم کن تا تو هم سکه‌ای به کف آری و لختی زندگانی را فهم کنی. اگر از من هیچ به گوش نگیری و سر نافرمانی با من قرار کنی، به خدای احد و واحد تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ‌شور شده‌ی آنان بیاموزی و به دانشگاه اندر شوی و با کارشناسان ارشد بیکار و دکتران بی‌مایه تیله، هم‌نشین گردی و تا زنده باشی، در جستجوی کار بمانی و اندر مذلت و ادبار و فلاکت و سرکوفت اهالی پارتی‌داران زندگی گذرانی و یک جو از مال دنیا حاصل نکنی!

پی‌نوشت:

1- با درود بر روح بلند بزرگ‌مرد، خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی معروف به "عبید زاکانی" و کسب اجازت از ایشان

2- به روزگاری رسیده‌ام که تعداد کسانی که متن را "کپی" می‌نمایند بیش از تعداد کسانی رسیده است که متن را "پی‌ست" می‌نمایند. برای اهل خرد در این پی‌نوشت نشانه‌هایی است!!



ادامه مطلب

ترسم که پول نفت در غم ما پرده‌در شود

یک هایکو؟، هانیکو؟، اوشین، ... هر چی که اسمش را دوست دارید بگذارید!! برای حال و احوال این روزهای ما:

ترسم که پول نفت در غم ما پرده‌در شود

هفتاد و هشت صفحه برجام، به کل بی‌اثر شود

گویند که نقد شوند یک روز نفت و گاز

آری شود، ولیک به خون جگر شود

خواهد شدن به سازمان ملل، نماینده‌ای

کز پول مردم وطنم، یکی را خبر شود

در هر سرا تو ببینی، هشت فوق لیسانس

باشد کزان میانه، یکی کارگر شود!

با این همه قول قشنگ، پر شد ذهن ما

آری به لطف حرف‌های شما، عقل خر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ، چو حالا کلنگ به دست توست

دم درکش ار نه باد "فتا" را خبر شود!

پی‌نوشت:

1-

تو هم دیدی که آن کاخ برومند

چه دید اندر خم این چاه رنگین؟

به جای دادن پول و حسابش

ببرد از هر چه بوده آب سنگین

دو روز دیگر از فردا تو خود گو

نباشد بر سر عهد، کاخ ننگین!!



ادامه مطلب

تا برجام هست زندگی باید کرد

روزی برجام هشتاد و هشت خواهد آمد

و پیامی خواهد آورد

خواهد آمد دستاوردی به اصول‌گراها خواهد داد

سوراخ قلب بقیه رآکتورها را سیمانی دیگر خواهد بخشید

آب سنگین را خواهد گفت: چه تماشا دارد آب معدنی‌های سبک غیر بهداشتی

هر چه فرزاد حسنی است از صدا و سیما بر خواهد چید

اصلاح‌طلب‌ها را خواهد گفت: فهرست آورده‌ام، فهرست امید

هر چه قفل است را پاره خواهم کرد

فقط با یک دانه کلید

من گره خواهم زد دست و بال کاترین اشتون را به دماغ آنگلا مرکل

ابروهای جان کری را با لنگ‌های بانو سوسانو

و به قول بعضی‌ها

آب‌ها را خواهم ریخت آن‌جا که دارد می‌سوزد

صندوق ذخیره ارزی را با قلوه سنگ هم که شده یک بار برای همیشه پر خواهم کرد

تا دیگر هیچ وقت خالی نشود

مگر این که مردم فلسطین دوباره سنگ کم بیاورند

برجام هشتاد و هشتم خواهد آمد و سر هر دیواری یک خبرگزاری کار خواهد گذاشت

که اعلام کنند برجام آمد که آمد، قیمت‌ها همچنان آن بالا بالاهاست و هیچ پایین نیامد!

