سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

زیردریایی خانگی

اگر سفری با فرزندتان به مناطق گرمسیری داشته بوده باشید ممکن است با نوع به خصوصی از زیر دریایی به زیر رفته باشید که به افراد اجازه می دهد که با سوار شدن به داخل آن از موجودات شگفت آور آنجا دیدن کنند – تمام انواع ماهیان درخشان و غیر معمول آنجا و گیاهان و غیره – بدون اینکه خیس شوید . اگر فرزند شما سوار چنین زیر دریایی نشده باشد ممکن است راجع به آن چیزی خوانده باشد و یا یکی از آنها را در تلویزیون دیده باشد و یا در کلاس درس یا اینترنت درباره آن چیزی خوانده باشد . اما یک زیردریایی چگونه کار می کند ؟ این کوشش علمی روش سرگرم کننده ای است که آن را به تصویر می کشد .

ادامه مطلب


ادامه مطلب

فکر و اراده

تفاوت انسانها در افکارشان است

همان افکاری که احساسات را در برمیگیرد

همان افکاری که موجب عملکرد خوب میشود و نتیجه را مطلوب یا غیر مطلوب میکند

همان کاشته هایی که قرار است درو کنیم

پس میتوان گفت :ارزش و بهای هر کسی،به میزان افکار اوست

همین است که بارها در قرآن اشاره به تعقل شده

بخشی از این صحیح فکر کردن،حضوری و انتسابی است،همان قسمتی که از طریق وراثت منتقل میشود اما بخش اعظم آن،اکتسابی و حصولی است

و با پرورش آن میتوانیم مسیر رشد را طی کنیم

.....

آقا چرا فلسفیش میکنم...

خوب فکر کردن اصله و برای رسیدن به این اصل یه سری مقدمات میخواد

بگردیم ببینیم هر کدوممون چطور میتونیم این زمینه رو فراهم کنیم

با مطالعه،با سیر در آیات آفاقی و انفسی که نشونه های خدان،با دیدار با علما و بزرگان ،با....

هزار و یک روش وجود داره

تازه بعد از اینکه که خوب تعقل کردن رو یاد گرفتیم میرسیم اول راه

... و اون هم عمل به آنچه که درموردش تفکر کردیمه

که عموما تو این قسمت میلنگیم

یه شاخصه ای هست تو این بخش که اگر داشته باشیم،نصف مسیر رو رفتیم

 واون "اراده "است

چقدر تا حالا رو این بخش وجودیمون کار کردیم

آدمی هستیم که اگر هزار مانع بر سر راهمون باشه،اما یقین داشته باشیم،کارمون درسته،با وجود مشکلات،سست نشیم و طی طریق کنیم

اکثر آدمها،به اینجا که میرسن،داشته هاشون،جوابگو نیس و یا لااقل تا یه جاهایی رو ادامه میدن

بعد از اون فکر کردن،تفاوت شخصیت آدمها ،تو این قسمت اراده است

اینکه ثابت قدم باشن یا نه...

طلبی که دارن،عطشی که دارن،با اراده شون،هم خونی داره یا نه؟؟؟

یا فقط تا زمانی تو مسیر هستیم که همه چی سهل و آسون باشه؟؟

این تفاوت اراده هاست که از انسانها، شخصیتهای متفاوت میسازه


از خدا بخوایم،ما رو در راه رسیدن به ذهنیات صحیحمون،با اراده و ثابت قدم کنه



ادامه مطلب

مجهولون فی الارض، مشهورون فی السما

هوالکافی :


رقیه خانوم یادته یه روز تو خرابه انقدر گریه کردی ک سر باباتو آوردن
میشه کاری کنی یه نشونی از بابای منم بیارن...


"درد و دل دختر شهیدمدافع حرم با حضرت رقیه(س) "



ادامه مطلب

ختم در تولد

زنگ زد که تطمیعم کنه،نرو تولد،جاش بیا با هم بریم ختم ...
فلانی خیلی گردنمون حق داره
همچین نرم و زیر پوستی،سرمو شیره مالید که گفتم:باشه حالا فک میکنم بهت خبر میدم
بعد اون یکی داداشه زنگ زد که اگه نیای تولد،ازت دلخور میشم،از تو یه توفع دیگه ای دارم و...

