سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

پایانِ ریاضی در این سه‌سال

*یه مدت ننوشته بودم ؛ امروز اومدم و یهو یه متن بلندتر از معمول نوشتم :)

--------

امروز ؛ یکی از مهم‌ترین امتحانام رو دادم ... ریاضی ، که ذکر خیرش رو زیاد آوردم و زیاد نوشتم در موردش امسال!

استرسم خیلی بالا بود! خیـــلـــی! بلد بودم ؛ اونقدری هم که نمونه سوال خونده بودم ؛ اگه یکی از همونا رو میدادن کمتر از بیست دقیقه تمومش میکردم ... بخاطر استانی بودنِ امتحان ؛ سوالا تقریبا خیلی آسون بود :) ... بعضی اوقات داشتنِ ذهنِ پیچیده خیلی بده! همش دنبالِ یه نکته انحرافی یا یه پیچیدگیِ خاص بودم :/ درحالی که سوالا فقط به مفاهیم کلّی اتکا داشت و اصلا سراغ جزئیات ، به اون صورت ، نرفته بود ... سوال پرسیدن از دبیر ؛ وسطِ امتحان ریاضی از هر امتحانِ دیگه ای واسم لذت‌بخش تره :دی  البته خودم درست نوشته بودم و درست فکر میکردم اما همون ذهنِ پیچیده ؛ یه‌جوری تفسیرش میکرد که انگار حتماً دارم اشتباه میکنم :/

دوسال پیش ؛ اولین سالی بود که یه مقطع اومده بودم بالاتر! امتحان ترم اول به شدت تداخل داشت با مطالبی که تدریس نشده بود و به‌طور معجزه‌واری گذشت و خوب هم گذشت!! و اما ترم دوم ! جمعه بود! و شنبه یعنی فردایِ جمعه؛ سوم خرداد 93 امتحان ریاضی داشتیم! و من هم بیخیالِ بیخیال!!! ساعت حدود سه بود ... شبکه سه داشت فیلم رستگاری در شائوشنک رو پخش می‌کرد! و من بدونِ توجه به فیلم داشتم این بازی رو انجام میدادم[کلیک] :دی  شنبه هم خیلی بیخیال که نه! خیلی با استرس! رفتم سرِ جلسه! و تعجب هم میکنم با اون چرت و پرتایی که نوشته بودم چطور باز هم با اعتماد به نفس به نوشتنِ خودم ادامه میدادم!؟ یا بهتر بگم؛ چطور متوجه نشدم که فقط دارم چرت و پرت و غلط و غلوط مینویسم؟! تازه سرِ امتحان خیلی بااعتماد به سقفِ زیاد به مراقبمون که نمیشناختمشون گفتم فلان سوال غلطه!!!! مراقب بنده خدا هم که نمیدونم از کجا و چرا با من خوب بود! خیلی زحمت کشید و حتی زنگ زد به چندتا از دبیرانی که می‌شناخت و بالاخره من متوجه شدم که چجوری باید جوابش رو بدست بیارم! تازه‌تر اینکه وقتی ورقه رو دادم و دو طبقه همراه رفیقم اومدم پایین و باهاش حرف زدم وقتی متوجه یکی از غلطام شدم ؛ وقتی داشتم میرفتم تو حیاط یه حسی بهم گفت برگرد!!!! منم با شتابِ آپولو برگشتم سرِکلاسمون و به مراقبِ دوست‌داشتنیم گفتم یه لحظه ورقم رو بدید!! ایشون هم بدونِ اینکه چیزی بگن ورقه رو دادن و منم بدونِ اینکه به اون کلمه "یک لحظه"ای که گفتم توجه کنم ؛ کلا یکی از غلطام رو با غلط گیر پاک کردم و درستش رو نوشتم :))) با همه‌ی اینها فکر می‌کنم کمتر از 18 یا حتی 17 و 16/5 شدم! (هیچوقت از نمره واقعیم اطلاع پیدا نکردم) که دبیرِ بسیار خوبم درستش کرد به 20!! خودمم موندم چحوری اون افتضاح رو درست کرد! دستش درد نکنه!