پای هر کالا افزوده بر ارزشش مالیاتی خواهم کاشت

تا جایی که از قیمت کالا هم بیشتر شود

و شما را خواهم گفت: چه شکوهی دارد

افزایش قیمت خودرو

برجام خواهد آمد و

آشتی خواهم کرد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد1

و اگر دوباره مشکلی پیش آمد

برجام خواهم داشت!!

(کلنگ همساده پسر با کمک سهراب سپهری)

پی‌نوشت:

1- نور خواهم خورد: به عقیده کارشناسان خاورمیانه، در کشورهای حوزه خلیج همیشه فارس، تنها چیزی که در صد سال آینده خوردن آن می‌تواند رایگان بماند، نور خواهد بود، از این رو است که دانشمندان سعی در تولید سلول‌های پوستی سبزینه‌دار هستند تا انسان‌ها بتوانند در قرن آینده به وسیله‌ی فتوسنتز زندگی خویش را پیش ببرند.

2- دستاوردهای برجام تمام مشکلات کشور را حل کرده‌ است. لازم به ذکر است که این شعر هیچ ارتباطی با این لینک ندارد.



ادامه مطلب

که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان. الهی نام تو ما را شفا، مهر تو ما را دوا، ذکر تو ما را دعا، لطف تو ما را روا، فضل تو ما را لوا، کنف تو ما را ماوا،  الهی شناخت تو شعله‌های سرکش نفس ما را آتش‌نشان، یاد تو ناآرامی‌های قلب تپنده‌ی ما را اطمینان، ای که باشی بر همه حال بر ما تو پشتیبان، خداوند بزرگ یکتای منان. الهی ستمدیدگان را پشت و پناهی و درماندگان را چاره‌ی هر بلایی و نیازمندان کویت را دست‌گیر قضایی. الهی چه عزیز است او که تو او را عزیز داری و چه خار گردد آن که تو آن را از درگاه خود رانی.

سپاس ویژه‌ی خداوند یکتای جهان است. همه‌ی دنیا بنا بر سر دوستی و عشق اوست و دوستی و عشق در دوستی سر دوست که اوست. که را یاری این است که گوید چون اوست؟ الهی بی تو نه می‌توان به سر برد و نه می‌توان راه را شناخت. فردا در موقف حساب، باشد که ما را دریابی و از لطف و احسان و بخشندگی‌ات ما را نوایی. ما را ببخش و بیامرز.

...

بیش از این دردسرتان نمی‌دهم، خداوند نگه‌دار همه‌ی ما باشد.

(بیست و ششم اردیبهشت ماه سال یک‌هزار و سیصد و نود و پنج آفتابی، کلنگ همساده پسر)

پی‌نوشت:

1- جل و پلاسمان را جمع کردیم و کشاندیم بردیم آن‌جا، اگر کسی خواست در بخش دیدگاه رایانامه‌اش را قید کند تا برایش ارسال شود. (انگری‌بردهای فامیل، بای بای :)) )

2- از همه دوستانم که تا کنون به اینجا آمده بودند و مرا در تمامی لحظه‌ها همراهی کردند تشکر و قدردانی می‌نمایم. باور بفرمایید دلم می‌خواست اسم تک‌تک کسانی که به اینجا می‌آمدند را اینجا بنویسم. اما شاید که نام کسی در این میان جا بماند. پس می‌گذارم به عهده خودتان. به قول "بلدالملک" در سریال "قهوه تلخ" در بخش دیدگاه همین پست، نام، پیشه و قصدتان از ورود به کاخ را برای همیشه به یادگار بگذارید.

