سایت سرگرمی مدگردی

سایت سرگرمی مدگردی

با دست خودم به چاله افتادم… آه

      حاصلِ رگبار های بی حوصله ی شب گذشته، چاله های گِل آلوده ی پر آبی بود که زخم های زمین را فاش میکرد.

   آبِ گل ولی خوب واضح بود. همه ی کوچه را میشد تویش دید زد.

   یک پیرمرد از تویش می آمد، نان هایی که خریده بود را دو دستی گرفته بود.

   با چشم هایی جمع شده از مرور خاطرات...

   یک ماشین شِلِپی از روی پیرمرد چاله و نان و خاطراتش رد می شود؛ صورتِ پیرمردِ توی چاله در هم می شود!

   بعد یک زن چادر مشکی می آید و قبل از دیدن صورتش سیاهی های چادرش توی چاله در هم می شود!

  
 حالتِ ابر طوری بود که خورشید بی تابی میکرد؛ یک لحظه آفتاب و بعد خیلی زود سایه...

   مثل آدمی که بخندد و اخم کند، شاید مثل بی ثباتی های من و چیزی که تو خوب بفهمی.

   اما از همه این ها، تو آن طرف ترِ چاله ایستاده ای؛ فراسوی تمامِ گودال های زندگی ام و طوری میخندی که حس کنم همه چیز خوب است.

  

  شاید به خوش شانسی مان که بال هایم مشکی بوده و هنوز مرا برایت نکشنتد!


    + عنوان: سید مهدی موسوی

   ++ نمیدانم چرا...اما هرچه مینویسم آنطور که میخواهم نمیشود!

  




مطالب مشابه
دیدگاه ها

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتار کمک بگیرید