سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

چشمخانه(قسمت پایانی)

      ساعاتِ خلافِ عادت.

   هیچ صوتی در راهرو نبود. آخرین بار دخترکی زال داشت برایت لالایی میخواند، هنوز بیاد دارم...چقدر ترسیدم!

   ساعتِ خلاف عادت؛ آمده بودم مرادت دهم، شب که بیاید لالایی ات بخوانم.

   هیچ صوتی نمی آمد؛ خلاف عادت!!

   لای در را که باز کردم ای وای بر من و ای آه از من...

   خلاف عادت؛دخترکی مو قهوه ای توی آغوشت نشسته بود. ظریف و زیبا، کوچک و نمکی! با موهایی مواج و هفده ساله!

   درست مثل آن روز های من!

   داشت زنبقِ نارنجیِ لای لب هات را می بوئید...همان ها که برای بوسیدنش روزی هزار بار لب گزیدم.

     تا دخترک به سمتم آمد هلش دادم به درون و جیغی کشید. در را بستم و در لحظه ای کلید را هزار بار در قفل چرخاندم...که تا ابد باز نشود!

   آنوقت پشت همان در نشستم و سیبی چهار ساله را گاز زدم.

  آورده بودم گازی بزنی و چهار سال ابدی گردد...

   ناکام سیب!



    + حتی خودم هم فکرش را نمیکردم!

    + گویا از این به بعد تنها بی حسی باشد!

    ++ لینک های مرتبط با این پست در متن عین حقیقت است!

    +++ قریب به یقین آخرین قسمت اش بود!




ادامه مطلب

دوست هایی که نیستند

دوست اگر دوست باشد......

هیچوقـــــــــــت کمرنگ نمی شود...........


اما اگر دوست باشد.....


مشکل این است که بعضی ها را از همان ابتدا ... اشتباه نام گذاری کردیم....



بی ربط نوشت 1: می شه ماشین تک سرنشین سوار نشین؟ چون یه دستی تایپ کردن خیـلی سخته.... هیـــــــس خیلی ام ربط داره :| باز هوا زیادی آلوده شده من هی تند تند خون دماغ می شم... تازه یه دستی تایپ کردن قسمت خوب ماجراس .... فاجعه بو و طعم زنگ آهن تو بینی و دهنته :|


بی ربط نوشت2: هدا و نگار عکس غذاهایی که درست کردن رو گذاشتن ... بعد من یادمه یه بار یه چیپس و پنیر درست کردم از چند زاویه ازش عکس گرفتم :))) تازه که خوشگلم نشده بود :))) همین الـان می رم عکسا رو نابود کنم :)


بی ربط نوشت 3: ما رای دادیم .. :) شمـا چطور ؟ :)



ادامه مطلب

چون بعضی چیزها هیچ جوره عوض نمی شوند…

هر چنــــد بار که دوست داری این جاده را طی کن....

هر جور که دوست داری...

با هر کسـی که می خواهی....


مقصد عوض نمی شود....

مبدا هم.....

کمی طول می کشد تا بفهمی
بعضـی چیزها ، هیچ جوره عوض نمی شوند......


بی ربط نوشت : من هم به جمعیت "من رای می دهم " ها پیوستم :)
الـبته نمی شه بگـم : من با اعتـــــــماد رای می دهم....
اما رای می دم :) چون در بدبینانه ترین حالت  احساس می کنم این که یه کاری بکنی اما هیچ نتیجه ای نداشته باشه بهتر از اینه که هیچ کاری نکنی واسه همینم هیچ نتیجه ای نگیری..

(لطـفا در مورد قضیه ی رای و ایـنا بحثم نکنین :)

بی ربط نوشت 2 : خیلی ضایعس که چند وقته حس نوشتن ندارم؟؟؟
بی ربط نوشت3 : یک عدد بچه ی ده ساله اینجاست داره کارتای بازی فکری رو مرتب می کنه که برم باهش بازی کنم :) بعد از مدت ها حس زندگـی دارم :)
بی ربط نوشت4: الـان که دارم دوباره می خونم می بینم که احساس می شه متن و قضیه ی رای به هم ربط داشته باشن.. اما واقــــــــــــعنِ واقـعا هیچ ربطی به هم ندارن :)



ادامه مطلب

سایت مد گردی افتتاح شد

asdsda

سایت مد گردی افتتاح شد



ادامه مطلب

بوی عید….

بوی عید آرام آرام می خزد زیر بینی ام.....

بوی عید...فقط بو نیست.... 

می‌شود صدای جارو برقی باشد...

می شود خیسی زمین تی خورده باشد...