پارسال یکم اوضاع دگرگون شده بود ... همه‌ی مفاهیم ریاضی رو خیلی خوب فهمیده بودم ... دو تا امتحانِ آخر مستمر رو بیستِ خالص شده بودم! و مقامِ نیمه معلمی پیدا کرده بودم :دی   موقع امتحان ترم که شد باز هم جمعه بود و من نه به صورت بیخیال! اما بخاطر موضوعِ مزخرف و مسخره‌ای بسیار ذهنم رو مشغول کرده بودم و چیزی رو مستقیماً از ریاضی نخوندم! با این‌حال خیلی خوب تونستم ورقه‌ام رو تکمیل کنم! 

امسال با همه سالها فرق میکرد!!! با اینکه مستمر ؛ 20 گذاشته شده بود ؛ ولی هنوز بعضی چیزا رو نمی‌فهمیدم و یا نمیتونستم فرمولش یا حتی جوابش رو پیدا کنم ... خیلی از نمونه‌های استان‌های دیگه رو خونده بودم! تقریبا می‌شد گفت برایِ یه امتحانِ استانیِ آسون آماده بودم :))

و خداروشکر ... امیدوارم امسال هم مثل سال‌های قبل به خیر و خوبی بگذره ...

+ ای‌کاش موقعِ خروج از جلسه ؛ پاسخنامه سوالا رو هم می‌دادن! 

++ دبیر علوم هم خبر خوبی بهم داد : علوم رو 20 شدم :)))



ادامه مطلب

لایک ارزشی

اربعین سه چهار سال پیش بود

اون موقع هنوز نرم افزارای فضای مجازی ،انقدرا همه گیر نشده بود و هر از گاهی هم یکیشو فیلتر میکردن

خدا رحمت کنه مرحوم"وایبر"رو

تازه به جمع مجازی پیوسته بود

ملتم که عشق گروه زدن

حاجی داشت میرفت کربلا...

یه گروه خودمونی زده بود که توش فقط من و خودش و خانومش و خواهر خانومش بودیم

هنوز از ایران خارج نشده بودن،نزدیکای مرز بودن و هر از گاهی پیامایی میفرستاد

من تازه وایبرم و نصب کرده بودم

اومدم فضولی کنم که ببینم اصن داستان گروه زدن و ادکردن و...چیه که زدم و تمام دوستان اد لیستم و تو این گروه خانوادگی اد کردم

فک کنم 12شب

یهو پشت هم شصت تا پیام که اینجا کجاست؟؟؟:/

کی به کیه ....

دوزاریم افتاد که سوتی دادم،حالا هرچی بهشون میگفتم این گروه خانوادگی،لفت بدین راضی نمیشدن، وکلی سر به سرم گذاشتن:)))


حاجی هم دید اینطوریه،گفت همه که خانومن،فقط من  آقام

من لفت میدم

خلاصه این شد که یه گروه تشکیل شد با اعضایی که ففط دوستان خودم بودن

اما همشون بچه های مذهبی و تحصیلکرده

چون وقتی داشتم خراب کاری میکردمم حواسم بود که اسم کیا رو دارم تیک میزنم با اینکه نمیدونستم دارم وارد گروهشون میکنم

چن تاییشون از بچه های هیات بودن

چن تایی از بچه های حوزه حضرت عبدالعظیم

چن تایی هم بچه های حوزه ...

تو این سه چهارسال،تعداد بچه های این گروه اضافه شد اما تک تک و دونه به دونه

برای اد کردن هر یه نفر،بچه ها باهام مشورت میکردن

جو گروه طوری شد که همه جور مطالب گذاشتیم

اعتقادی-دلنوشته-طنز-ولایی-...

برام هرگز تعداد مطالب مهم نبوده

حتی گاهی که بچه ها،دو سه تا پیام با مفهوم نزدیک به هم میذارن ،بهشون تذکر میدم

تو این گروه،معلم داریم،پزشک داریم،استاد حوزه داریم،بچه های ذاکر و شاعر داریم،و حدود ده تا خواهر شهید و سه چهار تا از خادمای حرم امام رضا که از دوستان خوبم هستن...

یه وقتا که گره به کار هممون می افته،دلمون مستقیم،وصل به حرم میشه

همه ی بچه ها رو مطالب حساسن و انتقاد و پیشنهاد دارن 

هیچوقت هم به این فکر نکردم ،حالا که گروه خوبی از آب دراومده،تعداد اعضا رو بالا ببرم یا...