3- ای بیان، ای که مخ آدم را می‌گذاری لای منگنه بس که نازی، ای سرویس‌دهنده‌ی خوب در زبان پارسی، خداحافظ. با اخترام به بیان و تشکر برای خدمت‌رسانی بی مزد و منت ایشان، نام کلنگ را برای همیشه همین‌جا نگه می‌دارم و با خود به دنیای بی‌ناموسی وردپرس نمی‌برم. کلنگ تک است، شعبه ندارد، مثل غلام‌قلی قلی‌زادگان از روستای قل‌آباد ممسنی در کشور قل‌دون. یک چیز یکتایی است بی‌شرف. لازم به ذکر است که این وبلگ تا زمان حیات بیان و در صورت تمایل آن عزیز هوادار اهالی اهل قلم این‌جا باقی خواهد ماند و به دست بنیان‌گذارش منفجر نخواهد شد. نه مانند قبلی‌ها که در بلاگفا و پس از آن در پرشین‌بلاگ خودم با تی‌ان‌تی منهدم‌شان کردم. این هم به خاطر آن است که بیان عکس تبلیغ پفک نمکی و لواشک زردآلو را در گوشه وبلاگم نمایش نداد. مگر این که بیان به دلیل به روز نشدن تیشه به ریشه‌اش بزند، گفتم که فردا پس‌فردا این‌جا ترکید نگویید کار کلنگ بوده است.

4- می‌رسیم به قسمت هیجان انگیز ماجرا و معرفی کلنگ در دنیای واقعی، این که من کیستم و چیستم چه دردی از شما دوا می‌کند؟ اصلا چقدر من الکی خودم را تحویل می‌گیرم؟ به قول اجنبی جماعت Who cares !!؟ 

4- در پناه حضرت دوست خوش و خرم روزگار بگذرانید. با اجازه خواجه‌ حافظ شیرازی که چه خوش فرموده‌اند:

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست

5- پیشنهاد می‌نمایم مطالعه بفرمایید: گزارش لو رفته تیم‌های گشت نامحسوس !!

6- بفرمایید تمشک! (خدایی‌اش یک خل وضع از بیان برود، خیلی هم بهتر است)



ادامه مطلب

پیروی کرده‌ایم از دولت

نخود، لوبیا، خربزه، کله‌پاچه، بویینگ، پوشک بچه، شیرخشک می‌فروشیم. بیا این ور بازار، جانم؟ این‌ها؟ این‌ها جنسینگ است با نمک بویو. کیلویی چندرغاز. چه شده؟ چه خبر است؟ گفتم این‌جا دیگر مشتری ندارد یک دکان ماده فروشی در آن راه بیاندازم.

چند وقتی است که می‌خواهم بنویسم، یا وقت نمی‌شود یا تا وقت سر و کله‌اش پیدا می‌شود سایر عوامل مزاحم همچون ارتش جولبون جدید و چوسان قدیم پشت هم ردیف می‌شوند تا نگذارند که کلنگ چهار خط بنویسد. خب، حالا که هم وقت پیش آمده و هم گوش شیطان کر، سرمان خلوت شده است، هیچ یادم نمی‌آید قرار بود از چه بنویسم؟

ای خرچنگ مقدس خودت کمی این حافظه تخته شده‌ی کلنگ وبلاگ‌نویس را یاری بکن. حالا که بحثش پیش آمد باید از شما بپرسم که به نظر شما می‌شود کلنگ را یک وبلاگ‌نویس دانست؟ در روایت هست که اگر چهل تا وبلاگ‌نویس شهادت خوبی  یک وبلاگ‌نویس دیگر را بدهند، آن وبلاگ‌نویس یک وبلاگ‌نویس است!

راستی شما قبل از وبلاگ‌نویسی قورباغه خود را قورت داده‌اید؟ من "بز" خودم را قورت داده‌ام. مشکل این‌جاست که بز هم شاخ دارد و هم جفتک می‌پراند، برای همین توصیه می‌کنم شما چیز زنده قورت ندهید. بهتر نیست به جای آن از "گوشت گوسفندی" استفاده کنید؟ یعنی البته اگر وسعتان می‌رسد. وگرنه همان "سویا" هم قورت دهید قبول است. اسکلت مرغ هم هست، چه فرقی دارد، همان مرغ است دیگر، همان خاصیت مرغ را هم دارد. آن طرف‌ترش هم پای مرغ می‌فروشند. شیر ارزان هم هست، صد و بیست تومنی‌اش هم هست، تازه دو تا هم می‌دهند!! (به کل متن از دستمان در رفت و وارد داستان فیلم بی‌پولی شدیم!)