بعد اینا یادم افتاد،اصن من امتحان نقاشی دیجیتال دارم،اینو کجای دلم بذارم:/

حالا موندم،،،با حاجی برم ختم اونجا تولد بگیرم یا نقاشی دیجیتال رو،تو تولد با حسین تمرین کنم;-)

بساطی داریم با این داداشا:-)



ادامه مطلب

طوفانِ تهدید (۲)

قسمت اول

------------------------------------------

دوازدهم خرداد (93) رسید ... باز هم انشا ساعت 4 بعدازظهر بود و هنوز ساعت از 10 نگذشته بود ... هوا خنک و بادی بود! دقیقا همون هوایی بود که من عاشقش بودم! اما مثلِ همیشگی‌های قم ، گرد و غبار داشت و غبار آلود بود ... میخواستم زنگ بزنم اداره و بخاطر همچین تهدیدی شکایت کنم و یا سوال کنم که چطور میخواد اینکار رو انجام بده!!! اما همش به خودم میگفتم: بذار امروز بگذره اگه همچین کاری کرد اونوقت شکایت میکنم!

بابام هم که همیشه حاضر به کوتاه کردنِ بود این‌بار حاضر نبود و میگفت چه معنی میده بخاطر دو روز؟! غلطشُو کرده :))  

ساعت تقریبا 2 بعدازظهر شده بود که باد شدیدتر شده بود و هرچند گرد و غبارِ هوا بیشتر شده بود اما هنوز اونقدرا هم زیاد نبود ..

تقریبا ساعت چهار بود که به مدرسه رسیده بودم ... هوا خیلی وضعش خوب نبود ... دوست داشتنی هم نبود! مدیر رو دیدم که از مدرسه رفت بیرون ، به گمانم رفته بود بانک ...

پنج دقیقه که گذشت هوا به شدت خاک‌آلود و غبار آلود شد! خیلی خیلی شدید! هیچوقت اینقدر هوا رو آلوده ندیده بودم ... آسمون یا هرجایی رو که نگاه میکردی به رنگ خاک و قهوه ای رنگ میدیدی! اصلا نمی‌شد چشم رو برای چند ثانیه متوالی باز نگه داشت! اگه صرفاً چند لحظه لب از لب بر میداشتی خیلی راحت گرد و خاک و دونه‌های ریزی رو داخلِ دهنِ‌ت احساس میکردی!!! مدیرمون هم اومد و خیلی سریع رفت بالا ... منِ و مِن کنان روی سکو می‌موند و به آسمون نگاه میکرد و هِی می‌رفت تویِ راهرو و بر می‌گشت ... مدیری که در طول سال اکثریت اوقات (تقریبا همیشه) حتی بعد از زنگ تفریح ، بچه‌ها رو صف نگه میداشت ؛ اون روز نتونست صف نگه داره! نه بخاطر اذیت شدنِ بچه‌ها!!! به نظرم به این خاطر بود که نمی‌تونست جلویِ صف بمونه و حرف بزنه! [تا بخواد حرف بزنه یا جلو رو نگاه کنه ، گرد و خاک امانش نمیدن] این روز همون روزیه که تویِ تهران ؛ یه طوفان خیلی شدید و خیلی غافلگیرکننده اومده بود ؛ بعداً فهمیدم که حدود یک‌ساعت بعد از این گردباد تویِ قم ؛ توی تهران هم به شدت بیشتری طوفان اومده بود : کلیک و کلیک

وقتی رفتیم سرِ جلسه ؛ شروع کردیم به نوشتن انشاء ؛ ذوق‌مرگ شده بودم که نتونسته بود خواسته‌اش رو عملی کنه :)) اما خب مثل همیشه از این "خوشحالی" چیزی نگذشته بود که "ترس" جایگزینش شد! خداروشکر که امتحان انشاء رو تونستم خوب بنویسم و ذهنم درست کار کرد!

باز هم با همون شیوه‌ی داد و فریاد ؛ مثل جارچی‌ها ، حرفش رو تویِ طبقه‌ها گفت :

امروز متاسفانه و واسه شما خوشبخاته هوا جوری شد که نشد جدا کنیم‌ِـتون[اونایی که کوتاه کردن و اونایی که نه!] 

