سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

طوفانِ تهدید (۱)

شنبه بود ، دهم خردادماهِ یکهزار و سیصد و نود و سه! امتحان زبان ... مثل همیشه آماده بودم! اما کلاً اون روز و اون امتحان حال و هوای خاصی برام داشت... یه حالتِ گرفتگی! یه حالت بغرنج! 

نیم ساعت زودتر رفته بودم ؛ امتحان 4 بعد از ظهر بود ؛ هوا گرمِ گرم بود؛ داغ بود ... انگار این ستارهِ خورشید ؛ ایران-قم رو نشونه رفته بود!

بالاخره رفتیم و هرکس در جایِ از پیش تعیین شده‌اش قرار گرفت و ورقه هم به همه رسید! 

امتحان آسون بود! تکمیلش کرده بودم ؛ کم کم میخواستم برم که صدایی از طبقه پایین نظرم رو جلب کرد! صدا که چه عرض کنم؛ یه فریاد مانندی بود که از تهِ دل بیرون می‌اومد انگار!! اینقدر بلند! مراقبمون هم انگار جذب شده بود! اون هم مثل من نمی‌دونست مدیر ، چرا از بلندگو استفاده نمی‌کنه ... صداش آنقدر رَسا و واضح نبود ... اما می‌دونستم هرچه می‌گه ؛ باز هم در طبقهِ ما تکرار می‌کنه! 

بالاخره صاحبِ صدا به طبقه دوم رسید ... کلمه‌ها و جملاتِ اولش رو که شنیدم ؛ هاج و واج خودکارم رو در موازاتِ ورقه گذاشتم و با توجه، به فریادهایِ جنابِ اُعلیا حضرت؛ مدیرِ مُدَبّران ؛ گوش می‌دادم :

امتحان بعدی، همه باید موهایِ خودشون رو اصلاح کنن ... مثل روز اولی که اومدید باید سرتون رو اصلاح کرده باشید ... به تعهدی که[موقع ثبت‌نام] دادید باید تا آخرین روز و آخرین ساعت عمل کنید ... کسی رو که موـش رو نزده باشه امتحان بعدی راه نمیدم ... باید تا آخرین روز به تعهدتون پایبند باشید ... امکان نداره [اونی که موـش رو نزده] سرِ جلسه راه بدم 

همینجوری راه می‌‌رفت و حرف‌های خودش رو تکرار می‌کرد ... الان می‌فهمم چرا اون روز از بلندگو استفاده نمی‌کرد و از حنجره‌اش مایه میذاشت!!! میخواست حداقل حتی اگه شده چهارتا ترسویِ بی‌عرضه ، بهش "بله قربان" بگن!! اون عاشقِ اطاعت بود! اطاعت از فرامینِ بی حدّ و مرزِ خودش!

 من فقط با تعجب به درِ روبه روم خیره شده بودم و داشتم به درجه بی‌رحمی و گستاخیِ یک مدیر فکر می‌کردم ... راستش از این مدیر تهدیدی ندیده بودم که عملی نشه! یعنی به وضوح تمام تهدیداش رو عملی می‌کرد! حتی بدترین تهدیدهایی که از یک مدیرِ امروزی بَر میاد ... چیزی نمونده بود از شرِّ اون مدرسه راحت بشم! فقط دو تا امتحان! یه انشا و یه املا ! مگه چقدر مونده که 300 نفر دانش‌آموز رو به تمسخر گرفتی؟ امکان نداشت بخاطر دوتا امتحانِ ساده ، به حرفش عمل کنم؛ امکان نداشت ...

خسته‌تر از بقیه ، با یه حالتِ تضاد ؛ از جلسه اومدم بیرون ...

وقتی رسیدم خونه ؛ همش تو فکر بودم ... هرچقدر فکر می‌کردم می‌دیدم نمیتونم اینکار مزخرف رو انجام بدم! از طرفی این تهدیدش کاملاً قابل شکایت بود و نمی‌تونست اجراش کنه! و از یه طرف دیگه ، تهدیدی ندیده بودم که اجراش نکنه!! ... انشا هم خوندنی نبود!! میدونید؟ بازی کردن بهترین کار بود برای فکر نکردن بهش! 

      ادامه دارد ...



مطالب مشابه
دیدگاه ها

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتار کمک بگیرید