می شود نور پنجره های بی پرده باشد.... 

حتی می شود ذوق نگاه کردن لباس های نو کنار اتاق باشد....



پ.ن: امروز صبح از خواب پاشدم..خونواده به خودشون افتاده بودن... بابام داشت کرکره ها رو میکند بشورشون... مامانم لوستر تمیز می کرد.... 

بعدشم به من که گفتم" میذاشتین واسه عید" گفتن "فکر کردی چقدر تا عید مونده؟!؟ "



ادامه مطلب

کارت اهدا

کارت اهدام رو پریینت گرفتم و گذاشتم تو کیفم.   

چند ساله که منتظرم برسه دره خونه . اما نیومد.  تیر94   پر کرده بودم و  اون موقع اونجا نوشته بود نهایتا تا 6 ماه میرسه. 

اما هرچی موندم و از سایت و رمز و پسوورد  پیگیر شدم  نتیجه نداد.

2 روزه پیش حرف شد تو خونه ... نسترن گفت اگه اعضام بدرد میخوره بعد مرگم بدین...

منم گفتم منم همنیطور.  گفتم : من 3-4 ساله پیش فرمش رو پر کردم و " کارت اهدا " دارم.   نسترن 4 شاخ موند

اه محید اومد باید ببندم فعلاو ...


...........................

مجید زود رفت .

آره میگفتم. مامان با تعجب گفت : الکی نگو .

نسترن اما بیشتر از همه تعجب کرده بود . 

گفتم قضیه مربوط به الان نیس که. 3-4 ساله پیشه . همش هم استرس داشتم کارتم دم در خونه که میاد به دست مامان نرسه. البته هنوزه که هنوزه کارتش نیومده.  موقتش تو سایت هس. چن بار هم پیگیری کردم...

( تو وبلاگ قبلیم چن تا پست در مورد همین نوشته بودم همون زمان. و البته در مورد  استرسم برای اینکه  دم دره خونه  کارت رو به مامان ندن و دسته مامان ندن و   همینطور در مورد حس و حالم  و  انگیزم از این کار... )


به هرحال  نسترن  ری اکشن خاصی داشت نسبت به موضوع. متعجبی که  از فرسنگ ها میشد دید و فهمید.

 خلاصه همین موضوع باعث شد که امروز برم و
پیگیر شم.

دیدم آوه  اصلا سیستم عوض شده و به پسووردم جواب نمیده.  رمز رو  طبق گفتشون بازیابی کردم و کارت رو چاپ گرفتم.  دیگه دم دره خونه هم نمیارن  تحویل بدن .  هرکی خودش باید بره  با کارت ملی و شناستامه و  کارتموقت اهدا ،  به شعب منتخب بانک ملی  تا کارت اصلی رو بگیره.

 مجید که اومد ؛ کیف پولم رو باز کردم و گفتم : ایناها . اینو میگفتم هااا. چهرهش جور خاصی شد و بعدش گفت : بذار به مامان بگم ...

گفتم : ماله الان نیس که بابا. کارت رو در اوردم و اون قسمتی که نوشته بود دوست عزیز  خانوم فلانی ...     فلان  و    شما در تاریخ  91.4.12 فرم  پر کردید و ...   رو بهش نشون دادم. گفتم سال 91 هست.  منتها ، الان پرینت موقت رو گرفتم. اصلش رو باید رفت شعب منتخب بانک ملی گرفت....


خدیاا؟؟ شکرت . دوسسسسسسسسسست دارم زیاد. خیلی خیلی زیاد.

خدایا؟؟  میدونم خیلی وقته دیگه اخر حرفام  ازت اسمی نمیبرم. حواسم بوده. اما دلم نبوده . میدونی . ؟ عادت به تظاهر هم ندارم.

اما الان بعد مدتها دوباره  حسااااااااااااااابی دلتنگت شدم و دلم خواست بهت بگم که  دوست دارم و چققققققققققققدر زیاد دوست دارم و خوبی و مهربون.

همیشه هم بودی. اما من بد شدم. سختی ها بهم فشار آورد و از چشم شما دیدم.

خدایا؟/ ممنونم که هستی.  میدونم همیشه حواست بهم هست که من هستم.

کمک کن مثه قبل شاکر و لایق نعمت های بی پایانت باشم.

کمکم کن ؛ خووب باشم . شاد باشم و موفق و سلامت در کنار عزیزانم. و

 و

کمکم کن بهترین انتخاب ها رو داشته باشم و در مسیر درست گام بردارم.









ادامه مطلب

الهی

این هفته همش درگیر بودیم. خاله اعظم (ع)  فوت شد. 2 ماه بمیارستان بود...