اما فکر نکنید که قِسِر در رفتید! نـــَع! دوساعت قبل که سومی‌ها امتحان داشتن باید می‌دیدید که چجوری تو حیاط نگهشون داشتم و نذاشتم امتحانن بدن ... باید می‌دیدید که چجوری به غلط کردن افتاده بودن ! 

امروز سومی‌هایی که موـشون رو نزده بودن رو نگه داشتم فردا نوبت شماهاست! امروز هم ارفاقِ شما! فردا اگه کسی با این مو بیاد نمیذارم بره بالا [نمیذارم امتحان بده]


مگه میشه!؟ سومی‌ها رو نگه داشته و اونا بجای شورش! و کودتا! مثل کلاس اول ابتدایی‌ها گریه کردن؟! [چندبار دیده بودم که چطور سومی‌ها را به گریه انداخته!] 

مراقبمون رو نمی‌شناختم! دلیلِ اصلیِ باور کردنِ حرف‌های یامفتِ مدیر ؛ حرف‌های اون بود! حالا راست یا دروغ وقتی ازش پرسیدیم واقعا سومی‌ها رو نگه داشته جواب داد:

آره ، نگهشون داشته بود ... سی، چهل نفری می‌شدن ؛ اونا هرچقدر التماس کردن آقایِ "س"[مدیر] اجازه نمی‌داد برن امتحان بدن ... این آخراش که به گریه هم افتاده بودن!

دیگه به فکرم چیزی نمی‌رسید ... اداره آموزش و پرورشِ ناحیه فقط یک خیابون با این مدرسه فاصله داشت! ولی اصلاً و ابداً از هیچی خبر نداشت ... فقط تو دلم میگفتم خاک بر سرشون که اینقدر نظارتِ مزخرفی دارن!

فقط به شکایت فکر می‌کردم! قبلاً هم یکی دوباری گزارشِ بعضی از قانون‌های مسخره‌اش رو داده بودم[البته هیچ فایده‌ای به اون صورت نداشت]! تنبیه‌هایی که به شدت ناپسند بوده رو اما نگفته بودم! این به اصطلاح تنبیه ، هم نوعش و هم روشِـش فرق داشت! پایِ نمره وسط بود! پس رحم جائز نبود به‌هیچ‌ـوجه!!!

وقتی رسیدم خونه و این تهدید و ماجرای سوم‌ها و شهادتِ دبیری که مراقبمون بود رو گفتم! بابام می‌گفت : "خب اگه بخوای حالا حاضرم کوتاه کنم!!!" ترسیده بود :دی  راستش منم ترسیده بودم اما اصلاً به کوتاه‌کردن مو فکر نمیکردم!! حتی به شکایت از طریق دادگاه شاید ولی به کوتاه کردن هرگز!

غروب بود و اداره تعطیل! نمی‌شد شکایی کرد یا گزارشی داد! باید صبر میکردم تا فردا تا ببینم آخرِ این ماجرا به کجا می‌رسه ...

    ادامه دارد ...



ادامه مطلب

ذکر عشق

   

سه شنبه ها،خونشون روضه دارن

دعای توسل...

اهل این روضه،معمولا خودشه و همسر وبچه هاش

گاهی هم یکی از دوستانش رو با خانواده دعوت میکنه

همونجوری روضه میخونه که تو جمع صد نفری یا بیشتر روضه میخونه

براش تعداد حاضرین ملاک نیس

و از این سه شنبه ها،چه برکاتی نصیبشون شده...



ادامه مطلب

حسادت

ژوژمان کلاسی بود

باید تمام کارهایی که در طول ترم انجام داده بودیم رو میبردیم

من چن تا از کارام که به نظرم بهتر شده بود رو قاب کرده بودم

بقیه هم روی بوم بود

خیلی زمان گذاشته بودم برای این درس...