با این نوشته‌های پرت و پلا به سوی همین خورشید قسم که خودم هم فهمیدم که لازم به شهادت وبلاگ‌نویس‌های دیگر ندارم. ناگفته معلوم است که "بز" درونم کار خودش را کرده با شاخ زدن‌ها و جفتک‌پراکنی‌هایش، همین یک چس مثقال عقلم را زایل کرده است.

راستش از همان اولش می‌دانستم که هیچ موضوعی برای نوشتن ندارم و شاید خیلی زود این پیش‌نویس را به مانند آن مطالب هرگز منتشر نشده‌ام حذف کنم اما با خودم گفتم یک بار هم که شده بگذارم هر چی که در لحظه نوشتن به ذهنم رسید را بنگارم. واقعا نمی‌دانم ته این نوشته قرار است به کجا بکشد یا چه باشد، انتظار هم ندارم کسی آن را بخواند، فقط حسب الامر جناب "بز" درون دارم این کار را انجام می‌دهم. حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم که با این اوصاف کنونی من، شاید هم من یک "خر" به جایش قورت داده باشم.

به قول خارجی جماعت "لت سی"، الان از چی بنویسم؟ آهان، جایی خوانده بودم که وجه مشترک همه دولت‌های بعد انقلاب در ایران بر سر داشتن بدهی‌های میلیاردیشان به زمین و زمان است.

خوب باز هم بیایید و بگویید که "دکتر" با "دکتر" فرق دارد. بله "دکتر" با "دکتر" فرق دارد مثل گوجه فرنگی که با گوجه فرنگی فرق دارد، بعضی‌هایشان یک دسته‌ی دینگالایی بالای سرشان دارند و بعضی‌هایشان ندارند اما سر و ته آن‌ها یک چیز ثابت است، گوجه فرنگی!

تازه چه معنی می‌دهد با اقتصاد مقاومتی ما گوجه‌ی فرنگ را باید بخوریم، همین گوجه باید ایرانیزه شود، فرهنگی شود، بشود گوجه فرهنگی. هم مشکل فرهنگ این آب و خاک حل می‌گردد و هم یک مقداری اقتصاد مقاومتی‌اش بیشتر می‌شود. چه شده؟ چرا چرند می‌نویسم؟ والا اگر بدانم؟ بگذارید پای "بز" درونم، "بز" است دیگر، شعور ندارد.

بگذریم، اصولا در این مملکت وقتی یک دولتی بخواهد مملکت را تحویل یک دولت دیگر دهد، این طوری می‌گویند که این مملکت بی خط و خش، بدون رنگ، در حد نو، در دست یک "دکتر" بوده، صبح به صبح می‌برده می‌زده به زمین و زمان بدهکارش می‌کرده، شب به شب هم صحیح و سالم می‌آورده در پارکینگ، پارکش می‌نموده. هفت هشت تا پالایشگاه نفتی هم دارد که سر پا هم هستند اما محصولاتش خریدار ندارد. وضع بازار را که می‌دانید، بد جوری راکد است، فعلا فقط پول بشکه درمی‌آید. آن هم اگر دربیاید، یا به فرض مثال یا محال، اگر درآمد، سر از مالزی و تاجیکستان و بورکینافاسو در نیاورد!

...