به عقیده ی من،ما برای هر لایک و احسنت گفتن،باید فلسفه داشته باشیم

همینجوری کیلویی وارد یه گروه بشیم و هی اونا پست بذارن و هی ما بخونیم و...واقعا چه ارزشی داره؟؟

فضای مجازی که آقا انقدر تاکید میکنن به استفاده درست ازش،ینی سلاح ما...

اون خانومایی که میگن کاش میشد ما هم سوریه میرفتیم و جهاد میکردیم،...این فضا میدون جهادشونه

برای وارد کردن هر مطلب یه وضو میخواد و قربه الی الله...

دنبال کمیت نباشیم

خدا کیفیت رو ازمون میخره...



ادامه مطلب

زلزله ی بجنورد


سلام

یادم رفت از زلزله بگم براتون

04/03/1395 زلزله اومد بجنورد و ما هم داخل خوابگاه بودیم، زلزلش 4/8 ریشتر بود، ما که فقط بلند شدیم و رفتیم دم در اتاق و باز برگشتیم داخل اتاق و پای تلگرام!!

ولی تجربه ی عالی ای بود، زلزله رو هم تجربه کردم، خوب بود که تلفات نداشت

یه عکس از آمار زلزله و پس لرزه هاش دارم، میگن 18 تا پس لرزه داشته، البته یکی گفت 17 تا

برید ادامه مطلب برای دیدن عکس

ادامه مطلب


ادامه مطلب

میانبر

سه چهار روز قبل،یه روز که دلم گرفته بود،هرچه میکردم حالم عوض نمیشد

کلافه شده بودم

انقدرم ذهنم درگیر بود،نمیتونستم تمرکز کنم که چه دعایی میتونه حالم و عوض کنه

یهو یاد مامان افتادم

اصلا هر وقت گره به کارم می افته و روزهام سخت میشه،میدونم شادی قلب مامان،ورق رو بر میگردونه

نوبت من بود که خونه مامان باشم

اما مث همیشه برخورد نکردم

میدونستم مامان قربون صدقه رفتنامو دوس داره،بغلش کردم،بوسیدمش،یه خوش و بش حسابی و غیر معمول که میتونست راهم و هموار کنه و دل مامان و شاد...

بعد یادم افتاد چن روزه مامان،دفتری که توش برا خودش نقش و نگار میکشیده،تموم شده

یه سر رسید نو و تر و تازه براش بردم

با هر کدوم این کارای کوچیک،گل از گلش میشکفت

مامان خیلی زود راضی میشه و عوضش حسابی دعا میکنه

خلاصه که بهونه های کوچیکی که به ذهنم میرسید،جور کردم 

تو همین اثنا یاد فرازهای دعای کمیل افتادم؛محال بوده وقتی تو روزهای سختم این فرازها رو میخونم،گره ام باز نشه:

اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم

اللهم اغفر لی الذنوب التی تنزل البلا

اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا

....

دیگه دلم روشن شده بود

آروم آروم بودم

دو تا کد پیدا کرده بودم:رضایت و شادی قلب مومن،و استغفار

....

بعضی از این کدها و شاخصه ها،تو روایات اومده 

اما یه چیزایی هست که باید خودت تو لحظه دریافت کنی

ینی اون لحظه ببینی از کدوم مسیر،سریع تر سنگهای پیش روت برداشته میشه

مث دستگیری از یتیم،یا صدقه یا ...

یه میانبرهایی هست که اگه توفیق عمل پیدا کنیم،خیلی عالی میشه

به کوچیکی کاری که انجام میدیم نگاه نکنیم،به بزرگی دلی که شاد میشه،حواسمون جمع باشه

خدا به اعماق قلبمون که نگاه میکنه،کثرت و برکت میده به کارمون...



ادامه مطلب

رفتم حرم امام رضا


سلام

من بجنورد که بودم خبر شدم که مامانم با دامادمون و خواهرم و بچه هاش اومدن مشهد، منم گفتم برم مشهد و از اونجا با اونا برم خونه، خلاصه بعد از کلاس چهارشنبه رفتم مشهد، رفتم مشهد و تا امروز اونجا بودیم، امروز صبح ساعتای 9 و نیم، 10 حرکت کردیم به سمت خونه

شب قبلش، یعنی شب جمعه خواستیم بریم زیارت، رفتیم و خلاصه زیارتم کردم، برای تمام اونایی که ازم خواستند براشون دعا کنم و نایب زیاره باشم دعا کردم، یعنی به یاد اونا که خواستند نایب زیارشون باشم بودم

چیزای جدیدیم یاد گرفتم که بعداً صحبت میکنیم

یه چیزاییم به خواسته ها و عقایدم اضافه شد

بعداً میگم

خدایا شکرت



ادامه مطلب

می رسد بانو…. می رسد آن روز

یک روز می رسد بانو............