خیلی که میگم یه چیزی فراتر از خیلی بود

سایز کارامم بزرگ بود و همش پرکار 

وقتی کارا رو چیدم استاد یه نگاه کرد و با تحسین گفت:عافرین،قابم کردی؟

از اهمیتی که برا کلاسش گذاشته بودم خوشش اومد 

چن تای دیگه ای هم بودن که کاراشون درسطح من بود

نمره ی کامل و بهم داد

خودم اصلا به برگه نمره ها نگاه نکردم بچه ها بهم گفتن،واقعا برام نمره مهم نبود،بیشتر از اون برام تلاش خودم اهمیت داشت که همه ی توانم رو گذاشته بودم و نتیجه خوب بود

دوستم مریم،کارهاش خوب بود ،از یکی دوتاش واقعا خوشم اومده بود ولی نمره کامل و نگرفت

کشت خودشو تا نمره ها رو ببینه وبعد  که داستان نمره ها رو فهمید،قاطی کرد

تمام ساعت کلاس رو تو سکوت بود و خودخوری

باورم نمیشد برا یه نمره ی بی ارزش اینجوری بهم بریزه

هرپنج دیقه یه بار بهم میگفت،برم به استاد بگم چرا اینجوری نمره داده؟الان میرم برگه شو گم و گور میکنم ؛الان....

دیوونم کرده بود

داشت آتیش میگرفت،اصلا رفتارش برام قابل هضم نبود

این آدمی که مثلا آدم معتقدیه،چرا برا یه همچین چیز بی ارزشی داره خودشو اذیت میکنه

واقعا بهم ریخته بود وعصبی

تا بعدازظهر مثل اسپند رو آتیش بود

...

هرچقدر فکر میکنم که ما آدما چرا و بر چه اساسی میتونیم بهم حسادت کنیم،به نتیجه ای نمیرسم

ینی اصلا دلیلی برای حسادت پیدانمیکنم

خب نقطه قوتی که تو وجود فلانی هست که دلیل برتری اون نمیشه که من بخوام حسرت بخورم که چرا من ندارمش 

اصلا اگر منم تلاش کنم به اون درجه خواهم رسید ،خب دیگه چه حسادتی،چه حسرتی

یه وقتایی میخندم و به همسرم میگم:امروز خیلی تلاش کردم به  فلانی حسودیم بشه،اما نشد;-)

ینی فکر که میکنم میبینم دلیلی وجود نداره که به خاطر امتیار دیگری،بخوام خودمو اذیت کنم

تازه با حرص خوردن من که نه چیزی از او کم میشه نه امتیازی به من افزوده

اگر چه بحث حسادت با غبطه کاملا متفاوته

اما حواسمون باشه اون غبطه،مث شرک خفی،آروم آروم شبیه حسادت نشه



ادامه مطلب

مهمون ناخونده

دیروز همسری داشت به دکتر میگفت:خانوم من آدم تو داریه،حتی منم نمیفهمم الان که پیششم،حالش بده یا خوب

تو دوسه ماهی که آلرژیه دمار از روزگارم درآورده بود،مامان اصلا خبر نداشت که حال و روزم چطوره

چون وقتی حالم خراب میشد اون نمیدید

خواهر برادرا هم فقط یه چیزایی میدونستن

دوسه تا از دوستانم که فهمیده بودن،کلی غصه مو خوردن و کلی نذر ونیاز کردن برام

واقعا دلم نمیخواست کسی چیزی بدونه

تازه اون وقتایی که دیگه نفسم بند میومد و هیچکدومشون ندیده بودن...

مامان از دوسه شب پیش که فهمید،خیلی غصه خورد

داشت نماز مغرب و میخوند،بعد نماز از ته دلش گریه کرد و دعا کرد

دلم خیلی سوخت

نمیخواستم به خاطر من اذیت شه

بااینکه آدم دلگرم میشه به محبتی که اطرافیان دارن اما اصلا نمیتونم خودمو راضی کنم لحظه ای نگرانم بشن

برای خودم وهمسرمم این آلرژی،اونم با این شدت،عجیب بود

اما نمیشد کاریش کرد

دارویی که دکتر هفته ی پیش تجویز کرد،خدارو شکر بهتر از بقیه جواب داده

امیدوارم تا آخرش خوب پیش بره

تو این دو سه ماه،بااینکه مشغله ام رو کمتر کردم که سلامتیم بیشتر تامین بشه ولی آلرژی دیگه ربطی به مشغله نداشته

خنده ام میگیره

اصلن به ما استراحت نیومده:/

همون شلوغی قبل و داشته باشیم انگار بهتره:-)





