سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

چرایی

 این چرایی های ذهن آدمی منصور نیست
دم دمی های مزاج ذهن بی منظور نیست


سرنوشت ما گره خورده به تصمیم خدا
نوح در کشتی چرا بوده؛ چرا در طور نیست؟

گر بگیریم اختیار کل برای ماست پس...
پس چرا زیر بغل های شما  پر نور نیست؟

امتیاز دنیوی بودن به دست آدم است
در بهشت خالق منان مسلم زور نیست

اشتباهات خیالی در  جلوی بینی است
معجزه شکل بزرگ جادو و مسحور نیست

گاهی انسان بین خوبی و بدی درمانده است
فرق بین سید و سید به یک مجرور نیست

عقل و هوش  آدمیت در پناه چشم اوست
این همه خالق فرستاده مگر مامور نیست؟



ادامه مطلب

منم رفتم


سلام

منم دیگه باید برم

پس فردا میرم بجنورد تا 16 هُم امتحاناتمو بدم، تا بعد امتحاناتم خداحافظی

با فاطمه هم دیگه تموم کردیم رفت!!

متاسفم برای خودم که هر کی دلش میخواد میاد و بعدشم سریع میره، منم که چغندر قند!! خخخخخخخ

خب خدانگهدار

خدایا شکرت



ادامه مطلب

صداش که خوبه!قیمتش چنده؟!

چند وقت هست که خاطره خنده دار و طنزناک(!)تعریف نکردم!ولی الان یهویی دلم خواست تعریف کنم:
اول دبیرستان بودم.یه روز واسه نماز ظهر و عصر،با بچه ها رفتیم نماز خونه!طبق معمول حاج آقا اومد و نمازش هم بست اما در کمااال ناباوری(و نه ناباروری)دیدیم که دو رکعت خوند!و سلام داد!!!
ماهم همگی به هم مینگریدیم که خدایا!مگه صبحه الان؟!چی شده؟!حاجی تب داری؟و...
بعد دیدیم حاج آقا بلند شد،ایستاد،خیلی سورانه و اعتماد به نفسانه،گفت که دوستان!من عذر میخوام.یادم رفته وضو بگیرم!!!!!!
حالا قبلش هم حاج آقا یه مدرسه دیگه امام جماعت بود!دیگه الله اعلم...:))))))

بعد تر نوشت:یعنی منو دوستام شل شده بودیم از شدت خنده!حالا ناظم و معلما هم خندشون گرفته بود ولی میومدن هی تذکر میدادن،اصالتشون حفظ شه!:|

خیلی بعدتر نوشت:خدایا!اگه تعبیر اشتباه کردیم،مارا مورد عفو و رحمت و مغفرتت قرار ده!آمین یا رب العالمین...



ادامه مطلب

طوفانِ تهدید (۱)

شنبه بود ، دهم خردادماهِ یکهزار و سیصد و نود و سه! امتحان زبان ... مثل همیشه آماده بودم! اما کلاً اون روز و اون امتحان حال و هوای خاصی برام داشت... یه حالتِ گرفتگی! یه حالت بغرنج! 

نیم ساعت زودتر رفته بودم ؛ امتحان 4 بعد از ظهر بود ؛ هوا گرمِ گرم بود؛ داغ بود ... انگار این ستارهِ خورشید ؛ ایران-قم رو نشونه رفته بود!

بالاخره رفتیم و هرکس در جایِ از پیش تعیین شده‌اش قرار گرفت و ورقه هم به همه رسید! 

امتحان آسون بود! تکمیلش کرده بودم ؛ کم کم میخواستم برم که صدایی از طبقه پایین نظرم رو جلب کرد! صدا که چه عرض کنم؛ یه فریاد مانندی بود که از تهِ دل بیرون می‌اومد انگار!! اینقدر بلند! مراقبمون هم انگار جذب شده بود! اون هم مثل من نمی‌دونست مدیر ، چرا از بلندگو استفاده نمی‌کنه ... صداش آنقدر رَسا و واضح نبود ... اما می‌دونستم هرچه می‌گه ؛ باز هم در طبقهِ ما تکرار می‌کنه! 