دلم گرفته . نه برای اون.  برای خودم .




روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد


مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید


بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ


جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید


روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد


روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت


وحشی بافقی



ادامه مطلب

این یک بار را کلیشه بشنوید جسارتا……


زیـادی تکـراری .....زیــادی کلیـشه .....

اما می خواهم بگویم ........

آخر بعضی حرف ها ارزش صد بار تکرار را هم دارند....

پس برای صد و یکمین بار هم که شده می گویم....ا

 به همه چیز خوب نگاه کنیم........

به آدم ها بگوییـم دوستشـان داریم........

حواسمان باشد که گاهی هیچ "بعدا"ی وجود ندارد.......
حواسمـان باشد که گاهی "بعدا"  "هرگز "می شود......

بعضی فرصت ها ...ثانیه ها...بعضی آدم ها ....دیگـر هـرگز تکرار نمی شوند......

حواسمان باشد که زندگـی موسیقی repeat on شده نیـســـت......

پ.ن :به آدم ها بگویید دوستشان دارید....وقتی پدرتان از سرکار می آید و شام درست می کند....وفتی مادرتان از 1200 کیلومتر آنطرف تر نگران به موقع خانه رسیدنتان می شود...وقتی دوستتان می گوید :واسه ولنتاین برا علی چیزی نگرفتم ولی برا تو گرفتم.... وقتی با سه روز تنهایی همه حالتان را می پرسند و می خواهند شام دعوتتان کنند.... فقط بگویید دوستشان دارید.........


ادامه مطلب

درباره ی آووکادو

      لحظه ی اول گمانم درک مطلوبی دست نداد...

   نگاهش که میکردم یک گردالوی سبز بیشتر نبود که زبانش را هم نمیفهمیدم، بدتر انکه خودم را ملزم میدانستم که بدانمش!

   باید ساعاتی میگذشت تا بیاید جلو و بگوید: چرا یک امتحانی نمیکنی؟

   باید روز هایی میگذشت تا آن درک مطلوب را که گفتم پیدا کنم!

   باید مدتی میگذشت...

    خیلی بی مقدمه و بی هراس چند تکه توی دهان گذاشتم و می دانی؟! درست همان لحظه بود که درک مورد نظر رخ داد!

   و باور نخواهی کرد اگر بگوییم درست همانی بود که انتظارش میرفت...

   نرم و مخملی، خامه ای و لطیف

   با رنگی که کاملا مطابق احوالش بود؛ سبزِ   آووکادو!

   فهمیدم که رک گویی چطور چاشنی عواطف میشود.

   حقیقتا بگویم که با همه چیز جور در می آمد:

    روز های شاد با عسل و مربا امتحانش میکردم و روز های غمگین با روغن زیتون و نمک!

   و هیچ چیز مثل او حالم را جا نمی آورد...


     تولدت مبارک آووکادوی مهربان

   مرا به خاطر این قلمِ سمبلیک و نمادین ببخش!



  


   +اگر اهل چالش هستید!





ادامه مطلب

اصـلـا بعضی ها “همه” اند…..

اصـلـا بعضی ها ، انگـار یک تنه همه ی آدم های دنیـایت می شوند....

بـاشند دنیـایت پر است....

نبـاشند با هزار نفر دیگر هم که بـاشد ....

خـالی می شوی....

اصلـا بعضی ها "همه" اند....




پ.ن: این واسه مامانم بود که رفته مسافرت.... :)

عـاقـا دیگه .... مامانم دیروز عصر رفته ..... دیشب شام سیب زمینی نیمرو درست کردم .... سیب زمینی اش خام بود....نیمرو شم نمک نداشت:|

صبح خواستم واسه خودم کاپوچینو پر کف درست کنم... همه ی زندگیو به هم ریختم از آخرم کف نکرد...تازه سردم شد :|

تـا الـانم ناهار نخوردم... اگه بخوام زحمتی بکشم در نهایت میشه چیپس و پنیر :|

ظرفا هم از دیشب مونده :|

لبـاسا هم از دیروز که شسته شدن موندن رو این جا لـباسیه... دیگه تا هم نمی شن از همین رو برداشته می شن و بعدش هم تنت می کنی:| اصلـا چه کاریه این همه تا کردن تو کشو گذاشتن؟! :|

کلـاس زبانم که خـر است این وسط :|

قدر ماماناتونو بدونین :| اصلنم وقتی قرمه سبزی درست کردن (مثه من ) غر نزنین که این چیه :|





ادامه مطلب
صفحه 1 از 212