یک روز که بیدار می شوی ....

آبی اتاقت را می بینی و لبخند می زنی .... از آن لبخند ها که چال گونه ات را می کشد به رخ آینه...

یک روز که از همان ابتدایش می فهمی که هیچکـــــــــــس ....هیچـکــــــــس ... به اندازه ی خودت مهم نیست...

مهمان نمی آید...

اما تو پیراهن صورتی ات را می پوشی ....

مهمان نمی آید اما تو رژت را محکم تر روی لب هایت می کشی ..........

فنجان های طرح دارت را از آن ته مَه های کابینت بیرون می آوری ...

چای را 12 دقیقه دم می کنی .......

الهه ی ناز را به تیغ تیـز گرامافون می سپاری ...

و لبخند می زنی .................

چون فهمیده ای هیچکس به اندازه ی خودت مهم نیست....


یک روز که امیدوارم چندان برایت دور نباشد می رسد بـانو......



ادامه مطلب

یا امام ضامن

قرار که نه...

دلمون همیشه اینجوری پیش رفته ،که بدون هم جایی نریم،بدون هم نه زیارت نه سیاحت...

مگه این ماموریتای اجباری یهویی

خودت همیشه میگی بدون تو هیچ جا خوش نمیگذره

وقتی بهت زنگ زدم و صدای حرم میومد،بغضم شکست

گفتی روبروی گنبدم،باهاش حرف بزن

اشکم جاری شد....امام رضا؛همان گدای قدیمی که داشتی داری،همان امام رضایی که داشتم دارم

یادته،چن روز پیش گفتی،این ماه رزقمون درخونه امام رضا و پدر و خواهرش بوده

وقتی از موسی بن جعفر حاجتمونو خواستم و به بهترین شکل ممکن عطا کرد

چن روز بعدش،حرم کریمه ی اهل بیت رفتیم و از اون زیارتای ناب عمرمون بود

و چن روز پیش اومدی و گفتی ،تو محل کارم تو فلان کار انتخاب شدم و قراره جایزه اش،زیارت امام رضا باشه...؟؟؟


قبول،تو از من جلو زدی ...

امام رضا به دلتنگیام محل نذاشت

خودش میدونه تو این یکی دو ماه چقدر التماسشو کردم

اما این رسم رفاقت نبود تنها بری

بدون من...

هم باید دوریت و تحمل کنم،هم جاموندن رو...

به امام رضا بگو،...

بگو...

هیچی ولش کن...

دلتنگ تر از اونم که حرفی بزنم

اما یادت باشه،یک-هیچ

به نفع خوبیای تو...

"دوست داشتنی من"





ادامه مطلب

روزهای طلایی

یه روزهایی هست تو زندگی آدم،که تصور نمیکنی اون روز چقدر میتونه پربرکت باشه
اما انگار یه چیزی تو وجودت،شعف از دریافت این برکات و فریاد میزنه

خیلی اتفاقی با استادی آشنا شدم که در عرض چند دقیقه هم کلام شدن باهاش،نکات خوب و فوق العاده ای دستگیرم شد
بحث طراحی بود اما او از انسانیت میگفت،از زمانی که یه استاد برای دانشجو باید بذاره و دلسوزانه تدریس کنه
از اینکه همه چیز قابل جبرانه الا وقتی که از دیگران،ضایع میکنیم
و کی متعهدانه تو این دوره زمونه،کار میکنه
جنس حرفاش متفاوت بود و با تعریفهایی که ازقبل ،ازش شنیده بودم،مطابقت داشت
همون چن دقیقه کافی بود که درسهایی که باید بگیرم و از بر کنم
...
دم غروب هم،بهشت زهرا،از اون روزای معرکه اش رو داشت
اصلا حال و هواش،یه طور دیگه بود
وجود من سراسر شوق بود
یه یادبودی هم برای یکی از شهدای مدافع حرم گرفته بودند که نوشته های سنگ مزارش،خوندنی و دوست داشتنیه:
                                         