بالاخره صاحبِ صدا به طبقه دوم رسید ... کلمه‌ها و جملاتِ اولش رو که شنیدم ؛ هاج و واج خودکارم رو در موازاتِ ورقه گذاشتم و با توجه، به فریادهایِ جنابِ اُعلیا حضرت؛ مدیرِ مُدَبّران ؛ گوش می‌دادم :

امتحان بعدی، همه باید موهایِ خودشون رو اصلاح کنن ... مثل روز اولی که اومدید باید سرتون رو اصلاح کرده باشید ... به تعهدی که[موقع ثبت‌نام] دادید باید تا آخرین روز و آخرین ساعت عمل کنید ... کسی رو که موـش رو نزده باشه امتحان بعدی راه نمیدم ... باید تا آخرین روز به تعهدتون پایبند باشید ... امکان نداره [اونی که موـش رو نزده] سرِ جلسه راه بدم 

همینجوری راه می‌‌رفت و حرف‌های خودش رو تکرار می‌کرد ... الان می‌فهمم چرا اون روز از بلندگو استفاده نمی‌کرد و از حنجره‌اش مایه میذاشت!!! میخواست حداقل حتی اگه شده چهارتا ترسویِ بی‌عرضه ، بهش "بله قربان" بگن!! اون عاشقِ اطاعت بود! اطاعت از فرامینِ بی حدّ و مرزِ خودش!

 من فقط با تعجب به درِ روبه روم خیره شده بودم و داشتم به درجه بی‌رحمی و گستاخیِ یک مدیر فکر می‌کردم ... راستش از این مدیر تهدیدی ندیده بودم که عملی نشه! یعنی به وضوح تمام تهدیداش رو عملی می‌کرد! حتی بدترین تهدیدهایی که از یک مدیرِ امروزی بَر میاد ... چیزی نمونده بود از شرِّ اون مدرسه راحت بشم! فقط دو تا امتحان! یه انشا و یه املا ! مگه چقدر مونده که 300 نفر دانش‌آموز رو به تمسخر گرفتی؟ امکان نداشت بخاطر دوتا امتحانِ ساده ، به حرفش عمل کنم؛ امکان نداشت ...

خسته‌تر از بقیه ، با یه حالتِ تضاد ؛ از جلسه اومدم بیرون ...

وقتی رسیدم خونه ؛ همش تو فکر بودم ... هرچقدر فکر می‌کردم می‌دیدم نمیتونم اینکار مزخرف رو انجام بدم! از طرفی این تهدیدش کاملاً قابل شکایت بود و نمی‌تونست اجراش کنه! و از یه طرف دیگه ، تهدیدی ندیده بودم که اجراش نکنه!! ... انشا هم خوندنی نبود!! میدونید؟ بازی کردن بهترین کار بود برای فکر نکردن بهش! 

      ادامه دارد ...



ادامه مطلب

کلاس نقاشى ابتدایى وپیشرفته

مامان ستایش (زجاجی ) دوست داشتنی کلاس نقاشی زیبایی را افتتاح کرده  و از همه دعوت کرده تا از کلاسش بازدید کنیم و اگر خواستیم در کلاس های آموزشی آن شرکت کنیم .

ترم تابستان ویژه گروه سنى الف، ب ، ج، د

سیما فاطمى
تلفن :٠٩١٥١٥٧٢٠٩٥
آدرس: نسترن ١/١
شروع کلاس ها:٣ تیر



ادامه مطلب

خود انتقادی

داشتم فکر میکردم به مقوله ی "نقد وانتقاد"
و اینکه ما چقدر در مقابل اینگونه مسائل،موضع میگیریم
این چیز عجیبی نیست که از نقدبی جا و یا مغرضانه ومخرب کسی ،دلگیر بشیم
و یاحتی نقدی که نحوه ی بیانش،صحیح نباشه
به هر حال امر به معروف ونهی از منکر هم که به نوعی نقد محسوب میشه،شرایط خاص خودش رو داره
اما انصافا،اگر کسی مشفقانه وتنها برای تعالی روحمون،ما رو مورد نقد قرار بده،موضع میگیریم یا با سعه ی صدر پذیرا هستیم؟؟؟؟
اصلا جنبه ی پذیرش انتقاد رو داریم؟
حالا اگر اون آدم کی میتونه باشه که دلسوز ترین و مشفق ترین و سخنورترین باشه که نقدش رومون اثر بگذاره؟؟؟
هرکسی به اطرافش که نگاه بکنه،شاید تنها یکی دونفر باشن که چنین خصوصیاتی میتونن داشته باشن
خب چرا راه دور بریم...