ادامه مطلب
صفحه 17 از 17« بعدی...10...1314151617

اگر سفری با فرزندتان به مناطق گرمسیری داشته بوده باشید ممکن است با نوع به خصوصی از زیر دریایی به زیر رفته باشید که به افراد اجازه می دهد که با سوار شدن به داخل آن از موجودات شگفت آور آنجا دیدن کنند – تمام انواع ماهیان درخشان و غیر معمول آنجا و گیاهان و غیره – بدون اینکه خیس شوید . اگر فرزند شما سوار چنین زیر دریایی نشده باشد ممکن است راجع به آن چیزی خوانده باشد و یا یکی از آنها را در تلویزیون دیده باشد و یا در کلاس درس یا اینترنت درباره آن چیزی خوانده باشد . اما یک زیردریایی چگونه کار می کند ؟ این کوشش علمی روش سرگرم کننده ای است که آن را به تصویر می کشد .

ادامه مطلب
  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۳ام, ۱۳۹۵

تفاوت انسانها در افکارشان است

همان افکاری که احساسات را در برمیگیرد

همان افکاری که موجب عملکرد خوب میشود و نتیجه را مطلوب یا غیر مطلوب میکند

همان کاشته هایی که قرار است درو کنیم

پس میتوان گفت :ارزش و بهای هر کسی،به میزان افکار اوست

همین است که بارها در قرآن اشاره به تعقل شده

بخشی از این صحیح فکر کردن،حضوری و انتسابی است،همان قسمتی که از طریق وراثت منتقل میشود اما بخش اعظم آن،اکتسابی و حصولی است

و با پرورش آن میتوانیم مسیر رشد را طی کنیم

.....

آقا چرا فلسفیش میکنم...

خوب فکر کردن اصله و برای رسیدن به این اصل یه سری مقدمات میخواد

بگردیم ببینیم هر کدوممون چطور میتونیم این زمینه رو فراهم کنیم

با مطالعه،با سیر در آیات آفاقی و انفسی که نشونه های خدان،با دیدار با علما و بزرگان ،با....

هزار و یک روش وجود داره

تازه بعد از اینکه که خوب تعقل کردن رو یاد گرفتیم میرسیم اول راه

... و اون هم عمل به آنچه که درموردش تفکر کردیمه

که عموما تو این قسمت میلنگیم

یه شاخصه ای هست تو این بخش که اگر داشته باشیم،نصف مسیر رو رفتیم

 واون "اراده "است

چقدر تا حالا رو این بخش وجودیمون کار کردیم

آدمی هستیم که اگر هزار مانع بر سر راهمون باشه،اما یقین داشته باشیم،کارمون درسته،با وجود مشکلات،سست نشیم و طی طریق کنیم

اکثر آدمها،به اینجا که میرسن،داشته هاشون،جوابگو نیس و یا لااقل تا یه جاهایی رو ادامه میدن

بعد از اون فکر کردن،تفاوت شخصیت آدمها ،تو این قسمت اراده است

اینکه ثابت قدم باشن یا نه...

طلبی که دارن،عطشی که دارن،با اراده شون،هم خونی داره یا نه؟؟؟

یا فقط تا زمانی تو مسیر هستیم که همه چی سهل و آسون باشه؟؟

این تفاوت اراده هاست که از انسانها، شخصیتهای متفاوت میسازه


از خدا بخوایم،ما رو در راه رسیدن به ذهنیات صحیحمون،با اراده و ثابت قدم کنه

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۳ام, ۱۳۹۵

هوالکافی :


رقیه خانوم یادته یه روز تو خرابه انقدر گریه کردی ک سر باباتو آوردن
میشه کاری کنی یه نشونی از بابای منم بیارن...


"درد و دل دختر شهیدمدافع حرم با حضرت رقیه(س) "

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۳ام, ۱۳۹۵
زنگ زد که تطمیعم کنه،نرو تولد،جاش بیا با هم بریم ختم ...
فلانی خیلی گردنمون حق داره
همچین نرم و زیر پوستی،سرمو شیره مالید که گفتم:باشه حالا فک میکنم بهت خبر میدم
بعد اون یکی داداشه زنگ زد که اگه نیای تولد،ازت دلخور میشم،از تو یه توفع دیگه ای دارم و...