به زمین و زمان بدهکاریم

هم به این، هم به آن بدهکاریم

به رضا قهوه‌چى که ریزد چاى

دو عدد استکان بدهکاریم

به على‌ساربان که معروف است

شترِ کاروان بدهکاریم

شاخى از شاخ‌هاى دیو سفید

به یلِ سیستان بدهکاریم

مثل فرّخ‌لقا که دارد خال

به امیر ارسلان بدهکاریم

نیست ما را ستاره‌اى، اى دوست

که به هفت آسمان بدهکاریم

مبلغى هم به بانکِ کارگران

شعبۀ طالقان بدهکاریم

این دوتا دیگ را و قالى را

به فلان و فلان بدهکاریم

دو عدد برگ خشک و خالى هم

ما به فصل خزان بدهکاریم

هم به تبریز و مشهد و اهواز

هم قم و اصفهان بدهکاریم

به مجلات هفتگى، چندین

مطلب و داستان بدهکاریم

قلّک بچه‌ها به یغما رفت

ما به این کودکان بدهکاریم

مبلغى هم کرایه‌خانه به این

موجرِ بدزبان بدهکاریم

پیروى کرده‌ایم از دولت

به تمام جهان بدهکاریم

...

با یادی از روان‌شاد، عمران صلاحی که خدایش بیامرزد، روحش شاد.

...

...

پی‌نوشت:

1- در ادامه شعر:

یک دو تا، پست وبلاگی خوب

به همه دوستان بدهکاریم

...

2- اتاق من علاوه بر تخت و میز و صندلی و قفسه کتاب، یک جای منحصر به فرد هم دارد که به آن می‌گوییم "جا میمی". یک وقت‌هایی "میم"، پس از ورود به اتاق من به سمت "جا میمی" رفته و طوری به صورت صاف صاف و به پهلو راه می‌رود تا در جایش قرار بگیرد که انگاری دارد کامیون را دنده عقب پارک دوبل می‌نماید. یک فندوق عقل داشت، آن هم با جفتک "خر" درونش زایل گشت. فقط دو تا پرتقال توی کله‌اش مانده که مثل سنگ چش دار از "جا میمی" دارد من را می‌پاید. یک طوری به من نگاه می‌کند انگاری ایرباس سیصدوسی‌اش را دزدیده‌ام آوردم داخل کمد اتاقم پنهان کرده‌ام!

3- این قدر این مدت سر و صورت من جوش زد که دارم به "کلنگ بِی‌گُم" تبدیل می‌شوم.

4- کاش اتاق من یک جا "جنیفری" هم داشت، بعضی‌ها که فکر پلیدشان به سمت "لوپز" رفته است لطف کرده و آن را به سمت و سوی خانم "لارنس" تغییر مسیر دهند. اگر این شانس من کلنگ است، دست بالایش اتاق من یک جا "دکتری" گیرش می‌آید یا ته ته آن، یک جا "جومونگی"!

5- بچه که بودم شنوایی‌ام چندان تعریفی نداشت، حالا هم چندان تعریفی ندارد، به قول مادرم که می‌گوید تو فقط مثل نردبام قد کرده‌ای بروی آسمان آش بیاوری. هم کوری، هم کری، هم شلی، هم همیشه خدا بوی "بز" می‌دهی، خدا به داد آن بیچاره‌ای بیافتد که می‌خواهد زن تو بشود، پرسشی که پیش می‌آید این است که مگر در آسمان آش می‌پزند؟ مگر یکی از وظایف نردبام آوردن آش از آسمان است؟ لابد دیگر. خلاصه، یک آقایی داخل خیابان با ماشینش می‌رفت و هی داد می‌زد: "حسن، حسنِ، حَـــــــسن" . مدت‌ها فکر می‌کردم بنده‌ی خدا به دنبال پسرش می‌گردد. چند سال بعد فهمیدم طرف خربزه فروش بوده و داده می‌زده: "عَسل، عَسلِ، عَـــــــــسل" !!



ادامه مطلب

ماییم و چند تا کارمند با حقوق میلیانی

مخدوم مهربان من، وزیر محترم امور یک چیزی و یک چیزهایی

...