اون منتقد میتونه،خودمون باشیم
کی ما رو بهتر از خودمون میشناسه؟؟؟
کی دلسوز تره به ما جز خودمون؟؟؟
این انتقاد ،به نوعی،همون مراقبه،مشارطه،محاسبه ای که تو روایات اومده محسوب میشه
حتی آخرش به معاتبه هم میرسه

یه برگه بردار و خصوصیات خوب و بدت رو لیست کن
بدون هیچ ملاحظه و رو دربایستی...
برای همه ی خوبیهات خدا رو شکر کن و سعی در ادامه ی اون مسیر
برای خطاها و کجیهات هم استغفار کن و عزم بر ترک اون
حتی شده برای کارهای خیرت،خودت رو تشویق کن به اون چیزی که دوس داری
و در مقابل،برای خطاها،خودت رو تتبیه کن،محروم کن از آنچه که دوست داری

خودت،هرگز از انتقادی که به رفتار خودت داشتی،دلگیر نخواهی شد

تا فرصت هست باید عجله کرد
بهترین رفیق هر کسی،خود اون فرد هست
این رفیق رو دوست داشته باش
و لااقل با این یه نفر،تعارفات رو کنار بذار






ادامه مطلب

هنرمند قیلونی

   


برداشته این عکس و تو یه گروه  توپ هنری گذاشته،اونوقت زیرش نوشته:طراحی با ذغال"قیلون"روی در آهنی

ای خداااا

ینی یه گیوتین پیدا نمیشه من سر این آدمو بزنم...

"قیلونش"منو کشته;-)

برادرمن؛شما دو سیبتو بزن،چرا در و خراب میکنی

شاید رستگار شوی:/



ادامه مطلب

فراموشی مشتی

همسر خواهرم روزه بود

اونم تو یه روز تعطیل...

از خواب که بیدار شد،با دوستانش رفت فوتبال

وسط بازی ام هی تشنه اش و شد وآب خورد

هی آب خورد...

دلی از عزا در آورد

دم ظهر که تشریف مبارک و بردن منزل،سه زاریشون افتاد که ای دل غافل،مثلا روزه بودم،چرا انقدر توهپروتم،آب خوردم

خلاصه که با فتوای مرجعش،روزه اش صحیح بود و باید ادامه میداد

اونوقت من از الان عزا گرفتم که هیچ رقمه،یادم نمیره روزه ام

خیلیم تلاش میکنم یادم بره ها،نمیشه لامصب:/

ته تهش اگه یادم برم،ساقه طلایی میخرم میخورم که شمر توش قاطیه:))

الان دارم دنبال دعای فراموشی میگردم،بلکم راهگشا باشه:/

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم:)



ادامه مطلب

تقدیم به حاج احمد

هوالشهید :


همه دور هم نشسته بودیم . اصغر برگشت گفت احمد،تو که کاری بلد نیستی.

فکر کنم تو جبهه جاروکشی می‌کنی ، ها؟
احمد سرش رو پایین انداخت،لب خند زد و گفت : ای… تو همین مایه ها.

از مکه که برگشت ، یکی از رفقا یک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.

یک کارت هم بود که رویش نوشته شده بود تقدیم به فرمانده رشید تیپ بیست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسلیان .



ادامه مطلب

مهر خود را میکنم هدیه به بانوی دمشق ..


مهر مـݧ را کرده اے

جاݧ خودت در عقد عشق

 

مهر خود را میکنم

هدیه به بانوے  دمشق

 

:)

 

 

پ.ن : دختـر شـدی تا کـه هزار دل برای تـو ترک وطـن کنند و مدافع حـرم بشـوند !

خـواهر گـلم حواست باشه !