بعد اینا یادم افتاد،اصن من امتحان نقاشی دیجیتال دارم،اینو کجای دلم بذارم:/

حالا موندم،،،با حاجی برم ختم اونجا تولد بگیرم یا نقاشی دیجیتال رو،تو تولد با حسین تمرین کنم;-)

بساطی داریم با این داداشا:-)

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۲ام, ۱۳۹۵

قسمت اول

------------------------------------------

دوازدهم خرداد (93) رسید ... باز هم انشا ساعت 4 بعدازظهر بود و هنوز ساعت از 10 نگذشته بود ... هوا خنک و بادی بود! دقیقا همون هوایی بود که من عاشقش بودم! اما مثلِ همیشگی‌های قم ، گرد و غبار داشت و غبار آلود بود ... میخواستم زنگ بزنم اداره و بخاطر همچین تهدیدی شکایت کنم و یا سوال کنم که چطور میخواد اینکار رو انجام بده!!! اما همش به خودم میگفتم: بذار امروز بگذره اگه همچین کاری کرد اونوقت شکایت میکنم!

بابام هم که همیشه حاضر به کوتاه کردنِ بود این‌بار حاضر نبود و میگفت چه معنی میده بخاطر دو روز؟! غلطشُو کرده :))  

ساعت تقریبا 2 بعدازظهر شده بود که باد شدیدتر شده بود و هرچند گرد و غبارِ هوا بیشتر شده بود اما هنوز اونقدرا هم زیاد نبود ..

تقریبا ساعت چهار بود که به مدرسه رسیده بودم ... هوا خیلی وضعش خوب نبود ... دوست داشتنی هم نبود! مدیر رو دیدم که از مدرسه رفت بیرون ، به گمانم رفته بود بانک ...

پنج دقیقه که گذشت هوا به شدت خاک‌آلود و غبار آلود شد! خیلی خیلی شدید! هیچوقت اینقدر هوا رو آلوده ندیده بودم ... آسمون یا هرجایی رو که نگاه میکردی به رنگ خاک و قهوه ای رنگ میدیدی! اصلا نمی‌شد چشم رو برای چند ثانیه متوالی باز نگه داشت! اگه صرفاً چند لحظه لب از لب بر میداشتی خیلی راحت گرد و خاک و دونه‌های ریزی رو داخلِ دهنِ‌ت احساس میکردی!!! مدیرمون هم اومد و خیلی سریع رفت بالا ... منِ و مِن کنان روی سکو می‌موند و به آسمون نگاه میکرد و هِی می‌رفت تویِ راهرو و بر می‌گشت ... مدیری که در طول سال اکثریت اوقات (تقریبا همیشه) حتی بعد از زنگ تفریح ، بچه‌ها رو صف نگه میداشت ؛ اون روز نتونست صف نگه داره! نه بخاطر اذیت شدنِ بچه‌ها!!! به نظرم به این خاطر بود که نمی‌تونست جلویِ صف بمونه و حرف بزنه! [تا بخواد حرف بزنه یا جلو رو نگاه کنه ، گرد و خاک امانش نمیدن] این روز همون روزیه که تویِ تهران ؛ یه طوفان خیلی شدید و خیلی غافلگیرکننده اومده بود ؛ بعداً فهمیدم که حدود یک‌ساعت بعد از این گردباد تویِ قم ؛ توی تهران هم به شدت بیشتری طوفان اومده بود : کلیک و کلیک

وقتی رفتیم سرِ جلسه ؛ شروع کردیم به نوشتن انشاء ؛ ذوق‌مرگ شده بودم که نتونسته بود خواسته‌اش رو عملی کنه :)) اما خب مثل همیشه از این "خوشحالی" چیزی نگذشته بود که "ترس" جایگزینش شد! خداروشکر که امتحان انشاء رو تونستم خوب بنویسم و ذهنم درست کار کرد!

باز هم با همون شیوه‌ی داد و فریاد ؛ مثل جارچی‌ها ، حرفش رو تویِ طبقه‌ها گفت :

امروز متاسفانه و واسه شما خوشبخاته هوا جوری شد که نشد جدا کنیم‌ِـتون[اونایی که کوتاه کردن و اونایی که نه!] 