از آن زمان که رشته‌ی مراودت حضوری گسسته و شیشه شکیبایی از سنگ فیش حقوقی میلیونی برخی کارمندان بیمه مرکزی شکسته، اکنون که مدت چند سال افزون است در وانفسای بیکاری جوانان و نوجوانان و خردسالان، که نه از طرف امتیازات مادی دوبرابری، بخش غیردولتی بریدی و سلامی و نه از جانب رسانه‌ها و جراید قاصدی و پیامی، طایر مکاتبات را پر بسته و کلبه مراودات را در بسته.

...

ای وای بر مدیری کز یاد رفته باشد

فریاد در دهانش، چون باد رفته باشد

...

آه از حقوق نصفه، در سازمان بیمه

چون از نهاد ایشان، فریاد رفته باشد

...

مخلصان را امشب استعفایی نهاده و اسباب نامه‌ای ترتیب داده، دلم پیاله، مطربم ناله، اشکم سراب، جگرم کباب. اگر شما را هوس چنین قبول استعفایی افتی و به چشم یاری به مدیران کویت نظری!

ماییم و چند تا کارمند با حقوق میلیانی

بسم‌الله اگر حریف این‌هایی

پی‌نوشت:

1- متن استعفای رییس کل بیمه مرکزی

2- انگاری دور، دور استعفا است. رییس سازمان صدا و سیما نیز چندی پیش استعفا داده بودند. امان از دست بعضی برنامه‌ها، که مانند زرشک مزه دارند!

3- از سایر مدیران محترم، دعوت به عمل می‌آید که در راستای هر چه با شکوه‌تر برگزار کردن هفته‌ی استعفا، پیشاپیش متن استعفای خود را نوشته و ضمن پیوستن به صف استعفا، از هل دادن سایر مدیران به شدت پرهیز نمایید.!

بعدتر اضافه شد:

4- استعفای مدیر شبکه مستند



ادامه مطلب

هواداری تولیدات هوادار

همان طور که می‌دانید هوا نقش به سزایی را در شکل‌گیری حیات داشته است. همچنین باید به عرض برسانم که علاوه به نقش هوا در زندگی روزمره موجودات و گیاهان موجود در کره زمین، هوا نقش عمده‌ای را در تولیدات داخلی نیز داشته است. در حمایت از کالای داخلی همین بس که در دوران کنونی خوشبختانه به یک برهه‌ای از تولیدات چیپس و پفک رسیده‌ایم که میزان هوای موجود در این محصولات و مقاومت بسته‌بندی آن‌ها تا نود درصد کیسه هوای خودروی ملی پراید رسیده است. پرسشی که پیش می‌آید این است که عزیزان دل برادر در کارخانه چیپس و پفک از روی دست سازندگان پراید کپی‌برداری نموده‌اند یا کیسه هوای پراید را از روی بسته‌بندی‌های چیپس و پفک الگو برداری کرده‌اند؟

برادر کارخانه‌دار، یک مقدار ماده هم داخل بسته‌بندی چیپس و پفک قرار دهید متشکر می‌شویم! هر چند جفتش به کل ضرر دارد. همان هوایش را آن‌قدر زیاد کنید تا سهم صد در صدی داخل بسته‌بندی به هوا تعلق گیرد. خلاصه این که تولیدات ملی خیلی هم بهتر از تولیدات چین است، اگر این چینی‌ها یک دقیقه استراحت بکنند.!

پی‌نوشت:

1- این طوری که در چین روایت شده است انگاری اول خداوند زمین را خلق کرد و بعد، ساخت بقیه چیزها را به چینی‌ها واگذار نمود!

2- گفتیم دوره، دوره‌ی هواداری است، ما هم هوادار یک چیزی باشیم، این شد که هوادار، هوادارها شدیم.



ادامه مطلب
صفحه 4,048 از 4,071« بعدی...102030...4,0464,0474,0484,0494,050...4,0604,070...قبلی »