 

پ.ن : خوشحال میشم ملـاحظـه کنید .. :">

 

اینسـتا گـرام :

https://www.instagram.com/khademozzynab.98

کانـال تلگرام دالـان بهشت ..

https://telegram.me/ba94noo



ادامه مطلب
صفحه 1 از 1912345...10...قبلی »

 این چرایی های ذهن آدمی منصور نیست
دم دمی های مزاج ذهن بی منظور نیست


سرنوشت ما گره خورده به تصمیم خدا
نوح در کشتی چرا بوده؛ چرا در طور نیست؟

گر بگیریم اختیار کل برای ماست پس...
پس چرا زیر بغل های شما  پر نور نیست؟

امتیاز دنیوی بودن به دست آدم است
در بهشت خالق منان مسلم زور نیست

اشتباهات خیالی در  جلوی بینی است
معجزه شکل بزرگ جادو و مسحور نیست

گاهی انسان بین خوبی و بدی درمانده است
فرق بین سید و سید به یک مجرور نیست

عقل و هوش  آدمیت در پناه چشم اوست
این همه خالق فرستاده مگر مامور نیست؟

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۱ام, ۱۳۹۵


سلام

منم دیگه باید برم

پس فردا میرم بجنورد تا 16 هُم امتحاناتمو بدم، تا بعد امتحاناتم خداحافظی

با فاطمه هم دیگه تموم کردیم رفت!!

متاسفم برای خودم که هر کی دلش میخواد میاد و بعدشم سریع میره، منم که چغندر قند!! خخخخخخخ

خب خدانگهدار

خدایا شکرت

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۱ام, ۱۳۹۵

چند وقت هست که خاطره خنده دار و طنزناک(!)تعریف نکردم!ولی الان یهویی دلم خواست تعریف کنم:
اول دبیرستان بودم.یه روز واسه نماز ظهر و عصر،با بچه ها رفتیم نماز خونه!طبق معمول حاج آقا اومد و نمازش هم بست اما در کمااال ناباوری(و نه ناباروری)دیدیم که دو رکعت خوند!و سلام داد!!!
ماهم همگی به هم مینگریدیم که خدایا!مگه صبحه الان؟!چی شده؟!حاجی تب داری؟و...
بعد دیدیم حاج آقا بلند شد،ایستاد،خیلی سورانه و اعتماد به نفسانه،گفت که دوستان!من عذر میخوام.یادم رفته وضو بگیرم!!!!!!
حالا قبلش هم حاج آقا یه مدرسه دیگه امام جماعت بود!دیگه الله اعلم...:))))))

بعد تر نوشت:یعنی منو دوستام شل شده بودیم از شدت خنده!حالا ناظم و معلما هم خندشون گرفته بود ولی میومدن هی تذکر میدادن،اصالتشون حفظ شه!:|

خیلی بعدتر نوشت:خدایا!اگه تعبیر اشتباه کردیم،مارا مورد عفو و رحمت و مغفرتت قرار ده!آمین یا رب العالمین...

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۱ام, ۱۳۹۵

شنبه بود ، دهم خردادماهِ یکهزار و سیصد و نود و سه! امتحان زبان ... مثل همیشه آماده بودم! اما کلاً اون روز و اون امتحان حال و هوای خاصی برام داشت... یه حالتِ گرفتگی! یه حالت بغرنج! 

نیم ساعت زودتر رفته بودم ؛ امتحان 4 بعد از ظهر بود ؛ هوا گرمِ گرم بود؛ داغ بود ... انگار این ستارهِ خورشید ؛ ایران-قم رو نشونه رفته بود!

بالاخره رفتیم و هرکس در جایِ از پیش تعیین شده‌اش قرار گرفت و ورقه هم به همه رسید! 

امتحان آسون بود! تکمیلش کرده بودم ؛ کم کم میخواستم برم که صدایی از طبقه پایین نظرم رو جلب کرد! صدا که چه عرض کنم؛ یه فریاد مانندی بود که از تهِ دل بیرون می‌اومد انگار!! اینقدر بلند! مراقبمون هم انگار جذب شده بود! اون هم مثل من نمی‌دونست مدیر ، چرا از بلندگو استفاده نمی‌کنه ... صداش آنقدر رَسا و واضح نبود ... اما می‌دونستم هرچه می‌گه ؛ باز هم در طبقهِ ما تکرار می‌کنه! 