اما فکر نکنید که قِسِر در رفتید! نـــَع! دوساعت قبل که سومی‌ها امتحان داشتن باید می‌دیدید که چجوری تو حیاط نگهشون داشتم و نذاشتم امتحانن بدن ... باید می‌دیدید که چجوری به غلط کردن افتاده بودن ! 

امروز سومی‌هایی که موـشون رو نزده بودن رو نگه داشتم فردا نوبت شماهاست! امروز هم ارفاقِ شما! فردا اگه کسی با این مو بیاد نمیذارم بره بالا [نمیذارم امتحان بده]


مگه میشه!؟ سومی‌ها رو نگه داشته و اونا بجای شورش! و کودتا! مثل کلاس اول ابتدایی‌ها گریه کردن؟! [چندبار دیده بودم که چطور سومی‌ها را به گریه انداخته!] 

مراقبمون رو نمی‌شناختم! دلیلِ اصلیِ باور کردنِ حرف‌های یامفتِ مدیر ؛ حرف‌های اون بود! حالا راست یا دروغ وقتی ازش پرسیدیم واقعا سومی‌ها رو نگه داشته جواب داد:

آره ، نگهشون داشته بود ... سی، چهل نفری می‌شدن ؛ اونا هرچقدر التماس کردن آقایِ "س"[مدیر] اجازه نمی‌داد برن امتحان بدن ... این آخراش که به گریه هم افتاده بودن!

دیگه به فکرم چیزی نمی‌رسید ... اداره آموزش و پرورشِ ناحیه فقط یک خیابون با این مدرسه فاصله داشت! ولی اصلاً و ابداً از هیچی خبر نداشت ... فقط تو دلم میگفتم خاک بر سرشون که اینقدر نظارتِ مزخرفی دارن!

فقط به شکایت فکر می‌کردم! قبلاً هم یکی دوباری گزارشِ بعضی از قانون‌های مسخره‌اش رو داده بودم[البته هیچ فایده‌ای به اون صورت نداشت]! تنبیه‌هایی که به شدت ناپسند بوده رو اما نگفته بودم! این به اصطلاح تنبیه ، هم نوعش و هم روشِـش فرق داشت! پایِ نمره وسط بود! پس رحم جائز نبود به‌هیچ‌ـوجه!!!

وقتی رسیدم خونه و این تهدید و ماجرای سوم‌ها و شهادتِ دبیری که مراقبمون بود رو گفتم! بابام می‌گفت : "خب اگه بخوای حالا حاضرم کوتاه کنم!!!" ترسیده بود :دی  راستش منم ترسیده بودم اما اصلاً به کوتاه‌کردن مو فکر نمیکردم!! حتی به شکایت از طریق دادگاه شاید ولی به کوتاه کردن هرگز!

غروب بود و اداره تعطیل! نمی‌شد شکایی کرد یا گزارشی داد! باید صبر میکردم تا فردا تا ببینم آخرِ این ماجرا به کجا می‌رسه ...

    ادامه دارد ...

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۲ام, ۱۳۹۵

   

سه شنبه ها،خونشون روضه دارن

دعای توسل...

اهل این روضه،معمولا خودشه و همسر وبچه هاش

گاهی هم یکی از دوستانش رو با خانواده دعوت میکنه

همونجوری روضه میخونه که تو جمع صد نفری یا بیشتر روضه میخونه

براش تعداد حاضرین ملاک نیس

و از این سه شنبه ها،چه برکاتی نصیبشون شده...

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۲ام, ۱۳۹۵

ژوژمان کلاسی بود

باید تمام کارهایی که در طول ترم انجام داده بودیم رو میبردیم

من چن تا از کارام که به نظرم بهتر شده بود رو قاب کرده بودم

بقیه هم روی بوم بود

خیلی زمان گذاشته بودم برای این درس...