یه گوشه هم ،فرازی از مناجات هاش رو نوشته بودن:در این دنیای خاکی،هرچه دنبال زیبایی ولذت گشتم،زیباتر از محبت کردن وشاد کردن همنوع خود نیافتم
خدایا از تو میخواهم،چنانم کنی که حتی لحظه ای از حال آنانکه زندگی را در رنج و سختی میگذرانند،غافل نشوم
و "مرا توفیق شراکت در غمهای دیگران را بدهی"

حال وهوای عجیبی داشت روضه های مراسمش
یه طور خاصی بود
اما بیشتر از اون،وقتی شعفم مضاعف شد که کنار مزار بچه های شهید محل رفتم
دیدن خواهرها و مادراشون،دلمو جلا میداد
مثل زمانی که به دیدار عالمی میری و نور وجودیش،قلبت رو احاطه میکنه
سنگ یاد بودی که برا بچه های جاویدالاثر گذاشته بودن،اگرچه ظاهرا دل رو به درد می آورد،اما حس میکردم،همشون اونجا حضور دارن

یکی دو تا قراره خوب و عالی با خواهرای شهید حسین...گذاشتم
پیشنهادش از طرف اونا بود
اما فی الفور قبول کردم
امیدوارم بتونم انجامشون بدم

امروز،از اون روزای طلایی بود
روزایی که حس میکنم،من قابل دریافت اینهمه لطف و عنایت نبودم
خدا میدونه که در برابر شهدا،احساس شرم و حقارت داشتم
اینکه اونها هم مثل من جوون بودن
و زندگی رو دوست داشتن
اما گذشتن..

****
الهی از تو حسن ختام می خواهم
حسن ختام...


ادامه مطلب

سپاس

در پی سالی که گذشت در کنار تو و دوستانت و هم قدم با شما ، روزها را گذراندم و با هم توانستیم کلمه های بیشتری را بخوانیم و عدد های بزرگتری را حساب کنیم .جمله ها بلند تر و قصه ها رنگارنگ تر شدند . بزرگتر شدید و بر سواد تان افزوده شد. اما من هرگز سعی نکردم کودکی تان را از شما بگیرم و رویاهای تان را تبدیل به رویاهای بزرگتر کنم .هرگز نخواستم بازی هایتان را، خواب های تان را و آرزو های تان را پریشان کنم .چرا که به چشم خود دیدم کودکی ناب همراه تان است ، با صمیمیتی که بوی خدا می دهد پس کودکی و سادگی تان را به خدا می سپارم و آرزو دارم ، همیشه تکه ای از آن را در قلب کوچک تان محفوظ بدارید 
عزیزم ، از این که مرا باور کردی و با من هم جهت و همسو شدی سپاسگزارم .

 
عمر  من در کلاس درس چه شیرین می گذرد اگر تو پیروز باشی .
معلم روزهای زلال کودکی تان سیدیان خرداد 1395

برای دیدن نماهنگ " یادم کن " به ادامه مطلب سر بزنید.

ادامه مطلب


ادامه مطلب

دور و نزدیک

دیدی یه وقتایی،یه کسایی انقدر بهت نزدیکن که نمیبینیشون

حتما باید دور بشن ،تا به چشم بیان

وبرعکس 

یه چیزا و آدمایی هستن که دورن،یهو خدا جلوه شون میکنه تو نگاهت

من امشب اینجوری شدم

فقط موندم این یکی دونفر،تا حالا کجا بودن که پیداشون نمیکردم:/

ایشالله که ورودشون خیره

عوضش امشب هرچی تو خیابون،دنبال ماه گشتم ببینم ولذت ببرم،پیداش نکردم

اولین بار بود که اینطوری میشد://

دیدن ماه و خیره شدن بهش،همیشه برام لذت داشته

و زمان نگاه کردنش،عمیقا به فکر فرو میرم

همون مدل فک کردنایی که همسری میگه دوست دارم

میگه وقتی فکر میکنی،از عالم میبری و فقط تمرکزت رو همون مورده:))



ادامه مطلب
صفحه 3 از 1912345...10...قبلی »