بالاخره صاحبِ صدا به طبقه دوم رسید ... کلمه‌ها و جملاتِ اولش رو که شنیدم ؛ هاج و واج خودکارم رو در موازاتِ ورقه گذاشتم و با توجه، به فریادهایِ جنابِ اُعلیا حضرت؛ مدیرِ مُدَبّران ؛ گوش می‌دادم :

امتحان بعدی، همه باید موهایِ خودشون رو اصلاح کنن ... مثل روز اولی که اومدید باید سرتون رو اصلاح کرده باشید ... به تعهدی که[موقع ثبت‌نام] دادید باید تا آخرین روز و آخرین ساعت عمل کنید ... کسی رو که موـش رو نزده باشه امتحان بعدی راه نمیدم ... باید تا آخرین روز به تعهدتون پایبند باشید ... امکان نداره [اونی که موـش رو نزده] سرِ جلسه راه بدم 

همینجوری راه می‌‌رفت و حرف‌های خودش رو تکرار می‌کرد ... الان می‌فهمم چرا اون روز از بلندگو استفاده نمی‌کرد و از حنجره‌اش مایه میذاشت!!! میخواست حداقل حتی اگه شده چهارتا ترسویِ بی‌عرضه ، بهش "بله قربان" بگن!! اون عاشقِ اطاعت بود! اطاعت از فرامینِ بی حدّ و مرزِ خودش!

 من فقط با تعجب به درِ روبه روم خیره شده بودم و داشتم به درجه بی‌رحمی و گستاخیِ یک مدیر فکر می‌کردم ... راستش از این مدیر تهدیدی ندیده بودم که عملی نشه! یعنی به وضوح تمام تهدیداش رو عملی می‌کرد! حتی بدترین تهدیدهایی که از یک مدیرِ امروزی بَر میاد ... چیزی نمونده بود از شرِّ اون مدرسه راحت بشم! فقط دو تا امتحان! یه انشا و یه املا ! مگه چقدر مونده که 300 نفر دانش‌آموز رو به تمسخر گرفتی؟ امکان نداشت بخاطر دوتا امتحانِ ساده ، به حرفش عمل کنم؛ امکان نداشت ...

خسته‌تر از بقیه ، با یه حالتِ تضاد ؛ از جلسه اومدم بیرون ...

وقتی رسیدم خونه ؛ همش تو فکر بودم ... هرچقدر فکر می‌کردم می‌دیدم نمیتونم اینکار مزخرف رو انجام بدم! از طرفی این تهدیدش کاملاً قابل شکایت بود و نمی‌تونست اجراش کنه! و از یه طرف دیگه ، تهدیدی ندیده بودم که اجراش نکنه!! ... انشا هم خوندنی نبود!! میدونید؟ بازی کردن بهترین کار بود برای فکر نکردن بهش! 

      ادامه دارد ...

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۰ام, ۱۳۹۵

مامان ستایش (زجاجی ) دوست داشتنی کلاس نقاشی زیبایی را افتتاح کرده  و از همه دعوت کرده تا از کلاسش بازدید کنیم و اگر خواستیم در کلاس های آموزشی آن شرکت کنیم .

ترم تابستان ویژه گروه سنى الف، ب ، ج، د

سیما فاطمى
تلفن :٠٩١٥١٥٧٢٠٩٥
آدرس: نسترن ١/١
شروع کلاس ها:٣ تیر

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۰ام, ۱۳۹۵
داشتم فکر میکردم به مقوله ی "نقد وانتقاد"
و اینکه ما چقدر در مقابل اینگونه مسائل،موضع میگیریم
این چیز عجیبی نیست که از نقدبی جا و یا مغرضانه ومخرب کسی ،دلگیر بشیم
و یاحتی نقدی که نحوه ی بیانش،صحیح نباشه
به هر حال امر به معروف ونهی از منکر هم که به نوعی نقد محسوب میشه،شرایط خاص خودش رو داره
اما انصافا،اگر کسی مشفقانه وتنها برای تعالی روحمون،ما رو مورد نقد قرار بده،موضع میگیریم یا با سعه ی صدر پذیرا هستیم؟؟؟؟
اصلا جنبه ی پذیرش انتقاد رو داریم؟
حالا اگر اون آدم کی میتونه باشه که دلسوز ترین و مشفق ترین و سخنورترین باشه که نقدش رومون اثر بگذاره؟؟؟
هرکسی به اطرافش که نگاه بکنه،شاید تنها یکی دونفر باشن که چنین خصوصیاتی میتونن داشته باشن
خب چرا راه دور بریم...