خیلی که میگم یه چیزی فراتر از خیلی بود

سایز کارامم بزرگ بود و همش پرکار 

وقتی کارا رو چیدم استاد یه نگاه کرد و با تحسین گفت:عافرین،قابم کردی؟

از اهمیتی که برا کلاسش گذاشته بودم خوشش اومد 

چن تای دیگه ای هم بودن که کاراشون درسطح من بود

نمره ی کامل و بهم داد

خودم اصلا به برگه نمره ها نگاه نکردم بچه ها بهم گفتن،واقعا برام نمره مهم نبود،بیشتر از اون برام تلاش خودم اهمیت داشت که همه ی توانم رو گذاشته بودم و نتیجه خوب بود

دوستم مریم،کارهاش خوب بود ،از یکی دوتاش واقعا خوشم اومده بود ولی نمره کامل و نگرفت

کشت خودشو تا نمره ها رو ببینه وبعد  که داستان نمره ها رو فهمید،قاطی کرد

تمام ساعت کلاس رو تو سکوت بود و خودخوری

باورم نمیشد برا یه نمره ی بی ارزش اینجوری بهم بریزه

هرپنج دیقه یه بار بهم میگفت،برم به استاد بگم چرا اینجوری نمره داده؟الان میرم برگه شو گم و گور میکنم ؛الان....

دیوونم کرده بود

داشت آتیش میگرفت،اصلا رفتارش برام قابل هضم نبود

این آدمی که مثلا آدم معتقدیه،چرا برا یه همچین چیز بی ارزشی داره خودشو اذیت میکنه

واقعا بهم ریخته بود وعصبی

تا بعدازظهر مثل اسپند رو آتیش بود

...

هرچقدر فکر میکنم که ما آدما چرا و بر چه اساسی میتونیم بهم حسادت کنیم،به نتیجه ای نمیرسم

ینی اصلا دلیلی برای حسادت پیدانمیکنم

خب نقطه قوتی که تو وجود فلانی هست که دلیل برتری اون نمیشه که من بخوام حسرت بخورم که چرا من ندارمش 

اصلا اگر منم تلاش کنم به اون درجه خواهم رسید ،خب دیگه چه حسادتی،چه حسرتی

یه وقتایی میخندم و به همسرم میگم:امروز خیلی تلاش کردم به  فلانی حسودیم بشه،اما نشد;-)

ینی فکر که میکنم میبینم دلیلی وجود نداره که به خاطر امتیار دیگری،بخوام خودمو اذیت کنم

تازه با حرص خوردن من که نه چیزی از او کم میشه نه امتیازی به من افزوده

اگر چه بحث حسادت با غبطه کاملا متفاوته

اما حواسمون باشه اون غبطه،مث شرک خفی،آروم آروم شبیه حسادت نشه

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۲ام, ۱۳۹۵

دیروز همسری داشت به دکتر میگفت:خانوم من آدم تو داریه،حتی منم نمیفهمم الان که پیششم،حالش بده یا خوب

تو دوسه ماهی که آلرژیه دمار از روزگارم درآورده بود،مامان اصلا خبر نداشت که حال و روزم چطوره

چون وقتی حالم خراب میشد اون نمیدید

خواهر برادرا هم فقط یه چیزایی میدونستن

دوسه تا از دوستانم که فهمیده بودن،کلی غصه مو خوردن و کلی نذر ونیاز کردن برام

واقعا دلم نمیخواست کسی چیزی بدونه

تازه اون وقتایی که دیگه نفسم بند میومد و هیچکدومشون ندیده بودن...

مامان از دوسه شب پیش که فهمید،خیلی غصه خورد

داشت نماز مغرب و میخوند،بعد نماز از ته دلش گریه کرد و دعا کرد

دلم خیلی سوخت

نمیخواستم به خاطر من اذیت شه

بااینکه آدم دلگرم میشه به محبتی که اطرافیان دارن اما اصلا نمیتونم خودمو راضی کنم لحظه ای نگرانم بشن

برای خودم وهمسرمم این آلرژی،اونم با این شدت،عجیب بود

اما نمیشد کاریش کرد

دارویی که دکتر هفته ی پیش تجویز کرد،خدارو شکر بهتر از بقیه جواب داده

امیدوارم تا آخرش خوب پیش بره

تو این دو سه ماه،بااینکه مشغله ام رو کمتر کردم که سلامتیم بیشتر تامین بشه ولی آلرژی دیگه ربطی به مشغله نداشته

خنده ام میگیره

اصلن به ما استراحت نیومده:/

همون شلوغی قبل و داشته باشیم انگار بهتره:-)



  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۲ام, ۱۳۹۵