اون منتقد میتونه،خودمون باشیم
کی ما رو بهتر از خودمون میشناسه؟؟؟
کی دلسوز تره به ما جز خودمون؟؟؟
این انتقاد ،به نوعی،همون مراقبه،مشارطه،محاسبه ای که تو روایات اومده محسوب میشه
حتی آخرش به معاتبه هم میرسه

یه برگه بردار و خصوصیات خوب و بدت رو لیست کن
بدون هیچ ملاحظه و رو دربایستی...
برای همه ی خوبیهات خدا رو شکر کن و سعی در ادامه ی اون مسیر
برای خطاها و کجیهات هم استغفار کن و عزم بر ترک اون
حتی شده برای کارهای خیرت،خودت رو تشویق کن به اون چیزی که دوس داری
و در مقابل،برای خطاها،خودت رو تتبیه کن،محروم کن از آنچه که دوست داری

خودت،هرگز از انتقادی که به رفتار خودت داشتی،دلگیر نخواهی شد

تا فرصت هست باید عجله کرد
بهترین رفیق هر کسی،خود اون فرد هست
این رفیق رو دوست داشته باش
و لااقل با این یه نفر،تعارفات رو کنار بذار




  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۰ام, ۱۳۹۵

   


برداشته این عکس و تو یه گروه  توپ هنری گذاشته،اونوقت زیرش نوشته:طراحی با ذغال"قیلون"روی در آهنی

ای خداااا

ینی یه گیوتین پیدا نمیشه من سر این آدمو بزنم...

"قیلونش"منو کشته;-)

برادرمن؛شما دو سیبتو بزن،چرا در و خراب میکنی

شاید رستگار شوی:/

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۰ام, ۱۳۹۵

همسر خواهرم روزه بود

اونم تو یه روز تعطیل...

از خواب که بیدار شد،با دوستانش رفت فوتبال

وسط بازی ام هی تشنه اش و شد وآب خورد

هی آب خورد...

دلی از عزا در آورد

دم ظهر که تشریف مبارک و بردن منزل،سه زاریشون افتاد که ای دل غافل،مثلا روزه بودم،چرا انقدر توهپروتم،آب خوردم

خلاصه که با فتوای مرجعش،روزه اش صحیح بود و باید ادامه میداد

اونوقت من از الان عزا گرفتم که هیچ رقمه،یادم نمیره روزه ام

خیلیم تلاش میکنم یادم بره ها،نمیشه لامصب:/

ته تهش اگه یادم برم،ساقه طلایی میخرم میخورم که شمر توش قاطیه:))

الان دارم دنبال دعای فراموشی میگردم،بلکم راهگشا باشه:/

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم:)

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۱۰ام, ۱۳۹۵

هوالشهید :


همه دور هم نشسته بودیم . اصغر برگشت گفت احمد،تو که کاری بلد نیستی.

فکر کنم تو جبهه جاروکشی می‌کنی ، ها؟
احمد سرش رو پایین انداخت،لب خند زد و گفت : ای… تو همین مایه ها.

از مکه که برگشت ، یکی از رفقا یک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.

یک کارت هم بود که رویش نوشته شده بود تقدیم به فرمانده رشید تیپ بیست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسلیان .

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۹ام, ۱۳۹۵


مهر مـݧ را کرده اے

جاݧ خودت در عقد عشق

 

مهر خود را میکنم

هدیه به بانوے  دمشق

 

:)

 

 

پ.ن : دختـر شـدی تا کـه هزار دل برای تـو ترک وطـن کنند و مدافع حـرم بشـوند !

خـواهر گـلم حواست باشه !

 

پ.ن : خوشحال میشم ملـاحظـه کنید .. :">

 

اینسـتا گـرام :

https://www.instagram.com/khademozzynab.98

کانـال تلگرام دالـان بهشت ..

https://telegram.me/ba94noo

  • نویسنده :
  • تعداد نظرات : بدون دیدگاه
  • خرداد ۹ام, ۱۳۹۵